کتابخوانی تلگرام
Статистикаتاسیس کانال: شنبه ششم آذرماه ۱۳۹۵ 📎 لینک کانال ما در پیامرسان بله 👇 https://ble.ir/ketabkhanijamei 👈استفاده مطالب کانال با ذکر منبع و آیدی کانال ما بلامانع است ارتباط با ادمین: 👇 @gooyaabook . ♦️تبلیغات و سفارش تهیه تیزر پذیرفته میشود.♦️ .
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 383
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 145
- 1/48двое суток
- 166
- 1/72трое суток
- 179
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_چهارم ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 کوی کارگری پاریس۴ در منطقه نفتخیز پاریس کرنج، در نزدیکی شهر کوچک ولی نفتخیز و مشهور آقاجاری قرار داشت. این کوی در دو کیلومتری چاه شماره چهار واقع شده بود. حدود صدوبیست خانه دو اتاقه داشت، هر هشت خانه در کنار هم واقع میشدند و یک بلوک یا به اصطلاح لین تشکیل میدادند. هر سه لین یک آشپزخانه یک مستراح یک حمام و یک شیر آب عمومی داشت. شرکت نفت ایران و انگلیس پس از کشف نفت برای این بخش پاریس را انتخاب کرد، خانهها جز برق چیز دیگری نداشتند. پخت و پز و شستشو در جاهای عمومی صورت میگرفت. کوی، چهار بقالی، یک نانوایی، یک درمانگاه و یک مدرسه مختلط هم داشت. ساختمان اینها هم به وسیله شرکت نفت ساخته شده بود. مدرسه فقط چهار اتاق آموزشی داشت. محصلین سالهای اول تا سوم دبستان در بزرگترین کلاس، دانش آموزان سالهای چهارم تا ششم دبستان در کلاسی کوچکتر از اولی و محصلین دو سالِ اول دبیرستان در یک کلاس و بالاخره ۱۱ محصل سال سوم در آخرین کلاس مینشستند. مدیر مدرسه، معلم سال سوم دبیرستان هم بود. او از شش سال پیش در این مدرسه کار کرده بود و با روحیه ساکنان کوی تا حدی آشنایی داشت. خوب میدانست که با هر یک از نوجوانهای کوی چه رفتاری داشته باشد. مبصری کلاس سوم دبیرستان را به عهده پرویز گذاشته بود که نه چندان سرکش بود و نه زیاد مودب و روی هم رفته از قابلیتهایی برخوردار بود در حالی که امور فوق برنامه، کتابخانه و برنامه نمایش و ترانه خوانی را به نادر سپرده که شاگرد اول بود ولی قدرت نظم دادن به کلاس را نداشت. مدیر با تردستی خاصی دانشآموزی به نام حبیب را مستثنا کرده و به حال خود گذاشته بود با این وجود گاهی مانند پدری سختگیر و دلسوز و در عین حال مقتدر سر او فریاد میکشید حبیب فکر میکرد مدیر به این وسیله میخواهد توانایی و قدرت خود را به اثبات برساند و به سایر دانش آموزان بفهماند که حتی بر قویترین جوان کوی هم سلطه دارد. حبیب به خاطر اینکه مدیر میانسال را نرنجاند تن به تنبیههای اتفاقی او میداد اگر تصوری غیر از این میداشت در خرد کردن دندههای مدیر تردیدی به خود راه نمیداد چون او دشمنانش را فقط با چنین روشهایی سر جایشان مینشاند. باری هفته دوم شهریور جبار و ۳۱ کارگر دیگر به کوی آمدند. تمام دار و ندار هر ۳۲ خانوار را در ۵ کامیون جای داده بودند. کارگرها و زن و بچهها هم در هفت کامیون (Labourlory) نشسته بودند. طبق معمول ساکنان قدیمی کوی به استقبال تازه واردین رفتند تا در تخلیه اثاثیه به آنها کمک کنند. زنها با آب و چای و میوه و ویسکویت از آنها پذیرایی کردند و وقت غذا هر یک از خانوادههای قدیمی یکی از