tgindex
حوری

زن، خانواده، محیط زیست

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
16
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
1 336
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
391
31 постов
Вовлечённость
29,3%
к подписчикам
Постов в день
2,3
всего 32
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
182
1/48двое суток
208
1/72трое суток
224

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • شیخ حسن جهرمی می‌گوید: در سالی که گذارم به جندی‌شاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه می‌زند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می‌ریسد و ترانه‌ زمزمه می‌کند. گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصه‌های بی‌شمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچه‌ای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کرده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: از من دور شو ای ملعون که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، تو را نه. ✍رضا بابایی @hooreechannel 🌹

  • آزمایش ارزش کارخانگی یک درمانگر از ۳۰ زن متأهل خواست برای یک هفته کارهای نامرئی خانه را انجام ندهند؛ شوهرهایشان فقط ۹ روز دوام آوردند. چرا درمانگر این پژوهش را انجام داد؟ در طول صدها جلسه مشاوره یک مشاور روابط الگوی مشابهی را می‌دید: زن‌ها بار کار ذهنی و شناختی نامرئی خانه را به دوش می‌کشیدند کاری که شوهرانشان واقعاً از وجود آن آگاه نبودند. نه فقط انجام دادن کارهای فیزیکی، بلکه کار پیش‌بینی‌کننده - یعنی دانستن اینکه چه چیزی باید انجام شود چه زمانی باید انجام شود و اگر انجام نشود چه‌ چیزی خراب می‌شود. هدف: نامرئی کردن این بار ذهنی را پایان دادن و نشان دادنش با حذف کامل آن. ✅اولین نشانه‌های مشکل ظاهر شد: روز اول: هیچ چیز واضحی اتفاق نیفتاد. زن‌‌ها احساس اضطراب داشتند. خانه‌ها همچنان مرتب به نظر می‌رسیدند. روز دوم: دستمال توالت تمام شد. یک شوهر بدون اینکه کسی بگوید آن را خرید. بیشترشان حتى متوجه نشده بودند. روز سوم: اولین برگه اجازه مدرسه فراموش شد. مدرسه با مادر تماس گرفت، او پاسخ نداد.‌ پدر مجبور شد رسیدگی کند - اما گیج بود که چرا مادر کاری نکرده است. ✅اولین انباشته شدن مشکلات: وقت ملاقات: چندین خانواده حداقل یک قرار مهم را از دست دادند. لباس‌ها: چند کودک چند روز پشت سر هم لباس‌های مشابه پوشیدند. فلان چیز کجاست؟ سه شوهر درباره وسایلی سؤال کردند که هیچ‌وقت مسئول پیگیری آنها نبوده‌اند. یکی از زنان گفت: «احساس می‌کردم دست‌هایم را از روی فرمان برداشته‌ام با این تفاوت که فقط من می‌دانستم چه کسی رانندگی می‌کند.» 🌸جمله‌ای که پژوهش را تمام کرد. یکی از شوهرها، وقتی نتایج نبودن آن بار ذهنی را دید، این جمله را گفت. نه از روی بدجنسی، بلکه واقعاً با تعجب: «چرا فقط به من نگفتی که این کارها باید انجام شوند؟» او واقعاً نمی‌دانست این کارها اصلاً در حال انجام شدن بوده‌اند. نمی‌توانست نبود چیزی را احساس کند که هرگز آن را ندیده بود. «فقط به من بگو»، واقعاً چه چیزی را نشان می‌دهد؟ اطلاع دادن، یک کار به دیگری، خودش یک کار است. ۱. توجه کردن: فهمیدن اینکه چه چیزی باید انجام شود. ۲. مدیریت کردن: تصمیم گرفتن اینکه چه کسی و چه زمانی آن را انجام دهد. ۳. ارتباط برقرار کردن: گفتن به او — که همچنان وظیفه زن باقی می‌ماند. اگر زن همچنان کارها را دنبال کند و به شوهر اطلاع دهد، هنوز مدیر است و مرد تبدیل می‌شود به کارمندی که منتظر دستور است. یافته‌های جامعه‌شناس، آلیسون دمینگر او چهار بخش از کار شناختی خانه را شناسایی کرد: 🌸پیش‌بینی کردن (Anticipating) تشخیص نیازهای آینده 🌸پیدا کردن گزینه‌ها (Identifying Options) تحقیق کردن و پیدا کردن راه‌حل‌ها 🌸تصمیم گرفتن (Deciding) انتخاب بین گزینه‌های مختلف 🌸نظارت کردن (Monitoring) اطمینان حاصل کردن از اینکه کار کامل شده است. زنان بیشتر مسئول مراحل ۱، ۲ و ۴ بودند - همان بخش های نامرئی و مردان بیشتر در مرحله ۳ وارد می‌شدند و اغلب اعتبار اجتماعی آن را دریافت می‌کردند. بعد از آزمایش چه تغییر کرد؟ درمانگر آزمایش را در روز نهم متوقف کرد نه به این دلیل که شوهرها درخواست کردند، بلکه چون هدف آزمایش محقق شده بود. نیازی به سخنرانی نبود. این تجربه‌ها کافی بودند: برگه‌های مدرسه، تمام شدن دستمال توالت و آن سؤال گیج‌کننده‌ «چرا فقط به من نگفتی؟» سؤالی که مرد به زنی گفت که همیشه بی‌سروصدا از قبل همه‌چیز را می‌دانست. تجربه واقعی: هر شوهر حالا یک تجربه شخصی و مشخص از کاری داشت که قبلاً نامرئی بود. آگاهی قدم اول است - اما راه‌حل نهایی نیست. تقسیم کار بر اساس وظیفه «به من اگر یادآوری کنی برگه‌ها را انجام می‌دهم» این فقط انجام دادن کار را منتقل می‌کند نه مسئولیت متوجه شدن و مدیریت کردن را. تقسیم مسئولیت بر اساس حوزه: «مسئولیت کامل کارهای مدرسه با من است» یعنی مسئولیت تشخیص، برنامه‌ریزی و اجرا منتقل می‌شود. زوج‌هایی که به برابری پایدار رسیدند بار ذهنی را بر اساس حوزه‌های کامل تقسیم کردند - یعنی مالکیت کامل یک مسئولیت، نه فقط انجام یک کار وقتی درخواست شود. ravanshenaserabete @hooreechannel 🌹

  • چرا ایدئولوژی داشتن این‌قدر جذاب است؟ضررهای ایدئولوژی اندیشی چیست؟ 🔹ایدئولوژی یعنی باور داشته باشیم که برای هر سؤال، فقط یک پاسخ وجود دارد؛ برای هر مسئله، تنها یک راه‌حل؛ و برای هر مشکل، فقط یک راه رفع. گویی حقیقت از پیش کشف شده و دیگر نیازی به اندیشیدن، پرسیدن یا جست‌وجو نیست. 🔹اما چرا انسان‌ها جذب ایدئولوژی می‌شوند؟ زیرا جهان بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که دوست داریم. زندگی سرشار از ابهام، شک، تناقض و عدم قطعیت است و انسان، به طور طبیعی، از چنین وضعیتی رنج می‌برد. او دوست دارد جهان را روشن، منظم و قابل پیش‌بینی ببیند. 🔹ایدئولوژی دقیقاً همین نیاز را هدف می‌گیرد. وعده می‌دهد که همه‌چیز را روشن می‌کند؛ به همه‌ی پرسش‌ها پاسخ می‌دهد، برای همه‌ی مشکلات راه‌حل دارد و انسان را از سرگردانی و ابهام نجات می‌دهد. به همین دلیل، همواره برای بسیاری از انسان‌ها جذاب بوده است. 🔹اما این آرامش، بهایی سنگین دارد. ضررهای ایدئولوژی: نخستین هزینه، کنار گذاشتن عقل شخصی است. وقتی پاسخ همه‌ی پرسش‌ها از قبل آماده باشد، دیگر نیازی نیست خودت بیندیشی؛ دیگری به جای تو فکر کرده است. 🔹دومین هزینه، از دست دادن مسئولیت شخصی است. وقتی تصمیم‌ها را دیگری می‌گیرد، مسئولیت آن تصمیم‌ها نیز از دوش تو برداشته می‌شود. 🔹سومین هزینه، از دست رفتن آزادی و اختیار است. انسان ایدئولوژیک دیگر انتخاب نمی‌کند؛ بلکه اطاعت می‌کند. جای پرسش را فرمان‌بری می‌گیرد و جای «چرا؟» را «به چشم». 🔹و سرانجام، خطرناک‌ترین وضعیت زمانی است که ایدئولوژی در اختیار قدرت سیاسی قرار بگیرد. در این حالت، صاحبان قدرت خود را صاحبان حقیقت نیز معرفی می‌کنند. دیگر فقط بر رفتار مردم حکومت نمی‌کنند، بلکه تعیین می‌کنند حقیقت چیست، جهان را چگونه باید دید و چه چیزی درست یا نادرست است. از این‌جا به بعد، قدرت تنها بر زندگی انسان‌ها مسلط نیست؛ بلکه بر حقیقت نیز ادعای مالکیت می‌کند. 🔹بخشی از سخنرانی معرفی کتاب قدرت بی قدرتان مصطفی ملکیان @mostafamalekian @hooreechannel 🌹

