تصویر و زندگی
Статистика”در تصاویر.” @zero663 تبلیغات نداریم. اینستاگرام: https://instagram.com/image_and_life_farsi?utm_medium=copy_link
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 663
- 1/48двое суток
- 1 905
- 1/72трое суток
- 2 055
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چهارشنبه ۲۱ مرداد، پس از هشت ماه تأخیر ناخواسته، هفتمین جلسه از سلسلهنشستها دربارهی مفهوم حیوانیت را با حضور رضا نگارستانی، فیلسوف ایرانی-آمریکایی، برگزار کردیم. بحث از الکساندر بوگدانوف و تکتولوژی شروع شد؛ از ایدهی علم عام سازمان، از اینکه بتوان زیست، جامعه، فناوری، اندیشه و در نهایت هر آنچه را که سازمان مییابد، از خلال فرایندهای اتصال، گسست، تعادل و بازسازمانیابی فهمید. اما مسئله خیلی زود از صورت فعلی چیزها عبور میکند و به تاریخ ساختهشدنشان میرسد؛ به اینکه آنچه اکنون در برابر ماست، احتمالاً فقط آخرین برش از مسیری بسیار طولانی از شکست، محاسبه، کار، یادگیری و بازسازیست. مفهوم عمق منطقی و ابژهی ژرفساختی از همین نقطه وارد بحث میشود. سادهترین شی هم ممکن است تاریخی بسیار طولانی از طراحی، آزمون، خطا و اصلاح را در خود فشرده کرده باشد؛ تاریخی که دیگر در صورت نهایی به چشم نمیآید و بااینحال عمق شی چیزی جز همین تاریخ انباشته نیست. همین منطق وقتی به انسان میرسد کمی پیچیدهتر میشود: انسان هم از خودش آغاز نمیشود. زبان، کار، تکنیک، نهاد، حافظه و مناسبات جمعی پیشاپیش در ساختن صورت انسانی دخالت داشتهاند و همچنان دارند. ژرفای انسان، در این معنا، در امتداد همان تن جمعی شکل میگیرد؛ آنجا که فرد تنها یکی از صورتهای موقت و موضعی تاریخ بسیار طولانی سازمانیابی آن است. - طبعاً نزد نگارستانی، حیوانیت نمیتواند چیزی باشد که در سوی دیگر انسان، همچون حدی بیرونی و ازپیشمعلوم، قرار گرفته باشد. اگر خود انسان محصول تاریخی از سازمانیابی، انباشت، تمایزگذاری و بازسازیست، آن مرزی هم که میان انسان و حیوان کشیده شده چیزی طبیعی و نهادینه نیست. مسئله دیگر این نیست که انسان در کجا از حیوان جدا میشود، شاید حتی برعکس، باید پرسید چه فرایندهایی این جدایی را ساختهاند و چه چیزهایی برای برپا ماندن آن پیوسته باید سازمان داده شوند. در این معنا، حیوانیت، بیرون انسان نمیماند؛ در عمق تاریخ او رسوب میکند و خودِ صورت انسانی هم از دل همین درهمرفتگی بیرون میزند. یکی از مناقشهبرانگیزترین مفاهیم نگارستانی هم از همینجا دوباره سر برمیآورد: The Inhuman، یا دقیقتر Inhumanism؛ مفهومی که خود نگارستانی آن را «انسانگشایی» یا «انسانکاوی» ترجمه میکند. درواقع چیزی که در نگاه اول ممکن است به نفی انسان اشاره کند، نزد او درست به گشودن خودِ انسان مربوط است؛ به بیرون کشیدن هستهی هنجاری انسانگرایی از صورتهای منجمد و ذاتگرایانهی آن و امکان بازبینی و بازساختن چیزی که «انسان» نامیده میشود. - اگر در این جلسه حضور نداشتید، نسخهی ضبطشدهی آن در یوتیوب در دسترس است؛ نزدیک به دو ساعت جابهجایی مداوم میان تکتولوژی، نظریهی اطلاعات الگوریتمی، عمق منطقی، سازمان، حیوانیت و پروژهی انسانگشایی، با اتصالاتی که مدام یک مسئله را به سطحی دیگر پرتاب میکنند. از آن جلسهها که در آن ایدهها دائماً به هم برخورد میکنند و دستگاهی موقت از مفاهیم میسازند که تا پایان در حال بازآرایی خودش است. دیدنش را از دست ندهید؛ دو ساعت آتشبازی نظری و فوران بیوقفهی اندیشه است. تصویر و زندگی | سینمانیا | رئالیسم تاریک
