tgindex
☕️یک جرعه کتاب📚

☕️یک جرعه کتاب📚

Статистика
@joreeketabyekКнигиперсидский

روال کار کانال:معرفی کتابهای ایرانی و خارجی و بیوگرافی نویسندگان همراه با تکه های جذابی از رمانها داستانهای کوتاه و ضرب المثلها همراه با ریشه ی بوجود آمدن آنها بعضی وقت هام آهنگ ⭕️ارتباط با ادمین ها @saeidazizi2464 @maryamahmadpoor5861 @sinaazizi2464

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
15
Всего постов
40
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
10 226
+11 за 5 дн.
Сутки
+8
+0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 474
40 постов
Вовлечённость
14,4%
к подписчикам
Постов в день
2,1
всего 40
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 310
1/48двое суток
1 501
1/72трое суток
1 619

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • مناره ی مسجد جامع ساوه مرکزی 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 14 авг.9843218

    گویند : مرغیست به نام « آمین »🕊 مرغی آسمانی در بلندترین نقطهٔ آسمان آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَرَدو سخن می گوید او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است هر چیز را که می شنود دوباره بنام فرد ِ گوینده آنرا تکرار می کند  و آمین می گوید https://t.me/joreeketabyek این است که همهٔ آیین ها می گویند مراقب کلامت باش این است که می گویند تنها صداست که می ماند این است که می گویند دیگران را دعا کنید این است که اگر دیگرانی را نفرین کنیم روزی خود ِ ما دچار آن خواهیم بود مرغ آمین🕊 هر آنچه که بگوئیم را با اسم خود ِ ما ، جمع می کند و به خداوند اعلام می کند آنگاه در انتهای جمله آمیـن می گوید ....🕊 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 14 авг.1 5508635

    روز معلم بود و میز خانم معلم پر شده بود از کادوهای رنگارنگ، جعبه‌های کادویی گران‌قیمت، ادکلن‌های مارک‌دار و گل‌های زیبا که دانش‌آموزان ثروتمند مدرسه آورده بودند. https://t.me/joreeketabyek خانم معلم با لبخند کادوها را یکی‌یکی باز می‌کرد و تشکر می‌کرد. نوبت به کادوی «علی» رسید. پسربچه‌ای فقیر و خجالتی که ته کلاس می‌نشست. کادوی او در یک کیسه فریزر مچاله شده و یک روزنامه کهنه پیچیده شده بود. وقتی معلم آن را برداشت، چند نفر از بچه‌های کلاس زدند زیر خنده و مسخره کردند: «خانم مراقب باشید سطل آشغال نباشد!» خانم معلم با اکراه و لبخندی کنایه‌آمیز گره کیسه را باز کرد. داخل آن، یک شیشه عطر زنانه که نصفش خالی بود و یک دستبند بدل که چند نگینش افتاده بود، قرار داشت. صدای خنده بچه‌ها بلندتر شد. خانم معلم با تعجب و کمی عصبانیت به علی نگاه کرد، انگار که این کادو را توهین می‌دانست. اما علی با چشمان خیس و التماس‌آمیز جلو آمد و با صدایی لرزان گفت: «خانم... لطفاً نخندید... این شیشه عطر، مال مادرم بود. آخرین باری که بغلم کرد، همین عطر را زده بود. بوی او را می‌دهد. من نگذاشتم هیچکس به آن دست بزند تا تمام نشود... آن دستبند هم مال اوست. وقتی زیبا بود آن را دستش می‌کرد... من فکر کردم شما تنها کسی هستید که لیاقت دارید بوی مادرم را بدهید، چون شما هم مثل او مهربانید...» خنده روی لب‌های بچه‌ها خشکید. سکوت سنگینی کلاس را بلعید. خانم معلم که تمام بدنش می‌لرزید، شیشه عطر را برداشت، آن را بو کرد و همان‌جا پای تخته سیاه زانو زد و زار زار گریه کرد. او آن روز نه تنها بهترین کادوی عمرش، بلکه بزرگ‌ترین درس زندگی‌اش را از کوچک‌ترین شاگرد کلاس گرفت. نتیجه اخلاقی: ارزش هدیه به "قیمت" آن نیست، به "عشقی" است که پشت آن نهفته است. گاهی چیزهایی که ما "کهنه" و "بی‌ارزش" می‌بینیم، تمامِ دارایی و تمامِ دنیای یک نفر است. هرگز به داشته‌های اندک دیگران نخندیم، شاید آن‌ها قلبشان را به ما هدیه داده‌اند. یک چالش احساسی: اگر هدیه‌ای از کسی گرفتی که قیمتی نداشت (مثل نقاشی یک کودک یا یک یادگاری کوچک)، آن را در بهترین جای خانه‌ات بگذار. بگذار یاد بگیریم که "محبت" خریدنی نیست. اگر این داستان قلبت را شکست و دوباره ساخت، آن را به اشتراک بگذار تا یادمان نرود عشق یعنی چه. 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 14 авг.1 2909112

    عشق_اول قسمت_پنجاه وهشت. https://t.me/joreeketabyek برات چای ریختم.الان سرد میشه. فرید چشماشو باز کرد منو که دید لبخندی زد و گفت:خوابم برده بود؟ سرم را تکون دادم وگفتم:هوا تاریک شده. من هم سردمه بلند شو شومینه را روشن کن چای ات هم بخور. فرید بلند شد:چقدر خوشحالی که تو زن منی‌.. لبخندی زدم صورتم سرخ شد.. با هم به طرف سالن رفتیم. چای را که خوردیم فرید گفت:بهتره از بیرون شام بگیریم امشب هوا سرده بهتره که تو ویلا بمونیم.تلفن را برداشت و به رستوران زنگ زد من هم روی مبل کنترل تی وی را برداشتم و مشغول تماشای تی وی شدم.فرید هم به رستوران زنگ زد و غذا سفارش داد تا زمان رسیدن غذا فرید مشغول جا سازی لباسها و بقیه وسایل داخل کمد شد.بعد از اتمام کار پیش من اومد وگفت:مهربانو...تمام وسایل را چیدم. صدای زنگ در بلند شد... فرید  به طرف در رفت.بعد از تایم کمی با غذا وارد شد وگفت:بیا مهربانو که پیتزا رسید. بلند شدم و کنار فرید نشستم و مشغول خوردن غذا شدیم.فرید نگاهی به من انداخت وگفت:مهربانو بخور امروز رژیم را بنداز کنار و شامت رو بخور که میخوام تا صبح بریم لب دریا کنار آتش البته اگه سردته نمیریم. کمی داخل لیوان نوشابه ریختم ویک جرعه نوشیدم وگفتم:دریا را دوست دارم.به من آرامش میده.ولی برای چند ساعت کافیه. هوا خیلی سرده درثانی ما را نبردی بیرون گفتی هوا سرده ولی برای لب دریا نشستن هوا سرد نیست؟ فرید گفت:اینجا کنار دریا منم و تو، و یک عالمه حرفهای گفتنی... بعد از خوردن شام میز را جمع کردم و لباس گرم پوشیدم و به همراه فرید لب دریا رفتیم. فرید آتشی محیا کرد و در کنار آتش نشستیم.و مشغول حرف زدن شدیم فرید یک چای برام ریخت وگفت:بفرما عزیزم. دستم را با گرمای فنجان چای گرم کردم و نگاهی به فرید انداختم و گفتم:فرید میشه یک سوال بپرسم؟فرید باخوشحالی گفت:به به چه عجب بلاخره به حرف افتادی؟بپرس عزیزم. لبخندی زدم و به آتش خیره شدم وگفتم:چرا از همسر اولت جدا شدی؟ فرید لبخند تلخی زد وگفت:خیلی بی احساس و بی درک بود و بی هدف زندگی می کرد تمام وقتش را با دوستاش بود.به من و زندگیم اهمیت نمی داد احساس میکنم دوستم نداشت ما دو سالی را با هم زندگی کردیم اوایل زندگی خوب پیش می رفت. بعد از چند ماهی کم کم نسبت به من سرد شد هیچ انگیزه ای برای دوست داشتنش نداشتم. کم کم طلاق عاطفی گرفتیم.گاهی اوقات از سر کار که برمیگشتم ساعتها منتظرش(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)می شدم تا خانوم از دورهمی دوستانش برگرده.جر و بحثمون شروع شد. اون حتی بلد نبود چطور ابراز احساسات کنه.اکثر وقتهای رو که تو خونه بود رو با کامپیوتر و گوشی و چت هدر می داد.راحت بگم، اون اصلا منو نمی دید.تا اینکه بعد از کلی جروبحث و دعوا تصمیم به طلاق توافقی کردیم.مهریه اش را کامل پرداخت کردم.تا دیگه هیچ دینی بر گردنم نباشه. فرید آهی کشید وگفت:مژگان دوست ندارم زندگی سابقم برام تکرار بشه به من محبت کن من عاشقتم. نمیتونم به زندگی بی تو فکر کنم.حتی فکر کردنش برام مشکله.الان که این سوال را پرسیدی خیلی خوشحال شدم.این یعنی اینکه منو دوست داری و برات مهمم.برات مهمم که گذشته من برات مهمه.باور کن از این سوالت خیلی خوشحال شدم. فرید کمی سکوت کرد، و من این سکوت را شکستم وگفتم:چرا منو انتخاب کردی؟این همه دخترهای بهتر از من که حاضر بودن با شما ازدواج کنند. فرید نگاهش را بهم دوخت وگفت:برای من تو بهترینی، فقط تو، دیگه هم این حرف را نشنوم مهربانو. راستش تو زندگیم زیاد فرصت عاشق شدن نداشتم. درس ودانشگاه و بعد هم ازدواج ناموفقم.الان چند وقتیه که احساس میکنم زنده ام و زندگی میکنم. اون روز را یادته، که اومدی گفتی نامزد داری.اون روز که اون موبایل را پس اوردی؟ سرم را تکون دادم وگفتم:بله یادمه.چطور؟ فرید پتویی که دورش انداخته بود را محکمتر به خودپیچید وگفت:اون روز تمام انگیزم به زندگی را گرفتی، همش دعا میکردم که دروغ باشه حرفهات. حتی یه روز شیوا رو تو دانشگاه دیدم و ازش پرسیدم ولی اون گفت که تو واقعا عقد کرده پسر عموتی.تو این چند وقت دست ودلم به کار نرفت تا اینکه بعد از چند ماهی شیوا زنگم زد، و من سراغتو ازش گرفتم. باور کن به خاطر جداییت از شایان ناراحت شدم. ولی به خودم یک فرصت دوباره دادم، و پدرت در جریان گذاشتم. خانواده ات موافق بودن ولی تو، مژگان ازچشمانت میشه فهمید که موافق ازدواجمون نبودی نقش بازی می کردی و دوست داشتی طوری وانمود کنی که من بویی نبرم. من احساس می کنم تو هنوز عاشقه شایانی 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 14 авг.1 2816811