  • ماشین زمان آن‌زمان که برای چند دهه ملتی گرفتار «جنگ»، این مفهوم لعنتی گردد. و جنگ سر تا پای حیات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتی دینی و مذهبی او را فرا گیرد. قطعا روان‌جمعی آن جامعه گرفتار کمبودها، حقارت‌ها،تحمیل‌ها،ناکامی‌ها،فقدان‌ها،دردها و رنج‌های بزرگی خواهد شد. این خاصیت ذاتی جنگ است که همه چیز را نابود می‌کند. از همین روی شما با نسلی مواجه هستید که در طول ۵۰سال گذشته در کودکی مجبور بوده زود بزرگ شود، در نوجوانی زود مرد شود و در جوانی هم زود پیر! آری ما اساسا گرفتار یک فقدان بزرگ در مبحث لذایذ مشروع هستیم. جنگ  و گفتمان‌جنگ قاتل هرگونه کامروایی‌ روانیست‌، البته تنها برای عموم و رعیت و نه صاحبان امر و وابستگانشان و تراستی‌ها و دورزنندگان تحریم و اهالی صنعت فرهنگ و غیره... دقیقا همین‌جاست که شاید بزرگترین آرزوی عجیب چون منی می‌شود: ساخت ماشین زمان و سفر به گذشته و آینده... دقیقا همچون این مهدکودک بزرگسالان که رسما سوار ماشین زمان می‌شوند و به دوره کودکی باز می‌گردند. نسلی که نه بچگی کرد نه نوجوانی و نه جوانی، و احتمالا پیری سختی نیز خواهد داشت. ✍سید هاشم فیروزی @hooreechannel 🌹

  • ✍️ خدایا من برائت می جویم بسوی تو از کسانی که درباره ما چیزی را ادعا می کنند که حق و حد ما نیست. خدایا من برائت می جویم به سوی تو از کسانی که درباره ما چیزی را می گویند که ما درباره خود نمی گوئیم. خدایا خلق و امر از توست . ما تنها بندگی تو می کنیم و از تو کمک می خواهیم . خدایا تو خالق ما و پدران ما هستی ، ... خدایا ما بندگان تو و فرزندان بندگان تو هستیم  و برای خود مالک هیچ سود و زیانی نیستیم و اختیار مرگ و زندگی و برانگیخته شدن خود را نداریم. 👤از دعاهای امام رضا ( ع ) @hooreechannel 🌹

  • رابطه ازدواج های موفق و دوستی عمیق ✔️یه جا تو کتاب “هفت اصل اخلاقی برای موفقیت در ازدواج”، دکتر جان گاتمن نوشته بود که؛ 📌 من به این نتیجه رسیدم که ازدواج‌های موفق مبتنی بر یک دوستی عمیق بنا میشن؛ ‏+ زوج‌های موفق به هم احترام میذارن، درست عین دو تا دوست. ‏+اونها صمیمانه همدیگه رو میفهمن و درک می‌کنن، درست عین دو تا دوست صمیمی. ‏+اونها خوب می‌دونن که همسرشون از چه چیزهایی خوشش میاد و چه چیزهایی رو دوست نداره!، آرزوهاش چیه و رویاهاش کدومه!. درست عین دو تا دوست. ‏+اونها از احوال هم با خبرن و وقتش پیش بیاد به هم زنگ میزنن و حالی می‌پرسن، درست عین دو تا دوست. ‏+اونها واسه هم کارهای کوچیک اما حال خوب کنی انجام میدن که به تقویت دوستی‌شون کمک کنه، درست عین دو تا دوست. ‏+و جالبه که اونها با هم محترمانه جر و بحث می‌کنن و یه وقت‌هایی قهر می‌کنن و دوباره آشتی می‌کنن باز هم عین دو تا دوست. ‏+ دوستی و رفاقت گرمای رابطه‌ست و باعث میشه سردی احساسات بد به رابطه نفوذ نکنه. 🔹دکتر امانی ‌@zistboommedia @hooreechannel 🌹

  • گسست اخلاقی || خاموش‌ کردن وجدان ✔️یکی از مهم‌ترین پرسش‌های روان‌شناسی این است که چگونه انسان‌های معمولی، که خود را اخلاق‌مدار و درستکار می‌دانند، گاهی دست به رفتارهایی می‌زنند که خودشان نیز آن را غیراخلاقی می‌شمارند؟ 🔍 پاسخ این پرسش را آلبرت بندورا، روان‌شناس برجسته، با نظریه گسست اخلاقی (Moral Disengagement) ارائه کرد. او معتقد بود بیشتر انسان‌ها برای حفظ عزت‌نفس خود، نیاز دارند باور کنند که "آدم خوبی" هستند. بنابراین، پیش از انجام یک رفتار غیراخلاقی، معمولا وجدان خود را به‌طور کامل از دست نمی‌دهند؛ بلکه آن را موقتا دور می‌زنند. ➖ذهن با استفاده از چند سازوکار شناختی، احساس گناه و خودسرزنشی را کاهش می‌دهد و رفتار نادرست را برای خود قابل‌قبول جلوه می‌دهد. 🔻بندورا هشت سازوکار اصلی برای این فرایند معرفی کرد. ✔️۱. توجیه اخلاقی رفتار نادرست، در خدمت هدفی به ظاهر ارزشمند معرفی می‌شود. مثلا: "برای حفظ امنیت کشور مجبور بودیم آزادی بعضی افراد را محدود کنیم". ✔️۲. استفاده از واژه‌های ملایم با تغییر واژه‌ها، زشتی رفتار کمتر به نظر می‌رسد. مثلا: به‌جای "دروغ"، می‌گوییم "مصلحت‌اندیشی"؛ یا به‌جای "اخراج"، می‌گوییم "تعدیل نیرو". ✔️۳. مقایسه سودمند رفتار خود را با عملی بسیار بدتر مقایسه می‌کنیم تا کم‌اهمیت جلوه کند. مثلا: "حداقل من مثل فلانی اختلاس میلیاردی نکردم." ✔️۴. انتقال مسئولیت فرد مسئولیت را به مقام بالاتر یا شرایط نسبت می‌دهد. "من فقط دستور رئیس را اجرا کردم." ✔️۵. تقسیم مسئولیت وقتی افراد زیادی در یک عمل شریک هستند، هرکس احساس می‌کند سهم مسئولیتش ناچیز است. "همه این کار را کردند؛ فقط من نبودم." ✔️۶. کم‌اهمیت جلوه دادن پیامدها فرد آسیب رفتار خود را ناچیز یا بی‌اثر نشان می‌دهد. "اتفاق خاصی نیفتاد." "کسی واقعا آسیب ندید." ✔️۷. سرزنش قربانی به‌جای پذیرش مسئولیت، تقصیر به گردن قربانی انداخته می‌شود. "اگر خودش آن‌طور رفتار نمی‌کرد، این اتفاق نمی‌افتاد." ✔️۸. غیرانسانی کردن قربانی وقتی طرف مقابل کمتر از یک انسان کامل دیده شود، آزار دادن او آسان‌تر می‌شود. در جنگ‌ها، نسل‌کشی‌ها و حتی برخی نزاع‌های سیاسی، مخالفان گاهی با واژه‌هایی مانند آفت، حیوان یا انگل توصیف می‌شوند تا آسیب رساندن به آنان از نظر اخلاقی آسان‌تر جلوه کند. 📌پیام مهم نظریه بندورا این نیست که انسان‌ها ذاتا غیراخلاقی‌اند؛ بلکه نشان می‌دهد ذهن انسان توانایی شگفت‌انگیزی در توجیه رفتارهای خود دارد. بسیاری از ما، پیش از آنکه وجدانمان را نادیده بگیریم، ابتدا آن را قانع می‌کنیم که "این بار استثناست" یا "راه دیگری وجود نداشت." ➕مرورهای نظام‌مند و فراتحلیل‌های دو دهه اخیر نیز نشان داده‌اند که هرچه گرایش افراد به گسست اخلاقی بیشتر باشد، احتمال بروز رفتارهایی مانند پرخاشگری، تقلب، فساد، قلدری، خشونت و سایر رفتارهای ضداجتماعی نیز افزایش می‌یابد. ➕شاید مهم‌ترین درس این نظریه آن باشد که بزرگ‌ترین تهدید برای اخلاق، نبودِ وجدان نیست؛ بلکه توانایی ما در توجیه کردن کارهای نادرست برای خودمان است. انسان معمولا پیش از آنکه دیگران را فریب دهد، ابتدا خودش را متقاعد می‌کند که کارش چندان هم اشتباه نبوده است. Albert Bandura (1999). Moral Disengagement in the Perpetration of Inhumanities. جامعه‌ای بهتر بسازیم @zistboommedia @hooreechannel 🌹

