tgindex
All that jazz

نوشته‌های گاه‌ و بیگاه من، امیر خضرایی‌منش، در هنر و ادبیات

Последний пост
11 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
52
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
785
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
762
40 постов
Вовлечённость
97,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 52
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 11 июл.341297из tarvazheh

    ای رشکِ ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری خوش‌خوش کِشانم می‌بری، آخر نگویی تا کجا؟ #مولانا [غزلیات شمس]

  • این بیت سال‌ها از ابیات محبوب من بوده؛ آن‌قدر که گاهی، بی هیچ دلیلی، به خودم می‌آیم و می‌بینم دارم زیر لب زمزمه‌‌اش می‌کنم. و نمی‌دانم شما هم آن رقص فوق‌العاده‌ای را که در تنش جریان دارد حس می‌کنید؟

  • 5 июл.576264

    Richard Avedon Marilyn Monroe, actress, New York May 6, 1957 Gelatin silver print, printed 1989

  • Richard Avedon Marilyn Monroe, actress, New York May 6, 1957 Gelatin silver print, printed 1989

  • 22 июн.622181из mashhadiycs

    🎬 انجمن سینمای جوانان ایران – دفتر مشهد برگزار می‌کند 🎥 دوره تخصصی «نقد و تحلیل پیشرفته فیلم» همراه با ارائه مدرک بین‌المللی قابل ترجمه 📝 نحوه‌ی ثبت‌نام: علاقه‌مندان می‌توانند در روزهای شنبه الی چهارشنبه از ساعت ۹ الی ۱۸ با مراجعه به دفتر انجمن سینمای جوانان مشهد واقع در: بوستان ملت، مجتمع فرهنگی هنری امام رضا(ع)، اتاق ۱۰۸، با در دست داشتن مدارک زیر جهت ثبت‌نام اقدام کنند و  یا به لینک زیر مراجعه و فرم ثبت‌نام را تکمیل کنند. https://amoozesh.iycs.ir/fa/course/pre-register/266 همچنین برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره های ۰۵۱۳۶۰۹۴۰۳۹ و یا ۰۹۹۱۶۶۴۳۷۷۲ تماس حاصل نمایند. مدارک مورد نیاز جهت ثبت‌نام؛ •فتوکپی شناسنامه •فتوکپی کارت ملی •یک قطعه عکس ۴×۳ مهلت ثبت‌نام؛ یکم الی دهم تیرماه ۱۴۰۵ شروع کلاسها؛ ۱۳ تیرماه ۱۴۰۵ شهریه دوره: ۶۰۰۰۰۰۰ تومان برنامه کلاس؛ شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها ۱۰ الی ۱۳ #انجمن_سینمای_جوانان_ایران #دفتر_مشهد #نقد_فیلم #تحلیل_فیلم #مطالعات_سینمایی #منتقد_فیلم #سینما

  • 🔸 گرت هست، جامِ مَیِ زرد خواه چه پیچی‌همی خیره در بند آز چو دانی که ایدر نمانی دراز؟! گذر جوی و چندین جهان را مجوی گلش زهر دارد، به سیری مبوی! مگردان سر از دین و از راستی که خشم خدای آورد کاستی! چو این بشنوی دل ز غم بازکَش مزن بر دلت‌بر ز تیمار تَش! گرت هست، جامِ مَیِ زرد خواه به دل خرمی را مدان از گناه! نشاط و طرب جوی و مُستی مکن گُزافه مپرداز مغز سَخُن! مُستی‌کردن (به‌ضم میم) به معنای اندوه‌خوردن است. ابیاتی که در بالا آورده‌ام به پایان داستان «گفتار اندر رزم رام‌بُرزین با نوش‌زاد» در شاهنامۀ فردوسی (به تصحیح جلال خالقی مطلق، نشر سخن) تعلق دارند و البته جزئی از خود داستان نیستند، به‌نوعی پی‌گفتاری بر آن‌اند از زبان خود فردوسی، چنان‌که معمول اوست که بیت‌هایی را پیش از آغاز و پس از پایان داستان‌ها، در مقام پیشگفتار و پی‌گفتار، بیاورد. به‌شخصه، بسیاری از زیباترین قطعه‌های شاهنامه را در همین ابیات یافته‌ام. داستانی که ابیات پایانی‌اش را آوردم متعلق به بخش موسوم به «تاریخی» شاهنامه است. این بخش به‌اصطلاح تاریخی را، که بیش‌وکم نیمی از شاهنامه را در بر می‌گیرد، متأسفانه، چندان دوست نمی‌دارم. اما ازآنجاکه با فردوسی طرفیم، به‌هرحال در این بخش هم، و لابه‌لای داستان‌های اندرزنامه‌وارِ به‌راستی حوصله‌سربرش هم، باز قطعه‌های زیبایی را می‌شود سراغ کرد. بیت‌های بالا، از نظر من، یکی از همان قطعه‌هاست که، ضمناً، عنصری کلیدی از جهان‌بینی فردوسی را در خود دارد: باور به امر سرمدی، که در چارچوب دین تعریف می‌شود، و همزمان، به‌رسمیت‌شناختن زیست‌جهان مادی، که با ستایش لذت‌جویی و شادخواری تجلی می‌یابد. در مورد مشخص ابیات بالا، به‌راستی شگفت‌انگیز است که فردوسی، تنها در گذر از دو بیت، از دین ــ مشخصاً دین اسلام و مذهب شیعه به نزد فردوسی ــ به شراب می‌رسد، بی‌آنکه سر سوزنی در قید این باشد که همان دین این شراب را بر پیروانش حرام کرده است. طرفه آنکه هیچ کنایه‌ای هم در کار نیست؛ شاعر به هردو گزاره باوری راسخ دارد! #ادبیات #فردوسی All that jazz

