tgindex
L'Étranger
@prds_storiesКнигиперсидский

سکوت شما حمايت از ظلم و ظالم است. https://t.me/harfmanbot?start=20097756758

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
11
Всего постов
27
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 091
+1 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
412
27 постов
Вовлечённость
37,8%
к подписчикам
Постов в день
1,6
всего 27
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
131
1/48двое суток
150
1/72трое суток
161

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • obsessedblueberry قبل از اینکه انسان‌ها به وجود بیان، خیلی قبل‌تر از اونکه حتی درخت‌ها در تن زمین ریشه کنن، حتی قبل تر از جاری شدن رودها، دو خدا در خلع جهان زیست می‌کردن، به نام‌های یافت و نیست. یافت اون بود که هر ذره رو به خاطر می‌سپرد، هر حرکت رو توی ذهنش ثبت می‌کرد، هر واکنشی رو به فکر می‌سپارد و نیست اونی بود که باعث میشد تمام حیات دنیا فراموشش کنه و به تلاش ادامه بده، نیست ذره ذره خودش رو می‌بلعید تا جای بیشتری برای یافت و خاطراتش مهیا بشه، اما یافت هیچوقت راضی نمی‌شد، هر روز خاطره‌ایی جدید می‌ساخت، هر روز چیزی جدید خلق می‌کرد و نیست رو منزوی تر می‌کرد. کم کم دریاها ساخته شدن، کم کم موجودات تاریکی تبدیل به ماهی‌ها شدن و درخت‌ها از باد به وجود اومدن و یافت ساخت و ساخت و نیست رو به اعماق جهان پس زد، کم کم نیست جایی برای رفتن نداشت پس مجبور بود گاهی تکه‌هایی از دنیای یافت رو ببلعه تا زنده بمونه، چیزی که بعدها اسم مرگ به خودش گرفت، یافت برای مقابله با نیست انسان رو ساخت، موجودی که از فراموش شدن بیزاره، حالا آدم‌ها مدام سعی دارن از نیست فرار کنن، از فراموشی بگریزن و خاطره‌ایی تازه ثبت کنن، ما فرزندان خدایی هستیم که می‌ترسید نابودی تنش رو ببلعه پس حک می‌کرد و می‌ساخت تا ردی ازش هرجایی که میره باقی بمونه، اونقدری که شده یک روز بیشتر در یادها بمونه. چون زندگی چیه؟ جز خاطراتی که در یاد ثبت می‌شن؟

  • خالق oieaiaoaeiai افسانه‌ها از نقاشی میگن که در رویای خلق کردن چیزی که کاملا متعلق به خودش باشه حسرت می‌خورد، اون منظرهای اطرافش رو جوری می‌کشید که چشم‌های هیچ انسانی نمی‌تونست فرقش رو با واقعیت تشخیص بده، اون صورت پادشاه رو جوری نقاشی کرده بود که شاه می‌تونست نقاشی رو جای خودش روی تخت بگذاره تا فرمانروایی کنه، تمام عاشقان می‌خواستن نقاش معشوقشون رو نقاشی کنه... اما برای نقاش هیچکدوم اهمیتی نداشت وقتی تنها کاری که می‌کرد تقلید از چیزی بود که خدایی دیگه کشیده بود، نقاش می‌خواست خودش خدا باشه. پس تمام وسایلش رو جمع کرد و شبی تاریک از اتاقش بیرون زد و به سرزمینی دور رفت که چیزی درونش نبود، یک بوم خالی برای خلق کردن، بیست سال بعد توی دل اون سرزمین واحه‌ایی سبز بود، درختانی که بذرشون جایی دیده نمی‌شد، علف‌هایی که شمایلشون توی سرزمینی دیگه نبود، پرندگانی که جای دیگه لونه نساخته بودن، و در دل واهه تن بی‌جان نقاش بود که در زمین فرو رفته بود، از پیکرش جویباری از رنگ‌ها جاری بود که تمام واهه رو جان می‌بخشید، گاهی برای خدا شدن باید از وجودیت بگذری و انسان درونت رو رها کنی.

  • رویای ما در سر انگشتانمون بود. kuromisamaishere در سرزمینی دور رویا دیدن ممنوع بود، دخترک هرشب برای دیدن رویا به جنگل میرفت و روی مرز سرزمینش دراز می‌کشید، سرانگشتانش رو توی رودخانه‌ایی که از کنار سرزمینش می‌گذشت، می‌‌گذاشت و چشم‌هاش رو می‌بست تا رویا ببینه. اما مردان اون سرزمین بالاخره به رازش پی بردن و دخترک رو به جرم رویا دیدن دار زدن، بعد از اون زنان اون سرزمین با خودشون عهد بستن توی دنیایی که رویا دیدن و زن بودن گناهه نمونن، برای همین اونجا رو ترک کردن. حالا هر زمان که زنی می‌خواد شجاعتی به خرج بده، اون زن‌ها بهش می‌گن "انگشتانت رو به آب بده و رویا ببین". حتی اگر از مرگ می‌ترسی، بگذار مرگت بخاطر این باشه که شجاعت رویا دیدن رو در سر پروروندی.

