خلوت نشینی
Статистикаدرونها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی @misagh_mehrabi
- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 222
- 1/48двое суток
- 254
- 1/72трое суток
- 274
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✍ بدون روتوش! برخی از خاطرات را نمیتوان به وضوح نوشت، مخصوصاً خاطراتی که مربوط به اقوام درجۀ اول باشند. به هر حال اطرافیان و فرزندانش ممکن است اذیت شوند. صحنۀ زشت درگیری طرفداران دو مرجع تقلید شیعه در شهر کربلا را که دیدم، مصمم شدم تا اعترافاتی بکنم. جوانتر که بودم، تعصب خاصی بر رعایت ظواهر مذهبی داشتم. نه اینکه لزوماً از سرِ غیرتِ دینی کاری انجام دهم، نه! فکر میکردم وظیفه دارم کارهایی بکنم برای اینکه دلم خنک شود. یک نمونهاش این بود که روزی به همراه خانواده رفته بودیم ساحل دریا، مکانی را انتخاب کردیم برای نشستن و استفاده از آرامش ساحل. قبل از ورود ما خانوادهای در آن حوالی اطراق کرده بودند و در حالیکه صدای ضبط ماشینشان تا اعماق دریا میرفت، در حال بازی و شادی بودند. من هم از باب همان وظیفۀ ارشادی که بر دوشم میدیدم رفتم و با زبانی ناخوش و از سر عصبانیت تذکرم را دادم و گفتم که صدای موسیقی را کم کنند. ادامۀ ماجرا را خودتان حدس بزنید! منظورم همین قسمت است. بعدها که با خودم فکر کردم که چرا چنین اخلاقی دارم، دیدم محصول تربیت اجتماعیام است. بخشی از این رفتار مربوط به خانواده بود، برخی به جامعه. در خانوادۀ ما، بزرگ خانواده (که مدتهاست آسمانی شده) انسانی فوقالعاده مذهبی به معنای مصطلح بود. یادم میآید وقتی داشتیم تلویزیون میدیدیم، وقتی مجری، یا اخبار گوی خانم میآمد، سریعاً بلند میشد و کانال دوگانۀ تلویزیون را تغییر میداد و اگر از قضا در کانال دیگر هم تصویر خانمی میدید، تلویزیون را خاموش میکرد و فحشهایی آبدار نثار کلیۀ خانمهایی که در صدا و سیما کار میکردند، میکرد. انگار تمام آنها بدکاره بودند. معلوم بود که وقتی با این بزرگوار به خیابان میرفتیم، جه اوضاعی داشتیم... دیگر از جامعه نمیگویم، چون تمامی ما در بطن آن تربیت شدیم و هر کداممان حتماً خاطراتی داریم. دلم پر بود، اینها را نوشتم که بگویم این آتش نهفته و این اخلاق زشت پنهان در درون، وقتی آشکار میشود، اینگونه خرابی به بار میآورد. دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا.... خودم را و تربیت جامعهام را در این کلیپ دیدم. کینههایی که از غیرهمفکرهایم داشتم، خود حقبینیها و دیگر باطل بینیها. بگذریم... نیارمند طبیبیم... میثاق محرابی @khalvat_neshini
без подписи
همسرش در توضیح این کلیپ نوشته: «وقتی همه چیز براش ساز کوبهایه!» یادم میآید سالها پیش به همراه دوست عزیزی به نمایشگاهی از آثار دستی رفته بودیم. در غرفهای از آن نمایشگاه، فرد هنرمندی بسیاری از صحنها و رواقهای حرم امامان شیعه را در ابعاد بسیار کوچک شبیهسازی کرده و ساخته بود. در مورد یکی از کارهایش برایمان تعریف میکرد: «رفته بودم کربلا برای زیارت. گوشهای را انتخاب کردم که نماز بخونم. از اول تا آخر نماز داشتم گوشه به گوشۀ رواق و ضریح رو میدیدم تا بتونم طرحش رو تو ذهنم حفظ کنم. اصلاً نفهمیدم که چی خوندم و کی نمازم تموم شد. هر وقت می رم زیارت، کارم همینه.» انسان عاشق اینطوریه. همه چیز رو معشوق خودش میبینه. یکی عشقش سازشه، یکی کار دستیش، یکی پول و دیگری جاه و مقام. ارزش انسانها به خواستهها و دغدغههاییه که دارن: هر چیز که در جستن آنیم، آنیم. 👏 احسنت به خلاقیت این زوج هنرمند. نشان دادند که خلاقیت، از محدودیتها عبور میکند و «نشد» ندارد. میثاق محرابی @khalvat_neshini
