- Последний пост
- 13 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تیزر فیلم جدید آلخاندرو گونزالس اینیاریتو که قرار است اکتبر امسال روی پرده برود، منتشر شده است. اینیاریتو که بهتازگی نسخه 4K نخستین فیلمش، عشق سگی، عرضه شده، برای نخستینبار به سراغ ژانر کمدی رفته است. اما این تنها نکته غافلگیرکننده پروژه نیست؛ او نقش اصلی فیلمش را به تام کروز سپرده و به گفته خودش، کروز در این نقش متفاوت عملکردی درخشان داشته است. پس از شکست باردو؛ فیلمی که حواشی فراوانی نیز برای اینیاریتو به همراه داشت، باید دید این چرخش ژانری میتواند او را دوباره به روزهای اوج بازگرداند یا نه. از تیزر منتشرشده چنین برمیآید که نوک تیز انتقاد فیلم متوجه چهرههایی مانند ترامپ و ایلان ماسک است؛ داستان مدیرعاملی که جهان را تا مرز فاجعه پیش برده و حالا میخواهد در قامت یک منجی ظاهر شود.
احتمالاً تا به حال ویدئوهای کرایتریون را دیدهاید که در آنها فیلمسازان و چهرههای سرشناس سینما به اتاقک آرشیو این مجموعه دعوت میشوند تا از میان قفسههای پر از فیلم، آثار محبوبشان را انتخاب کنند و با خود به خانه ببرند. طبیعتاً چنین امکانی برای ما آدمهای عادی وجود ندارد، اما حالا به لطف ابتکار یک کاربر، شبیهسازیای از Closet کرایتریون ساخته شده که تجربهای نزدیک به آن را فراهم میکند. در این فضای سهبعدی میتوانید میان قفسهها قدم بزنید، فیلمها را بیرون بکشید، کاور آنها را ببینید و حتی اطلاعاتی مثل اینکه کدام فیلمسازان یا اهالی سینما آن اثر را انتخاب کردهاند، مشاهده کنید. تجربهای کوچک اما دوستداشتنی. بالاخره کاچی بهتر از هیچی است. لینک: the-criterion-closet.vercel.app [برای تجربه بهتر لینک را در برازرتان باز کنید].
[بخش اول ...] او ایده تفنگ چخوف [اگر در فصل اول گفتهاید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم کسی باید با آن شلیک کند. اگر بنا نبوده شلیک کند پس بر دیوار هم آویخته نبوده] را تغییر میدهد و کیفیت بورخسی به آن میدهد. گویی اشیا خودشان صاحب اراده شوند. از فصل بامزه صحبت اکسسوار صحنه در انبار گرفته تا شلیک خودبخود تفنگ کیفیت سورئال فیلم را تقویت میکند. سینما به مثابه شعبده و کارگردان در مقام شعبدهباز پیش چشمان شما با واقعیت بازی میکند و رویا و واقعیت را در هم میآمیزد تا دوباره شما را ترغیب به فکر کردن کند. همانطور که شعبدهباز خرگوش از کلاه درمیآورد، کارگردان هم خرگوش سیاه و سفید را بالای کوه میبرد و فنجان سیاه و سفید را در استودیو راه میاندازد و نهایتا چادر به شکل کلاه شعبده بازی در میآید که خرگوش سیاه را به سفید بدل میکند تا خرگوش سیاه دیگر نتواند خرگوش سفید را از بالای کوه به پایین پرت کند یا ترمز ماشین را دستکاری کند یا «ایرن زازیانس» را به کل از هزاردستان حذف کند چرا که تفنگ دیگر به خواست صاحبش راه نمیآید. تفنگ خودآگاهی پیدا کرده مغز پدرسالاری را نشانه میگیرد. به این ترتیب قرینه سکانس اول در سکانس آخر شکل میگیرد و ما به نقطه آغازین دایره برمیگردیم. علیرغم همهی تمهیدات و ایدههای جذابی که مکری در فیلم به کار گرفته، هنوز هم موقع تماشا فاصلهای پرنشدنی با دنیای مکری دارم. انگار همه چیز بیش از حد مهندسی شده است. چیزی در فیلم غایب است که اسمی برایش پیدا نمیکنم ولی مانع از درک و تجربه لذت بیواسطهام میشود. اما برای شعبدهای که شهرام مکری در فیلمش به کار برده کلاه از سر برمیدارم.