🔻 چیزکی نوشتم دربارهی زنانِ فیلمسازِ محبوبم؛ آنها که فیلم میسازند همچنان؛ البته نیشگونی هم گرفتم از مفروضاتِ جاافتاده و هویتمحور تحت لوای "سینمای زنانه". اینجا بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید◾️ تصویر و زندگی
🔻 دیدم کسی به نقل از کافکا نوشته: "نامه، تقریبا یک دیدار است". آشنا اومد برام ولی شک کردم که اینرا کافکا عیناً نگفته. رفتم و کاملش رو در نامهای به میلنا، در مه ۱۹۲۰، یافتم: «نامهات بسیاری از تردیدها را کنار میزند؛ تو را روشنتر میبینم، حرکتهای بدنت و دستهایت را، چنان سریع و مصمم؛ تقریباً یک دیدار است.»◾️ تصویر و زندگی
🔻 کسی رو میشناسید روی نسبتِ مفهومیِ شعرهای نیما یوشیج و سینماتوگرافی پژوهش کرده باشه؟ خاصه اونایی که آکندهست از مه، باران، جنگل، کوه و صداهایی که از دل تاریکی میاند. در برخی کارهاش، نوعی ناتورالیسم از جنسِ هرتزوگی وجود نداره؟ همان طبیعتِ عظیم، بیاعتنا و جنونزایی که در سینماتوگرافیِ "آگیره، خشم پروردگار" و "فیتزکارالدو" میبینیم. مثلا در شعر «هست شب»، طبیعت نیروی هیولاوشِ فضاست، نیرویی که بر ما انگاری که بتازد: هست شب، یک شبِ دمکرده و خاک رنگِ رخ باخته است. باد، نوباوهی ابر، از برِ کوه سوی من تاخته است ◾️ تصویر و زندگی
видео или голосовое, без подписи
🔻 جلسهی هفتم از سلسلهنشست حیوانیت ژرفنای تنِ جمعی: بوگدانوف و مسئلهٔ تکتولوژی با رضا نگارستانی در نشست هفتم از سلسلهنشستهای «حیوانیت» میزبان رضا نگارستانی، فیلسوف و نظریهپرداز ایرانی خواهیم بود. نگارستانی از متفکرانیست که فلسفه را به ابزاری برای بازطراحی جهان تبدیل میکنند. در آثار او، منطق، علم، هنر و سیاست در ساختاری دقیق و جسورانه به هم میرسند و مرزهای معمول اندیشیدن از نو ترسیم میشوند. برای شرکت در این نشست، در این گروه تلگرامی عضو شوید: [لینک گروه] ◄ زمان نشست: چهارشنبه بیستویک مرداد (دوازده آگوست)، رأس ساعت ۲۰:۳۰ بهوقت ایران ◄ شرکت در این سلسلهنشست برای عموم آزاد است. تصویر و زندگی | سینمانیا | رئالیسم تاریک
🔻 مشتاقانه منتظرم رمان تازهی آیدا مرادی آهنی، «آوازهای چند فیلسوار» رو بخوانم. رسیدنِ سریعِ یه رمان فارسی به چاپ دوم، در این روزگار، تداعیِ حسی در حال احتضاره: شوق جمعی برای انتشار یک رمان، دست به دستشدنش میان خوانندگان و انتظار برای رسیدن نوبت خواندنش. چیزی که زمانی بخشی متداول از زندگی فرهنگی ما بود و حالا در حال انقراض. «آوازهای چند فیلسوار» رمانیست که از بخشی از ویرانههای تاریخمون آواربرداری میکنه، از خلال پرواز بین معماری و هنرهای تجسمی و زنان ایران. رمان به چاپ دوم رسیده. بخرید و بخوانیدش. برای سفارش همراه با ارسال رایگان میتونید به @salesadmin1 پیام بدهید. پینوشت: در تدارک یک نشست آنلاین با آیدا هستم تا دربارهی فیگور نویسندهی جوان و پُرخوان در ایرانِ اکنون حرف بزنیم؛ دربارهی دوام آوردن در و با ادبیات◾️ تصویر و زندگی