  • 11 июн.7551915

    All that jazz

  • All that jazz

  • 27 мая816277

    🔸️تو در تنهایی ما غایب نبودی از آوارگی تا ابد و دوباره زمین... خسته کجا بیاساید؟ قلبِ تنها کِی به خانه بازگردد؟ کدام در به روی آواره گشوده است، و در کدام مکان و کدام اقلیم و کدام زمان؟ کیست مالک زمین؟ آیا حاجت بود به زمینی که بناست در آن آواره باشیم؟ آیا حاجت بود به زمینی که هرگز در آن آرام نیافتیم؟ گل عشق در برهوت زنده است، ریشۀ نارون استخوان عاشقان مدفون را به‌ هم گره می‌زند. زبانِ مرده می‌پژمرد و قلب مرده می‌پوسد، کرمانِ کور نقب‌زنان در گوشت مدفون می‌خزند، اما زمین تا ابد تاب می‌آورد؛ هنگام بهار گیسوانی علف‌وار بر سینه‌ی مدفون جوانه می‌زند و گل مرگ از کاسۀ چشم سر بر می‌آورد و نمی‌پژمرد. ای گل عشق که لبان نیرومندت در هر آنچه دست‌نیافتنی و گذراست به ژرفای مرگ سر می‌کشدمان، ای افسونگر بیست‌هزار روز عمر ما، سرْ مجنون و دلْ تباه می‌شود، درهم‌شکسته از بوسه‌هایش، اما سرافراز، سرافراز، سرافراز، می‌ماند او: عشقِ نامیرا، تنها و رنجور در برهوت فریاد برکشیدیم: تو در تنهایی ما غایب نبودی. بریده‌هایی از تامس ولف، دری در کار نیست، ترجمۀ امین مدی، نشر گمان All that jazz

  • 30 апр.8421915из ofthingspast

    ما را به خاطر بیاور عزت ابراهیم‌نژاد که در کوی دانشگاه (تیر ۱۳۷۸) کشته شد، در شعری سرنوشت خود و سرنوشت نسل ما را آورده‌است. شعر چنان دقیق وصف جوان‌افتادن خودش است که اگر فیلمی از جلسه شعرخوانی باقی نمانده‌بود، لابد کارگزاران دروغ و عمله جهل‌ در اصالت آن شک می‌کردند. ما را به خاطر بیاور! ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. شور عشق درسینه داشتیم و پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم. ما را به خاطر بیاور! ما را که سینه‌سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده نه در آسمان و نه در کوهسار و نه برشاخسار که در بازار پیش از آن‌که آوازه‌خوان شویم بر شاخه‌ای تکیده از تکیه‌گاه خویش جان واسپردیم به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را، آری … و همیشه درگذرگاه خاطرم درگذر است آوازهای صامت سینه‌سرخان سینه برسیخ و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم بیست و دو ساله بمیرم. آمین! ترجمه انگلیسی این شعر در شماره اخیر World Literature Today منتشر شده است. Remember us— us who were juveniles of twenty-two years old. We bore the ardor of love in our chests, yet before we ever loved, we died— our chests pressed into dust. Remember us— us, the bardic red-breasted robins, wandering from village to village; not in the sky, not in the highlands, not among the branches’ foliage, but in the bazaar— before we ever became minstrels— we breathed our last upon a gaunt branch of our perch. I remember their message, their fate. Yes— and always, through the corridors of my memory, pass the muted songs of the skewered robins, red-chested, and the incarnate dreams of twenty-two-year-olds, their chests against stone. And in repeating their memory, perhaps— before I become a poet— I too shall die at twenty-two. Amen. https://worldliteraturetoday.org/2026/may/remember-us-ezzat-ebrahim-nejad

