حسام افسرى
Статистикаمطالب این کانال نوشتهی اینجانب و بعضاً دارای محتوای تاریک است که شاید برای همهی افراد مناسب نباشد. کانال موسیقی: @hesamafsarimusic کانال کتابخوانی: @hesamafsaribooks
- Последний пост
- 27 мая
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام. حالت خوب است؟ زندهای؟ حسابی جاخالی دادهای، درست است؟ جاخالی دادن مسئلهی مهمیست. از تمام چیزها... اینها، آنها، غصهها... سرِ یک مشت بادامزمینی شرط میبندم که تا حالا دیگر تبدیل به یک جاخالیدهندهی حرفهای شدهای! راستش از این سگجان بودنت خیلی خوشم میآید ولی خودت هم میدانی که مرگ به سراغ آنهایی میرود که به دنبالش نیستند! من و تو به کارش نمیآییم! زندهای؟ حالت خوب است؟ باید حواست باشد که دائم زندهبودنت را امتحان کنی. اینجا دو دقیقه حواست نباشد میمیری بدون آنیکه خودت حواست باشد! دائم امتحانش کن. اگر سیب به دهانت مزه نمیکند، مردهای. اگر صبح فکری بلندت نمیکند، مردهای. اگر میگردی و پیدا نمیکنی اگر آدمهای داخل مترو از تویت رد میشوند. اگر اصلاً گریه نمیکنی یا خیلی زیاد اصلاً نمیخندی یا خیلی زیاد! باباجان سخت میگیریها... ما همهمان مردهایم! راستی زندهای؟ حالت خوب است؟ مثلاً خودم احساس نمیکنم که زندهام ولی مطمئن هم نمیتوانم بگویم چون از مترو سوار شدن وحشتم میشود و وقتی میخواهم جایی بروم ترجیحم این است که اصلاً جایی نروم! سیب هم دوست ندارم. البته چندباری آدمها از تویم رد شدهاند ولی خب آن بحث دیگریست. راستی اینکه گربههای توی خیابان به پر و پایت میپیچند را به حساب زندهبودنت نگذار، آنها بعد از مردنت هم این کار را خواهند کرد. میدانم که میگویم. از جاخالی دادنهایت برایم بنویس. و همهی چنگهایی که به زندگی زدهای. چندتایی بادامزمینی بخور. من فهمیدهام وقتی بادامزمینی میخورم نویسندهی بهتری میشوم، حالا شاید کلیدهای ماشینتایپم کمی ناخوش بشوند که آن هم نمک زندگیست و مشکل فردا! میدانی ماهایی که نویسنده به دنیا نیامدهایم، دائم باید این چیزها را امتحان بکنیم. من بادامزمینی که میخورم، غصهام که میشود، تو که رفتهای، نفس که میکشم... اینها حسابی نویسندهام میکند. تو چطور؟ برایم بنویس. بادامزمینی بخور و برایم بنویس. فکر کن چقدر بامزه میشود اگر بعد از اینهمه جاخالی دادن، خودمان را بکشیم! من برایش یک عالمه میتوانم بنویسم. که او از دست همه گریخت به جز خودش! اصلاً نمایشنامهاش خواهم کرد. یک سبد بادامزمینی خواهم خورد. خرچ خرچ خواهم کرد. بازیگرانم رو صحنه. گرومپ گرومپ. نور میآید که صدا ندارد ولی «فیش!» - دست نزن احمق! مردهها دست نمیزنند! . باباجان تو تمام این مدت فقط باید از دست خودت جاخالی میدادهای. اصلاً حالت خوب نیست انگار. سرت شاید ضربه خورده باشد. هذیانی شدهای.. گمان کردهای جنگ جای دیگری بودهاست. حالت خوب است؟ زندهای؟ منتظر پاسخت هستم. برایم تمبر بگذار. میبوسمت. @hesamafsarii
ما سه هفته کاملاً سولد اوت اجرا رفتیم، اتفاقی که بابتش ممنونم از همهی کسایی که اومدن و همراهمون بودن. دورهی دوم اجراها از یکشنبه شروع میشه، در سالن و ساعت جدید و تغییرات و اتفاقات. تیوال رو چک کنید و به امید دیدار: https://www.tiwall.com/p/thefallenone
پیشفروش روزهای جدید «تنافتاده» https://www.tiwall.com/p/thefallenone
#نقاشی «آقای نورمن گلکسی و صبحانهی انگلیسی» پاستل روغنی روی کاغذ A4، شهریورماه ۱۴۰۴ پ. ن: *تقدیم به حسام افسری و توپهای قرمزی که در جیب دارد. @GallageGarery
«تنافتاده» کاری از بهنام محبشریفی شهریور و مهر ۱۴۰۴ - تماشاخانه لبخند https://www.tiwall.com/p/thefallenone @hesamafsarii
عصر بهنام شریفی آمد، خوشحال شدم دیدمَش، آدم خوبی است، بوی تئاتر میدهد. اندکی حرف زدیم، از نمایشنامهی در حال نگارشش که پارسال حرفش را زده بودیم پرسیدم، گفت پایانش را ننوشته است، ناقص رهایش کرده است، دلیلش را پرسیدم، گفت هنوز سوادش نمیکشد پایانش را بنویسد، دارد بیشتر یاد میگیرد تا در آینده کاملَش کند. این را که میگفت در دلم احترام بیشتری برایش حس کردم. اصرار کرد مقداریَش را نمایشنامهخوانیطور بخوانیم، نقش «دلقک» را داد به من و نقش «وکیل» را خودش برداشت. خواندیم، چندنفری که بودند جمع شدند و نگاهمان کردند، چسبید؛ خوب مینویسد.