  • بهای انسان. Ririshouse افسانه‌ایی هست که میگه در جنگلی دور، از پس فرمانروایی پادشاهان غاصب و امپراتوران بی‌رحم، در جایی که هر انسانی نمی‌تونه بهش برسه و برای زنده موندن در مسیر سفر باید آنچنان قدرتمند باشی که از پس هر خطر بر بیای، جادوگری کهنسال زندگی می‌کنه که تمام رازهای جهان رو می‌دونه و اگر بتونی از معمای ورودی غاری که درونش زندگی میکنه عبور کنی می‌تونی سه سوال یا سه آرزو رو انتخاب کنی تا ازش بپرسیش، اما درآخر باید بهایی رو بپردازی. بهایی که می‌تونه به کوچیکی یک لقمه نان یا به بزرگی زندگیت باشه! حالا سوال اصلی اینه، چه درخواستی هست که ارزش جان آدمی رو داشته باشه؟

  • سرزمین امن. Anameless_stories انسان چیه؟ بدون خونه‌ایی که بهش تعلق داشته باشه؟ آدم چیه؟ بدون جایی که بهش برگرده، براش بجنگه، بهش پناه ببره. گفته می‌شه آدم‌هایی که سرزمینی، خونه‌ایی، وطنی برای خودشون ندارن مغلوب ترین موجودات جهانن، آدم‌هایی که حتی به یک تکه خاک هم گره نخوردن. اما خدایان برای گمشده‌ها هم خونه‌ایی ساختن، اگر به خوبی برگردی، سرزمینی هست در دوردست که خاکش برای تمام کسانی که سرپناهی ندارند خونه می‌سازه، جایی که میشه بهش پناه برد، باید از هفت دریا عبور کنی باید تمام زمین‌هایی که انسان همین حالا غصب کرده رو پشت سر بگذاری، باید از جنگل‌های سوخته و کوهستان‌های شکسته رد بشی، پشت چشمه‌های همیشه گرم، از پس شب‌های روشن، با دنبال کردن انعکاس نقره‌فام ماه در جویبارها، به سرزمینی می‌رسی که برای هرکسی یک خونه داره، اونجا میشه در گوشه‌ی امنی زمین بنشینی، زانوهات رو بغل کنی و هر اشکی که بریزی، درخت‌های اونجا باهات گریه میکنن و برات سرپناه میسازن. هر ناله‌ایی که کنی کوهستان‌های اون سرزمین پشتت می‌مونن تا نگهت دارن، اونجا رو سرزمین مادر صدا می‌زنن، اما هر گمشده‌ایی که به سمتش می‌ره می‌دونه اسمش چیه. خونه.

  • روز تعطیل و بی‌حوصلگی غالب شده. فوروارد کنید این رو تا با وایب چنلتون یک افسانه یا اساطیر بسازم(می‌تونید اگرم می‌خواید خودتو ویدیویی عکسی چیزی بدید با وایب اون بسازم) ✨🥀 فقط 15 تا چنل رو انجام می‌دم چون زیاد بشه نمی‌تونم😭 Done.

  • روز تعطیل و بی‌حوصلگی غالب شده. فوروارد کنید این رو تا با وایب چنلتون یک افسانه یا اساطیر بسازم(می‌تونید اگرم می‌خواید خودتو ویدیویی عکسی چیزی بدید با وایب اون بسازم) ✨🥀 فقط 15 تا چنل رو انجام می‌دم چون زیاد بشه نمی‌تونم😭 Done.

  • 13 авг.106удалён 14 авг.

    видео или голосовое, без подписи

  • 13 авг.84из حرفتو ناشناس بزن ۲удалён 14 авг.

    видео или голосовое, без подписи

  • 13 авг.117удалён 14 авг.

    видео или голосовое, без подписи

  • 13 авг.116из حرفتو ناشناس بزن ۲удалён 14 авг.

    видео или голосовое, без подписи

  • 13 авг.161101удалён 14 авг.

