鏡花水月
СтатистикаOverwhelmed by thoughts drained in an infinite ocean. scenario https://t.me/underthegrave Unknown https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
- Последний пост
- 13 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
انتقال یافته اینجا
اینجا بسته شده چرا هر روز ممبر اضافه میشه
And here we come to the end of the story. Thank you for your support.
без подписи
شب همیشه بوی تعقیب میده. صدای نفسهاشون، حتی وقتی خاموش میشن، هنوز توی گوشم میپیچه. من شکار میکنم، نه برای زنده موندن برای سکوت. برای اون لحظهی خالی بین تپشها که هیچ صدایی جز ذهن خودم نیست. چشمهاشون رو یادم میمونه، نه از ترحم، نه از لذت. فقط بهخاطر اینکه اون لحظه، واقعاً زندهان. آدمها وقتی میترسن، شبیه خودشون میشن. پوستهها میافتن. دروغها میمیرن. و من اونجا میایستم، مثل آینهای که حقیقت رو پس میده بیقضاوت، بیاحساس. بعضیا میگن تاریکی میبلعه. اشتباه میکنن. تاریکی گوش میده. و من تنها کسیام که جوابش رو میفهمم.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
در نیمهشب، مه از میان پنجرههای شکستهی عمارت میخزید. بوی چوب پوسیده و شمعهای کهنه در هوا پیچیده بود. هیچ صدایی نبود جز تیکتاک ساعت، که از قرنها پیش مانده و هنوز، با لجاجت زمان را میسنجید. چانیول با فانوسی خاموش در دست، از پلهها بالا رفت. هر گامش صدای فراموشی میداد. دیوارها پر از پرترههای چهرهای بودند که دیگر وجود نداشت همه با همان چشمان سیاه، همان لبخند خاموش. و در میانشان، چهرهی او: بکهیون. از قاب نقاشی، نگاهش زنده بود. گویی لحظهای دیگر لب خواهد گشود. چانیول زمزمه کرد: «هنوز اینجایی، نه؟ من صدای تو را شنیدم.» باد از پشت سرش وزید، شمعی لرزید و خاموش شد. در انعکاس پنجره، سایهای ظاهر شد؛ نقرهای و بیرنگ، با ردای بلند و چشمانی که از خودِ شب تیرهتر بودند. «من هرگز نرفتم.» صدای بکهیون، همچون نغمهای در میان استخوان و باد، در تالار پیچید. چانیول لرزید، اما عقب نرفت. «تو مردی سالها پیش.» بکهیون لبخند زد، و آن لبخند در تاریکی درخشید. «مرگ فقط برای آنان است که فراموش میکنند. من هرگز تو را فراموش نکردم.» چانیول نزدیکتر شد. نور ماه بر چهرهی او افتاد، رنگپریده و اندوهبار، انگار که خودش هم دیگر از جهان زندهها نیست. «چرا بازگشتی؟» بکهیون پاسخ داد: «برای یادآوری آنچه از ما مانده؛ گناهی که عشق نام گرفت.» باد از میان تالار گذشت. شمعها یکییکی خاموش شدند. بکهیون دستش را دراز کرد، اما پیش از آنکه لمس کند، پوستش در مه حل شد. چانیول، بیآنکه بفهمد چرا، لبخند زد. شاید از جنون، شاید از رهایی. و در همان لحظه، فانوس در دستش روشن شد بیآتش، بیدود، فقط نوری سرد که از درون خودش میتابید. بیرون، ناقوس کلیسا نواخت. عمارت لرزید، و سایهها رقصیدند. در تاریکی، دو صدا درهم پیچیدند؛ یکی از خون، یکی از روح. و عشقشان، همانطور که همیشه بود، نه زنده بود و نه مرده فقط جاودانه، در میان مه و گناه.
без подписи
میدانی؟ انسان همیشه خود را شکارچی میپندارد، اما تنها موجودیست که طعمهی خودش میشود. گوشتش را با ترس مزهدار میکند، رویاهایش را با دروغ میپزد، و ذهنش را با توهمِ کنترل سرو میکند. من فقط طباخم. من تنها کسیام که حقیقت را میچشد، بیآنکه از آن بگریزد. وقتی قلبت تند میزند، آن را میشنوم. مثل ناقوسی که خبر میدهد: نوبتِ تو رسیده. نه از خشم، نه از نفرت از کنجکاوی. میخواهم بدانم طعمِ ترسِ خالص چگونه است، وقتی آخرین ذرهی امید از چشمت میمیرد. نامهای به ویل.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
ִ ࠘📼 ׁ 𝐒ə𝗿ial kill𝒆𝐫 𝃐
در سردابِ شب، جایی که چراغها جرأت روشنشدن ندارند، چانیول چونان هیولایی از شعلههای سیاه برمیخیزد. بکهیون، اسیری در زنجیر نگاهش، با نوری لرزان که آرامآرام به خون بدل میشود. عشقشان بوسهای نیست، بلکه زخمی است عمیق، که هر بار باز میشود و از آن، تاریکی میچکد. آنها همدیگر را نمیپرستند آنها همدیگر را میبلعند، همچون دو سایه که جز نابودی، راهی برای یکیشدن ندارند. هر فریاد، هر نجوا، به سوگ بدل میشود. هر لمس، ردّی از آتش و زهر به جا میگذارد. اما چه باک؟ زیرا تنها در این رنج است که وجودشان معنا مییابد. اگر جهان فروبپاشد، آنها در خاکستر خواهند ماند؛ دو روحِ آلوده به عشق، گمشده در کابوسی که خود آفریدهاند.
без подписи