  • 🔸از سرزمین بلاخیز ایران، با وزنه‌های سنگین سرب بر گُرده‌هایمان اولین فرستۀ اینجا پس از آن دی‌ماه خونبار با یاد رفتگان آغاز شد و این اولین سطور پس از جنگ ــ اگر اصلاً بشود الان را پس از جنگ دانست ــ را هم بایست که با یاد بی‌گناه‌رفتگان این جنگ ابتدا کنم. و به‌عنوان یکی از بی‌شمار رعایای این «ممالک محروسه» (راستی محروسه؟)، من هم با فیلترشکن‌هایی که سخت تهیه شده و سخت کار می‌کرده توانسته‌ام گاه‌وبیگاه اینترنتی داشته باشم، و تا اینترنت آزاد نشود وضع به همین منوال خواهد بود. خوشبختانه جوری زندگی نکرده بودم که مشمول «سیمکارت سفید» شوم و امیدوارم از این به بعدش هم، هرگز، «اینترنت پرو»، یا هر شکل دیگری از اینترنتٍ طبقاتی را نداشته باشم. ضمناً، آن لفظ «رعیت» را هم محض جور بودنش با «ممالک محروسه» به کار نبردم؛ باور ندارم که در تمام سال‌های زندگی‌ام در اینجا هرگز «شهروند» بوده باشم. در این اتصال‌های مشروط و موقت به جهان، دیدم هنوز خیلی‌ها سر «خارج‌نشین» و «داخل ‌نشین» دعوا دارند. نشسته بودم و به همین مفهوم «خارج‌نشین» فکر می‌کردم. دیدم من هم به آن قائلم، با این تفاوت که برای من معنی جغرافیایی ندارد. یا، به‌عبارتی، اتفاقاً معنایی کاملاً جغرافیایی دارد اما آن جغرافیا نه خارج از مرزهای ایران، که، دست‌برقضا، داخل این مرزهاست. از آن‌هایی حرف می‌زنم که داخل مرزهای «سرزمین بلاخیز ایران» (تعبیری که از سعیدی سیرجانی وام گرفته‌ام) می‌زیند اما بلایای آن را با ما شریک نیستند. به همین بی‌اینترنتی فکر کنید. «آن‌ها» چه فهمی از این وضعیت که ما آن را به جان زیسته‌ایم دارند؟ مثلاً وزیر محترم خارجه را در نظر بگیرید؛ خیال می‌کنید حتی یک روز بی‌اینترنت بوده؟ سهل است، حتی یک روز اینترنتش فیلتر داشته؟ نه، فقط ایام وزارتش را نمی‌گویم، برگردید به قبل، به قبل و قبل‌تر، فکر می‌کنید او حتی یک روز بی اینترنت آزاد زندگی کرده؟ حالا انواع و اقسام بلایایی را در خاطر بیاورید که در تمام این سال‌ها بر سرمان آوار شده، البته که فقط شمار محدودی از خیل بیشمار را می‌شود در خاطر آورد! خب، فکر می‌کنید آسمان بالای سر ایشان، یا امثال ایشان، با ما یک رنگ بوده؟ ما کجای این زندگی را با «آن‌ها» مشترک زیسته‌ایم؟ به چه معنا همگی در یک خاک زیسته‌ایم؟ کدام باور مشترک؟ کدام نیاز مشترک؟ کدام درد مشترک؟ اصلاً کدام داخل؟ این است آن خارج‌نشینی که من می‌فهمم، آن هم در معنای دقیق کلمه. بگذریم! خیلی چیزها باید گفت که چون نمی‌شود آن‌ها را به‌تمامی گفت ترجیح می‌دهم درباره‌شان هیچ نگویم. از این به بعد هم، اینجا، اگر باشم، باز از هنر و ادبیات می‌نویسم چون تنها چیزهایی است که می‌توانم درباره‌شان همان چیزهایی را بنویسم که واقعاً می‌خواهم بنویسم. شاملوی شاعر، زمانی گفته بود، «اینک، موج سنگین‌گذر زمان است که چونان دریایی از پولاد و سنگ در من می‌گذرد.» در ما، و بر ما، هم مدت‌هاست که این موج سنگین‌گذر زمان دارد می‌گذرد، که هم دیر می‌گذرد و هم البته بسیار زود اما، درهرحال، بسیار سنگین، انگار با وزنه‌های سنگین سرب بر گرده‌هایمان. #ایران All that jazz