без подписи
به درختها و گربهها سلام کن اگر احتمال دارد بترکی!
۱) سلام. زندهای؟ حالت خوب است؟ برایت نوشتم که بگویم از لحظهی اولین انفجار تا به حال من یک عالم نوشتهام. یک شعر نصفهای داشتم سه ماه رویش نشسته بودم و بغبغ میکردم، خانهی کناریمان که منفجر شد یک ساعته کاملش کردم و تمام؛ رابطهی موشک و ادبیات را آدم نمیفهمد ولی خب حقیقتش جنگهای جهانی هم کلی نویسندهی نابغه تحویل دنیا دادهاند، انفجار و ادبیات، موشک و کلمه، مردن و مردن، اینها یک ربطی میانشان هست. از لحظهی اولین انفجار تا به حال فقط نوشتهام، هیچکار دیگری نکردهام، میگویند باید شهر را ترک کنیم، من که دیدم به یک چمدان هماندازهی خانهام نیاز است دیگر زحمتش را نکشیدم، نمیتوانم جایی بروم ضمن اینکه حالا فقط باید بنویسم، خدا میداند تا کی انفجار باشد و من نوشتنم بیاید. برایم از خودت بنویس. میدانم چمدانت را بستهای، میدانم رفتهای، این کارها را خوب بلدی! برایم بنویس چه کتابهایی را با خودت بردهای، چیزی از آثار من میانشان هست؟ من چمدان نبستم ولی یک کولهی مختصر جمع کردم برای وقتی که سقف ریخت روی سرمان، مقداری غذای آماده و آب و عکس و کتاب، جایم محدود بود برای کتابها، مادر همیشه میگفت یک قرآن باید همراهم باشد، میان قرآن و یکی از نمایشنامههای سارتر گیر کرده بودم، قرآن را برداشتم، شاید حق با مادر بوده است. راستی نمایشنامهی خودم را هم تمام کردم، همان که برایت نوشتم که توی نوشتنش ماندهام و شخصیتهایش دارند درست تصمیم نمیگیرند! همین که پادگان آنطرف اتوبان را زدند تصمیمهایشان درست شد و کاملش کردم، حجم دود و آتش زیاد بود، طرح سادهای برای کارگردانیاش هم نوشتم. اگر زنده ماندیم یک رونویس برایت میفرستم. برایم از خودت بنویس. و چیزهایی که همراهت بردهای. و کارهایی که داری میکنی تا کشته نشوی. و کارهایی که میکنی تا خودت را نکشی. همه را بنویس. برایم زیاد بنویس، طولانی و مفصل. امیدوارم انفجارها تو را هم نویسندهی بهتری کرده باشند. امیدوارم کشته نشوی. از تهران میبوسمت @hesamafsarii
https://youtu.be/Cyhbnn5C3ng?si=BhBGzoDYh5sBoo3o
بچههای کانال یوتوب باغآرت، یه مستند از من ساختند که توش حرف زدیم و به کارهامون رسیدم و اینها. بامزه شده. از اینجا میتونید ببینیدش:
Harekat - Ali Sorena Black Metal version! @hesamafsarii
دفترچه یادداشتش رو داد تا یه چیزی براش بنویسم، نوشتم: «زندگی هرکس داره از اون جایی ضربه میخوره که اصلاً حواسش بهش نیست». گرفت خوند، گفت این نه، یه چیز احساسی برام بنویس که وقتی دلم برات تنگ میشه بخونم. ورق زدم نوشتم: «زندگی هرکس داره از اون جایی ضربه میخوره که اصلاً حواسش بهش نیست، بوس». گفت مرسی، رفتیم.
без подписи
داستان نخنما و انحلال نمایش سارینا و اینکه مهران اگر یک کمپانی تولید تئاتر داشته باشد اوضاعِ جالبی میشود.
без подписи
без подписи
без подписи
داستانِ گلِ مهم مهرانا و موهای موّاج و استیکرهای فرناز.
بعد از سه سال که به دلیل تکمیلظرفیتِ هر سه کلاسمون، ثبتنام رسمی نداشتیم، از ترم تابستون چهارمین کلاس رو به نخنما اضافه میکنیم. میتونید با پیام دادن به صفحهی اینستاگرام نخنام اطلاعات مورد نیاز رو بگیرید و فرآیند پیش ثبتنام رو شروع کنید. اطلاعاتی از قبیل تقویم اجرایی، سرفصلهای آموزشی، زمانبندی مصاحبهها و شرایط ثبتنام از طریق دایرکت برای شما ارسال خواهد شد. @nakh_nama_theatre @hesamafsarii