    عشق_اول قسمت_پنجاه وهفت https://t.me/joreeketabyek فردا آماده باش.من مطمئنم که خوش میگذره. لبخندی زدم وگفتم:امیدوارم.  بعد از خداحافظی به اتاقم رفتم و از شدت خستگی دیگه چشمام نای باز ماندن نداشت. سریع روی تختم دراز کشیدم و به یک خواب عمیق فرو رفتم.ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که فرید به دنبالم اومد سوار ماشین که شدم فرید لبخندی زد وگفت:بریم مهربانو کمربندمو بستم و گفتم:بریم. فرید حرکت کرد وگفت:نمیدونی چقدر انتظار امروز را می کشیدم دیشب تا صبح خوابم نبرد. با تعجب نگاهش کردم وگفتم:تا صبح...!چرا؟ فرید آهی کشید وگفت:دلم برات تنگ شده بود.واقعا دلتنگت بودم دیروز خیلی خوش گذشت امیدوارم این چند روز هم به شما خوش بگذره. نگاهی به فرید انداختم.و گفتم:دیروز به منم خوش گذشت. فرید با تعجب نگاهی به من کرد وگفت:به به...چه عجب مهربانو از بودن در کنار ما تعریف کردن! فرید حق داشت اینطور شکایت کنه من برعکس فرید اصلا بلد نبودم ابراز احساسات کنم برعکس فرید که کل راه رو قربون صدقه ام می رفت برام اهنگ میخوند و نگاهم میکرد.من حتی بلد نبودم تظاهر به عشق و دوست داشتن کنم. شمال که رسیدیم فرید گفت:بریم هتل یا ویلا؟ نگاهی به فرید انداختم وگفتم:فرقی نداره. یه جا بریم کمی استراحت کنیم خسته ام. فرید نگاهی به من انداخت وگفت:قربونت برم چشم همین الان میبرمت ویلایی که اجاره کردم. چون میدونستم مهربانو کم حوصله است، ترجیح دادم اینترنتی براش ویلا رزرو کنم. به ویلا که رسیدیم از ماشین پیاده شدم. ویلا لب دریا بود ترجیح دادم قبل از اینکه اثاث وکیف ها را به داخل ببریم به لب دریا برم. کنار دریا که رسیدم نگاهی به دریا انداختم.امواج دریا را نگاه کردم و به فکر فرو رفتم.آهی کشیدم و چشمهامو بستم و به فکر شایان فرو رفتم ای کاش دلیل کار شایان را می فهمیدم هنوز هضمش برام سخت بود.مگه میشه بعد از چند روز تمام قول و قرارهامون را فراموش کنه، هنوز باور نکرده بودم(کانال تلگرام:یک جرعه کتاب)واقعا باورش سخت بود هوا ابری بود. و چند قطره ای باران روی صورتم بارید. نسیم خنکی میوزید چشمامو باز کردم و دستمو زیر قطرات بارون گرفتم و آرام نجوا کردم. بزن بارون...ببار آروم...به روی پلکهای خستم...بزن بارون تو میدونی...هنوزم یاد اون هستم... با این که رفت وپژمردم هزار بار از غمش مردم ولی بازم دوستش دارم فکرش تنهام نمیزاره بزن بارون...ببار آروم...به روی پلکهای خستم آهی کشیدم و باز بارش چشمام آسمان ابری را همراهی کرد...غرق در افکار خودم بودم که  فرید کنارم ایستاد و نگاهی به من انداخت وگفت:چرا اینجا ایستادی.سرما میخوری داره بارون میاد هوا هم سرده بیا ببین عجب ویلایی گرفتم، رویایی وعاشقانه. فرید نگاهی به من انداخت وگفت:مژگان گریه کردی؟ سرم را تکان دادم وگفتم:چیزی نیست فرید. فقط دلم گرفته. احساس کردم که الان شایان رو به روم ایستاده چشمام بسته بود دوست نداشتم پلکهامو باز کنم و واقعیت را ببینم.تحمل نگه داشتن بغضی که در گلو داشتم سخت بود.بلاخره ترکید وبلند شروع به گریه کردن کردم. فرید  گفت:چی شده مهربانو؟بخدا طاقت دیدن اشکهاتو ندارم.من ناراحتت کردم؟ سرم را تکان دادم وگفتم:نه...فقط دلم گرفته. به طرف ساختمون حرکت کردم داخل که رفتم بدون توجه به چیزی به اتاق خواب رفتم و روی تخت دراز کشیدم فرید کنارم اومد و گفت:یه کم استراحت کن تا حالت بهتر بشه. چراغو خاموش کرد من هم پتو رو روی خودم کشیدم و به فکر فرو رفتم اونقدر غرق در افکارم بودم، که متوجه نشدم چه وقت خوابم برد. ** شایان لبخندی زد وگفت:بریم؟ با هم دویدیم.اونقدر سریع می دویدم که گاهی از شایان جلو می زدم. وسط دریا رفتیم.هر چه جلوتر می رفتیم ارتفاع آب بیشتر می شد. اونقدر ارتفاع اب زیاد شد که احساس خفگی به من دست داد.تمام بدنم زیر آب بود و احساس خفگی هر لحظه بیشتر می شد.من به دنبال دستان شایان بودم.دست وپا می زدم.نه می تونستم جیغ بکشم ونه حرکت کنم.اونقدر دست وپا زدم که...از خواب پریدم. نفس هام عمیق بود چندثانیه که گذشت خودم و هویتم را یافتم احساس سنگینی روی سرم داشتم کمی جا به جا شدم. فرید خواب بود آهی کشیدم.ای کاش خواب نبود.ای کاش شایان الان در کنارم بود.دوباره بغض کردم. ولی نای گریستن نداشتم. از پشت پنجره دریا را نگاه کردم. هواتاریک شده بود و دریا مواج تر از قبل شده بود.از تخت بلند شدم و پتو را روی فرید انداختم. نگاهم به فرید انداختم آرام خوابیده بود به طرف آشپزخانه رفتم یک چای دم کردم. تصمیم گرفتم برای شام غذا درست کنم. داخل یخچال را نگاه کردم چیزی به ذهنم نرسید.چایی که دم کشید دو تا فنجان چای ریختم و به طرف اتاق خواب رفتم.فرید هنوز خواب بود.آروم صداش زدم:-فرید...فرید 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 13 авг.1 438507

