جدا افتاده از من
Статистикаدارای محتوای قابل ارائه. https://t.me/HarfinoBot?start=53fc8bbe4dfcbb3
- Последний пост
- 15 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دارم روی زمین مینی راه میروم که خودم مینهایش را کار گذاشتهام. مینها یکی یکی منفجر میشوند و من کاری از دستم ساخته نیست. کارمن دقیقاً خود من است. شاید بهترین تجسمی که در قالب تصویر و مینیسریال میشد از وضع اضطرابیام دربیاید کارمن است. مداوم در بحران و…
دارم روی زمین مینی راه میروم که خودم مینهایش را کار گذاشتهام. مینها یکی یکی منفجر میشوند و من کاری از دستم ساخته نیست. کارمن دقیقاً خود من است. شاید بهترین تجسمی که در قالب تصویر و مینیسریال میشد از وضع اضطرابیام دربیاید کارمن است. مداوم در بحران و در آستانه منفجر شدن مین زیر پاها. صبح به آشپزخانه میآیی و میبینی لوله ترکیده و این در حالی است که منتقدی که میتواند ستاره میشلن رستورانت را بدهد میزی را برای ساعت هفت رزرو کرده است. در واقع فکر میکنی رزرو کرده اما آنقدر در درک محیط و رسیدگی به نوتیفها ناتوانی که نمیدانی او دو ماه قبل به رستورانت آمده است. کارمن تماشاگر است. تماشاگری که انگار دارد زندگی و بگاییهایش را از پشت شیشه میبیند. از پشت شیشه و انگار بدون ذره ای فاعلیت. آزار میبیند و زخمی میشود اما کاری نمیکند. ظرف دندهی آرامپز شده با کوکاکولا از دستش میافتد و میشکند و او قفل میشود. بعد احتمالا تمام سابقه کاریاش در مهمترین رستورانهای جهان شبیه لحظهی احتضار از چشمانش میگذرد و آنقدر در مواجهه با این واقعه احساس ناتوانی میکند که برای لحظاتی میمیرد. ظاهرا چیزی نشده اما این اشتباه را به زور پرتاب می کند بالای بار سنگین و مرتفع اشتباهات سالیان گذشتهاش و حالا دیگر زورش نمیرسد آن وزن را روی دوشش حمل کند. اینها را میگویم چون کارمن دقیقا خود من است. ارتباطاتش را آرام از دست میدهد اما او آن کسی نیست که یک طرف رابطهای است که دارد از دست میرود. او کسی است که دارد از پشت شیشه میبیند که ارتباط عزیزی دارد از دست می رود یا شاید هم آن طرف شیشه و وسط داستان است اما تصویرش از ناتوانیاش آنقدر بزرگ و قدرتمند است که فلجش میکند. اگر رنکینگی برای آشپزهای آمریکا و اروپا بود او قطعا در ده تا اول بود ولی ناکافی بودنش آنقدر زیاد است که جلوی چشمانش را گرفته است. کارمن هزینههایش را پرداخت نمیکند و این هزینههای پرداخت نشده شبیه ساعت شنیهایی هستند که لحظه به لحظه دارند به ددلاینشان نزدیک میشوند. ددلاینشان که برسد منفجر میشوند و تو نمیدانی انفجار با زندگیات چه کار میکند. دیدن کارمن اذیتم میکند چون من هم مثل او هستم معمولا ناتوان در مواجهه، تماشاگری از بیرون در بیشتر مواقع و زندگیای که مدام در لبه بحران است.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
حین لحظاتی از The Bear عزیز گریه کردم که ربطی به گریه نداشت و چاقوی The Bear زمانهایی در زخمهام چرخونده شد که بهنظر میاومد پای زخمی وسط نیست.
دربارهی قطع بودن آب وقتی کار به جاهای باریک کشیده شده و استقبال از چالشها.
این روزها مدام به نوشتن فکر میکنم. نمیدانم چرا. شاید به این علت است که نوشتن کمی از حجم اضطراب، کلافگی و بیقراریام کم میکند. مطمئن نیستم نوشتن چنین کارکردی برایم داشته باشد اما خیلی وقت است که وسط روز ناگهان خود را میبینم در حالی که دارم به تصویر خودم…
این روزها مدام به نوشتن فکر میکنم. نمیدانم چرا. شاید به این علت است که نوشتن کمی از حجم اضطراب، کلافگی و بیقراریام کم میکند. مطمئن نیستم نوشتن چنین کارکردی برایم داشته باشد اما خیلی وقت است که وسط روز ناگهان خود را میبینم در حالی که دارم به تصویر خودم حین نوشتن فکر میکنم. کلاً دارد سخت میگذرد. دانشگاه و وضعیتی که خودم در آن رقم زدم، به سیاهی بزرگی تبدیل شده که توان نگاه کردنش را ندارم. نمیتوانم نگاهش کنم اما با این حال او مدام به من زل زده است.از لحظهای که از خواب بیدار میشوم سنگینیاش را در روانم و روی شانههایم حس میکنم. اغراق نمیکنم اگر بگویم دانشگاه گوله برفی بوده که از ۴ سال پیش از بالای کوه قل خورده و حالا وقتی به آن نگاه میکنم بهمنی را میبینم که فقط باید از آن فرار کنم. میدانم که مواجههی درست این نیست اما فعلاً، یعنی حداقل در این لحظه میخواهم از آن فرار کنم. پس از دانشگاه عبور میکنم. اخیرا مسئلهی رابطه در ذهنم به سرتیتری نسبتا پررنگ تبدیل شده. نمیدانم چرا اینطور شده و این تغییر از کجا آمده. چند وقت پیش ناگهان احساس کردم این روزها دارد میگذرد و من نه مشغول دوست داشتن کسی هستم و نه کسی دوستم دارد. این گزاره کمی در نظرم دوست نداشتنی آمد. اینکه در حال حاضر کسی نیست که دوستش بدارم برایم غم انگیزتر از این بود که کسی دوستم ندارد. تلاشهایی هم در راستای پیدا کردن انسانی که بتوانم دوستش بدارم کردم اما ناموفق بودم واقعیتش رویکردم هم به مقوله زیدیابی تغییر کرده است. قبلاً یک حد کمالی در ذهنم بود که اگر به آن رسیدم بعد تازه موقع آن است که زیدیابی را شروع کنم. اما مشکل آنجا بود که آن حد کمالی که در ذهنم بود هیچ نقطه شفافی نداشت این بود که تصمیم گرفتم روند را تغییر دهم و کمی رهاتر جلو بروم.
@joda_oftadeh
۱۴ اکتبره و مجددا دارم به لفت اورز و همهی لحظات غریبش فکر میکنم.
respect for all of the October 14ths departures.
امروز ۱۴ اکتبره، روزی که دو درصد از جمعیت جهان به دلیلی نامعلوم ناپدید شدن. توی تاریکی روی مبل وسط خونه نشستم و دارم به کوین فکر میکنم. به نورا و آشفتگیش، سوگی که جون کند ازش عبور کنه و موفق نشد. به سکوت فرقهی سفیدپوشها. و از همه مهمتر به سوگ فکر میکنم، به اینکه چی توی زندگی سیریشتر و پر سر و صداتر از سوگ پیدا میشه؟ @joda_oftadeh
واقعا تاریکم و حتی فردا هم سراغم نیا. بذار بهار مثلا.
@joda_oftadeh