خانوادههای تازهوارد را به خانه خود برد. این رسم از دیرباز در کویهای کارگران حفاری جاری بود چون آنها کم و بیش با یکدیگر دوستی و آشنایی و در بعضی موارد قوم و خویشی داشتند. رسم دیگری هم بود ساکنان قدیمی کوی چنانچه صمیمیت بیشتری با بعضی از تازه واردها میداشتند یکی پس از دیگری برای صرف شام یا ناهار از آنها دعوت میکردند اما این دفعه استثنایی در هر دو رسم پیش آمد که برای من تازگی داشت. مردم میگفتند که فرنگیس از لحظه ورود به کوی خود را از انظار پنهان کرده لب به آب و چای دیگران نزده و ظهر حاضر نشده همراه خانوادهاش برای صرف ناهار به خانه مراد برود و در جواب تعارفها و اصرارهای صورتگل همسر مراد فقط میگفت: مرسی فعلاً کار دارم! روزهای بعد هم که از طرف بعضی از کارگران دعوت شده بودند فرنگیس همیشه غایب بود و مادرش توضیح میداد: کار داشت به بزرگی خودتان ببخشید. اما قضایای شگفتآورتری هم بود فرنگیس برای پخت و پز پا به آشپزخانه عمومی نمیگذاشت و در خلوتترین ساعات یعنی بعد از سپیدهدم، بعدازظهرها بعد از غروب به توالت عمومی میرفت و اگر تصادفاً کسی را میدید سلام نمیکرد و چنانچه به او سلام میکردند با سنگینی و وقار زنان چهل-پنجاه ساله خانوادههای اشراف جواب میداد. او حتی با زنها و دخترها هم خودمانی نبود و حاضر نمیشد لحظهای پیش آنها توقف کند و حرف بزند. طبق رسم مردمان جنوب بچهها صرف نظر از سن و سال خود مردها را عمو و زنها را خاله صدا میکردند ولی فرنگیس طوری از عموها وخالههای قراردادی میگریخت که نه تنها فرصتی برای ابراز محبت و گفتگو به آنها نمیداد بلکه با بیاعتنایی توهین آمیز و مبهوت کننده خود دلشکستهشان میکرد. به همین خاطر هنوز دو سه هفته از ورود آنها نگذشته بود که بیشتر زنها و مردها، پسرها و دخترها به بدگویی از او پرداختند تنها زنی که از فرنگیس بدگویی نمیکرد صورتگل بود! #ادامه_دارد ... .
.
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_سوم ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹تا سه سال بعد که شرکت نفت، جبار و سیویک کارگر دیگر را از مسجدسلیمان به شهر نفتخیز هفتگل منتقل کرد، فرنگیس در خانه آن زن بود. فقط هر از گاهی ملبس به جامههایی حسرت برانگیز سوار یکی از ماشینهای شورولت تاکسیرانی شرکت نفت میشد و از کوی پر زرق و برق و پر از گل و گیاه کارمندنشین تلخاب به کوی خشک و بی گل و عطر چهاربیشه میرفت تا از خانوادهاش دیدن کند. طی آن سه سال فرنگیس هم از شر زندگی در یک اتاق نُه متری مربعی خلاص شده بود و هم به جای غذاهای شکم پرکن کارگری خورش کرفس و خورش گوساله قارچ و سالاد میگو میخورد. زمستانها جایش گرم و نرم بود و تابستانها کنار کولر گازی میخوابید به همین خاطر آب غلیظی زیر پوستش دوید و قشنگتر از آن چیزی شد که در اصل بود اما اینها نکتههای گذرا بودند چیز ماندگار تاثیر زن لبه گوری بود که به عهد دایناسورها تعلق داشت و حالا با قدرت از شکوه و جلال خوانینی حرف میزد که در بدو شکلگیری شرکت نفت سرزمین بختیاری را به این شرکت فروخته و اینک خود در دم و دستگاه عظیم و بی در و پیکرش حل شده بودند. این زن فرنگیس را درست مثل خانزادههای صد سال پیش تربیت میکرد. اگر فرنگیس با دخترهای همسایه که پدرهاشان کارمند عالی رتبه شرکت بودند حرف میزد زن اخم میکرد و با لحنی پند آموز به او میگفت: با هر کس و ناکسی نشست و برخاست نکن با کمتر از خودت حرف نزن. چنانچه فرنگیس با سر و وضع غیر مرتب به سالن میآمد زن انگشت نشانه را به حرکت در میآورد و با تأکید میگفت: اینجوری میخواهی اسم و رسمت را نگه داری؟ این زن تا آنجا که من بعدها از دیگران و شخص فرنگیس شنیدم نقش ویرانگری در شکلگیری شخصیت فرنگیس داشت او میدانست که قطرهای از خون خوانین در رگهای فرنگیس جاری نیست اما ابتدا با انگیزه همدرد کردن مونس خود و بعدها بنا به عادتی بینیاز از انگیزه، او را در سوگ جبروت به تاراج رفته خوانین سهیم میکرد میگفت: دیدی چی بودیم و حالا کارمان به کجا کشیده؟ همیشه هم تعلیمی مسخره به او میداد: از سر و جانت بگذر ولی از رگ و ریشهات نگذر! نوع زندگی شخصیت و حرفهای این زن به حدی فرنگیس را تحت تاثیر قرار داد که دخترک ده-دوازده ساله حتی زنها و دخترهای روسای عالی رتبه شرکت را به چیزی نمیگرفت همسر رئیس کل اداره حفاری که از خانوادهای متمول بود و مدرک دانشگاهی هم داشت شکوه کنان میگفت: عجب دختری بود زورش میآمد جواب سلام دخترم را بدهد، از کنار ما زنها رد میشد ولی نگاهمان هم نمیکرد! چیز دیگری هم بود: غرور غیر عادی بیشتر عاملی بیرونیست تا درونی، توجه بیش از حد دیگران خصوصاً اگر این توجه همه روزه باشد غروری افراط گونه و نامتعادل به انسان میبخشد. فرنگیس هم جدا از تاثیر مخرب اولیه پدر و مادرش و آن زمان قربانی توجه و نگاههای حریصانه و تحسین انگیز پسرها و مردهای جوان شد او عجیب زیبا بود پوست روشن و خوشرنگش میدرخشید و درشتی و حالت و شکل چشمهای خاکستری رنگش کم نظیر بود سیمای بیضیگون و خوش ترکیبی داشت و دهان قشنگ و لبهای گوشتآلود برگشتهاش با بینی کشیده و ظریفش متناسب بود. موهای بلند بلوطی رنگ داشت و خال زیبایی روی لپ چپش بود اندامش به حدی موزون و تراشیده بود که گویی مجسمه ساز ماهری سالها روی او کار کرده بود اما اوج زیبایی او در همان چشمهای افسون کننده و اعجاب انگیزش بود. وقتی اولین بار او را دیدم با خودم گفتم فقط مردی میتواند ادعای بیتفاوتی در برابر جنس مخالف را داشته باشد که مجذوب نگاه و چشمهای افسون کننده فرنگیس نشود. معمولا لباسهای زیبا و در عین حال سنگین و باوقاری میپوشید آنطور که تعریف میکردند در هفت گل بعضی روزها دامنی خردلی رنگ با بلوزی آبی آسمانی و گاهی پیراهن سفید با یقهای پهن و مشکی رنگی میپوشید و کمربند سیاه پهنی هم در کمر باریکش میبست. همه اجزای این لباسها او را زیباتر میکرد گویا تز سنین طفولیت هر لباسی زیبایی او را دوچندان میکرد. به هر حال زیبایی شگفتانگیزش باعث شده بود که از سنین ده-یازده سالگی مورد توجه پسرها قرار گیرد و هر از گاهی نامه عاشقانهای از آنها دریافت کند یا شاهد دلباختگیشان باشد به حدی پیش پسرها محبوب بود که وقتی همراه آن زن وارد سینما میشد سکوت مرموزی حاکم میشد و نوجوانها نگاه خود را به او میدوختند. این چیزها برخلاف بعضی از دخترها او را دچار انحراف زودرس نکرد ولی برتری و امتیازی به او بخشید باورش شد که از هر حیث و نه فقط زیبایی و اصل و نسب بر بقیه مردم برتری دارد و دیگر جز عدهای انگشت شمار برای نوکریاش خوبند! #ادامه_دارد ... .