  • وقتی نوبت فروش مو می‌رسد؛ اقتصاد به تار مو رسیده است گزارش فرارو نشان می‌دهد بازار خریدوفروش موی طبیعی در ایران دیگر فقط به صنعت زیبایی و اکستنشن محدود نیست؛ بلکه برای برخی، فروش مو به راهی برای تأمین هزینه‌های ضروری زندگی تبدیل شده است. به نوشته فرارو، افزایش هزینه‌های زندگی باعث شده برخی افراد برای پرداخت اجاره خانه، شهریه دانشگاه، هزینه درمان یا سایر مخارج روزمره موهای خود را بفروشند؛ تا جایی که مو به یک دارایی نقدشونده تبدیل شده است. قیمت مو به عواملی مانند طول، حجم، سلامت، طبیعی بودن و نداشتن رنگ یا دکلره بستگی دارد. موهای سالم و بلند (بیش از ۶۰ سانتی‌متر) گاهی تا ۳۰ میلیون تومان ارزش‌گذاری می‌شوند، در حالی که موهای رنگ‌شده ممکن است با قیمت‌هایی در حدود ۲ میلیون تومان خریداری شوند. این بازار اما خالی از سوءاستفاده نیست. فرارو از زنی روایت می‌کند که ابتدا برای موهایش ۱۸ میلیون تومان پیشنهاد دریافت کرد، اما پس از کوتاه شدن مو، خریدار با بهانه وجود موخوره، مبلغ پرداختی را به ۵ میلیون تومان کاهش داد. واسطه‌ها نیز در این معاملات نقش پررنگی دارند و برای معرفی فروشنده و خریدار، گاه حدود ۲ میلیون تومان حق دلالی دریافت می‌کنند. به نوشته فرارو، افزایش آگهی‌های فروش مو را نمی‌توان صرفاً نشانه رونق بازار زیبایی دانست؛ بلکه بازتابی از فشارهای اقتصادی است که برخی خانواده‌ها را وادار کرده حتی بخشی از ظاهر و دارایی شخصی خود را برای تأمین هزینه‌های زندگی بفروشند. @kherad_jensi @hooreechannel 🌹

  • از آباژور تا حریر؛ تکنولوژی در خدمت استانداردسازی زنان ١. سال‌ها قبل استفاده‌ی تلویزیون از آباژور برای سانسور پوشش زنان در فیلم‌های غیرایرانی به یک لطیفه‌ی ژورنالی تبدیل شده بود. کیفیت پایین این سانسورهای دیجیتالی با گلدان و آباژورهایی که با حرکت بازیگر زن تکان می‌خوردند، موضوع خوبی برای خندیدن بود. هر چه زمان گذشت و تکنولوژی پیشرفت کرد، سانسور هم حرفه‌ای‌تر و مترقی‌تر شد! دیگر مجری (یا همان سانسورچی) می‌توانست بافت‌های گوناگون پارچه را در طرح‌ها و رنگ‌های مختلف به‌کار ببرد و اگر خوش‌ذوق بود، جوری قسمت‌های ناپنهان بدن بازیگر زن را بپوشاند که هیچ‌جور نفهمی که این شخصیت در نسخه‌ی اصلی به جای کت و دامن، یک دکلته‌ی بالای زانو پوشیده! ٢. درباره‌ی فیلم‌های غیرایرانی این سانسور موجه بود چون سبک پوشش عمومی زنان با آن‌چه عرف جامعه‌ی ایرانی مجاز می‌دانست، تفاوت جدی داشت. حد سانسور البته هیچ‌وقت یکسان نبود. در شبکه‌های پربیننده آستین تا میانه‌ی بازو پوشانده می‌شد و پایین لباس تا بالای مچ پا. در شبکه‌ی چهار و نمایش خانگی کمی منعطف‌تر بود و پوشاندن شانه و ران تا زانو کفایت می‌کرد. این اواخر لباس دیجیتالی‌ای که برای قسمت قفسه‌ی سینه به‌کار می‌رفت هم کوتاه‌تر شده بود تا گردن‌بند احتمالی زیر لباس پنهان نشود. البته بود مواردی که فرد اصلاح‌کننده (سانسورچی) به سلیقه‌ی خودش یک گردن‌بند جدید به گردن بازیگر می‌انداخت! ٣. این رویه مدتی به فیلم‌های ایرانی هم رسید. تلویزیون برای سال‌ها فیلم‌های سینمایی خودمان را به دلیل عدم رعایت کامل حجاب پخش نمی‌کرد. معدود فیلم‌هایی بود که به دلیل محتوای آن، می‌شد از خیر خط‌موی آشکار بازیگران زن گذشت و آن را پخش کرد. اما مشخص نیست کدام مدیر خلّاقی به این نتیجه رسید که از تکنولوژی آباژوری برای فیلم‌های ایرانی استفاده شود. نتیجه این شد که نیم‌وجب موهایی که از زیر روسری آشکار بود، با پارچه‌های دیجیتالی پنهان شد و تصاویر غریبی ایجاد کرد. موهای چتری یا فِر روی پیشانی علناً نمی‌توانست با روسری پوشانده شود و در حرکات بازیگران تکان می‌خورد و پارچه‌های دیجیتالی هم به رقص می‌آمدند. بعدها در شبکه‌ی نمایش خانگی، این نوع حجاب‌گذاری برای بازیگران زن سریال عاشقانه منجر به جنجال‌های بسیاری شد و یکی از بازیگران به طنز از مدیران به‌خاطر استخدام افراد حرفه‌ای و با ذوق‌  برای این کار تشکر کرد. ۴. با پیشرفت تکنولوژی‌، حالا این استانداردسازی بسیار ساده‌تر از گذشته شده و ابزارهای هوش مصنوعی جور بی‌سلیقگی ناظران و مجریان را هم می‌کشد. اما نکته‌ی قابل تامل آن‌جاست که با پیشرفت ابزار و امکان دخل و تصرف بیش‌تر، مرزهای پوشش استاندارد هم سختگیرانه‌تر می‌شود. نمونه‌ی حال حاضر را در سریال رویای نیمه شب شاهد هستیم که چند سالی توقیف بود و این شب‌ها به مدد هوش مصنوعی و تکنولوژی از محاق توقیف خارج شده. در این اثر تاریخی برای باورپذیری طراحی چهره، زنان دربار از گیسوان مصنوعی زیر سربند و تاج استفاده کرده‌اند. این نوع گریم در تلویزیون ایران سابقه داشته اما مجریان استانداردسازی (همان سانسورچی) تاب نیاوردند و بازیگران زن را به دست تکنولوژی سپردند تا پارچه‌های حریر جای آباژور را بگیرد و خدای نکرده نمایش یک وجب موی مصنوعی دختر حاکم ظالم حلّه در عهد مغول، بدآموزی نداشته باشد! ۵. مورد عجیب‌تر این‌که بازیگر زن عرب سریال هم از این استانداردسازی مستثنی نشده و گیسوان او هم با پارچه‌های اعلای زربافت پوشیده شده است. احتمالا اگر گروه سازنده می‌دانست که تکنولوژی به ناظران امکان می‌دهد چنین تصرفی در نسخه‌ی نهایی اثر داشته باشند، هیچ‌گاه زحمت اجرای ظریف آن گریم‌ها و استفاده از بازیگر غیر ایرانی را متحمل نمی‌شد. چه‌بسا بازیگران نیز حاضر نمی‌شدند در نقشی بازی کنند که گریمش هیچ باورپذیر نیست. ۶. فارغ از حق معنوی گروه تولید، پرسش و محل تأمل آن‌جاست که چه در ذهن ناظران می‌گذرد که تصویر پیش‌تر پذیرفته شده را تاب نمی‌آورند و به خود اجازه می‌دهند آن را تغییر دهند؟ اگر نمایش گیسوان زنان غیرایرانی یا گیسوان مصنوعی زنان ایرانی در آثار تاریخی مجاز نیست، چرا برای سال‌ها این تصویر از تلویزیون نمایش داده شده و هم‌چنان نیز بازپخش می‌شود؟ اگر برای نمونه در زمان ساخت سریال یوسف پیامبر هم تکنولوژی اجازه می‌داد، زنان دربار مصر محجبه می‌شدند؟ و اساساً آیا این توهین به شعور مخاطب نیست که چون امکانش را داریم، باید در تصویر زنان دست ببریم و همه را استاندارد کنیم؟ چون متولی رسانه‌ایم، می‌توانیم بر سر اشراف‌زاده‌ی مغول و ریاضیدان برجسته‌ی مقیم خارج و زن معمولی ایرانی، به یک شکل حجاب بگذاریم؟ چه‌کسی بناست به این پرسش پاسخ دهد؟ ✍ روح الله طالبی توتی پژوهش‌گر مطالعات جنسیت و زنان @tadaeeat @hooreechannel 🌹