🔻 چند روز پیش یه قرار انلاین گذاشتیم تا تحشیهای بریم بر "مسالهی اقتباس سینمایی از ادبیات". اینم فایل صوتیش. اگر حساش رو دارید گوش کنید. از بُردار گوستاو فلوبر به اقتباسِ الیویرا از مادام بووآری، توماس مان به ویسکونتی تا چخوف به وانگ بینگ و البته همینگوی به ناصر تقوایی، چیزکهایی گفتیم◾️ تصویر و زندگی
🔻 متن کامل گفتوگوی من با کلبر مندونسا فیلیو، فیلمساز بزرگ برزیلی، که در فوریهی گذشته و در جشنوارهی بینالمللی فیلم روتردام انجام شد. گفتوگویی دربارهی فیلم اخیرش «مأمور مخفی*»، حافظهی جمعی، نسبت رئالیسم و کابوس، سینمای ایران و گپ دربارهی این پرسش که روانزخمهای تاریخی چگونه پیش از آنکه بدنها را هدف بگیرد، ادراک ما از جهان را تغییر میدهند. پن: ایرادی در متن قبلی بود که اصلاح شده. *دو جایزهی اصلی جشنوارهی کن برای بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر مرد، نامزد نخل طلا، چهار جایزهی اسکار، دو جایزهی بفتا و برندهی جایزهی بهترین فیلم بینالمللی در ایندیپندنت اسپیریت و کریتیکس چویس. ◾️ تصویر و زندگی
🔻 دارم فاسبیندر رو بعد از سالهای دور، بازبینی میکنم و قراره تجربهی دوبارهبینی را اندکاندک باهاتون همرسان کنم: تا اینجا، بیشتر از خودِ فیلمها، تغییرِ طبع استتیکی خودم غافلگیرم میکنه. زمانی «اشکهای تلخ پترا فون کانت» رو خیلی دوست داشتم: اون اتاقِ خفه و اغراقِ و سادیسمِ عاطفی و چهوچه. ایضا «از فاحشهٔ مقدس حذر کن» را: گروهی در آستانهٔ فروپاشی، خودویرانگری و تولیدِ دیوانهوار. حالا اما این فیلما کمتر منرو میگیرن. انگار پیشتر، بخشی از شیفتگیام به فاسبیندر، شیفتگی به cult of the auteur بود: اسطورهٔ هنرمندِ بیقید، کوییر، خودویرانگر، ضدبورژوا، تخطیجو و در حالِ سوختن و جوانمرگ. آن کیفیتِ آشوبناک هنوز جذابه برام، اما در حافظهام. عوضش نزدیکتر شدهام به اقتباس درخشان فاسبیندر از رمانِ فونتانه، «افی بریست». آخآخ! شاهکاره لعنتی. فیلمی که فاسبیندر از کالتوارگی فاصله میگیره و یه انضباط بیرحمانه داره. مینویسم ازش بزودی◾️ تصویر و زندگی
🔻 بعید بدانم در تاریخ سینما کسی به اندازهی ماریو مونیچلی به "رفاقت مردانه" کلید کرده باشه؛ آن هم نه به شکل جوانمردانه، به شکل چرک، زنباز، ریاکار و با این همه پابرجایش. مردهای سینمای او وقتی تنها هستند اغلب کاریکاتورهایی ناقصاند، اما وقتی کنار همند، یک ارگانیسم جمعی میسازن؛ موجودی پر سر و صدا، بیقرار، زودخشم، خائن و عجیبتر از همه، آمادهی بازگشت. رفاقت در سینمای او حاصل چیدمان بدنهاست: چند مرد در یک ماشین، دور یک میز، کنار یک تابوت، در بار، در خیابان، در قطار یا در حال اجرای یک شوخی احمقانه. مهمتر: خیانت، رفاقت رو مضمحل نمیکنه تو سینمای مونیچلی. برعکس، گاهی همان چیزیه که شکل واقعی رفاقت را برملا میکنه. مردها به هم رحم نمیکنن، اما از هم جدا هم نمیشن. راز همو میفروشن، زن همو میخوان، آبروی همو میبرن، اما در لحظهی نهایی باز به گروه برمیگردن. چون بیرون از گروه، هیچی نیستن الا یک شکست شخصی. رفاقت مردانه در سینمای مونیچلی اخلاقی نیس، اما قوام داره. شاید چون از اول هم بر پاکی بنا نشده؛ بر عادت، ترس، شرم و میل بنا شده است◾️ تصویر و زندگی