🆔 @ketabkhaniye_telegram 📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی ● یادداشت شانزدهم 🎤گوینده: #پری_ساتکنی @satkani 🎚تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 "سفر بخیر ... ای غریبهی تنها ... ای نفرینی مطرود سرزمین پاکیزه دامنان ... ای همدرد، هم آواز، هم گریه ... سفربخیر ای آشنا، ای لاله ی روشنِ محراب دل تاریک نصرت، ای عشق قرن های دور و نزدیک "پاندورا"، سفربخیر ... .
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_دوم ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹جبار و زنش بعدها در اوج قحطی و شیوع بیماری وبا در منتهای فقر و تنگدستی روستایشان را ترک کردند و به مسجدسلیمان رفتند. جبار پس از مدتی به استخدام شرکت نفت درآمد و در اداره حفاری چاههای به کار مشغول شد. از آن پس هر چند ماه را در یکی از شهرها بخشها و یا کویهای کارگری میگذرانید. هرجا چاه نفتی کشف میشد شرکت نفت یکی از گروههای ۳۲ نفره را که از چهار شیفت ۸ نفره تشکیل میشد به آنجا میفرستاد. در این مکانها منازل مسکونی کارگران یا خانههای کوچک بی تجهیزات بودند و یا چادرهای انگلیسی سفید رنگی که روی یک سکوی بتنی کوتاه مستقر میشدند. زن و شوهر مثل بقیه همسایهها و همکاران زندگی سخت و مشقتباری داشتند. گاهی ماه تا ماه حمام نمیکردند و زمانی هفتههای متمادی از خوردن غذاهای گوشتی محروم میماندند. با این وجود جبار و شوکت در همه حال خانزادگی خود را به رخ دیگران میکشانیدند و جا و بیجا به اصل و نسب خود اشاره میکردند. شوکت شوهرش را خان صدا میکرد و جبار عنوان بیبی را که پیشوند خاص زنان خانواده خوانین بود جلوی نام شوکت میگذاشت. طی آن سالهای رنجبار که با نوعی تکافتادگی و هجران اجباری توام بود خان بودن یا نبودن زن و شوهری که جز چند دست رختخواب کهنه و خرت و پرت اولیه و مستعمل چیزی نداشتند هیچ تاثیری نداشت با این حال آنها به طرز سادهلوحانهای مردم را صرف نظر از تفاوتهایشان به دو دسته تقسیم میکردند: عدهای که خان بودن جبار را میپذیرفتند و کسانی که آشکارا یا تلویحا به چنین چیزی گردن نمینهادند. شوکت و شوهرش دسته اول را دوستان خود به حساب میآوردند میدانستند که اکثر این دوستان زمانی جزو رعایا بودهاند، اما محال بود کلمه رعیت را در موردشان به کار ببرند و معمولا از آنها با عناوینی مثل پدر و مادر دار و فهمیده یاد میکردند. مثلا صورتگل که رعیتزاده اصیلی بود جزو همین آدمها بود چون وقتی شوکت را میدید میپرسید: بیبی، حال خان چطور است؟ اما کسانی که به حساسیت این زن و شوهر اهمیت نمیدادند نه فقط گاهی اوقات از خوشرویی و محبت طبیعیشان محروم میماندند بلکه عنوان رعیت کلهخراب میگرفتند و شوکت کم و بیش از آنها غیبت میکرد و اگر یکی از این افراد او را دلخور و ناراحت میکرد با ژستی سادهلوحانه میگفت: ما را ببین که با کی طرفیم؟ با یک مشت رعیت حرف نفهم! فرنگیس در دامن چنین پدر و مادری رشد کرد. از همان سنین کودکی پدر و مادر برای صدا زدن او از پیشوند بیبی استفاده میکردند. از طفولیت با صداقت کودکانهای به این دختر گفته شد که امپراتوری شرکت نفت و اصلا تمام چرخهای کشور ایران به طور پنهانی با دست خوانین بختیاری به گردش در میآیند. برای اثبات این گفتهها و نیز گفتههای دیگری که بعضیهاشان بدجوری مضحک بودند به همسر شاه اشاره میشد که از خوانین بختیاری بود. به فرنگیس گفته بودند که گرچه از حیث زندگی ظاهری تفاوتی با دخترهای بقیه کارگران ندارد اما به سبب پیوند خونیاش با خوانین از تبار دیگری است پس باید خود را با دختران خوانین مقایسه کند و نه با دخترهای