  • وقتی رنج معنا پیدا می‌کند (چرا پیدا کردن دلیل برای سختی‌ها، درد را کمتر می‌کند؟) 🔻همه‌ی آدم‌ها در زندگی با سختی روبه‌رو می‌شوند؛ گاهی شکست می‌خورند، گاهی عزیزی را از دست می‌دهند، گاهی احساس تنهایی یا ناامیدی می‌کنند. اما چیزی که باعث می‌شود یک رنج برای یک نفر قابل تحمل باشد و برای دیگری خیلی سنگین شود، فقط خودِ اتفاق نیست؛ بلکه معنایی است که آن فرد به آن اتفاق می‌دهد. وقتی انسان فکر کند رنجش هیچ دلیلی ندارد، دردش چند برابر می‌شود. اما اگر بتواند بفهمد این سختی چه چیزی به او یاد می‌دهد یا او را به چه هدفی نزدیک می‌کند، همان رنج می‌تواند تبدیل به فرصتی برای رشد شود. ▪️رنج بدون معنا؛ سخت‌تر از خودِ درد فرض کنید دو دانش‌آموز در یک امتحان مهم شکست می‌خورند. یکی با خودش می‌گوید: «من بی‌استعدادم، دیگر فایده‌ای ندارد.» اما دیگری می‌گوید: «این شکست به من نشان داد باید روش مطالعه‌ام را تغییر دهم.» اتفاق برای هر دو یکی بوده، اما برداشتشان متفاوت است. نفر دوم هنوز ناراحت است، اما شکست برایش تبدیل به یک تجربه‌ی آموزشی شده است. در واقع، انسان همیشه نمی‌تواند جلوی اتفاق‌های سخت زندگی را بگیرد، اما می‌تواند انتخاب کند که با آن‌ها چگونه روبه‌رو شود. ▪️هرکس معنای رنج را جور دیگری پیدا می‌کند آدم‌ها به دلیل تفاوت در شخصیت و نگاهشان به زندگی، برای رنج‌هایشان معناهای متفاوتی پیدا می‌کنند. 🌱 افراد نگران؛ پیدا کردن آرامش و امنیت بعضی افراد بیشتر نگران آینده هستند و زودتر خطرها را احساس می‌کنند. برای این افراد، سختی‌ها ممکن است معنایی مثل دور شدن از اشتباه‌ها و رسیدن به آرامش داشته باشد. ترس آن‌ها می‌تواند باعث شود بیشتر مراقب رفتار و انتخاب‌هایشان باشند. 🌱 افراد جست‌وجوگر؛ رسیدن به آرزوها بعضی آدم‌ها همیشه دنبال تجربه‌های جدید و هدف‌های بزرگ هستند. آن‌ها ممکن است سختی‌ها را هزینه‌ای برای رسیدن به موفقیت ببینند. برای مثال، یک ورزشکار ممکن است درد تمرین‌های سخت را تحمل کند، چون می‌داند او را به هدفش نزدیک می‌کند. 🌱 افراد رابطه‌محور؛ معنا در عشق و ارتباط برای بعضی‌ها، مهم‌ترین چیز در زندگی ارتباط با دیگران است. آن‌ها ممکن است سختی‌ها را برای خانواده، دوستان یا کسانی که دوستشان دارند تحمل کنند. کمک کردن به دیگران به رنج آن‌ها معنا می‌دهد. 🌱 افراد پرتلاش؛ ساختن شخصیت خود برخی افراد باور دارند که سختی‌ها انسان را قوی‌تر می‌کنند. مثل کسی که برای یاد گرفتن یک مهارت، بارها شکست می‌خورد اما ادامه می‌دهد. او رنج را بخشی از مسیر رشد خودش می‌بیند. 🌱 افراد معنویت‌گرا؛ نزدیک شدن به حقیقت بعضی افراد نگاه عمیق‌تری به زندگی دارند و رنج را فرصتی برای شناخت بهتر خود و جهان می‌دانند. آن‌ها باور دارند که سختی‌ها می‌توانند انسان را از خودخواهی و وابستگی‌های کوچک دور کنند و به آرامش درونی نزدیک‌تر کنند. ▪️رنجی که تبدیل به رشد می‌شود معنا دادن به رنج به این معنی نیست که درد دیگر وجود ندارد یا انسان نباید ناراحت شود. درد واقعی است، اما نگاه انسان به آن تغییر می‌کند. وقتی کسی برای سختی‌های زندگی خود معنایی پیدا می‌کند، دیگر فقط نمی‌پرسد: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» بلکه می‌پرسد: «از این تجربه چه چیزی می‌توانم یاد بگیرم؟» شاید رنج همیشه از بین نرود، اما وقتی معنا پیدا کند، دیگر فقط یک درد نیست؛ تبدیل می‌شود به بخشی از مسیر رشد و ساخته شدن انسان. ✍️ مصطفی سلیمانی ‌ https://t.me/elahiyateravan @hooreechannel 🌹

  • . اختلاف نظر در یک رابطه لزوما چیز بدی نیست. ما قرار نیست دربارههمه چیز مثل هم فکر کنیم و می توانیم درباره خیلی از تفاوتها حرف بزنیم همدیگر را بشنویم و راهی برای کنار آمدن با آنها پیدا کنیم. اما بعضی ارزش ها برای ما آن قدر بنیادی اند که نمی شود به سادگی از کنارشان گذشت. مهم است بدانیم کدام ارزش ها برایمان اهمیت بیشتری دارند و اگر در یک رابطه کم کم احساس می کنیم داریم از آنها فاصله میگیریم این تغییر را نادیده نگیریم فراموش نکنیم نه لازم است به خاطر هر اختلافی همدیگر را حذف کنیم نه لازم است برای حفظ رابطه خودمان را نادیده بگیریم آیا برای شما پیش آمده اختلاف دیدگاه های سیاسی در رابطه تان به یک چالش تبدیل شود؟ اگر بله، این اختلاف بیشتر بر سر یک اختلاف نظر ساده بوده یا ارزشی اساسی؟ https://t.me/Hrman11 @hooreechannel 🌹

  • کینه = خشم + رنجش گاهی مشکل رابطه فقط خشم نیست؛زخمی است که فرصت ترمیم پیدا نکرده.فرض کن شریک عاطفی‌ات سالگرد رابطه‌تان را فراموش کرده است.همان لحظه عصبانی می‌شوی(خشم). اما اگر احساس کنی که «برای او مهم نیستم» و این درد را بارها با خودت مرور کنی، کم‌کم خشم با رنجش ترکیب می‌شود و تبدیل به کینه می‌شود. کینه معمولاً از یک اتفاق بزرگ شروع نمی‌شود؛ از دردهای کوچکی شکل می‌گیرد که هیچ‌وقت درباره‌شان حرف زده نشده است. سؤال:آیا هنوز از اتفاقی ناراحتی که مدت‌هاست گذشته،اما هر بار به یادش می‌افتی دوباره همان احساس را تجربه می‌کنی ناامیدی = غم + غافلگیری و عشق = اعتماد + تحسین ناامیدی فقط ناراحتی نیست؛ناراحتی‌ای است که انتظارش را نداشتی. مثلاً فکر می‌کردی شریک زندگی‌ات در یک موقعیت مهم کنارت هست،اما برخلاف انتظار تنهایت گذاشت.این ترکیبِ غم و غافلگیری،همان ناامیدی است. اما عشق فقط دوست داشتن نیست.عشق زمانی عمیق می‌شود که علاوه بر اعتماد،بتوانی ویژگی‌های طرف مقابل را تحسین کنی؛ موفقیتش را از ته دل جشن بگیری، به شخصیتش احترام بگذاری و احساس کنی بودنش زندگی‌ات را غنی‌تر کرده است @zistboommedia @hooreechannel 🌹