  • 30 янв.1 060436

    🔸 To the Lost! سلامتی رفته‌ها! این سلام جیمی دارمودی بود به وقت می‌زدن، سلام آن شخصیت تراژیک و دریغ‌انگیز در سریال بردواک امپایر. نوشتن از پس این روزهایی که گذراندیم را هم جز با سلام به رفته‌ها نمی‌شود شروع کرد، آن چند هزار رفتۀ آن دو روزِ شگفت که تصاویر جاندارش را باید در خاطر زنده نگه داشت برای وقت روایت‌کردن، تصاویر زنده و جاندار بیم و امید، شکوه و ترس، همبستگی و درماندگی. راستی، سطرهای آغازین داستان دو شهر دیکنز را به خاطر دارید؟ روزهای جانکاه پس از آن دو روز هم، مثل روزهای جنگ دوازده روزه، و چقدر هولناک‌تر از آن، جز با حضور و بودن در کنار عزیزان و نزدیکان از سر نمی‌گذشت؛ در آن انفصال از جهان و بی‌خبری، دیدار، کیفیت حقیقی دیدار، انگار دوباره نو می‌شد، و داشته‌مان چیزی جز این هم نبود. آن روزها را با دیدار می‌شد تاب آورد، و، البته، با پناه همیشگی‌ام، خواندن، کتاب‌خواندن: از جهان قزاقیِ تاراس بولبا، با آن حال‌وهوای رها و وحشی قزاقانه، تا شرح‌حال‌های شگفت‌انگیز فروید از درمان‌جویانش. و بعد، کم‌کم، سیل واقعیت و جنایت به بی‌خبری‌هایمان نفوذ کرد، و اعداد خارج از توان ذهن برای تصورکردن بود، و هنوز هم هست. «حیات برهنۀ» ما مردمان، هرچند عظیم و شکوهمند، در برابر آن لویاتان تا بن دندان مسلح، چندان به خون کشیده شد که دیگر با هرکه حرف می‌زدی کشته‌ای را در اطرافش می‌شناخت. یکی از آن نمی‌دانم چند هزار، مجید زنگنه بود. مجید دانشجوی من بود. از روزی که خبر کشته‌شدنش را شنیدم چهره و صدایش یک لحظه از خاطرم نمی‌رود. چند روز دیگر باید امتحان درسی را بگیرم که او یکی از دانشجویانش بود. خیلی اوقات بعد از اتمام کلاس می‌ماند و مفصل باهم حرف می‌زدیم. به اندیشۀ سیاسی علاقه داشت و دلش می‌خواست مفاهیم این حوزه را بهتر بفهمد. دغدغه داشت، ایران برایش مهم بود، و البته، مثل بسیاری دیگر از بچه‌ها، آینده‌ای پیش روی این زندگی که برایمان ساخته‌اند نمی‌دید. او را، بیش از هر چیز، با لحن ویژه و آرام صدایش به خاطر دارم، و البته با صراحتش در بیان نگاه و عقایدش؛ آدمی نبود که «وضع موجود» را بربتابد. آخرین عکس پروفایلش در تلگرام مجموعه‌ای است از عکس‌های کشته‌شدگان این سال‌ها، حالا خودش یکی از آن‌هاست... معلم‌بودن را همیشه دوست داشتم، ولی معلم نشدم که چنین روزی را ببینم. نامت بلند باد، مجید زنگنه! سید جواد طباطبایی، سال‌ها پیش، در دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران، سطرهایی از فروغ را در وصف ایران آورده بود که دلم می‌خواهد اینجا، و در تلاطم این روزها، تکرارشان کنم: من این جزیره‌ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده‌ام و تکه‌تکه شدن راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد پ.ن: سرعت ارسال را آن‌قدر پایین آورده‌اند که نمی‌توانم حتی عکسی کوچک و کم کیفیت از مجید را پیوست این نوشته کنم. باشد برای روزی که به اینترنت آزاد دسترسی داشتیم... #ایران All that jazz