سیاهسوخته و بیریخت کارگرها که زمانی رعیت بودند! شمار این حرفها که در موقعیتها و زمانهای مختلفی هم گفته میشدند از حد خارج بود. در ضمن رفتار و سلوک روزمره جبار و شوکت حکایت از اهمیت بی چون و چرای پیوند با خوانین میکرد. در نتیجه فرنگیس جوری بار آمد که حقیقتا باورش شد به خوانین وابستگی دارد. باور او به مراتب از والدینش قویتر بود به طوری که از سن ۷ یا ۸ سالگی خود را برتر از دخترهای همسایه میدانست و فقط به کسانی اندک اهمیتی میداد که سلطه و سروریاش را پذیرفته باشند. ما عمری با خانواده خوانین تماس داشتیم. دهها زن و دختر از آن خانوادهها دیده بودیم اما تک تک مان حاضر بودیم سوگند بخوریم که هیچ یک از آن زنها و دخترها فخر و تکبر فرنگیس را نداشتند. تصور ما این بود که فرنگیس تاثیر بیشتر و عمیقتر را نه از والدینش بلکه از شخص دیگری گرفته بود. از دختر خواهر سیامک خان سمسام. که چند دهه پیش قدرتمندترین خان منطقه بختیاری بود. شوهر این زن مثل اکثر خوانین به استخدام شرکت نفت درآمده و در مسجدسلیمان پست و مقامی به هم زده بود. فرزندانشان در پایتخت زندگی میکردند. زن که در اواخر عمر تا حدی افسرده و عصبی شده بود میخواست روزها تنها نماند و شبها در غیاب شوهرش که وقتش را در باشگاه میگذراند دق مرگ نشود دنبال کسی میگشت که حاضر شود یکی از دخترهایش را نزد او بفرستد. جبار که آن زمان برای دومین بار در کوی کارگری چهاربیشه در شهر مسجدسلیمان زندگی میکرد با اشتیاق تبآلودی داوطلب شد و شاهزاده ده ساله خود را به حضور آن زن برد! #ادامه_دارد ... .
🆔 @ketabkhaniye_telegram 📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی ● یادداشت پانزدهم 🎤گوینده: #پری_ساتکنی @satkani 🎚تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 او میخواهد از این سرزمین بگریزد و لحظهای که این خبر را به من داد احساس کردم که بی او زندگی من چقدر خالی خواهد بود. لحظهای که این خبر را به من داد احساس کردم که تنها کسی که میتوانست زندگی مرا بازگرداند اوست. تنها کسی که میتواند همه غبارهای زندگی مرا فرو بنشاند، تنها کسی که میتواند مرا خوشبخت کند ... آری خوشبخت ... کلمهای که سالهاست از ذهن من خارج نشده است! با این که من خیلی آسان همهی آن چیزها که در زندگیام گرانبها بوده است را از دست دادهام، وقتی او گفت میخواهم بروم احساس کردم خسیسترین مرد روزگارم!
نمایش ویژه آسمان: اگر فردا صبح کمی زودتر از خواب بیدار شوید و پیش از طلوع خورشید به آسمان نگاه کنید، چند سیاره از منظومه شمسی را در امتداد یک نوار در آسمان خواهید داشت؛ پدیدهای که به آن «رژه سیارات» میگویند. در این آرایش، مشتری، عطارد، مریخ، زحل، اورانوس و نپتون حضور دارند 💥اما یک نکته مهم: آنها واقعاً در فضا در یک خط صف نکشیدهاند! این چیزی است که از زاویه دید ما روی زمین چنین به نظر میرسد؛ چون مدار بیشتر سیارات تقریباً در یک صفحه قرار دارد 👈از طرفی، قرار نیست هر شش سیاره را با چشم غیرمسلح ببینیم. اورانوس و نپتون بسیار کمنورند و برای دیدنشان به ابزار رصدی نیاز است. ⚡️ شگفتی این روز فقط همین نیست! پیش از طلوع: آرایش چند سیاره در آسمان صبحگاهی ☀️ خورشیدگرفتگی کامل در بخشهایی از جهان 🌠 شب: اوج بارش شهابی برساوشی (Perseids) 📣📣 البته این پدیدههای نجومی، برخلاف بعضی پیامهای فضای مجازی، دلیلی علمی برای تغییر سرنوشت، افزایش قدرت نیت یا آزاد شدن «انرژی ویژه کیهانی» نیستند!! 📌اما شاید چیزی زیباتر هم وجود داشته باشد: اینکه گاهی، وسط شلوغی زندگی، سرمان را بالا ببریم و چند دقیقه به آسمان نگاه کنیم. .