    لک لکی در لانه دزفول خوزستان 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 13 авг.1 5085220

    ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن زیرا هیچ‌کس به غیر از تو، بهای سکونت‌شان را نخواهد پرداخت... ✍️جبران خلیل جبران 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 13 авг.1 543654

    ستاره https://t.me/joreeketabyek ستاره دختر شر و شیطونی نبود؛ اتفاقا خیلی وقتا ساکت و آروم و سرش توو کار خودش بود. اما اون روزا واقعا زده بود به سرش. اینو وقتی مطمئن شدم که دستمو گرفت و برد دورتا دور بازار گردوند؛ هرچی لباس رنگی تر و توو چشم برو تر بودو برمیداشت و ازم میپرسید "الهام چطوره؟" بعد یه چرخ میزد و میرفت عقب، تَهِ تَهِ مغازه وایمیساد و دوباره میپرسید: "حالا چی؟ ازین فاصله هم خوبه؟ اگه دورتر برم چی؟ معلومه؟!" اون روزا رو خوب یادمه؛ ستاره از صدمتری چشاش برق میزد؛ هرکی میدید میفهمید یچی از دلش ریخته توو چشاش که اینطور بی قرارش کرده. من هفته های آخر فارغ التحصیلی و موندنم خونه ی عمه اینا بود. صب به صب که پامیشدم برم دانشگا ستاره رو میدیدم که یه دست لباس خوشرنگشو میپوشید و میرفت توو تراس به بهونه ی آب دادن به شمعدونیا. غروبا هم گرمای هوا رو بهونه میکرد و مینشست لب تراس به تماشا... تماشای کی و چیو من نفهمیدم اون روزا... https://t.me/joreeketabyek عمه صدبار رفت و اومد و جلومو گرفت که از زیر زبونم بکشه سر از کار دخترش دربیارم. نمیدونم... شاید ستاره هم فهمیده بود توو دنیای بزرگترا عقله که جای لباسای رنگی رنگی و برق چشما و تپش قلبای نصفه شبی زیر پتو، حکم میکنه که چیزی به من نمیگفت. منم همونقد که فهمیده بودمو سربسته به عمه گفتم و رفتم... اون روزای ستاره رو بعد از اون هیچ وقت توو هیچ آدمِ دیگه ای ندیدم... چندهفته بعد که رفته بودم برای جشن فارغ التحصیلی، یه سرم به خونه ی عمه اینا زدم. ستاره نه که لباش، حتی چشماشم دیگه نمیخندید. ازش که پرسیدم چی شده، لباس رنگیای پاره پوره رو از توو کمد انداخت جلوم و یه پوزخند تلخ زد. نگاه بُهت زدم رفت روی لباسا و بالکنی که کیپ تا کیپ پرده کشیده بود و شمعدونیایی که خشک شده بودن؛ درست مثل نگاه خود ستاره، بی جونِ زندگی.. نگاهمو که دید زیر لب گفت: "یه ماهه که نیومده.. یه ماهه که چشم به رام.. میگم؛ تاحالا که کسی از چشم به راهی نمرده الهام؟ مُرده؟" من به چشم دیدم که قلب ستاره مثل گلدونای شمعدونیِ قدیمیِ خونه ی خانجون، ترک خورده بود.. چن وقت پیشا عروسی ستاره بود.. شب قبلش دوتایی رفته بودیم زیرزمین تا خورده ریزای قدیمی و عزیزشو جمع کنیم و با باقیِ وسایلِ جامونده بفرسیم خونه ی جدیدش.هرکدوم از وسایلارو درمیاورد و باحسرت خاطرشو میگفت که پشت کارتونا نگاهش خورد به یه چیزی و چشماش بی حرکت موند. رد نگاشو گرفتم. یه گلدون قدیمی بود با شمعدونیای خشک و پلاسیده. برش داشت و خاکای نشسته روشو زد کنار. من به وضوح دیدم که قلب ستاره از جایی که ترک خورده بود، بی صدا شکست. روی گلدون یه کاغذ سفید چسبیده بود: "خانوم.. شما که رنگ میدی به هر لباسی که تنته شما که کنارت شمعدونی که سهله، یاس و رز و اقاقی هم به چشم نمیان شما میشه زنم بشی؟" 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 13 авг.1 4668510

    عشق_اول قسمت_پنجاه وشش https://t.me/joreeketabyek با تمام وجود برای مراسم عقد برنامه ریزی میکردم. یادم نمیرود با وسواس تمام لباس عقد ونامزدی را پسندیدیم.. با صدای او قلبم میلرزید ولی الان کجاست؟پیش زنش سارا...وای خدای من حتی فکر کردنش هم برای من سخت است. جلوی آینه ایستادم کمی آرایش کردم..انگار صورتم بعد از مدتها زیباتر شده بود.آهی کشیدم...روز عقد را هنوز یادم نرفته.اینک دختری هستم که دارد قربانی یک عشق زخم خورده و یک طرفه میشود. قطره ای اشک روی گونه هام غلتید، مامان به در زد و وارد اتاق شد وگفت:مژگان زود باش فرید منتظره پایین.تو که هنوز لباسهاتو عوض نکردی زود باش بزار کمکت کنم. لباسمو پوشیدم و کفشهای سفید رنگی را که فرید به سلیقه خودش خریده بود را پوشیدم و با مامان پایین رفتیم. فرید با مادرش روی مبل نشسته بود با دیدن من بلند شد وگفت:سلام مژگان جان...به فرید ومادرش سلام کردم فرید بیشتر نگاهم میکرد احساس میکردم تمام حواسش به من هست. مادر فرید کلی قربون صدقه ام رفت وگفت:انشالله خوشبخت بشید و منو تو آغوشش گرفت وبوسید. هیچ وقت مریم (مادر شایان)مرا تو آغوشش نگرفته بود الان که در آغوشش مادر فرید بودم احساس آرامش داشتم. به طرف ماشین حرکت کردیم فرید در را برام باز کرد وگفت:بفرما بنشین مهربانو. کمی با خود اندیشیدم، حتما باید سرفرصت دلیل مهربانو گفتنش رو می پرسیدم.نفس عمیقی کشیدم احساس سبکی کردم فرید سوار ماشین شد وحرکت کردیم. فرید نگاهی بهم کرد وگفت:خیلی زیبا شدی مهربانو.نگاهی به فرید کردم.لبخند مصنوعی زدم و گفتم:تو هم خیلی زیبا و با وقاری... فرید از حرفم تعجب کرد وگفت:راست میگی؟چه عجب مهربانو از من تعریف کرد. نگاهم را به رو به رو دوختم و پرسیدم: -دلیل مهربانو گفتنت رو نفهمیدم؟چرا به من میگی مهربانو؟فرید خندید وگفت:چون ارزشش را داری. در زمان داریوش کبیر به جنس زن بها می دادن ارزشمند بودن برای همین تمام زن ها را مهربانو خطاب میکردن. تو هم مهربانوی منی... فرید کل مسیر را در باره زن و ارزش زن و هویت زن میگفت، من هم برای اولین بار بود که با دقت به حرفهاش گوش میدادم.به محضر  که رسیدیم عاقد شناسنامه ها را گرفت من و فرید پیش هم نشسته بودیم. فرید از توی آینه به من زل زده بود. گاهی زیر چشمی که نگاه میکردم از فرید خجالت می کشیدم فرید منتظر بود عاقد خطبه را بخونه، جز  مهرداد و مامان و بابا و مامان گلی و مادر فرید، کسی دیگه ای نبود. عاقد خطبه رو خوند. تو دلم آشوب بود خیلی دوست داشتم این لحظات آخر مثل تو فیلمها، شایان از راه برسه و بگه:مژگان ماله منه... توی افکارم غوطه ور بودم که عاقد برای بار دوم خطبه رو خوند.فرید لبخندی بهم زد. نگاهش کردم مهرداد هم به طور خاص منو نگاه میکرد... دفعه سوم که عاقد خطبه را خواند استرس عجیبی در دل داشتم. بغضی گلومو گرفت ای کاش می تونستم بگم نه و قید همه چی را بزنم ولی دیگه دیر شده بود همه نگاهشون به من بود مخصوصا مامان که نگاهم کرد و سرش را تکان داد که یعنی، زود باش دختر جواب مثبت را بگو، بگو بله، و همه ما را راحت کن، مطمئن بودم تو دل مامان جز این چیز دیگه ای نمیگذره عاقد دوباره گفت: -سرکار خانم وکیلم؟ سکوت عجیبی  حاکم بود دیگه حتی فرید با نگرانی نگاهم کرد کم کم لبخند مامان تبدیل شد به اخم نگاهش که کردم از چشماش می شد فهمید که چقدر نگران و عصبانیه. مامان فرید هم نگران شده بود فرید با تعجب نگاهم کرد.عاقد خواست لب بگشاید که سریع گفتم:ب...ب...بله. مامان نفس راحتی کشید و همه مشغول به دست زدن شدن، فرید لبخندی زد و گفت:مبارکه مهربانو...انشالله زندگی خوبی را با هم داشته باشیم. همه خوشحال بودن ولی من ناراحت. با گفتن بله، کوهی از غم روی سرم خراب شد. من دیگه کاملا نا امید شدم و وارد زندگی شدم که هیچ حسی نسبت به شریک زندگیم نداشتم. نوبت حلقه ها که شد فرید حلقه را توی دستم گذاشت. من هم همین کار را کردم. پدر ازدواجمون را تبریک گفت و سکه طلا به ما هدیه داد مامان فرید هم به من یک نیم ست زیبا هدیه داد. بعد عقد به خونه رفتيم و فرید گفت که قراره به سفر بریم... فرید به مامان نزدیک شد وگفت:علت نگرانی شما کاملاعادیه ولی همه افراد عین هم نیستن به من اعتماد کنید من عاشق مژگانم، و به هیچ وجه در هر شرایطی اون را به حال خودش رها نمیکنم. پدر وسط حرف فرید پرید وگفت:این چه حرفیه پسرم...من مژگان را به تو سپردم. اگه امانت دار خوبی نبودی این کار را نمیکردم. مطمئن باش... از این سفری که فرید تدارک داده بود خوشحال نبودم شاید الان خیلی زود بود برای یک سفر چند روزه برای همین اصلا خوشحال نشدم. فرید از همه خداحافظی کرد.او را تا دم در همراهی کردم فرید نگاهم کردو گفت: 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 13 авг.1 4317110