  • به نمایشگرتان دست نزنید! شما حواس‌پرت نیستید، حواستان را پرت کرده‌اند! 🔴 همه با نگرانی می‌گویند که «مرگ کتابخوانی» فرارسیده است. نمایشگرها در حال نابودکردن دستاوردهای تمدن‌اند و باید به «جامعۀ پساسواد» خوشامد بگوییم. اما کارلو لاکونو، کتابدار دانشگاهی در استرالیا، که هر روز شاهد بود چطور جوانان در تالارهای کتابخانه ساعت‌ها در کتابها غرق می‌شوند، نمی‌توانست به آسانی این روایتِ ساده را قبول کند. بله، آمارها می‌گویند دیگر مردم به اندازۀ سابق کتاب نمی‌خوانند، اما چیزهای بسیاری هم هست که نمی‌گویند. لاکونو فکر می‌کرد مسئله باید چیز دیگری باشد. 🔴 موضع کسانی که معتقدند جامعه رو به انحطاط می‌رود چون کتابخوانی کم شده، بر خطایی مقوله‌ای استوار است: آن‌ها «فرهنگ نمایشگرها» را پدیده‌ای واحد با تأثیر یکسان بر همه تلقی می‌کنند. 🔴 آدم‌ها هم با نمایشگرها معتاد شبکه‌اجتماعی و نفرت‌پراکنی می‌شوند، هم به حجم بی‌سابقه‌ای از کتاب و مقاله و اطلاعات علمی دسترسی پیدا می‌کنند. پش شاید مشکل نه نمایشگر، که الگوریتم‌ها باشد. گلوریا مارک از دانشگاه کالیفرنیا دو دهه دربارۀ توان تمرکز افراد بر نمایشگرها تحقیق کرده است. مردم در سال ۲۰۰۴ به‌طور متوسط دو دقیقه و نیم روی نمایشگرها تمرکز می‌کردند؛ سال ۲۰۱۶ این عدد به ۴۷ ثانیه رسید. اما این حواس‌پرتی بیشتر با الگوهای طراحی خاص ارتباط دارند تا نمایشگرها: اعلان‌ها، برنامه‌های پاداش‌دهی متغیر، و اسکرولِ بی‌پایان. 🔴 در واقع، نمایشگرها به‌خودی‌خود موجب ازبین‌رفتن تمرکز نمی‌شوند، بلکه پلتفرم‌های رایج امروزی طوری ساخته شده‌اند که برای کسب درآمد از تبلیغاتْ تمرکز مردم را به هم بزنند. 🔴 جالب اینجاست که وقتی ناگهان کتاب در دسترس عموم قرار گرفت، «ترس از خواندن» هم رایج بود، چیزی مثل ترس از نمایشگرهای امروز. امی اُربنِ روان‌شناس می‌گوید: ابتدا همۀ نسل‌ها می‌ترسند رسانه‌های جدید جوانانشان را فاسد کنند، بعد سیاستمداران از این ترس‌ها سوءاستفاده می‌کنند تا حواس‌ها را از معضلاتی چون نابرابری منحرف کنند، سپس با تأخیری طولانی تحقیقاتی آغاز می‌شوند، و تا بخواهند نشان دهند سود و زیان رسانه‌ها بستگی به طرز استفاده از آن‌ها‌ دارد، فناوری جدیدی ظهور می‌کند و این «چرخۀ سیزیف‌وار» دوباره شروع می‌شود. 🔴 اگر معضل خودِ نمایشگرها بودند، مجبور بودیم به کتاب برگردیم. ولی اگر مشکل از الگوریتم‌ها باشد، باید به مداخلات قانونی و نظارتی رو بیاوریم. زیرا همان نمایشگرهایی که تمرکز را به هم می‌زنند می‌توانند موجب افزایش آن هم شوند. 🔴 ایرادی ندارد اگر مردم رمان نمی‌خوانند. آن‌ها به محیطی که ما ساخته‌ایم خو گرفته‌اند. ما جهانی ساخته‌ایم که از حواس‌پرتی سود می‌برد، ولی افراد حواس‌پرت را بیمار فرض می‌کنیم. ما پسا-باسواد نشده‌ایم، پسا-تک‌بُعدی شده‌ایم. آنچه در موضع انحطاط‌گرایان بیش از هر چیز آزاردهنده است نتیجه‌گیری آن‌هاست. آن‌ها تبهکاران را می‌شناسند -شرکت‌های فناوری که عمداً تلاش می‌کنند آگاهی افراد را از بین ببرند- ولی بعد تسلیم می‌شوند و می‌گویند «دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شود. به جامعۀ پسا-سواد خوش آمدید». لاکونو این استدلال را نادرست می‌داند. 🔴 او می‌نویسد: « ضعف ما در تمرکز شکست اخلاقی نیست، مشکل از طراحی است. ما با الگوریتم‌هایی می‌جنگیم که آشکارا طوری تنظیم شده‌اند که مدام اسکرول کنیم، نه اینکه چیزی بیاموزیم. بنابراین راه چاره انضباط فردی نیست، ساختار است. باید فضاهای متفاوتی ساخته شود. باید تمرکز را مثل حواس‌پرتی دسترس‌پذیر کنیم و تفکر همان‌قدر طبیعی شود که اسکرول‌کردن در حال حاضر طبیعی است. انتخاب بین کتاب و نمایشگر نیست. انتخاب بین طراحی عمدی و هرج‌و‌مرج سودآور است.» 📌 آنچه خواندید برگرفته از گزارش «ما حواس‌پرت نیستیم، حواسمان را پرت کرده‌اند» نوشتۀ کارلونو لاکونو است که متن کامل آن در شمارۀ ۳۸ مجلۀ ترجمان منتشر شده است. @tarjomaanweb @hooreechannel 🌹

  • اگر می‌خواهیم جامعه‌ای آگاه‌تر داشته باشیم، باید از مدرسه‌ها شروع کنیم؛ جایی که فقط اطلاعات نباید آموزش داده شود، بلکه شیوه درست فکر کردن هم باید یاد داده شود. 📌 ویژگی‌های یک ذهن منضبط در تفکر انتقادی: ✔️ صداقت فکری یعنی وقتی با شواهد جدید روبه‌رو می‌شویم، حاضر باشیم باور خود را اصلاح کنیم. ✔️ تواضع فکری پذیرفتن اینکه دانسته‌های ما محدود است و ممکن است اشتباه کنیم. ✔️ انصاف فکری بررسی دیدگاه‌ها بدون تعصب و پیش‌داوری. ✔️ عدالت‌خواهی فکری قضاوت منصفانه درباره استدلال‌ها، حتی اگر مخالف ما باشند. ✔️ پشتکار فکری دنبال کردن حقیقت، حتی وقتی فکر کردن سخت می‌شود. ✔️ اعتماد به عقل باور به قدرت استدلال و تفکر منطقی. ✔️ شهامت فکری جرأت پرسیدن سؤال‌های سخت و نقد باورهای رایج. ✔️ همدلی فکری توانایی دیدن مسئله از زاویه نگاه دیگران. ✔️ استقلال فکری فکر کردن با ذهن خود، نه صرفاً تکرار نظر دیگران. ➕ این‌ها مهارت‌هایی هستند که اگر در مدارس و دانشگاه‌ها آموزش داده شوند، نسلی آگاه‌تر، مسئول‌تر و خردمندتر شکل خواهد گرفت. @zistboommedia @hooreechannel 🌹

  • 🎯 با دوستتان به اختلاف خورده‌اید؟ «حرف‌زدن» همیشه بهترین راه‌حل نیست 🔴 اوایل دهۀ ۱۹۸۰، یک محقق دانشگاهی که از دوستان دبورا تانن، روزنامه‌نگاری آمریکایی، بود از اون خواست به مکالمۀ ضبط‌شدۀ دو دختر دبستانی گوش بدهد. دوستِ تانن در حال تحقیق دربارۀ نحوۀ صحبت‌کردن بچه‌ها با بهترین دوستانشان بود. در این مکالمه، جولیا به دوستش شنون، می‌گفت: «من و تو هیچ‌وقت با هم دعوا نمی‌کنیم» و اگر هم اختلافی پیش بیاید، «با هم حرف می‌زنیم و حلش می‌کنیم». تانن مبهوت شد که چقدر این مکالمه شبیهِ باوری عمومی در میان اغلب زنان بزرگسال است که «گفتگو» را راه‌حل تمام اختلافات میان دوستان می‌دانند. 🔴 تانن بعدها برای یک گزارش تحقیقی با زنان بسیار مصاحبه کرد تا بفهمد آن‌ها اختلافاتشان با دوستان صمیمی خود را چطور حل می‌کنند. او دریافت صحبت‌کردن می‌تواند نقش مهمی در آرامش و رنج، خصوصاً برای زنان، ایفا کند. زنانی که با هم دوست‌اند، در مقایسه با مردان، تمایل دارند بیشتر -در دفعات بیشتر و به مدت طولانی‌تر- و دربارۀ موضوعات شخصی‌تر صحبت کنند. اما این صحبت‌ها همیشه مرهم دردهایشان نیست. بلکه برعکس، گاهی باعث دلخوری‌های طولانی یا حتی از میان رفتن دوستی می‌شود. 🔴 حفظ دوستی‌ها برای زنان بسیار مهم‌تر از مردان است. در همین رابطه، محققان دانشگاه کارنگی ملون، رادلسکیا اسنید و شلدون کوئن، دریافتند که مواجهه‌های اجتماعی منفی با دوستان در میان زنان با افزایش خطر فشار خون بالا مرتبط است. 🔴 باور به اینکه همه‌چیز را می‌توانیم به دوستمان بگوییم، بسیار قدیمی است. اما همیشه درست نیست. طبق نظر زنانی که تانن با آن‌ها صحبت کرد، در بعضی موارد، اینکه به دوستتان بگویید از چیزی که گفته یا کاری که کرده خشنود نیستید ممکن است باعث افزایش خشم هم بشود. مثلاً زنی گفت دوست جدیدش به او گفته که «قالش می‌گذارد». او از دوستش عذرخواهی کرده و توضیح داده که این طور نیست، اما به خاطر سپرده که در آینده در رابطه‌ با این دوستش محتاط باشد. او با خودش فکر می‌کرده: «آیا این دوست جدید بیش‌ازحد حساس نیست؟» 🔴 منشأ ناراحتیِ زنی دیگر، چیزی بود که در دوستی‌های زنانه متداول است: اینکه بفهمید کس دیگری، پیش از شما، از چیز مهمی اطلاع پیدا کرده. آن زن به تانن گفت که دوستش اعتراض کرده: «چرا، قبل از اینکه به من بگویی، به کس دیگری گفتی که زایمان کردی؟» اما از نظر او این اعتراض کاملاً بیجا بود. چون آن آدم کسی بود که قرار بود روزهایی که او در بیمارستان است، از بچۀ بزرگش مراقبت کند. به‌هر‌حال، همین اعتراض باعث شد این دو دوستِ قدیمی از هم فاصله بگیرند و صمیمت آن‌ها کمرنگ شود. 🔴 حرف‌زدن همیشه راه‌حل نیست. خیلی‌ها ترجیح می‌دهند به‌جای صحبت دربارۀ اختلافاتی «که رنج آن‌ها را دوباره زنده می‌کند»، سکوت کنند و بکوشند یا صرفِ حضورداشتن در کنار دوستشان دلخوری‌شان را تسکین دهند. 🔴 این گزارش تحقیقی در نهایت تانن را به این نتیجه رساند که «همیشه نسخۀ واحدی برای حل اختلافات وجود ندارد». گاهی کلمات می‌توانند زخم‌هایی را التیام دهند که کلمات ایجاد کرده‌اند. و گاهی هم سکوت بهتر است. 📌 آنچه خواندید مروری است بر مطلب «فقط تویی که می‌تونم بهش بگم: فراسوی گفت‌وگوهای دوستانه»، نوشتۀ دبورا تانن و با ترجمۀ الهام آقاباباگلی. متن کامل این مطلب را در وب‌سایت ترجمان بخوانید. 🔗 لینک مطلب: https://B2n.ir/uj5846 @tarjomaanweb @hooreechannel 🌹