زندگی مثل کتاب است... بعضی صفحهها غمگیناند بعضی صفحهها شیریناند اما اگر یک صفحه بد بود هرگز کتاب را نبند!! ورق بزن...! زیرا شاید بهترین فصل زندگیات در صفحه بعدی باشد امیدوار باش،تلاش کن و هیچ وقت تسلیم نشو آینده متعلق به کسانی است که به رؤیاهای خود ایمان دارند ✿⃟🪻🍃 @beheshteroya ♡
🆔 @ketabkhaniye_telegram 📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی ● یادداشت چهاردهم 🎤گوینده: #پری_ساتکنی @satkani 🎚تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 تنها چیزی که از همه عشقها، شرها و دردها به دست آوردهام این بود که: او مردی را میپرستید که نیمی از آن مرد در من بود. و من چیزهای ناشناسی را دوست داشتم که همه در او بودند. اما نمیدانم چرا بیهوده به او بدبین شده بودم و همیشه سعی میکردم تا آنجا که مقدور باشد با کلماتی خشن، بیانصافانه رنجش دهم و عجیب این بود که او همهی وحشیگریهای مرا تحمل میکرد ... .
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_اول ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram ای گل سرخ کوچک آدمی در ژرفترین درجه درد زندگی میکند، من بیشتر دوست میداشتم در آسمان باشم! آغاز موومان* چهارم از سمفونی دوم گوستاو مالر (موومان (به فرانسوی: mouvement ) به معنای بخش کاملی از یک اثر بزرگترِ موسیقی است که خود آغاز و انجامی دارد. آثاری مانند سمفونی و کنسرتو و سونات هریک از چند موومان تشکیل میشوند. گاه یک موومان از اثری در کنسرتها اجرا میشود، ولی اجرای هر اثر موسیقی وقتی کامل است که تمام موومانهای آن اجرا شود.) 🔹کابوس زندگی چیزی نیست جز سوءتفاهمهای تکراری و کهنه، با این وجود هر سوءتفاهمی چه عشق باشد یا خوشبختی و چه اختراع باشد یا جنگ از نظر مردم یک داستان تازه است و میتواند برای مدتی سرگرم کننده باشد. در واقع بشر از بدو پیدایش تاکنون کابوس زندگیاش را با همین داستانها قابل تحمل کرده و حتی به آن جاذبه بخشیده است. آنچه بر من و فرنگیس گذشت از این قاعده مستثنا نبود، با این حال مثل اکثر مردم فکر میکردیم که بدترین ماجراها را از سر گذراندهایم و زجر دیدهترین قربانیهای تمام اعصار بودهایم. شخص سوم یعنی حبیب جور دیگری فکر میکرد ولی او هم با ما دو نفر یک وجه اشتراک داشت، همه این چیزها کمی دیرتر تا حد زیادی مشخص میشود البته ابهامهایی هم احساس خواهد شد که من آنها را به فرنگیس و حبیب نسبت میدهم. من فکر میکردم هر دو نفر به اندازه لازم و کافی صراحت یا دقت نداشتهاند و خواسته یا ناخواسته چیزهای اسرارآمیزی را از من پنهان کردهاند، این حدس چه درست باشد و چه یک وسواس، به هر حال میتوان داستان را بدون حساسیت روی چیزهای رازناک پیش برد. باری جبار پدر فرنگیس و کارگر باسابقه حفاری چاههای نفت، از آدمهای عجیب روزگار خودش بود. معمولا کلمه عجیب به آدمهایی نسبت داده میشود که یا رفتار و گفتارشان کاملا متضاد است و یا خلق و خویشان با مردم زمانه بیگانه است. جبار به گروه اول تعلق داشت او موجودی بیش از حد معمول ساده و زودباور، مهربان و رقیقالقلب و در عین حال متکبر و مغرور بود. او در همان حال که همکارها و همسایهها را از هر حیث و از هر سو مورد لطف و محبت قرار میداد و ساده لوحی حیرت آوری از خود نشان میداد، حساب اصل و نسب فخرآمیز خودش را جدا