🔻به بهانه تولد کن لوچ؛ زنِ عصبانی و هارولد پینتر ◼️ تصویر و زندگی
🔻 یه ده روزی طول کشید که مزهمزه کنم و بالاپایین تا با فراغ بال بگویم که فیلم April ساختهی متاخرِ کارگردانِ زن گرجستانی دئا کولومبگاشویلی، یک شاهکار است. شایدم بهتر است که به این گمانه، فیلم پیشیناش [Beginning] را نیز ضمیمه کنیم تا که فراغمان، جدیتر گردد. بدیع است تخیلِ دئا از فلان روستای دورافتاده و مناسبات آدمهایش. ایدهای دمِ دستی -زن بودن در فضای مردسالار- را برداری و چنان وصلش کنی به خاک و گِل و ابر و خونِ پریود و فیزیولوژی زن که مو لای درزِ "بازتعریف"ات از زن نرود. کارگردانِ زیبارویِ ما، یه پایش را گذاشته رو شونهی شانتال آکرمن و پای دیگرش بر شانهی کارلوس ریگاداس و ویراستاکول ولی نه محض تقلید و فلان، بلکه محضِ عبور از آنها. طبیعت و منظره را برداری چنان کلاستروفوبیک و ملانکلویک کنی که آدم ترجیح دهد در گور بخوابد تا به زیباییِ موحش چشماندازهای طبیعی بنگرد. گسترهای گیجکننده از تجربهی انسانی را ببینید: مرگ، تولد، "تجربه بیمارستانی"، زن بودن و متافیزیکاش، تجربهی سورئالِ حُقنه شده به رئالیسمِ اجتماعی، جملگی با هم. لطفا اول Begining رو نگاه کنید سپس April را. اینجا ببینیدشان: یک و دو◾️ تصویر و زندگی
🔻 پدربزرگِ مادربزرگِ مرجانِ ساتراپی، ناصرالدینشاه بوده. خودِ ناصرالدینشاه. رابطهی مرجان با "انوش"، عموی پدریاش نیز رابطهای بوده جالب و پیچیده. واقعا اون نسل از ایرانیهای تحصیلکرده نیز کم تروما نداشتند. البته، ساتراپی امکانات و تواناییِ بدل کردنِ تروماها به اثر هنری رو داشته وگرنه با آنهمه که بر او گذشته بود، زودتر انتحار میکرد. اصلا کدوم دوره از تاریخِ این مملکت تروماتیک نبوده؟! وقتی با یه آرژانتینی، برزیلی و مجاری و چهوچه حرف میزنم، هی میگن "اوهاوه!اون موقع از تاریخِ ما خیلی تاریک و تروماتیک بود"، من اما حقیقتا نمیتونم یه دوره رو سوا کنم بگم "اوهاوه". همهی عمرمون به این گذشته که دیگه بدتر از این نمیشه که شده. باری! چه توفیری دارد نسلِ ساتراپیها باشه یا نسلِ غزال علیزادهها و یا سمانه مرادیانیها◾️ تصویر و زندگی
اگر به فرهنگ آمریکایی فیالمثل محصولات هالیوود نظر کنیم، حتی یک توصیفِ مثبت از آینده نیز در آنها نمییابیم. تمامی اشارات به آینده دربارۀ فجایع، امراض، ویروسها، نبرد با هوش مصنوعی و سایبورگها، مَدمَکس، انهدام کامل، ویرانی و دوزخ است. غرب دیگر رویایی ندارد. حتی دیگر سعی در اغوای بشر هم ندارد بلکه او را با آینده تهدید میکند. - آلکساندر دوگین