    عشق_اول قسمت_پنجاه وپنج https://t.me/joreeketabyek فرید کمی به سمت من خم شد وگفت:مهربانو یک موضوع مهمی هست که باید مطرح کنم.راستش دوست ندارم اول زندگیمون با شک وتردید شروع بشه دوست دارم هر دو با هم صاف وصادق باشیم. وای خدای من شایان هم همیشه از صداقت حرف میزد اگه فرید هم مثل شایان زیر تمام حرفهاش بزنه، از من دیگه چیزی نمیمونه.یعنی فرید تو دلش چی هست که حرف از صداقت وصافی میزنه... چشمانم گرد شد نفسمو تو سینه حبس کردم وگفتم:بفرمایید آقای قادری...می شنوم. استاد چشماشو به فرش زیر پایش دوخت وگفت:من، ازدواج کردم. با خشم وتعجب نگاهی به فرید کردم اصلا انتظار اینو دیگه نداشتم گفتم:چی؟ازدواج؟ فرید سریع وسط حرفم پرید وگفت:بله،یک ازدواج ناموفق که دو سال طول نکشید. بدترین روزهای زندگیم اون دو سال بود.زندگیمون زیاد دوام نداشت البته خدارو شکر میکنم چون الان یک فرشته مهربون مثل تو جلوم نشسته کسی که شبیه ش، هیچ جا نیست، دوستم داشته باش، مژگان. زندگیمو به پات میریزم قول میدم. به حرفهای فرید گوش میدادم.اصلا فکر نمیکردم که یک تجربه ناموفق را پشت سر گذرونده باشه، فرید صحبت میکرد و من نگاهش میکردم. تصمیم گرفتیم که حتی خانواده ام از ازدواج فرید بویی نبرن. بلاخره اون شب هم گذشت وقتی فرید رفت مامان به من گفت:خب نظرت در موردفرید چیه؟خیلی حرفاتون طول کشید. نگاهی به مامان کردم وگفتم:من از اولش هیچ نظری نداشتم حالا هم به اجبار شما دارم ازدواج می کنم.هیچ حسی نسبت به فرید ندارم من به اجبار دارم از این خونه میرم. مامان همانطور که مشغول جمع کردن بشقاب ها بود گفت:به اجبار بری بهتر از اینه که تو این خونه بشینی و دیوانه بشی تو نیاز به همدم داری، بهترین همدم هم برات فریده.الان هم برو بخواب دیر وفته. همه سعیم رو میکردم که کمی به فرید دل ببندم ولی مگه دلبستن دست خودم بود. فرید برام یک فرد معمولی بود خیلی سعی میکرد طوری وانمود کنه که من هم علاقمند بشم، روزها پشت سر هم می گذشت و من با فرید(کانال تلگرامی یک جرعه کتاب)بیشتر در ارتباط بودم هر چقدر بیشتر اخلاقش رو می شناختم احساس میکردم که واقعا از استاد قادری با ابهت تا فرید تفاوت های زیادی هست. بلاخره مادر فرید از شهرستان اومد ویک شب به خانه ما اومدن. مادر فرید برعکس مادر شایان زن مهربانی بود خیلی از سلیقه فرید خوشش اومده بود و مدام تعریف منو میکرد. قرار شد آخر هفته عقد کنیم و منو فرید قبل از عقد خرید انجام بدیم.فریدمشتاقانه دنبالم میومد. وقتی منو می دید که اینقدر سرد وبی روح رفتار میکنم تو فکر فرو می رفت حوصله هیچ کاری رو نداشتم.بدون وسواس خریدها رو انجام دادیم. یک روز بعد از خرید حلقه وطلا فرید ازم خواست، که ناهار را به یک رستوران بریم. وقتی که مشغول خوردن غذا شدیم فرید نگاهی به من کردو گفت:مژگان،تو چرا با من اینطور رفتار میکنی.احساس می کنم که هنوز... فرید مکثی کرد یه کم آب نوشید و ادامه داد:هیچ اهمیتی به من نمیدی، هنوز تو فکر شایانی؟چرا نمیخوای باور کنی که شایان تمام شد با منی ولی همیشه به فکر اونی. از حرف فرید جا خوردم انتظار داشتم که بعد از این همه رفتار سرد وخشک اینگونه با من صحبت کنه.ولی هیچ دلم نمیخواست که متوجه بشه من هنوز شایان را دوست دارم. حرفی نزدم، فقط سکوت کردم نمیدونستم تو این وضعیت چی بگم.سکوت کردم وحرفی نزدم. چهره ناراحت فرید را دیدم که با نگاهش از من خواهش میکرد که دوستش بدارم.باید یک جور وانمود میکردم که فرید بیشتر از این به عشق دروغین من شک نکنه. لبخندی زدم و با اینکه از اینجور حرف زدنم  تنفر داشتم، گفتم:این چه حرفیه فرید جان، من دوستت دارم. اگه هیچ عشقی نبود من الان اینجا نبودم.من شایان را فراموش کردم دیگه نشنوم از این حرفها بزنی. از خودم بدم میومد که میخواستم فرید را فریب بدم، من شایان شده بودم که با ابراز علاقه دروغین میخواستم امیدوارش کنم. فرید نگاهی به من کرد وگفت:مژگان تو برام خاصی..دوست ندارم اذیتت کرده باشم. میخواهم خودت با انتخاب خودت وارد این زندگی شده باشی. سرم را به نشانه تایید تکان دادم و گفتم:مطمئن باش همینطوره.... گارسون غذا رو آورد و اونروز با هم ناهار را خوردیم. من هم سعی کردم بیشتر با فرید گرم بگیرم و اونو تحت تاثیر حرفهام قرار بدم.فرید کم کم خام حرفهام شد که از ته قلبم نبود. بلاخره روز عقد فرا رسید قرار شد محضر عقد کنیم.صبح که از خواب بیدار شدم خیلی عادی یک لباس و شال سفید رنگ پوشیدم. فرید خیلی ازم خواسته بود که با لباس عروس سر سفره عقد بنشینم. ولی من مخالفت کردم و گفتم:مگه ازدواج دوم نیاز به تشریفات داره؟برای عروسی سنگ تمام میزاریم، الان یک عقد ساده است. نه کسی هست و نه جشنی میگیرم بعد به فکر فرو رفتم:اگر شایان بود 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 12 авг.1 478503