نگه میداشت و آن را به نوعی به طرف مقابل القا میکرد. او از آن موجوداتی بود که هم به خاطر خوشطینتی و هم به علت سادهلوحی و منگی، به اصطلاح به هیچکس بدی نمیکنند، تنها بدی او این بود که از همنوعانش توقع داشت که خانزادگیاش را بپذیرند و دقیقاً به همین خاطر و نه هیچ علت دیگری به او احترام بگذارند. عجیبتر از این قضیه شباهت جبار و همسرش شوکت بود، شوکت المثنای تمام و کمال شوهرش بود. مثل او خیلی ساده و مهربان، مردمدوست و زودباور بود. تبسم شیرین و محبت آمیزی داشت و نگاه معصومش از نیکطبعی و خیرخواهی حکایت میکرد. او قوم و خویش جبار بود ولی با خوانین نسبتی نداشت. این افتخار مستقیما متوجه جبار بود چون دختر خاله پدرش به همسری یکی از سه خان طایفه درآمده بود گرچه این زن فوق العاده زیبا همسر چهارم خان محسوب میشد ولی خان خانواده پدر جبار را کمی مورد لطف قرار میداد به طوری که جبار در سنین طفولیت چند سالی همبازی بچههای خان شده بود. ازدواج خوانین با دخترهای خیلی خوشگل رعایا امری عادی بود به همین شکل که خانواده خوانین دخترهای زشت و عقب ماندهشان را به رعایا شوهر میدادند، به همین خاطر در سرزمین ما هر خانی با تمام رعایایش قوم و خویش بود. اگر رعیتی آنقدر ساده لوح بود که میخواست وابستگی سببی و نسبی خود را با خوانین طایفه ثابت کند چنانچه نبش قبر میکرد میتوانست دهها و بلکه صدها شاهد زنده و یا استخوان پوسیده جمع کند. باری جبار واقعا دچار این مالیخولیا شده بود و به طرز بیمارگونهای به رابطهاش با خوانین دل خوش کرده بود. پدرش بهره مالکانه به خان میداد و همه ساله چند روز در مِلک خان مجانی کار میکرد و به اصطلاح بیگاری میداد ولی جبار تحت تاثیر نزدیکی با بچههای خان باورش شده بود جزو خانواده خوانین است. این باور مضحک در رفتار و گفتارش به خوبی نمایان بود مثلاً اگر پدرش میگفت که قرار است سال آینده ایل چند نفر سرباز به ارتش بدهد از پدرش میپرسید از رعیتها یا از ماها؟ حتی وقتی در جوانی کنار رعایای دیگر شخم میزد و درو میکرد با پرت و پلاهایی مثل ما خوانین و یا شما رعیتها خودش را از دیگران جدا میکرد. #ادامه_دارد ... .
. @ketabkhaniye_telegram #برش_کتاب 📚 #سه_سال_در_آسیا ✍ #کنت_آرتور_دوگوبینو 🔹شب در حضور شاه بودیم.. حکيمالممالک که از آن تملقات خنک دارد بنا کرد به شکر کردن، که الحمدالله به زیر سایه شاه نه وبا داریم نه بلا، نه جنگ داریم و نه منگ! روز دیگر سرناهار بودیم.. سیدعبدالکریمخان برادر انیسالدوله که از طهران آمده بود به شاه قسم میخورد که در تهران وبا نیست، اما به من اشاره میکرد که هست و شدت هم دارد! روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه: 🔹از ترس اهل دولت میگفتند: وبای گیلان از «پر خوردن و سختی هواست»، در خراسان هم بهجهت «اراجیف و تخلف گوئی» است. روحانیون نیز که مردم را در طول شیوع وبا با روضهخوانی و سینهزنی و رفتن به مصلی سرگرم میکردند و بهعنوان درمان، خوردن «تربت سيدالشهدا» را تجویز مینمودند، به هنگام مصيبت در اعتقاد خودشان سستی پیدا میشد و زودتر از دیگران میدان را خالی میکردند و دیرتر باز میگشتند! روحانیون ثروتمند قبل از همه فرار نمودند بهنحویکه اهل قم دیدند که وبا بهکلی رفع شده بود، اما «حاکم و آقای متولی» از ترس جان به شهر نمیآمدند! #اندکی_تفکر .