  • 8 янв.1 3714514

    «جان به لب رسیدن»، به نظر من، از زیباترین تعابیر در زبان فارسی‌ست؛ زیباترین و البته تکان‌دهنده‌ترین. از آن دست تعابیر است که ضمناً تصویری جاندار در ذهن می‌سازند: جانی که به لب رسیده باشد. مردم ایران، به معنای دقیق کلمه، جان‌به‌لب‌رسیده‌اند. و جان ما با این گرانی اخیر و آن کشتار اخیر به لبمان نرسیده، قریب به نیم قرن تلاش هدفمند حاکمان گسسته‌خرد ایران در تباهی و نابودی و ویرانی همه‌جانبۀ ایران است که جانمان را به لبمان رسانده. اینکه حتی جایگزینی واقعاً مطلوب و دلخواه را پیش چشم نداریم، خود، بخشی از همین دستگاه سانسور و تباهی است. تا شر این طاعونی که به جان ما — و ایران جز ما نیست — افتاده کم نشود، اساساً هیچ آینده‌ای برایمان در کار نخواهد بود که بخواهد خوب یا بد باشد. #ایران All that jazz

  • 1 янв.1 15085

    دنبالۀ فرستۀ قبلی: بیضایی هم ردّ همان اثرات منفردِ تک‌افتاده را گرفته بوده، و خوب می‌دانسته که جز در رؤیا نمی‌توان از دل این آثار پراکنده وحدتی یکتا را بیرون کشید. ولی ما بینندگانِ سال‌ها بعدِ فیلمِ او، حتی آن رؤیا را هم مخدوش می‌دیدیم، و یافتن نسخه‌ای شفاف و خوش‌کیفیت از کلاغ برای ما ــ که تا به امروز هم میسّر نشده ــ همانند بازیافتن محلّه‌ٔ کودکی‌ها برای خانم بزرگ بود. و اینکه ما هم مثل بیضایی، در پیاده‌روی‌هایمان در طول این سال‌ها، قطعات دیگری از یک «تهران قدیم» شخصی را یافته‌ بودیم، تهران قدیم‌[ها]ی ما مثل آن «تهران قدیم» تعریف تاریخی مشخصی نداشت و ندارد، و برخلاف آن‌یکی که می‌توانست خاطره‌ای وحدت‌بخش و جمعی بسازد، تهران قدیم‌[ها]ی ما خاطره‌هایی منفرد و شخصی می‌سازد. اما رؤیای تهران قدیم کلاغ، به‌رغم نسخه‌های مخدوش و بدکیفیت، همچنان می‌تواند هم رؤیا و هم خاطره‌ای جمعی باشد. کافی است در هر نوشته یا گپ‌وگفت دوستانه حرفی از آن فصل کلاغ به میان بیاید، حتی نیازی هم نیست که مشخصاً بگویی کدام فصل، اشاره‌ای کافی است تا طول موج‌ها با هم میزان شود و چشم‌ها از یادآوریِ زیبایی‌‌اش بدرخشد. اتفاقاً علی حاتمی هم در هزاردستان به فکر بازساختنِ نعل‌به‌نعل تهران قدیم نبود: «ما گراند هتل را اول عین واقعیت ساختیم، ولی اصلاً زیبا نبود. با داستان من تطبیق نمی‌کرد.“ به همین دلیل گروه سازندهٔ ساختمان‌های شهرک سینمایی زیر نظر حاتمی شش ماه وقت صرف می‌کنند تا گراند هتل هزاردستان ساخته می‌شود. غلام حیدری، «علی حاتمی: رودرروی دو نسل،» در معرفی و نقد فیلم‌های علی حاتمی (تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی، ۱۳۷۵)، ص ۱۴۱. به باور من، اهمیت کار علی حاتمی و بهرام بیضایی، در بالاترین تعیّن خود، این است که «تهران قدیم» را از یک دوره‌ٔ تاریخی مشخص بدل به یک ایده کردند، بخصوص بیضایی که رؤیای زیبای تهران قدیمش از دل جدلی بی‌امان میان زشتی و زیبایی، میان واقعیت حاکم و حقیقت مطلوب، سر برکشید. فصل رؤیایی فیلم کلاغ، با تبدیل‌کردن تهران قدیم به ایده، آنرا از فصلی مربوط به گذشته، تبدیل به ایده‌ای همواره حاضر در افق آینده کرد. دیگر آن‌قدری اهمیت ندارد که در واقعیتِ تاریخیْ تهرانِ زیبایی وجود داشته یا نه، بلکه مهم این است که این ایده، با فراداشتن خود در افق دید ما، همواره به یادمان می‌آورد که حقیقت نمی‌تواند صِرفِ واقعیت پیش چشممان باشد؛ آن افق زیبایی هست تا، زشتیِ فعلاً درکار، جستجوهای ما برای زیبایی را یکسره در خود نبلعد؛ و دست‌آخرْ آن فصل رؤیایی هست تا، در سهمگین‌ترین حمله‌های واقعیتِ موجود، باز اهمیت خیال را به یادمان بیاورد. #سینما #بهرام_بیضایی All that jazz