  • نیت پاک، چه نیتی است؟ فیلسوفان اخلاق همگی پذیرفته‌اند که عمل اخلاقی باید از انگیزه‌ای پاک سرچشمه بگیرد، اما درباره‌ی این‌که "انگیزه‌ی پاک" دقیقا چیست، تقریبا ۱۳ دیدگاه مختلف مطرح شده است که به نظر من دو دیدگاه قابل دفاع است و گمان می‌کنم هر دو، در نهایت، به یک نتیجه می‌رسند. ۱. دیدگاه اول این است که انگیزه‌ی پاک در یک عمل، انگیزه‌ای است که شخص از انجام آن عمل، دو قصد داشته باشد: - کاستن از درد و رنج دیگران - شکوفا کردن خود نخست، بکوشد از درد و رنج دیگران بکاهد و زندگی انسان‌های دیگر را اندکی بهتر کند. دوم، همان عمل باعث رشد و خودشکوفایی او نیز بشود. یعنی انسان با انجام آن کار، یک قدم به انسانی کامل‌تر و متعالی‌تر تبدیل شود. در این نگاه، نه باید خود را فراموش کرد و نه دیگران را. اگر فقط به فکر دیگران باشیم و رشد خود را نادیده بگیریم، بخشی از حقیقت را از دست داده‌ایم؛ و اگر فقط به رشد خود فکر کنیم و نسبت به رنج دیگران بی‌اعتنا باشیم، باز هم از اخلاق فاصله گرفته‌ایم. نیت پاک زمانی شکل می‌گیرد که هر دو جنبه، در کنار یکدیگر حضور داشته باشند. ۲. دیدگاه دوم کنار گذاشتن ایگو است. ایگو همان چیزی است که در ادبیات سنتی ما از آن با عنوان "نفس" یاد می‌شد؛ همان نفسی که می‌گفتند در برابر عقل قرار دارد و سفارش می‌کردند: "تابع نفس نباشید، بلکه تابع عقل باشید." ایگو سه ویژگی اساسی دارد: - نخست آن‌که به نیازها قانع نیست و دائما به دنبال خواسته‌ها است. نیازهای انسان محدودند و پایان می‌پذیرند، اما خواسته‌ها مرزی نمی‌شناسند. انسان برای ادامه‌ی زندگی به مقدار مشخصی غذا، آب، پوشاک و امکانات نیاز دارد؛ اما ایگو همیشه بیش از نیاز طلب می‌کند و هیچ‌گاه احساس کفایت ندارد. ویژگی دوم ایگو این است که برای رسیدن به خواسته‌های خود، مرزهای اخلاقی را به رسمیت نمی‌شناسد. اگر لازم باشد دروغ بگوید، تهمت بزند، رشوه بدهد یا بگیرد، کم‌فروشی کند یا هر کار غیراخلاقی دیگری انجام دهد، مانعی در برابر خود نمی‌بیند؛ زیرا تنها چیزی که برایش اهمیت دارد، رسیدن به خواسته‌های خویش است. ویژگی سوم این است که همه‌ی انسان‌ها و حتی همه‌ی موجودات را بر اساس میزان سود و زیانی که برای او دارند ارزش‌گذاری می‌کند. اگر کسی برای او منفعتی داشته باشد، ارزشمند تلقی می‌شود و اگر سودی نداشته باشد یا زیانی به او برساند، ارزشش کاهش می‌یابد. در این نگاه، محور همه‌ی داوری‌ها "خودِ انسان" است، نه حقیقت و نه خیر. 🪧 از این‌رو، هرچه انسان بتواند این سه ویژگی را در وجود خود کم‌رنگ‌تر کند، از ایگو فاصله گرفته و به نیت پاک نزدیک‌تر شده است. در نگاه نخست، این دو دیدگاه با یکدیگر متفاوت به نظر می‌رسند؛ یکی بر کاهش درد و رنج دیگران و خودشکوفایی تأکید می‌کند و دیگری بر کنار گذاشتن ایگو. اما در حقیقت، هر دو به یک مقصد می‌رسند. انسانی که از خودمحوری فاصله می‌گیرد، طبیعی است که رنج دیگران را جدی‌تر می‌بیند و برای کاهش آن تلاش می‌کند؛ و انسانی که صادقانه در پی کاستن از رنج دیگران است، به‌تدریج از اسارت ایگو رها می‌شود و مسیر رشد و شکوفایی خود را نیز پیدا می‌کند. | مصطفی ملکیان؛ سخنرانی در خیریه رعد، ۲۱ آبان ۱۴۰۴| @JameahiBehtarBesazim @hooreechannel 🌹

  • 9 авг.327514

    . آرزومندی را کنار گذاشتم بچه که بودم، هر وقت با پدر و مادرم بیرون می‌رفتیم، چشمم به اسباب‌بازی‌ها می‌افتاد. می‌گفتم: «این را برایم می‌خری؟» می‌گفتند: «برویم، بعداً...» گاهی آن «بعداً» هیچ‌وقت از راه نمی‌رسید و گاهی هم می‌رسید. اما امروز که به آن سال‌ها فکر می‌کنم، نه اسباب‌بازی‌هایی که برایم خریدند چیزی از آن‌ها در خاطرم مانده است، نه آن‌هایی که هرگز نخریدند. زندگی، آن‌قدر پرشتاب از روی آن خواستن‌ها عبور کرد که بیشترشان در غبار زمان گم شدند. شاید میانسالی و قرار گرفتن در نیمه دوم عمر ، همین را به انسان یاد می‌دهد. اینکه آرزو داشتن بد نیست؛ اما آویزان شدن به آرزوها، آغاز بسیاری از رنج‌هاست. سال‌ها خیال می‌کردم اگر دنیا مطابق خواسته‌هایم پیش برود، آرام خواهم شد. اما دنیا هیچ قراردادی با آرزوهای من امضا نکرده است. نه از من می‌پرسد که دوست دارم پیر شوم یا نه. نه برای بردن عزیزانم اجازه می‌گیرد. نه تضمین می‌دهد که اگر درست زندگی کنم، هرگز بیمار نخواهم شد. دنیا مسیر خودش را می‌رود. و من تازه فهمیده‌ام که آرامش، از برآورده شدن آرزوها به دست نمی‌آید؛ از سبک‌تر گرفتن آن‌ها به دست می‌آید. این روزها، فتیله آرزومندی‌هایم را پایین کشیده‌ام. نه چون دیگر چیزی نمی‌خواهم... بلکه چون نمی‌خواهم کیفیت زندگی امروز من، به رخدادی در آینده وابسته باشد. اگر آنچه دوست دارم رخ داد، سپاسگزار خواهم بود. و اگر رخ نداد، تلاش می‌کنم آنچه را زندگی برایم آورده، همان‌گونه که هست در آغوش بگیرم. شاید بلوغ، همین باشد؛ اینکه کمتر از دنیا طلبکار باشی و بیشتر آماده هم‌سفر شدن با آن «شاید خوشبختی، برآورده شدن آرزوها نباشد؛ کم شدن آرزومندی‌ها باشد.» ✍سهیل رضایی https://t.me/Hrman11 @hooreechannel 🌹