@ketabkhaniye_telegram - میخواهم حکم کنم سرت را ببرند؛ وصیت چه داری؟ - هیچ! - کسانت اینجا هستند؛ پسرت را میخواهی ببینی؟ - نه. - زنت را چه؟ - نه. - مادرت؟ - نه. - چرا؟ قلب در سینهات نداری؟ گلمحمد لبخند زد. - از چه میخندی؟ گلمحمد پلکها فرو بست و گفت: - از پا افتادن مرد ...دیدنی نیست!! 📚#کلیدر ✍#محمود_دولتآبادی .
🆔 @ketabkhaniye_telegram 📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی ● یادداشت سیزدهم 🎤گوینده: #پری_ساتکنی @satkani 🎚تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 باری بتهای سنگی را چون شناختند دیگر نپرستیدند و شکستند. گاوهای مقدس را چون شناختند سر بریدند. و اگر خورشید هم به چنگشان میافتاد و امروز میتوانستیم تکههای شکستهاش را در موزهها تماشا کنیم، بگذریم ... قرن ها گذشت و در هر قرنی انسانها خدایی را از تخت خدایی پایین کشیدند و سر بریدند. تا روزی که همین خدایی را که هنوز خدایی میکند برای خود انتخاب کردند. چنین است که هرکس خداناشناستر است، خداپرستتر است. باری آنچه انسان نیاز داشت ایزد نبود بلکه ایمان بود ... .
* چای عصرت را ڪه دم ڪردی فراموش نڪن قند ڪنار آن لبخند مهربانی است ڪه ڪنج لبانت مینشیند عصرتون همراه لبخند و شادی #مریم_النگـــے ویدیو ارسالی همراه کانال دوست گرامی قربانی #عصرشمالبریزآرامش ☕️☕️☕️ *
. . 📚 #ایران_بین_دو_انقلاب ✍#یرواند_آبراهامیان 🎤 راوی: #حسام @B4midni8 🎚تنظیم و میکس: #باران @ketabkhaniye_telegram ♦️بخش یکم، پیشینه تاریخی ● #قسمت_ششم: 📖 صفحه 55 سر تیتر این قسمت: ○ شاهان قاجار ،، قسمت دوم 📌آیا مردم از حکومت قاجار راضی بودند؟ 👈یرواند آبراهامیان نشان میدهد که پاسخ به این پرسش، به آن سادگی که تصور میکنیم نیست. هرچند حکومت قاجار مستبد بود، اما پس از سالها ناامنی، جنگهای داخلی و غارت، توانست تا حدی نظم و امنیت را برقرار کند. همین امنیت باعث شد برخی مردم، حکومت مقتدر را بر هرجومرج ترجیح دهند؛ حتی اگر بهای آن، محدود شدن آزادیها باشد! .
این 15 عمل را رها کن تا شاد باشی: ۱-همیشه حق با تو بودن را رها کن ۲-نیاز به کنترل کردن را رها کن ۳-سرزنش کردن را رها کن ۴-افکار مبارزهگرانه خود را رها کن ۵-باورهای محدودکننده خود را رها کن ۶-شِکوه و شکایت را رها کن ۷-قضاوت کردن را رها کن ۸-نیاز به تحتتاثیر قرار دادن دیگران را رها کن ۹-مقاومت در مقابل تغییر را رها کن ۱۰-برچسب زدنها را رها کن ۱۱-ترس هایت را رها کن ۱۲-بهانههایت را رها کن ۱۳-گذشته را رها کن ۱۴-وابستگیهایت را رها کن ۱۵-زندگی کردن بر طبق خواستههای دیگران را رها کن. 🌺🍃჻ᭂ࿐@baranasheghe🌼