    سواحل مکران سیستان و بلوچستان 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 12 авг.1 5695118

    راز مثلها "گربه را دم حجله كشتن": https://t.me/joreeketabyek آورده اند که دامادی برای آن که زهر چشمی از عروس بگیرد و زمینه را برای مردسالاری سال های بعد هموار سازد، در شب عروسی دست به ابتکاری زد و آن این که گربه ای را گرفت و در جایی مخفی کرد. شب عروسی هنگامی که عروس و داماد وارد حجله شدند، داماد طرحی چید که گربه یکباره وارد اتاق شود. داماد که دنبال این فرصت بود، به طرف گربه هجوم آورد و به سرعت برق گربه را گرفت و سر از بدنش جدا کرد. همین نمایش کافی بود تا عروس حساب کار خود را بکند و بفهمد که شریک زندگی آینده اش چه قاطعیتی دارد. چندی که گذشت، داماد گربه کش از دنیا رفت و عروس خانم را با آرزوهایش تنها گذاشت. بعدها مرد دیگری به خواستگاری اش آمد، اما او بر خلاف شوهر قبلی مردی منفعل و دم دمی مزاج بود. زن که نتوانسته بود در زمان شوهر قبلی به بسیاری از خواسته هایش برسد، فرصت را غنیمت شمرد و زن سالاری پیشه کرد. شوهر بیچاره که از دست زن عاصی شده بود، دنبال راهی می گشت تا قاطعیت خود را به رخ بکشاند و به او بفهماند که چند مرده حلاج است. از قضا حکایت شوهر قبلی این زن و کشتن گربه را هم شنیده بود. تصمیم گرفت همان کاری را بکند که شوهر قبلی انجام داده بود. گربه ای را گرفت تا در یک صحنه سازی سر از بدنش جدا کند؛ اما گربه از دستش فرار کرد، وارد کوچه شد. گربه جلو و مرد به دنبال، غوغایی در کوچه پیدا شد. بالاخره مرد، گربه را گرفت و کشت و فاتحانه به خانه نزد همسرش آمد تا اوضاع را ورانداز کند؛ اما بر خلاف تصور، ملاحظه کرد این زن به جای اضطراب و نگرانی و به جای این که آثار ترس و واهمه از شوهر در چهره اش باشد، لبخندی تمسخر آمیز به صورت دارد؛ و به زبان بی زبانی شوهرش را سرزنش می کند. زن دست آخر تاب نیاورد و گفت: «آن که دیدی، گربه را دم حجله کشت، نه توی کوچه...» 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 12 авг.1 5773115

    ۱۲ نشانه همکار سمی! https://t.me/joreeketabyek 🔴همکار سمی کسی است که با رفتارهای ناشایست و غیرحرفه‌ای خود نظم و ثبات محیط کار را به هم می‌ریزد، با همکاران مختلف درگیر می‌شود و حتی بین دیگران هم درگیری ایجاد می‌کند. این افراد معمولا بازدهی زیادی ندارند، ارتباطشان با دیگر همکاران، سالم نیست و بیشتر از اینکه کار کنند به دنبال حاشیه‌اند. 🟢آنها همکاران دیگر را نیز سرخورده می‌کنند و مانع از تمرکز روی کارشان می‌شوند، درنتیجه از بازدهی کل تیم می‌کاهند. کاهش بازدهی تیم نتایج را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و در گام‌های بعدی، حتی روی رضایت مشتری هم اثر می‌گذارد! افراد سمی در محیط کار مثل ترمزی بی‌موقع هنگام سرعت‌گرفتن خودرو هستند و سازمان را از رسیدن به اهداف بازمی‌دارند. 🔵آنها با رفتارهایی که در ادامه نام می‌بریم، فضای سازمان را برای خود و سایر همکاران غیرقابل‌تحمل می‌کنند: 🟫انتقادپذیر نیستند. آنها از پذیرفتن بازخوردها و پیشنهادهای سایر همکاران سر باز می‌زنند و کار را به همان شیوه‌ای که خودشان می‌خواهند، انجام می‌دهند. 🟧کارهای همکاران دیگر را به نام خودشان ثبت می‌کنند و قدرشناس نیستند. 🟨اصول کار تیمی را نمی‌دانند، با دیگران همکاری نمی‌کنند و تک‌رو هستند. 🟪اهل حاشیه‌اند، پشت‌سر همکاران دیگر غیبت می‌کنند و مدام مشغول شایعه‌پراکنی‌اند. ⬛حتی اگر به آنها مربوط نباشد هم در کار دیگران دخالت می‌کنند و نظرات بیجا می‌دهند. ⬜در برقراری ارتباط با سایر همکاران مشکل دارند، مدام با دیگران درگیر می‌شوند و همیشه حق‌به‌جانب هستند. 🟥در کار بی‌انگیزه‌اند. حتی ممکن است همکارانی را که خوب کار می‌کنند مسخره کنند و انگیزه‌شان را بگیرند. 🟩مدام کارهای خود را گردن سایر اعضای تیم می‌اندازند و از زیر کار درمی‌روند. 🟦با حرف‌ها و رفتارهایشان دیگران را ناراحت و معذب می‌کنند. 🟫به‌جای بازخورد مؤثر و سازنده، تند و تحقیرآمیز انتقاد می‌کنند و حتی به شخصیت دیگران حمله می‌کنند. 🟧همیشه در حال غر زدن هستند. 🟨این افراد گاهی اوقات مثبت‌گرایی سمی دارند. مثلا وقتی همکاری روز خوبی ندارد، با بحث و مشاجره از او می‌خواهند انرژی محیط را منفی نکند. 🟣مراقب باشید شما همکار سمی نشوید! همه ما گاهی اوقات رفتارهای نادرستی نشان می‌دهیم و به همکاری سمی برای دیگران تبدیل می‌شویم. این مهم است که به این مسئله آگاه باشیم و به‌محض بروز چنین رفتارهایی، خودمان را مهار کنیم. اگر نشانه‌های همکار سمی را در خود می‌بینید، با دریافت بازخورد از همکاران و به‌کمک روان‌شناس متخصص، برای حل مشکلات اقدام کنید تا به عضوی مؤثر در تیم تبدیل شوید. 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 12 авг.1 50410215