  • 9 авг.3 490220

    ‍ زنان در قدرت؛ بازتولید مردسالاری با چهره‌ای زنانه گاهی تصور می‌شود حضور زنان در ساختارهای مردسالار، به خودی خود به تضعیف مردسالاری می‌انجامد. این تصور بر این پیش‌فرض استوار است که با ورود زنان به جایگاه‌های تصمیم‌گیری، شیوه اعمال قدرت نیز تغییر خواهد کرد. اما تجربه بسیاری از نهادهای سیاسی، علمی و مدنی نشان می‌دهد که تغییر جنسیت مدیران، الزاماً به تغییر منطق قدرت منجر نمی‌شود. مردسالاری تنها به معنای سلطه مردان نیست، بلکه مجموعه‌ای از هنجارها، ارزش‌ها و شیوه‌های اعمال قدرت است که می‌تواند از سوی زنان نیز بازتولید شود. از این رو، زن بودن به خودی خود تضمینی برای شکل‌گیری روابط مبتنی بر مشارکت، همبستگی و برابری نیست. جودیت باتلر نشان می‌دهد که قدرت تنها از طریق قانون یا اجبار عمل نمی‌کند، بلکه با تکرار مداوم هنجارها، سوژه‌های خود را می‌سازد. افراد برای پذیرفته شدن در یک ساختار، قواعد آن را می‌آموزند، تکرار می‌کنند و به تدریج آنها را بخشی از هویت حرفه‌ای خود می‌سازند. در نتیجه، ساختار قدرت فقط رفتار افراد را کنترل نمی‌کند، بلکه شیوه اندیشیدن، قضاوت کردن و حتی تعریف آنان از شایستگی و اقتدار را نیز شکل می‌دهد. از این منظر، زنانی که به موقعیت‌های مدیریتی می‌رسند، الزاماً حامل سیاستی متفاوت نیستند، بلکه ممکن است خود به اجراکنندگان همان هنجارهایی تبدیل شوند که سال‌ها مانع مشارکت برابر بوده‌اند. هرچه جایگاه فرد در سلسله‌مراتب قدرت بالاتر می‌رود، وابستگی او به قواعد مسلط نیز بیشتر می‌شود. حفظ موقعیت و کسب مشروعیت، اغلب در گرو وفاداری به همان قواعدی است که ساختار آنها را طبیعی و ضروری جلوه می‌دهد. در چنین شرایطی، بسیاری از مدیران، فارغ از جنسیت، به جای تغییر ساختار، به حافظان آن تبدیل می‌شوند. تفاوت زمانی آشکار می‌شود که این فرایند از سوی زنان رخ دهد؛ زیرا حضور آنان این انتظار را ایجاد می‌کند که مناسبات قدرت نیز تغییر کند، در حالی که گاه تنها چهره قدرت تغییر کرده و نه منطق آن. البته همه زنان تجربه یکسانی از قدرت ندارند. برخی از آنان از آغاز با هنجارهای مسلط همسو هستند و میان باورهای خود و قواعد ساختار تعارضی احساس نمی‌کنند. برای این گروه، ساختار قدرت نه میدان مقاومت، بلکه عرصه‌ای برای پیشرفت است. آنان ضرورتی برای تغییر قواعد بازی نمی‌بینند و حتی ظرفیت‌های برآمده از تجربه زیسته زنان، مانند اعتماد، همدلی و سرمایه اجتماعی را در خدمت تثبیت همان نظم موجود به کار می‌گیرند. در نتیجه، امر زنانه به جای آنکه نیرویی برای تغییر باشد، به عاملی برای مشروعیت‌بخشی به ساختار تبدیل می‌شود. در مقابل، زنانی نیز هستند که با آگاهی از نابرابری‌های جنسیتی وارد ساختار می‌شوند، اما به تدریج درمی‌یابند که بهای حفظ موقعیت، سازگاری با همان هنجارهایی است که روزی آنها را نقد می‌کردند. ساختارهای سلسله‌مراتبی معمولاً تفاوت را تا جایی می‌پذیرند که نظم موجود را به چالش نکشد. به همین دلیل، ظرفیت‌های انتقادی به مرور جذب می‌شوند و جای خود را به سازگاری می‌دهند. پیامد این وضعیت تنها در شیوه مدیریت آشکار نمی‌شود، بلکه در روابط میان خود زنان نیز قابل مشاهده است. هنگامی که هنجارهای مردسالارانه درونی می‌شوند، روابط زنان نیز بر اساس همان الگوهای حذف، انحصار، رقابت و کنترل سازمان می‌یابد. حذف صداهای متفاوت، تشکیل حلقه‌های همسو و محدود کردن مشارکت، به رفتارهایی عادی تبدیل می‌شوند که اغلب با استناد به قانون، آیین‌نامه یا ضرورت‌های سازمانی توجیه می‌شوند. در این وضعیت، قانون نه موضوعی برای نقد، بلکه ابزاری برای تثبیت تصمیم‌های قدرت می‌شود و هر مخالفتی به عنوان بی‌نظمی یا تخطی از قواعد معرفی می‌شود. پارادوکس اصلی اینجاست که مردسالاری برای استمرار خود، دیگر الزاماً به مدیران مرد نیاز ندارد. هنگامی که هنجارهای آن در ذهن و کنش مدیران نهادینه شود، زنان نیز می‌توانند همان منطق حذف، کنترل و انحصار را بازتولید کنند. از این رو، معیار ارزیابی حضور زنان در قدرت، صرفاً تعداد آنان نیست، بلکه این است که آیا حضورشان به گسترش گفت‌وگو، پذیرش تکثر، گردش مسئولیت و ایجاد فرصت برای زنان دیگر انجامیده است یا نه. نقد مردسالاری، نقد زنان نیست؛ نقد ساختاری است که افراد را، فارغ از جنسیت، به تکرار هنجارهای مسلط و بازتولید روابط نابرابر سوق می‌دهد. از منظر باتلر، تغییر واقعی زمانی آغاز می‌شود که این هنجارها از بداهت خارج شوند و خود به موضوع نقد تبدیل شوند. تا زمانی که قواعد قدرت تغییر نکنند، جابه‌جایی افراد تنها چهره قدرت را تغییر می‌دهد، نه ماهیت آن؛ و این، شاید پیچیده‌ترین و ماندگارترین شکل بازتولید مردسالاری باشد. ✍️فتانه عبدالحسینی| مرداد ۱۴۰۵ https://www.instagram.com/women.studies/ @hooreechannel 🌹

  • تنبلی؛ ریشه‌ها، کارکردها و راه‌کارها تنبلی یکی از رایج‌ترین مفاهیمی است که در زندگی روزمره برای توصیف کم‌کاری،بی‌انگیزگی یا اجتناب از انجام وظایف به‌کار می‌رود.با این حال، از دیدگاه علمی، تنبلی یک مفهوم دقیق و استاندارد نیست و روان‌شناسان، زیست‌شناسان و جامعه‌شناسان معمولا آن را به‌عنوان یک ویژگی شخصیتی مستقل تعریف نمی‌کنند. بسیاری از رفتارهایی که در زبان روزمره تنبلی نامیده می‌شوند،در واقع حاصل تعامل پیچیده عوامل زیستی، روان‌شناختی، تکاملی و اجتماعی هستند. از این رو، پیش از هرگونه "قضاوت اخلاقی" درباره افراد، باید این پدیده را در "بستر علمی" آن بررسی کرد. ▫️از منظر تکاملی، انسان در محیط‌هایی تکامل یافته است که غذا و منابع انرژی محدود بودند.در چنین شرایطی، صرفه‌جویی در مصرف انرژی می‌توانست احتمال بقا را افزایش دهد.مغز انسان به‌طور طبیعی تمایل دارد از فعالیت‌های پرهزینه‌ای که پاداش فوری ندارند اجتناب کند. ممکن است تنبلی بازتاب همین سازوکار تکاملی باشد که در محیط مدرن، جایی که دسترسی به غذا و فناوری فراوان است،دیگر همیشه سودمند نیست. در واقع، گرایش به حفظ انرژی احتمالا یک سازگاری تکاملی بوده است،نه یک نقص شخصیتی. ▫️در سطح زیستی و عصب‌شناختی نیز تفاوت‌های فردی در انگیزش و فعالیت مشاهده می‌شود. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که سیستم‌های عصبی مرتبط با دوپامین در شکل‌گیری انگیزه، پاداش و پیگیری اهداف نقش مهمی دارند.همچنین برخی ویژگی‌های ژنتیکی با سطح فعالیت و پشتکار همبستگی آماری دارند، هرچند هیچ "ژن تنبلی" شناخته نشده است.افزون بر این، عواملی مانند کم‌خوابی، سوءتغذیه، افسردگی، اضطراب، دردهای مزمن یا برخی اختلالات هورمونی می‌توانند ظاهری شبیه تنبلی ایجاد کنند، در حالی‌که ریشه اصلی مشکل،یک وضعیت پزشکی یا روان‌شناختی است. از منظر روان‌شناسی، بخش مهمی از آنچه تنبلی نامیده می‌شود در واقع "اهمال‌کاری" است. پژوهش‌های چند دهه اخیر نشان می‌دهند که اهمال‌کاری بیش از آنکه ناشی از ضعف اراده باشد، به دشواری در تنظیم هیجانات مرتبط است. افراد اغلب از انجام کارهایی که اضطراب، ترس از شکست،ابهام یا ناراحتی ایجاد می‌کنند اجتناب می‌ورزند.کمال‌گرایی، ترس از ارزیابی منفی دیگران، فقدان احساس معنا در کار و فرسودگی روانی نیز از عوامل مهمی هستند که می‌توانند به رفتارهای مشابه تنبلی منجر شوند. از منظر جامعه‌شناسی، مفهوم تنبلی تا حدی ساخته و پرداخته فرهنگ است. در جوامع مدرن، به‌ویژه در فرهنگ‌های صنعتی، ارزش زیادی برای بهره‌وری، رقابت و فعالیت مداوم قائل می‌شوند. در نتیجه، افرادی که به هر دلیل کمتر فعال هستند ممکن است به‌سرعت تنبل نامیده شوند، در حالی‌که عواملی مانند فقر، نابرابری آموزشی، ناامنی اقتصادی، نبود فرصت‌های شغلی یا شرایط خانوادگی نیز می‌توانند در کاهش مشارکت و فعالیت نقش داشته باشند. بنابراین، همه موارد کم‌کاری را نمی‌توان صرفا به ویژگی‌های فردی نسبت داد. با وجود بار منفی واژه تنبلی، همه اشکال کاهش فعالیت زیان‌بار نیستند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که استراحت، فراغت و فاصله گرفتن موقت از کار می‌تواند به بازیابی انرژی، کاهش فرسودگی شغلی، افزایش خلاقیت و بهبود تصمیم‌گیری کمک کند. بسیاری از ایده‌های خلاقانه در دوره‌هایی شکل می‌گیرند که ذهن از فشار مستمر فعالیت آزاد شده است. بنابراین باید میان "استراحت سازنده" و "اجتناب مزمن از فعالیت‌های ضروری" تفاوت قائل شد. بر اساس اجماع علمی موجود، تنبلی را نباید صرفا یک ضعف اخلاقی یا کمبود شخصیت دانست. این پدیده حاصل تعامل عوامل تکاملی، زیستی، روان‌شناختی و اجتماعی است و در بسیاری از موارد، آنچه تنبلی نامیده می‌شود بازتاب مشکلاتی عمیق‌تر مانند فرسودگی، اضطراب، افسردگی یا نبود شرایط مناسب برای شکوفایی فرد است. در مواجهه با این مسئله، پژوهش‌ها چند راه‌کار عملی را پیشنهاد می‌کنند. - تقسیم کارهای بزرگ به گام‌های کوچک و مشخص. - ایجاد عادت‌های روزانه به‌جای اتکا به انگیزه لحظه‌ای.‌ - حذف عوامل حواس‌پرتی از محیط. - تنظیم خواب و فعالیت بدنی منظم. - استفاده از تعهدات اجتماعی برای پیگیری اهداف. - تمرکز بر شروع کار به‌جای انتظار برای ایجاد انگیزه. همچنین اگر کاهش انرژی و انگیزه به‌طور طولانی‌مدت ادامه یابد،بررسی احتمال وجود افسردگی،فرسودگی شغلی یا مشکلات پزشکی ضروری است. ▪️منابع 1. Baumeister, R.F. and Vohs, K.D. (2016) Handbook of Self-Regulation. 2. Steel, P. (2007) The nature of procrastination:A meta-analytic and theoretical review of quintessential self-regulatory failure. 3. Steel,P. and König,C.J. (2006) Integrating theories of motivation. 4. Sallis, J.F. et al.(2016) Physical activity in relation to urban environments in 14 cities worldwide. جامعه‌ای بهتر بسازیم @zistboommedia @hooreechannel 🌹