    اینکه چه ایمجی از خودتون در ذهن آدما بسازید هم مهمه! مثلا بنده خیلی راه رو اشتباه رفتم و ایمجی از خودم ساختم که شباهت به حاتم طایی داره! هرکی مسکین میشه میاد در خونه من. نمیدونن من خودم از دنیا محتاج ترم. مثلا مردی 40 سالشه! ماهی 70 تومن حقوق میگیره خونه و دوتا ماشین و ملک داره. زنگ زده به من که دخترعمو داری دستی 30 تومن به من پول بدی؟ حالا دخترعمو وضعیتش اینه که یک ماهه سرکار نمیره! صاحبخونه گفته خونه رو می‌خوام جمع کن برو و خونه هنوز گیر نیاورده، هرجا میره مصاحبه ریجکت میشه، صبح که پا میشه می‌خوابه که گشنگی غالب نشه بهش و عصرها نون با رب میخوره.

  • 13 авг.197111удалён 14 авг.

    مثلث بی جواب تاریخ هم تا ابد اینکه کوییربیت جان و شرلوک بیشتر بود یا مرلین و آرتور یا دین و کستیل؟

  • مثلث بی جواب تاریخ هم تا ابد اینکه کوییربیت جان و شرلوک بیشتر بود یا مرلین و آرتور یا دین و کستیل؟

  • 11 авг.304221удалён 13 авг.

    یک ماهه بیکارم و دیوانه شدم! کجاست اون پردیسی که عشق می‌کرد تو تخت بپوسه و از خونه بیرون هم نره؟ الان روزایی که زود بیدار میشم جهنم می‌گذره و هی خدا خدا میکنم شب بشه که فکر کنم بقیه آدم‌هام مثل من بیکار تو خونه‌ان تا یکم نسبت به خودم حس بهتری بگیرم. اما خوب فکر میکنم برم سرکار هم چیزی درست نشه. کلا مسئله انگار ریشه‌اییه، یک نارضایتی عمیق از زنده بودن، حالا به هرنحوی.

  • видео или голосовое, без подписи

  • خانومی یه طوری به شاهنامه گوش میده انگار واقعا میدونه ریشه‌هاش کجاست(گربه‌ی پرشین دوست دخترمه😭)

  • 9 авг.5691310

    بنوشید، مرا در جامی از کاسه‌ی مغزهای پوسیده‌تان بنوشید، مرا با گاز درشتی از نان گندیده‌ی عقاید و علایقتان بنوشید، گوشت از استخوان من جدا کنید، این استخوان و آن گوشت را نیز ببلعید، این رگ و آن چربی و پوست و مایع‌ لزجی که از زخم میانشان بیرون می‌زند را بجوید، نشخوار کنید، قورت دهید، بنوشید، این خون ناپاک را بنوشید، به من چاقو زنید، مرا اگر به مزاج دندان‌های نرمتان نمی‌آیم خوراک سگ‌هایتان کنید، تاراج کنید، دستانم را، چشمانم را، مغزم را بکوبید و کرم‌هایش که بیرون زد به غارت برید، حرف‌هایم را پاک کنید، صدایم را خاموش کنید، این فریادها و آن سکوت‌ها و تمام اشک‌ها و ضحک‌ها را در چنگال‌هایتان له کنید در دیگ‌های شکم‌‌های خیکی‌تان بیندازید و دفع کنید. بنوشید، ببلعید، بجوید، بخورید، بدرید، تف کنید، اما هرچه بیش‌تر، عمیق‌تر، دقیق تر، شنیع‌تر ببرید و تکه کنید و برباد دهید و کثیف کنید، به آنچه نمی‌رسید که او بوسید. پ.

  • Country roads, take me home To the place I belong West Virginia, mountain mama Take me home, country roads @prds_stories

  • 6 авг.724197

    به من مگو از وطن نگویم، من فرزند گندم‌های خاک این سرزمینم، من زاده‌ی رنج کشاورزان و لالایی زنان برای مَشک‌های شیر و آوازهای کارگران در فصل چیدن زردآلوهای باغ‌‌های کوچک آبادی‌های این زمینم. من را مادرانی زاده‌اند که اشک‌هایشان جویبار درختان فرزندانی شد که هیچ‌گاه ثمره‌ی تن‌شان را ندیدند. سیلاب آن درختان را برد، طوفان آن درختان را شکست، خاک این وطن فرزندی را به ثمر ننشاند، خاک این وطن فقط برای کاشت تفنگان ثمردهنده بود، تفنگ‌ها در این جغرافیای نفرین شده رشد کردند و فرزندان از مادران گرفتند، این میهن رها شده برای کودکان خود در زمستان شال‌گردنی بافت که در تابستان تنها طناب‌دارشان شد. من ثمره‌ی تن تمام آن عزیزانم که ارثشان از خاک وطن تنها قطعه‌ای از یک گور دسته‌جمعی بود. این رنج من است، آنان که رفتند تنشان برای وطن بود، من که مانده‌ام کلماتم. پ.

L'Étranger — tgindex