  • دنبالۀ فرستۀ قبلی: این‌بار تهران قدیم همچون رؤیایی سر برآورده بود، رؤیایی ناممکن در تهران معاصری که کلاغ در آن می‌گذشت. فصل «تهران قدیمِ» فیلم شگفت‌انگیز بود، انگار تُرا با خودش به جهانی خیالی می‌برد و جلوه‌هایی از زیبایی را پیش چشمت می‌گشود که هیچ‌وقت واقعاً در پیرامونت ندیده بودی. بیضایی هیچ‌گاه مانند حاتمی تصویری یکسر استیلیزه از تهران قدیم نساخته بود. کمی پیش‌تر از آن فصل جادویی در فیلم، خانم بزرگ که از خاطراتش برای آسیه می‌گفت، توصیفی از تهران دوران اِشغال به دست می‌داد که تصویر آنرا می‌شد در فیلمی دیگر از بیضایی یافت، اگر اِشغال ساخته می‌شد. اما دست‌کم ــ و خوشبختانه ــ کلماتِ اِشغال همچنان هستند و می‌توانیم بخوانیمشان: در زمینه گروه زیادی لهستانی؛ بیشتر زن و کودک و کمتر پیرزن و پیرمرد ــ تقریباً بدون مرد جوان سالم ــ در اطاقک‌های چوبی و حلبی موقت، بین اشیاء گوناگون؛ تختخواب‌های قراضه، گنجه‌ها، مبل‌های شکسته، [...] بعضی در حال پختن چیزی روی پریموس‌های روشن، بعضی کنار رادیو یا گرامافون کهنهٔ شکسته، یکی روی تخت فنری بی‌تشک، یکی در حال نواختن گارمون، یکی در حال پهن‌کردن رخت شسته روی بند، [...] بچه‌ها در حال وول‌خوردن بین بزرگترها و اشیاء ریخته، [...] زبانشان فهمیده نمی‌شود. بهرام بیضایی، اِشغال [فیلمنامه] (تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، ۱۳۸۱)، ص ۸۳-۸۲. آن تصاویر جادویی ــ و بسیار کمیاب در سینمای ایران ــ از تهران قدیم، در جهان بیضایی تنها همچون رؤیا می‌توانند متبلور شوند. وقوعشان در واقعیت امروزی ناممکن است، واقعیت امروزی آن تهرانی است که در باقی طول زمان فیلم مشاهده می‌کنیم، آن تهرانی که آسیه در خیابان‌هایش از دید عینک‌های همیشه خیره گریزان است. اما زمانیکه فصل تهران قدیم کلاغ ساخته می‌شد، هنوز حاتمی شهرک سینمایی‌اش را نساخته بود تا بیضایی بتواند آن فصل را در شهرک سینمایی بسازد. شگفت آنکه این تهران قدیم، نه در دکور، که به‌واقع در تهران فیلمبرداری شده: تهران قدیمِ فیلمِ کلاغ را از سال‌ها پیاده‌روی در تهران، تصویر به تصویر و قدم به قدم می‌شناختم. [...]گفتند محوطهٔ باغ ملّیِ سابق منطقهٔ ممنوعه است، سَردرِ باغ ملّی را سحرگاهِ جمعه‌یی دُزدانه گرفتم. خُدا را شُکر خانهٔ قوام داشت مرکز فرهنگی می‌شد و اجازه رسید؛ و گارِ ماشین هنوز بود؛ و مدرسهٔ فیروز بهرام و انوشیروانِ دادگر راهِمان دادند. بهرام بیضایی، «چگونه ساعتی عزیز شد!» در وبگاه ماهنامهٔ سینمایی فیلم. ادامه در فرستۀ بعدی... #سینما #بهرام_بیضایی All that jazz