    عشق_اول قسمت_پنجاه وچهار https://t.me/joreeketabyek مامان از جمع معذرت خواست وپیش من اومد و به آرامی گفت:تو که هنوز چایی نریختی برو کنار تا بریزم و ببری، مامان استکان ها را پر از چای میکرد و لبخند روی لبش بود نگاهی به من کرد وگفت:ماشالله عجب پسری هیچوقت فکر نمیکردم بعد از اون ماجرها یک همچین کسی نصیبت بشه.برو خدارو شکر کن که اینقدر خوش شانسی. دختر احمد آقا همکار بابات، سه ساله طلاق گرفته هنوز ازدواج نکرده. خواستگار داره نه اینکه نداره، ولی هر خواستگاری براش میاد؛ یک جای کار میلنگه... مامان سینی استکان را دستم داد وگفت:بگیر ببر اول جلوی آقای قادری تعارف کن. یه کم هم لبخند بزن ناسلامتی اومده خواستگاریت مثل چی یک جا واینستا...ولی اگه به توست، امشب اینم مثل شایان میپرونی. مثل اینکه نیش وکنایه های مامان تمامی نداشت. حتی امشب هم دست از نیش و کنایه برنمیداشت سینی چای رو بردم و برخلاف مامان از پدر شروع کردم. مامان منو که دید اخمی کرد ولی من بدون توجه به اخمش جلوی بزرگترها تعارف کردم. بعد که نوبت رسید به فرید؛ فرید لبخندی زد و گفت:ممنون مهربانو، نگاهی به فرید انداختم. نمیدونم چرا هنوز نتونسته بودم اونو دوستش داشته باشم. خیلی عادی گفتم:نوش جان و نشستمرکمی که گذشت ومامان و بابا کمی با فرید حرف زدن مامان نگاهی به من کرد و گفت:مژگان بلند شو آقا فرید را راهنمایی کن.اونطرف پذیرایی و با هم حرفاتونو بزنید. با فرید اونطرف سالن رفتیم و فرید بدون مقدمه چینی گفت:جا خوردی نه؟ لبخند تلخی زدم وگفتم:اصلا انتظارش را نداشتم شما قرار بود آخر هفته برید جایی. پس چرا از اینجا سر در آوردید. فرید گفت:خوب کجا بهتر از اینجا...راستش مژگان من تمام زندگیتو از برم خبر دارم که چه روزهای سختی گذشته، میدونم که چه بلاهایی(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو) به سرت اومده، میدونم که هنوز اون پسره ...اسمش چی بود؟آها شایان...هنوز دوستش داری، ولی من ...من...امروز اومدم که اگه اجازه بدی و البته لیاقت تو رو داشته باشم...خوشبختت کنم. تو لیاقتت بهترین هاست. نه اینکه بشینی کنج خونه غصه بخوری... صدام را صاف کردم وگفتم:شما از کجا فهمیدید؟کی ماجرا رو براتون گفته؟ فرید لبخند ملیحی زد وگفت:چه فرقی میکنه مهربانو مهم اینه که من الان پیشتم. کنارتم تنهات نمیزارم.مطمئن باش برات یک تکیه گاه محکمم نمیزارم کسی بهت آزار برسونه. آهی کشیدم و به فکر فرو رفتم یاد حرفهای شایان که روز خواستگاری زد افتادم چقدر شبیه حرفهای فرید بود شایان هم از این حرفها خیلی میزد هیچوقت به جداییش نمی اندیشیدم. فرید طوری نگاهم میکرد انگار برای اولین باری است که منو میبینه سکوت عمیقی بین ما بود.تا بلاخره فرید این سکوت را شکست وگفت:خب نگفتی؟نظرت در مورد من چیه؟ چشمامو بستم کمی تو فکر فرو رفتم وگفتم:گذشته منو کی برای شما رسوا کرده؟ فرید آهی کشید وگفت:گذشته تو رسوا نشده، این چه حرفیه میزنی؟تو گذشته قربانی اشتباه یک نفر دیگه شدی که به نظر من اون قسمت از زندگیت رو فاکتور بگیر. ببین مهربانو، گذشته تو برای من اصلا مهم نیست دیگه لطفا حرف از گذشته ات نزن. برای من حال تو مهمه. دلیل گفتن مهربانو را نمیدونستم شاید از روی عادت میگفت مهربانو شاید هم دلیلی برای خودش داشت فرید تکیه به مبل داد وگفت:اونروز که شیوا به من زنگ زد تا آدرس دفتر را بپرسه. سراغ تو رو گرفتم، که شیوا مجبور شد، همه چیزو بگه شیوا گفت که مدتیه اون مژگان سابق نیستی.دلیلش را که پرسیدم، تمام ماجرا را برای من گفت. راستش دلم خیلی برات سوخت با اینکه دوستت داشتم ولی همیشه آرزوی خوشبختیت رو میکردم. هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی بخوام در مقابلت بنشینم و خواستگاری کنم.حالا نگفتی نظرت در مورد ازدواج چیه، موافقی مهربانو؟ نفس عمیقی کشیدم وگفتم:من هیچ نظری ندارم و این جلسه برگزار شده که تاریخ عقد مشخص بشه الان اگه حرفی نمونده بریم که بقیه منتظرن. فرید باتعجب گفت:متوجه حرفت نشدم!نظر تو مهمه پس دوست داری نظر برادرت را بپرسم؟یا نظر دخترهمسایه تون رو؟مژگان الان تو، و نظر تو مهمه. نفهمیدم، که چی گفتم حال مساعدی نداشتم.اگه به فرید میگفتم که به اجبار مادرم الان رودبه روت نشستم، شاید اوضاع خراب تر می شد.باید قبول میکردم که شایان فراموشم کرده. باید قانع می شدم که فکر کردن به شایان فقط وفقط منو به جنون میکشونه...نگاهی به فرید کردم وگفتم: من جوابم مثبته..... سکوت کردم وحرفی نزدم.ولی چهره فرید خندان شد وگفت:ممنون که به من، و زندگی با من اعتماد کردی. قول میدم خوشبختت کنم.خاک زیر پات میشم نمیزارم زندگی به کامت تلخ بشه. حتی هیچوقت نمیزارم اشک به چشمت بیاد.خوشبختت میکنم مهربانو... حرفهای فرید شباهت زیادی به حرفهای شایان داشت 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 12 авг.1 5418216

    عشق_اول قسمت_پنجاه وسه https://t.me/joreeketabyek سرم را تکان دادم وگفتم:نه چرا باید ناراحت باشم؟این حق طبیعی شماست که در آرامش زندگی کنید من به شما حق میدم. پنجشنبه جواب مثبت میدم دعا کنید طرف هم ازم خوشش بیاد اونوقت دیگه سوروسات عروسی را به پا میکنیم. مامان لبخند تلخی زد وگفت:مسخرم میکنی؟من هر چی میگم به نفع خودته به خاطر تو دارم خودمو به آب وآتش میزنم اونوقت اینطور برداشت میکنی؟ به مادرم نگاه کردم به او حق می دادم به عنوان یک مادر نگرانم باشه ولی از دست حرفهاش دلخور بودم.اون هیچوقت منو درک نکرده بود همیشه طوری با من رفتار میکرد که حق تصمیم گیری را میگرفت. حتی توی رشته تحصیلی من مادرم تصمیم گرفت بدون اینکه علاقه ی منو مد نظر بگیره. شب هنگامی که بابا به خانه اومد مامان جریان را برای بابا تعریف کرد وگفت:مژگان بلاخره قبول کرد با خواستگاری پنج شنبه قرار را حتمی اش کن. یه کم میوه وشیرینی هم بخر فقط مواظب باش اشتباه دفعه قبل را نکنی مهریه را بالا بگیر، زود کوتاه نیا! دیگه طاقت ندارم اتفاقات دفعه قبل تکرار بشه. مامان میبرید و برای خود میدوخت و من شده بودم عروسک خیمه شب بازی دست او. باید با دلم می جنگیدم. تا زندگی را به کامم تلخ تر نکنم. افسار زندگیم را به دست سرنوشت سپردم تا ببینم سرنوست برام چی مقدر کرده. پنج شنبه از راه رسید من بدون هیچ شوقی خودم را آماده کردم اون روز سرکار نرفتم. چون فرید اینگونه خواسته بود بلاخره شب شد من یک لباس کاملا معمولی به تن کردم و بدون هیچ آرایشی پایین رفتم مامان منو که دید گفت:وا مژگان، امشب خواستگاریته!این چه لباسی پوشیدی؟نکنه با این وضع میخوای امشب جلوی مهمونها بیای. به مامان نگاهی کردم وگفتم:یه خواستگاریه دیگه!زم چه انتظاری دارید. مامان با دستش به صورتش زد وگفت:یه کم از اون تیپ هایی که تو دوران شایان میزدی، الان بزن.اینطور که آبرومونو میبری. بابا با اخم نگاه به مامان کرد وگفت:دوباره شروع کردی؟دخترم همینطوری هم ماهه. مامان خنده تلخی کرد وگفت:هر چی به سرمون میاد به خاطر اینه که تو پشت دخترتی. هر کاری میکنه میگی به به و چه چه. بابا حرفی نزد وسکوت کرد من هم برای اینکه جروبحث تموم بشه بالا رفتم یه لباس مجلسی پوشیدم یک روسری هم با لباسم ست کردم و تو اتاق منتظر مهمان ها شدم. چند دقیقه بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید اصلا دوست نداشتم ببینم مردی که قراره بشه، مرد زندگی من، چه شکلیه. برای همین(در تلگرام:کانال یک جرعه کتاب رو دنبال کن)روی صندلی تو اتاق نشسته بودم. چند دقیقه بعد مهرداد به اتاقم اومد وگفت:پس چرا نمیایی پایین؟بیا ببین آقا داماد چقدر خوشگل وخوشتیپ تشریف دارن.اگه ببینیش؛ یک دل نه صد دل عاشقش می شی. نگاهی به مهرداد کردم وگفتم:تو دوباره بی مزه شدی؟تو برو پایین من یه کم دیگه میام. بعد از این که مهرداد رفت کمی خودم را تو آینه برانداز کردم. نفس عمیقی کشیدم. و پایین رفتم. وقتی رسیدم پایین کسی را دیدم که اصلا انتظارش را نداشتم. فرید رو به روم ظاهر شد.گ اصلا انتظار نداشتم چشمام از تعجب گرد شد رنگم پرید، سرجام خشکم زد نتونستم چیزی بگم. یک سلام خشک کردم فرید بلند شد وایستاد. لبخندی زد وگفت:سلام مژگان خانوم. خوشحالم که بازم زیارت دیدن شما نصیبم شد. دستم را محکم مشت کردم انتظار دیدن هر کسی را داشتم جز فرید، اصلا فرید از کجا فهمیده که من قربانی یک ازدواج پوچ شدم؟یعنی چه کسی تمام ماجرا رو برای فرید تعریف کرده بود؟توی افکارم غوطه ور بودم که مامان گفت:چرا ایستادی دخترم؟بیا بنشین... کنار مادرم نشستم هنوز باورم نشده بود که فرید همان خواستگار سمجیه که این یک هفته زندگی را به کامم تلخ کرده بود.همه مشغول صحبت کردن بودن. ولی من تو فکر اتفاقات گذشته نگاهی به فرید کردم.وقتی نگاهش کردم لبخندی تحویلم دادم.فرید مردی قد بلند با موهای جوگندمی صورت تقریبا سفیدی داشت. زیبایی معمولی چهره، و استخوان بندی درشتی که خیلی به تیپ استادی اش میومد. مامان گفت:مژگان دخترم؛برو برای آقا فرید چایی بریز. به آشپزخانه که می رفتم فرید گفت:شرمنده اگه این بار را تنها اومدم مامان شهرستانن. پدرمم که عمرشون را به شما دادند. انشالله دفعه بعد با مادر مزاحمتون میشیم. بابا گفت؛مراحمید نگفتید چند سالتونه آقا فرید؟ فرید گفت: بنده 30سالمه دکتری حقوق دارم تک فرزندم و اینکه خدارو شکر هم خانه دارم و هم ماشین من اینجا زندگی می کنم. روزهای را دانشگاه تدریس می کنم و بقیه اوقاتم را در دفتر وکالتم هستم البته یک بوتیک هم دارم. که فعلا اجاره دادم چون اصلا نمی رسیدم.مژگان جان یکی از بهترین شاگردهای من بود واقعا بی نظیر بودن 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 11 авг.1 7346435