Black rabbit, White rabbit 🌕🌕🌕🌑🌑 فیلم آخر شهرام مکری کماکان ادامه زبان سینمایی همیشگیاش است. همان دغدغههای آشنا و همان فرم روایی که پیشتر در کارنامه سینمایی او دیدهایم. مکری یک بار دیگر فیلم را بر پایه آثار گرافیست مورد علاقهاش، موریس اشر، طراحی کرده است. بازی با زمان، دوگانهسازیها، تکرارها و لوپهای مکرر که سبب میشود تماشاگر موقع تماشا حس گیر افتادن در داخل لابیرنت را تجربه کند. حس آشناپنداری و در عین حال بیگانه بودن با فضای اطراف که اگر نتوانی از بالاتر به فیلم نگاه کنی، قطعا در میانه راه گم خواهی شد. فیلم از لحاظ تکنیکی هم شبیه فیلمهای قبلی مکری است. از برداشتهای بلند بدون کات -پلان سکانس- با هدف تجربهی تداوم ادراک، اینجا هم استفاده شده. با این ترفند تماشاگر حس خفقان و گیر افتادن را همانند شخصیتهای فیلم تجربه میکند. یک جور ناتوانی در بیرون رفتن از موقعیت از جنس تجربهی بابکِ سرگردان در استودیوی فیلم. اما این بار با توجه به ساختار متافیلمیِ اثر، مکری چند بار با خودش شوخی میکند. از شوخی با کات نزدن موقع فیلمبرداری گرفته تا صحبت بامزه تهیهکننده فیلم که میگوید من فیلم را میفهمم اما تماشاگر عادی قطعا چیزی از فیلم نمیفهمد. در شروع فیلم فکر میکردم با یک درام متفاوت سر و کار خواهم داشت. شروع فیلم با لانگ شات از دکانی است که مکالمهای در آن جاری است. در حالیکه تلاش میکردم فارسی تاجیکی بازیگران را با کمک زیرنویس بفهمم ناگهان صدای شلیک آمد و به اپیزود اول پرت شدم. این اپیزود هم نشان از یک ملودرام خانوادگی داشت. به جز چند موقعیت که کیفیت سورئالی به فیلم اضافه میکرد چیز عجیبی به چشمم نیامد. اما با اپیزود دوم و حضور بابک کریمی به یکباره همه چیز عوض شد. انگار شعبدهباز تازه روی سن میآید و خرگوشهایش را از کلاه خارج میکند. انگار من هم آلیسی بودم که از سوراخ خرگوش وارد یک دنیای عجیب و جدید شدم. مکری کماکان با استفاده از جابجایی نقطه دید و تکرار موقعیتها با مفهوم واقعیت/حقیقت بازی میکند. در ساختار اپیزودیک فیلم با هر بار تماشا نسخه قبلی واقعیت در ذهنمان فرو میریزد. دوباره باید همه چیز را از نو مرور کنیم و واقعیت جدید را جایگزین واقعیت قبلی کنیم. همان حربهای که در فیلمهای قبلی هم شاهدش بودیم یعنی حضور تماشاگر در یک وضعیت فعالِ مدام. در این حد که گاهی خودت باید سرنخ را بگیری و روایتسازی کنی. فیلم قطعا تماشاگر منفعل را پس میزند. و البته المان مهم دیگر فیلم بازی با مفهوم دوگانگی است. از عنوان فیلم خرگوش سیاه، خرگوش سفید گرفته تا هفتتیر هزاردستان/هفت تیر حاضر در صحنه و آنتونیو/بابک که مدام با هم اشتباه گرفته میشوند. این دوگانهسازیها به هدف مکری برای بازی با واقعیت نسبی/حقیقت مطلق کمک میکند. اما چیزی که در فیلم بیش از هر چیز توجهم را جلب کرد پرداختن مکری به مساله زنان بود. همان قضیهای که کیارستمی را به ساخت فیلم خارج از ایران سوق داد این بار مکری را ترغیب کرده تا به اجبار خارج از مرزهای ایران -در تاجیکستان- فیلمش را بسازد. بعد از جنبش مهسا هر فیلمساز دغدغهمندی سعی کرد به نحوی به مساله زنان واکنش دهد. مکری هم با هنرمندی فیلمش را حول همین مساله طراحی کرده. زن زخمی سر تا پا پوشیده در باند که احتمالا به خاطر سرکشیاش -عشق ممنوعه- تا آستانه مرگ رفته و حالا بو میدهد. بویی که جز معشوق باغبانش بقیه را آزار میدهد، حتی دخترخواندهی خردسالش را. دختری که احتمالا قربانی بعدی پدرسالاری است. استفاده از حلقه نورانی برای فاصلهگذاری بین زن و دیگران ایده درخشانی است که مکری به کار گرفته است. و از آن سو زن جوانی در روایت موازی فیلم، که مادرش او را از بازیگری منع کرده و حالا پیچیده در چادر برای بازی در صحنه بازسازی قتل پرویز پورحسینی در هزاردستان [و چه انتخاب هوشمندانهای بود انتخاب هزاردستان مثله شده] توسط رضا تفنگچی، تلاش میکند تا خودش را اثبات کند اما لباسی که «اندازهاش» نیست و به زور باید نگهش دارد، مانع اوست. اما سرانجام لحظه آگاهی فرا خواهد رسید. لحظه رها شدن سارا از قید و بند باندهایی که دور تنش پیچیده شده همزمان با درآمدن «دختر خورشید» از زیر چادر و آمدن به روی زمین. عبور از حلقه و رد شدن از کنار تمام آن باندهای دست و پاگیر. فیلم همزمان هم محدودیت فیلمسازان را نشانه میرود هم به مساله زنان میپردازد. داستان کارگردانی که خارج از کشورش در حال بازسازی فیلمی است که سالها پیش با جرح و تعدیل بسیار پخش شده. «شهرامی» که همان شهرام مکری است و مرتبا در فیلم اسمش برده میشود اما از دیدهها پنهان است -شهرام به مثابه مکگافین-. مکری در این فیلم هم مثل گذشته تاریخ سینما و ادبیات را فرا میخواند. ارجاعات متعدد فیلم از هزاردستان و لینچ گرفته تا چخوف و آلیس در سرزمین عجایب هر کدام بخشی از بازی روایی او هستند.👇🏻
без подписи
به فاصله ١٩ سال. از ۴ ماه و سه هفته و دو روز تا فیورد.