  • دنبالۀ فرستۀ قبلی: به‌عنوان یک شهرستانیِ متولد دهه‌ٔ شصت خورشیدی، دربارهٔ «تهران قدیم» چه حرفی برای گفتن دارم؟ تهران قدیم به سن من قد نمی‌دهد، حتی به سن یک نسل پیش از من هم قد نمی‌دهد. من، دستِ‌بالا، در سفرهایم به تهران ردّی از آن تهران را یافته‌ام. بخصوص هر بار که سواری در خلوتیِ سحرگاهیِ خیابان‌های تهران می‌رانَد تا برسد به راه‌آهن و قطار روزـ‌رُویی که معمولاً برای بازگشت انتخاب می‌کنم، مسیر جوری است که بازمانده‌هایی از آن روزگار بعید به‌سرعت از مقابل چشمانم عبور می‌کنند. آخرین‌ بار، کمتر از یکماه پیش بود؛ سواری پیچید و من که نگاه خالی‌ام از پنجره به بیرون بود اما در فکر و خیال خودم بودم، احساس کردم منظره‌ٔ بیرون جان گرفت و بر فکر و خیال من غلبه کرد. ساختمان قدیمی ادارهٔ پست بود در پرتو زیبای صبحگاهی و، جز ما و رفتگر آنطرف خیابان، هیچ عابر دیگری در کار نبود. آدم در تهران، یا در همین مشهد که من زندگی می‌کنم، وقتی از خیابان‌ها عبور می‌کند ترجیح می‌دهد که بیشتر در فکر و خیال خودش باشد و کمتر چشمش به نمای ساختمان‌ها بیفتد، اما گاهی نمای پیشِ چشم آنقدر زشت است که از خیال پرتت می‌کند بیرون؛ این اتفاق کمتر برای زیبایی دست می‌دهد، دنبال زیبایی باید بگردی. خب، اهلش اگر باشی، هنوز توی بعضی کوچه‌‌ها و خیابان‌ها به اتفاقات خوبی برمی‌خوری، اما باید بگردی، زیباییِ شهر بدیهی نیست. باید گشت، مثل باستان‌شناسان و جانورشناسانی که هر ردّی بر سنگواره‌ها برایشان غنیمتی است. داشتم می‌گفتم که منِ شهرستانیِ متولد دهه‌ٔ شصت درباره‌ٔ تهران قدیم چه حرفی برای گفتن دارم؟ ولی جداً وضع یک تهرانیِ همسن‌وسال خودم خیلی فرق می‌کند؟ یا حتّی یک تهرانی دهه‌ٔ پنجاهی؟ خانه‌ٔ پُرش این است که اگر اهل گشتن باشد، چون همیشه ساکن تهران بوده، بیشتر از من ردّ و نشان پیدا کرده، وگرنه بعید به نظر می‌رسد که میانمان تفاوت جدّی و معناداری در کار باشد. اما «تهران قدیم» همچنان برای خیلی‌ها معنادار است، خواه تهرانی باشند خواه شهرستانی، خواه به سنشان قد بدهد یا ندهد. عجیب نیست؟ مگر این «تهران قدیم» چه خاصیتی دارد؟ پس شاید باید سؤالم را جور دیگری مطرح کنم، چرا برای من و خیلی‌ها به سن‌وسال من، برای خیلی‌ها که اصلاً تهرانی نیستند، «تهران قدیم» همچنان معنادار است؟ چرا، مثل خیلی چیزهای دیگرِ متعلق به گذشته، به‌کل فراموش نشده؟ هزاردستانِ علی حاتمی در نیمه‌ٔ دوم دههٔ شصت خورشیدی از شبکهٔ یک تلویزیون ایران پخش شد و در سال‌های پس از آن تا به امروز پخش آن چندبار دیگر تکرار شده. شهرک سینمایی در ایران را هم علی حاتمی به‌واسطه‌ٔ ساخت همین سریال بنیان گذاشت. او در شهرک سینمایی‌اش، که بعداً با عنوان عجیب «غزالی» نامیده شد، بخش‌هایی از تهران قدیم (مثل گراند هتل، خیابان لاله‌زار، میدان توپخانه و...) را بازسازی کرد. همین فضاهای عمومی شدند بخشی جدایی‌ناپذیر از هویت بصری آن سریال و خاطره‌ای که از خود در ذهن مخاطبانش به جا گذاشت. فضای بصری هزاردستان، آن ساختمان‌ها و خیابان‌های سنگفرش و...، در بعیدترین فاصلهٔ ممکن با زمانهٔ پخش این سریال قرار داشت؛ در واقعیتِ آن روزهای ما نه از خطّاطی‌های رضا مافی خبری بود، نه از خیابان‌های سنگفرش و نه از گراند هتل. گمان می‌کنم برای من و بسیاری از همسالان من، «تهران قدیم» از همین‌جا آغاز شد؛ این فضایی بود یکسر متفاوت از آنچه که ما به‌واقع پیرامون خود می‌دیدیم. هزاردستان علی حاتمی تصویر یک دوره‌ٔ خاص تاریخی از حیات شهر تهران را که شاید تنها برای قشری خاص، و متعلق به یک دوران تاریخی مشخص، معنا داشت، تبدیل به تصویری برای قشر بسیار گسترده‌تری از مردم ایران کرد. امروز شاید بتوان دو گرایش عمده در نگرش به این تصویر از تهران قدیم را ردیابی کرد (گویا خیلی اوقات که از تهران قدیم سخنی به میان می‌آید، در حقیقت حرف از این تصویر حاتمی‌وار از تهران قدیم است تا واقعیت تاریخی آن)؛ گروهی که با نوستالژی صِرف به آن می‌نگرند و مدام حسرت ایّام باصفای گذشته را می‌خورند، و گروه دیگری که اساساً منکر وجود چنان زیبایی‌ای در تهران قدیمند و این زیبایی را بیشتر حاصل خاطرات و خیالپردازی‌هایی دایی‌جان ناپلئون‌وار می‌دانند. سال‌هایی پس از هزاردستان، در قاب کوچک تلویزیون و از خلال تصاویری مخدوش، با فیلمی مواجه شدیم که پیش از هزاردستان ساخته شده بود، ولی برای ما اثری تازه‌تر ــ و البته عجیب‌تر ــ بود: کلاغ، ساخته‌ٔ بهرام بیضایی به سال ۱۳۵۵. داستان مردی که در خیابان‌ها و محله‌های مختلف تهران به دنبال زنی گمشده می‌گشت، و داستان زنی که در این شهر محلهٔ کودکی‌هایش را گم کرده بود، زنی که می‌گفت شهرِ او این تهران نیست و خودش را متعلق به «تهران قدیم» می‌دانست. ادامه در فرستۀ بعدی... #سینما #بهرام_بیضایی All that jazz