    نابودی انسان از دشمنانش آغاز نمی‌شود، بلکه از دوستانی که بی‌تأمل برگزیده است شروع می‌شود! آن‌هایی که آرام‌ آرام اعتمادش را می‌خورند، ارزشش را کمرنگ می‌کنند و زخم‌هایی می‌زنند که دشمن حتی جرأت نزدیک شدن به آن را ندارد. سقوط آدمی همیشه با یک ضربه شروع نمی‌شود؛ گاهی با همان لبخندهایی آغاز می‌شود که در ظاهر امن‌اند، اما در سکوت، پایه‌های روحش را می‌لرزانند. آنجاست که انسان می‌آموزد بدترین خیانت‌ها نه از بیرون، که از نزدیک‌ترین آغوش‌ها می‌رسند، از نزدیک ترین افراد اطرافت... 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب 📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 11 авг.1 9328123

    💎 روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: " این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد به اندازه همه گردو در این سبد است و به همه می‌رسد " https://t.me/joreeketabyek مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر چیزی نمی‌رسد." او چنین کرد و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است. بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن. بنابراین حواسمان جمع باشد که بی‌جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل کار را از دست ندهیم. 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 11 авг.1 64910015

    عشق_اول قسمت_پنجاه ودو https://t.me/joreeketabyek احساس کردم با وجود هوای سرد زمستانی، بدنمو گر گرفته.حالم خیلی بد بود اولین بار بود که شایان را با سارا می دیدم دلم میخواست جلوتر برم ومحکم تو صورت شایان بزنم جیغ بکشم و بگم:چطور دلت اومد؟چطور تونستی منو تنها بزاری بی انصاف. کل مسیر اشک می ریختم و به صحنه شایان و سارا فکر میکردم. به حرف عمه که گفته بود شایان به اجبار با سارا ازدواج کرده. باورش برام غیر ممکن بود دیگه مطمئن شده بودم حس شایان نسبت به من عشق نبود، که عمری نداشت و زود از بین رفت اونقدر غرق در افکارم بودم که تا خانه را زیر باران پای پیاده رفتم.به خانه که رسیدم مامان با دیدن من تعجب کرد وگفت:کجا بودی مژگان؟تو که خیس خیس شدی؟چرا زودتر نیومدی خانه؟ بدون اهمیت به حرف مامان بالا رفتم و در حالی که گریه میکردم به حمام رفتم یک دوش گرفتم و لباسهامو عوض کردم از حموم که بیرون اومدم به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم و طبق عادت همیشگی پتو را روی سرم کشیدم.چند دقیقه بعد سروصدای مامان که داشت با پدر جروبحث میکرد بالا کشید.مامان میگفت:صدبار بهت گفتم، این دختره را به زور هم که شده شوهرش بدیم.یک روز دیوونه میشه از عصر تا حالا رفته خیابان گردی خانوم با چشم خیس و لباس خیس برگشته دارم از کارهاش شاخ در میارم. پنجشنبه خواستگارش داره میاد خودت باهاش حرف بزن روزی صدبار شایان را لعنت میکنم، که این بلا را سر دخترم آورد. مامان شروع به گریه کرد و پدر شروع به آرام کردن مامان، از خودم بدم میومد که با وابستگی بیش از حد به شایان همه را آزار می دادم ساعتها با خودم کلنجار رفتم ولی صحنه دیدن شایان با سارا را نمیتونستم فراموش کنم تا صبح چشم روی هم نذاشتم حتی خواب هم دیگه به چشمام ممنوع شده بود. صبح با بی حوصلگی لباسهامو پوشیدم و بدون صبحانه به طرف دفتر فرید حرکت کردم. به دفتر که رسیدم با بی میلی به منشی سلام کردم. پشت میزم نشستم و مشغول دیدن عکسهای شایان از گوشی شدم. که یکدفعه در زده شد وفرید داخل اومد. سلام کردم فرید با انرژی تمام سلام کرد وگفت:چیزی شده مهربانو؟امروز انرژی نداری خیلی کم حوصله ای؟به فرید نگاهی کردم وگفتم:ببخشید استاد، شما از سلام من این همه را فهمیدید. فرید لبخندی زد و گفت:ببین مهربانو من تو رو که میبینم میفهمم که چته، حالا بگو ببینم چی شده که مهربانو اینقدر بداخلاق و ناراحته؟ اخمی کردم وگفتم:استاد به من نگید مهربانو. از این اصطلاح خوشم نمیاد اسمم سعیدی است. فرید کمی به من نزدیک شد وگفت:نکنه با شوهرت دعوا کردی؟ با بغض نگاهی به فرید کردم وگفتم:نخیر.الان اصلا حالم خوب نیست.میشه تنهام بزارید. فرید گفت:ببین مژگان احساس میکنم داری یک چیزی رو ازم پنهون میکنی.به من بگو، شاید بتونم کمکت کنم به من اعتماد کن. آهی کشیدم وگفتم:مشکل من حل شدنی نیست. باید قبولش کنم که نمیتونم. فرید از روی صندلی بلند شد و گفت:هر وقت احساس کردی میتونی بهم اعتماد کنی، روم حساب کن ولی اینو بدون که رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. اون روز دست ودلم به کار نمیرفت.ظهر به خانه که برگشتم مامانم منو که دید گفت:مژگان،بشین باید باهات صحبت کنم. با بی میلی روی مبل نشستم وگفتم:بفرمایید. مامان گفت:تو این چند وقت خیلی عذابم دادی(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو) روزهام را به خاطر تو با استرس گذروندم زندگی برام تلخ شده مجبورم از در و همسایه گرفته، تا فامیل سرکوفت ازدواج اولت را بخورم دیگه تحملم تموم شده پنج شنبه به خواستگارت جواب مثبت بده. منو راحت کن از این زندگی مزخرفی که برام درست کردی.منو راحت کن اینکه هر روز بخوام تو رو با چشمهای اشکی و خیس ببینم. منو راحتم کن. مامان شروع به گریه کرد و گفت:خسته شدم از بس به خاطر تو به جان پدرت پریدم وبا پدرت جروبحث کردم.مژگان، ازدواج کن.بخدا اگه بری سر خونه زندگیت و جای شایان رو یکی دیگه برات پر کنه هیچوقت به فکر شایان نمیوفتی، اونو فراموشش میکنی. مثل آدم زندگیت را میکنی، مژگان فقط ازدواج کن و از این خونه برو. از روی مبل بلند شدم با ناراحتی گفتم:چشم مامان گلم. از این خانه میرم و راحتتون میکنم، پنج شنبه بگید خواستگارها بیان. به اتاقم رفتم جایی که پناهگاه تنهای ام هست. از حرفهای مامان فقط این را فهمیدم که از وجودم سیر است، از دستم خسته! آهی کشیدم و باز به فکر آن پسری که زندگیم را آتش زد رفتم..از خواب که بیدار شدم. پایین رفتم مامان پای تی وی نشسته و مشغول دیدن سریال مورد علاقش.منو که دید. نگاهی  کرد وگفت:برای ناهار صدات زدم متوجه نشدی.غذا تو قابلمه روی اجاق گازه گرم کن وبخور. -اشتها ندارم قبل از اومدن تو دفتر یه چیزی خوردم الان سیرم، مامان گفت:از حرفی که ظهر زدم ناراحتی؟ 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 11 авг.1 6017915