این کن هم به پایان رسید و حکایت همچنان باقی است. به امید تجربه یک کن دیگه در کنار هم در سال آینده. البته اگر عمری بود و اینترنتی کماکان وجود داشت ✌
فقط مال جیمز گری بیچاره خار داشت گویا 😂😂
جایزه را تیلدا سوئینتون داد. مونجیو دست سوئینتون رو ماچ کرد. سوئینتون هم دست مونجیو رو. این جوریش رو ندیده بودیم 😂
نخل طلا: کریستین مونجیو برای Fjord. شگفتی بزرگ اتفاق افتاد.
نخل رو کی میبره یعنی؟ مونجیو یا جیمز گری. شاید هم سوروگوین؟ هاماگوچی رو هم نمیشه فراموش کنیم
جایزه بزرگ: آندری زویاگینتسف برای فیلم مینوتور
همه چی دیگه لوث شده واقعا. یک جوری جایزه میدن که هیچکس دست خالی نره.
جایزه بهترین کارگردانی: به خاویر امبروسی و خاویر کالبو برای فیلم The black ball و پاول پاولیکوفسکی برای فادرلند باز هم یک جایزه دو نفره
جایزه هیات داوران : والسکا گریزباخ برای فیلم The dreamed adventure
جایزه بهترین هنرپیشه زن: مشترکا دو هنرپیشه all of a sudden تائو اکاموتو/ ویرژینی افیرا
جایزه بهترین فیلمنامه: امانوئل مار برای a man of his time
جایزه بهترین هنرپیشه مرد مشترکا به دو بازیگر فیلم Coward رسید. جایزه توسط جینا دیویس اهدا شد. Emmanuel Macchia Valentin Campagne
مراسم اهدای جوایز فستیوال کن آغاز شد.
برخی از منتقدان فیلمهایی را که در کن دیدهاند -اعم از بخش مسابقه اصلی یا بخشهای فرعی- در لترباکسد ارزشگذاری کردند. نکته جالب مشترک در این لیستها این بود که فیلمهای بخش فرعی بیشتر از بخش مسابقه اصلی نظر منتقدان را جلب کرده بود. اتفاقی که در چند سال اخیر به یک سنت در «کن» تبدیل شده. شاید وقت آن رسیده باشد که بازنگری اساسی در انتخاب فیلمهای بخش مسابقه صورت بگیرد. برای مثال لیست برایان تالریکو رییس انجمن منتقدان نیویورک به این ترتیب بوده: 1- Club kid 2- The samurai and the prisoner 3-The black ball 4- Clarissa 5- Teenage Sex and Death at Camp Miasma [از پنج فیلم بالای لیست او تنها یک فیلم در بخش مسابقه اصلی حضور داشت]. لیست دیوید جنکینز منتقد انگلیسی: 1- All of a Sudden 2- Teenage Sex and Death at Camp Miasma 3- Too Many Beasts 4- Double Freedom 5- I See Buildings Fall Like Lightning [در لیست جنکینز هم تنها فیلم هاماگوچی در بخش مسابقه اصلی حضور داشت]. در لیست دیوید ارلیش از ایندیوایر که منتقد جریان اصلی محسوب میشود هم دو فیلم از پنج فیلم بالای لیستش در بخشهای فرعی اکران شدهاند: 1- Minotaur 2- Paper tiger 3- Teenage Sex and Death at Camp Miasma 4- Club kid 5- Fjord