  • 🔸به کلاغی که پرید از فراز سرِ ما نمود ایدۀ‌ «تهران قدیم» در کلاغِ بهرام بیضایی و هزاردستانِ علی حاتمی تهران قدیم از کجا وارد منظومهٔ فکریِ مایی شد که هیچ خاطره‌ای از آن دوران نداشتیم؟ چطور مثل خیلی «قدیمی»های دیگر از بین نرفت و فراموش نشد؟ اگر واسطهٔ هنر، و بخصوص سینما، نبود امروز اینهمه آدم‌های متفاوت‌ ‌‌از ‌هم و بی‌ربط‌ ‌به هم هنوز به تهران قدیم فکر می‌کردند؟ تهران قدیم هنوز وجود دارد، یا حالا فقط یک خاطره است؟ همهٔ ما به یک تهران قدیم واحد فکر می‌کنیم؟ یا هرکدام تهران قدیمی از آنِ خود داریم؟ با یادِ ولی‌الله خاکدان (۱۳۷۵ - ۱۳۰۲)، دکوراتور و از اصلی‌ترین سازندگان شهرک سینمایی مهرداد فخیمی (۱۳۸۷ - ۱۳۱۸)، مدیر فیلمبرداریِ کلاغ و هزاردستان این جستار قبلاً در فصلنامۀ همشهری معماری و شهرسازی، شمارهٔ ۲۴ (آذر و دی ۱۳۹۲) منتشر شده و حالا، به بهانۀ درگذشت بهرام بیضایی، در اینجا بازنشر می‌شود. متن کامل آن را در فرستۀ بعدی بخوانید. #سینما #بهرام_بیضایی All that jazz

  • All that jazz

  • All that jazz

  • Good Morning (Yasujirō Ozu, 1959) شعر «تولدی دیگر» فروغ را، که تکلیف بچه‌ها در کلاس تحلیل بود، بازخوانی می‌کردم. در بخش «زندگی شاید...»ِ شعر رسیدم به آن سطر که می‌گوید: یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر برمی‌دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید «صبح بخیر» و یادم آمد حدود ۱۲-۱۳ سال پیش، در دورۀ «سینمای مؤلف» که در جهاد دانشگاهی مشهد برگزار کردم، در نقد فیلم صبح بخیر اُزو، همین سطرها را خواندم و اشاره کردم که این شاید نزدیک‌ترین تجسم باشد به کاری که اُزو در سینمایش می‌کند. غریب بود که وقتی شعر را بازمی‌خواندم هیچ خاطرم نبود از این سطر تا وقتی به آن رسیدم، و باز هیچ خاطرم نبود از آن جلسۀ نقد، تا وقتی به این سطر از شعر رسیدم. #سینما #ادبیات All that jazz