    عشق_اول قسمت_پنجاه ویک https://t.me/joreeketabyek مامان با این جمله مهرداد دست از پچ پچ کردن برداشت وگفت:نوش جونت ولی چرا ناهارت را نخوردی؟ مهرداد با بی میلی جواب داد:اشتها ندارم و به طرف اتاقش رفت. وقتی مهرداد رفت مامان دوباره موضوع را باز کرد وگفت:برای مژگان خواستگار اومده من که نتونستم راضیش کنم ببین تو میتونی. بابا نگاهی به من کرد وگفت:مژگان اجازه بده خواستگارها بیان نپسندیدی، جواب منفی میدیم. مامان گوشه لبش را گاز گرفت وگفت:این حرفها چیه، یعنی چه نپسنده، حالا حالاها بهترین فرصتها رو داره. الان اون یک زن مطلقه است دیگه این اداها چیه. بابا با اخم به مامان نگاه کرد وگفت:این حرفها چیه زهرا دیگه نشنوم درباره دخترم اینطور صحبت کنی. از حرف مامان، خیلی ناراحت شدم، منم غذامو نیمه تمام رها کردم و به اتاقم رفتم. خیلی خسته بودم روی تختم دراز کشیدم. گاهی وقتها که فکر می کردم باید حالا حالاها نیش وکنایه های مادرم رو تحمل کنم از زندگی سیر می شدم. ولی چاره ای نداشتم کم کم چشمام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم. از خواب که بیدار شدم.نگاهی به ساعت انداختم دو ساعتی بود که خوابیده بودم از جام بلند شدم تصمیم داشتم به عمه لیلا سر بزنم چند وقتی بود که ندیده بودمش لباسهامو پوشیدم از اتاق که خارج شدم . مامان داشت چای میخورد منو که دید گفت:مژگان بشین برات چای بریزم. سرم رو تکون دادم و گفتم:نه میخوام برم بیرون عجله دارم. مامان گفت:کجا به سلامتی؟ میدونستم که مامان ارتباط باخانواده پدری را ممنوع کرده برای همین گفتم:حوصلم سر رفته میرم یه کم قدم بزنم. از خانه که خارج شدم هوای سرد زمستان خوب احساس میشد یه تاکسی گرفتم و به طرف خانه عمه حرکت کردم. به خانه عمه که رسیدم. عمه با دیدن من خیلی(کانال یک جرعه کتاب در تلگرام)خوشحال شد کمی نشستیم و با هم صحبت کردیم و جریان سقط بچه را برای عمه توضیح دادم. عمه گفت:شایان از اون روز که اینجا باهاش قرار داشتی یکی دو بار زنگ زد میخواست ببینه تو با بچه چکار کردی ولی من هیچ اطلاعی نداشتم. لبخند تلخی زدم ودگفتم:فکر نمیکردم اونقدر سرگذشت اون بچه براش مهم بود راحت گفت از بین ببرش. راستی عمه جان، شایان عروسی کرد؟ عمه سرش را پایین انداخت و گفت:دو هفته پیش عروسی کرد. یه عروسی مجلل گرفت. همه چی براشون مهم بود جز... تو. تو فکر رفتم از خودم شاکی بودم احساس کردم بیش از اندازه روی برگشت شایان حساب باز کرده بودم آهی کشیدم و گفتم:سارا را دوست داره؟ تو فکر فرو رفتم، عجب سوال احمقانه ای. خوب معلومه که دوستش داره اون به خاطر سارا با همه جنگید. عمه گفت:مژگان،من احساس میکنم شایان به اجبار سارا رو قبول کرده احساس میکنم هنوز تو رو دوست داره. با شنیدن حرف عمه روزنه امیدی در دلم باز شد ناخواسته لبخندی روی لبم نشست سعی کردم لبخندمو پنهان کنم اگه اینطور که عمه میگفت، باشه پس باید به بازگشت شایان امیدوار باشم. عمه لیلا به آشپزخانه رفت و چای آورد. و رو به روم نشست گفت:تو چی، تو هنوز به شایان فکر میکنی؟ نگاهی به عمه کردم وگفتم:مامان منو مجبور کرده که ازدواج کنم ولی من تصمیم دارم که تا آخر عمرم به ازدواج فکر نکنم. عمه گفت:نمیدونم چی بگم سرنوشت تو خیلی پیچیده است مطمئن باش که شایان و سارا طعم خوشبختی رو احساس نمیکنن. جرعه ای از چای نوشیدم وگفتم:دیگه برام مهم نیست خوشبختی و یا بدبختی اونها برام مهم نیست. نگاهی به ساعت انداختم وگفتم:من باید برم عمه هوا تاریک شده باید برگردم خانه مامان نگران میشه، بلند شدم نگاهی به عمه انداختم و گفتم: راستی خانه شایان کجاست؟الان کجا زندگی میکنه؟ عمه گفت:خیابان شریعتی...داشت ادامه آدرس را می داد که گفتم:نیازی نیست عمه. فعلا.. از عمه لیلا خداحافظی کردم و به طرف خانه شایان حرکت کردم هوا سرد بود. و نم نم باران میبارید یه تاکسی گرفتم. و جلوی مجتمعی که شایان زندگی میکرد ایستادم.نگاهی به ساختمان انداختم چه روزهای رو با شایان گذروندم نفسمو حبس کردم و تک تک خاطرات اون خونه رو مرور کردم.نیم ساعتی گذشت نمیدونم چرا جلوی ساختمان خشکم زده بود با اینکه هوا سرد بود دلم نمی خواست اونجا را ترک کنم غرق در خاطرات خودم و شایان بودم که ناگهان ماشینی از پارکینگ خارج شد. کمی با دقت به ماشین نگاه کردم ماشین شایان بود. پشت درختی که تو پیاده رو بود قایم شدم تا شایان متوجه حضور من نشه، شایان منتظر شد حدس زدم که منتظر سارا بود چند دقیقه بعد سارا از ساختمان خارج شد و به طرف ماشین رفت وقتی سارا سوار ماشین شد صدای گفتگو و خندیدنشون شنیده شد. چشمامو بستم واقعا دیدن این صحنه برام عذاب اور بود 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek

  • 10 авг.1 650497

    آگامای(مارمولک خندان) خوزستان 《ایران رو بگردیم》 👇👇👇 جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال ☕️ یک جرعه کتاب📚 بپیوندید👇 https://t.me/joreeketabyek