🔻بورخس اواخر عمرش داستان کوتاهی نوشت با عنوان Avelino Arredondo. جوانکی به دوستان و نامزدش میگه که قصد ترک شهر رو داره. ولی در واقع خودش رو در اتاقی حبس میکنه و ماهها در انزوا زندگی میکنه. از همه فاصله میگیره، روزنامه نمیخونه، ارتباطی نداره و فقط منتظر «روزی مشخص»ه. چرا؟ میخواد رئیسجمهور اروگوئه رو ترور کنه. بورخس یه داستانِ ترورِ تاریخی رو برداشته و بدلش کرده به نوعی مراقبه. قاتل منتظره، همچون مومنی در انتظار روز داوری. ایدهی ترور اینجا برای بورخس بیشتر شبیه وسواس برای یه فریضه است تا فورانِ خشم یا هیجان. بورخس خودِ واقعه (ترور) رو حذف کرده و به هزارتوی خاطراتِ ما از واقعه میپردازه؛ اینکه ماها چطور تمام زندگیمون، آهسته و مراقبهوار به سمتِ یک لحظهی خاص هل داده میشیم. پایان این داستان هم با یه جملهی "بورخسی" تموم میشه: شاید ماجرا کمابیش اینگونه رخ داده باشد؛ دستکم من میتوانم اینگونه خیال کنم که رخ داده است. اینجا بخوانید این داستان رو◾️ تصویر و زندگی
видео или голосовое, без подписи
🔻 عکسهایی که گویا در سال ۲۰۰۱ با ساعت کاسیو (Casio WQV watch) در حوالی لندن گرفته شدهاند◼️ تصویر و زندگی
🔻 پیشنهاد میکنم دیدن این فیلمِ جدیدالساخت را از یک کارگردانِ بسیار جوان ویتنامی، اگر طالبِ دیدنِ "مهارتِ کنترلِ فضا در سینما" هستید: برنده دوربین طلاییِ کن است و متعلق به slow cinema. فیلم جاهایی -اندکی- خامدستانه بهنظر شاید برسد از حیث اتکایِ زیاده به نامها: ویراستاکول و میزوگوچی و تارکوفسکی و فیلان و بیسار. ولی چند برداشتِ بلندِ درجهی یک دارد که از حیثِ میزانسن، استادانه است بیاغراق. آخاخ، برداشت بلند دقیقهی حوالی ۳۹ را ببینید، روح را جلا میدهد [تماشای فیلم با زیرنویس]. بینظیر است مهارت فیلمساز در مدیریت فضای سینمایی. او چه کرده؟ "ایدهی ایمان" را برداشته و فحوایش را از مکاشفه برای یافتنِ فلان امر قدسی، تهی کرده. تهی به چه؟ به ابزاری برای سینمایی کردنِ خستگی، بیجهتی و میلِ به ناپدید شدن از هستی. چگونه؟ به مددِ دستکاریِ ادراک زمانمندِ ما. فیلم بلد است که ادراکِ ما را فرسوده و ایضاً بازتنظیم کند. در بسیاری از صحنهها، عملاً اتفاق خاصی رخ نمیدهد: موتورسواری، راه رفتن، صدای باران، انتظار. همین لحظاتاند که فیلم را میسازند. انگاری فیلم میپرسد: اگر زمان را تا مرز فروپاشی کُند کنیم، چه چیزی از جهان باقی میماند؟ حرکت و صدا و حضور چه بلایی سرشان میآید؟ نکتهی مهم "سینمای آهسته"، همیشه طراحی صداست؛ چیزی که خیلی از تماشاگران در مواجههی اول نادیده شاید بگیرند. این فیلمها ظاهراً ساکتند، اما در واقع از نظر صوتی بسیار متراکم: صدای حشرات، باد، باران، موتور، دعا، سگها، صدای دوردستِ آدمها◼️ تصویر و زندگی
🔻 در ادامه متن بالا: پیشنهاد من برای منبع دربارهی فیلمجستار، کتاب The Essay Film: From Montaigne, After Marker نوشتهی Timothy Corrigan است (تلاش کردم حجم کتاب رو کم کنم لذا اندکی کیفیت پایینتر از نرماله)؛ یکی از منابع جدی و قابلاتکا برای فهم فیلمجستار. البته من هنوز کامل نخواندهامش و طی دو سال اخیر مدام در رفتوآمد در کتابم، ولی معیار خوبیست برای اینکه چرا فیلمجستار را نباید به «فیلمِ شخصی»، «نریشن روی تصویر» یا «مستندِ شاعرانه» تقلیل داد. کوریگان مسیر فرم جستار را از سنت ادبی مونتنی تا سینمای کریس مارکر دنبال میکند و نشان میدهد که فیلمجستار، بیش از هر چیز، روشی برای فکر کردن با تصویر، صدا، مونتاژ و موقعیتِ سوژه است و آن را از کلیشهی «بیان شخصی» بیرون میکشد و بر وجه گفتوگویی، بیناذهنی و تحلیلیِ آن دست میگذارد◾️ تصویر و زندگی