  • 🔵🔴یک عصر متفاوت! امروز اندکی خسته بودم، ترجیح دادم به جای پیاده‌روی دور دریاچه شورابیل، که غالباً برنامه روزانه عصرگاهی من است، اندکی در پارکی که نزدیکی منزلمان است قدم بزنم. احساس می‌کنم فضای پارک و مناسباتی که در آن حاکم است کاملاً دیگر با ارزش‌های نسل ما بیگانه است. نه ارزش‌های متصلب و بسته‌ای که برخی از آحاد نسل ما دارند، بلکه همان نورم‌های معمولی که من و شما از یک جامعه نرمال انتظار داریم. از ادبیاتی که در گفتگویشان حاکم است تا رفتار و حرکاتی که از خود بروز می‌دهند، هیچکدام با فضای مورد انتظار ذهن ما سازگار نیست. یک آنارشی و هرج و مرجی در رفتارشان حاکم است که ابعاد آن تحت تصرف انواعی از دود و دم و بنگ و افیون در آمده است. اندکی بر روی یکی از صندلی‌های پارک نشستم و با جوانی که کنارم نشسته بود سر صحبت باز کردم. — چطوری جوان؟ — خوبم، مرسی. — دانشجویی یا محصل؟ — محصلم. سال آخر. — امتحاناتتون تموم شد؟ — چه امتحانی؟ مگر کلاسی بود تا امتحانی باشد؟ — یعنی به نظرت امتحان و درس برات مهم نیست؟ — ول کن حاجی. درس مال بچه پولدارهاست. ما پولمون کجا بود که معلم خصوصی و کلاس خصوصی و تقویتی و ... داشته باشیم؟ توی مدرسه هم که اصلاً درس نیست. مدرسه هم اگر دایر باشد، معلم به زور میاد سر کلاس.... سیگار داری حاجی؟ — آره، دارم. مگه سیگار می‌کشی؟ — حالا بی‌خیال. سیگار داری بده. ما که از زمین و زمان می‌کشیم، سیگار هم روش. — اگر اجازه بدید من دیگه برم. اذان گفته شد، برم نماز بخونم. نماز جماعت. — آره، برو. التماس دعا. دعایمان کن حاجی. — حتماً، مواظب خودت باش. امیدوارم این سیگاری که بهت دادم آخرین سیگارت باشد. — امیدوار نباش. بعد از اقامه نماز مغرب و عشا در جماعتی محدود، تکبیر پایان نماز را هم گفتیم. الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر. خامنه‌ای رهبر. مرگ بر ضد ولایت فقیه. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل غارتگر. از همان مسیر پارک برگشتم. آمبولانسی در گوشه‌ای از پارک ایستاده است و کثیری مردم از پیر و جوان و دختر و پسر، دوره‌اش کرده‌اند. پرسیدم: — چی شده؟ یکی گفت: — هیچی آقا. یک دختر خانمی از شدت مستی بی‌حال شده بود، اومدند به سر و وضعش رسیدگی کردند. درست شد. رعایت نمی‌کنند که. هی آدم میگه؛ لامصب کمتر بخور، اندازه بخور. مگه گوش میدن آخه! — چند سالش بود؟ — حدوداً هجده، نوزده سال. سری از افسوس تکان دادم و راهم را به سمت خانه ادامه دادم. در طول مسیرم یک مغازه بزرگ سه طبقه فست‌فود است که تازه اجاره‌اش کرده‌اند و شکل و شمایل ظاهری ساختمان را به کل تغییر داده‌اند.چشمم افتاد به همسایه‌ای که دارد با بچه‌هاش از مغازه فست‌فود میاد بیرون، اما در حال مشاجره با بچه هاش است. مرا دید و انگار زبان درد دلش باز شد. به بچه‌هایش گفت: — شما برید، من پیاده میام. گفتم: — چی شده؟ گفت: «میگن بریم بیرون غذا بخوریم و من هم میگم باشه بریم. مرا آورده‌اند به این تاریکخانه. از پله‌های تاریکی که به عمد از سنگ سیاه استفاده کرده‌اند، مرا بردند بالا. پله سیاه. دیوار سیاه. سقف سیاه. کف سیاه. میز سیاه، صندلی سیاه. روزگار سیاه. همه جا دود و دم. بوی غذای سوخته، بوی سیگار و بوی هر کوفتی که نمی‌دونم چیست؟....» دیدم خیلی اعصابش خرد است. چیزی نگفتم و گذاشتم ادامه دهد. راستش؛ خودم هم حال و حوصله حرف زدن نداشتم، اما لاجرم از گوش دادن بودم. ادامه داد: «.... یک صدای موسیقی با زبانی که اصلاً نمی‌فهمم هم چیست را گذاشته‌اند، با ترکیبی از نور کمرنگی به رنگ قرمز که از جاهای مختلف به آدم چشمک می‌زند. چند جوان دختر و پسر هم در صندلی‌ها لم داده‌اند با سیگاری در لب. و گاهی سرها روی شانه هم. آزاد و رها. یله و راحت. حالا اینها به کنار؛ اینا میگن: "بابا، به این فضا از نمره یک تا ۱۰ چند می‌دی؟" میگم، شما خودتون چند می‌دین؟ — ما؟ ده. — مرحبا. خدا وکیلی آن خونه‌ی خودمان بهتر است با اون غذایی که مامانت درست میکنه یا اینجا؟ آن رستوران غذاخوری که من گاهی می‌برمتان بهتره یا اینجا؟ — حرفشو هم نزن بابا. همش تکراری. همش تکراری. فقط که غذا نیست. فضا. فضا رو چی میگی؟ گفتم: — "د حالا پاشید بریم. سرم درد گرفت از این همه دود و دم و بوی جورواجور ..." گفتند: — "ضد حال نزن دیگه بابا. حالا یه بار اومدیا با ما بیرون. اصلاً دفعه بعد با ما نیا. فقط کارت بانکی رو بده." — راست میگن. من فقط کارت بانکیشون هستم. ما به کجا می‌رویم حاجی؟ تو بگو که به کجا می‌رویم؟ — خونه دیگه. مگه مسیرمون یکی نیست؟ خونه میریم دیگه. داد زد: — حواست کجاست؟ میگم به کجا داریم می‌رویم؟ راست می‌گفت. اصلاً حواسم نبود. زود خودمو جمع کردم و گفتم: — آهان. از اون لحاظ. والله من هم چیزی نمی دونم برادر. فکر کنم ناکجا آباد. ✍مالک رضایی T.me/bestdiplomacy @hooreechannel 🌹

حوری — tgindex