💢🔳 مُرد، ولی نه در انتهای لیوان! این عنکبوت، ته لیوانِ خالی گیر کرده بود. میتوانست در اثر این گرفتاری، به اصطلاح زانوی غم بغل کند و کاری نکند تا عمرش به اتمام برسد. اما برای اینکه خودش را به بالای لیوان برساند و از آن خارج شود، شروع کرد به بافتن تار و بالا رفتن از آن تارهای بافته شده. با این کار خلاقانه، خودش را به بالای لیوان رساند، هرچند عمرش کفاف نداد که رهاییاش از گرفتاری را ببیند، اما تلاش قابل تحسینی داشته است. او با این اقدام، نه تنها در عمق لیوان جان نداد، بلکه در بالاترین نقطهای که توانسته بود به آن برسد جانش را از دست داد. خیلی فرق است بین مرگ در اسارت و مرگ حین تلاش برای رهایی از رنج. 📌 گاهی نمیتوانیم مانع آمدن رنج شویم، اما میتوانیم نگذاریم رنج، آخرین تعریف ما از زندگی باشد. میثاق محرابی (عنوان برگرفته از توضیحی است که همراه تصویرِ ارسالی بود.) @khalvat_neshini
✍️ پیش از آنکه از جنگ سخن بگوییم، این تصاویر را ببینیم! جنگ، هر نام و توجیهی که داشته باشد، نشانه آن است که راههای جلوگیری از خشونت به بنبست رسیدهاند؛ گاه به سبب تجاوز و جنگافروزی یک یا هر دو طرف و گاه به سبب ناتوانی انسانها و حکومتها در یافتن راهی برای صلح. البته نمیتوان متجاوز و مدافع را یکسان دانست. گاهی ملتی جنگ را انتخاب نمیکند، بلکه جنگ بر او تحمیل میشود و ناچار است از جان، سرزمین و کرامت خود دفاع کند. بااینحال، حتی جنگِ ناگزیر و دفاعی نیز نباید زیبا، مقدس یا بیهزینه تصویر شود. جنگ، خانهها را ویران میکند، جانها را میگیرد، کودکان را نالان، جوانان را ناامید و پیران را خسته میکند؛ البته آنان که زنده ماندهاند. کسانی که آگاهانه آتش جنگ را روشن میکنند، از هر دین، آیین و ملتی که باشند و در لباس دوست یا در قامت دشمن ظاهر شوند، باید در برابر خون بیگناهان و فریاد پدران، مادران و فرزندان داغدیده پاسخگو باشند. کاش داغ فرزندان میناب، درسی برای همۀ جنگافروزان جهان باشد؛ آنان که از پشت میزها تصمیم میگیرند، اما انسانهای بیگناه با جان و روان خود هزینۀ تصمیمهایشان را میپردازند. دیدن این تصاویر آسان نیست و شاید هیچکس نخواهد آنها را ببیند؛ اما گاهی لازم است پیامد واقعی جنگ را ببینیم تا واژۀ «جنگ» برایمان به شعاری حماسی، خبری روزمره یا بازی سیاسی تبدیل نشود. این فیلم سندی از هزینۀ انسانی جنگ است؛ تصویری که باید پیش چشم هر کسی باشد که با آسودگی از آغاز، گسترش یا ادامۀ جنگ سخن میگوید. میثاق محرابی @khalvat_neshini
✍️ آهای دوستداران جنگ! این تصاویر را ببینید! نمیخواستم این تصاویر را ببینم، اما گاهی لازم است برای تقویت حس انسان دوستی، نتایج زیانبار درگیری را دید بلکه تلنگری باشد برایمان. این فیلم سندی است برای دوستداران جنگ و تصویری که هرگاه اسم جنگ میآید، باید همواره جلوی چشمانشان باشد. @khalvat_neshini
✍️ آنجا که نرمی پیروز میشود! اطراف محلی که کار میکنم، مثل بیشتر نقاط شهرهای امروزی جایی مناسب برای پارک ماشین پیدا نمیشود. باید کلی بگردی تا بلکه حتی شده کنار ماشینی دیگر پارک کنی و شمارهات را بگذاری تا اگر ماشین کناری خواست زودتر از شما از پارک خارج شود، مزاحمش نباشی. البته با توجه به احتمال در دسترس نبودن موبایل، حتیالامکان این کار را نمیکنم. دیروز بعد از اینکه ماشین کوچکم را به سختی بین دو ماشین جلو و عقبی پارک کردم، همسایۀ آشنا و مهربان مجاور به موبایلم زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت تا بروم و ماشینم را جابجا کنم. گویا بخش کوچکی از آن، مزاحم رفت و آمد او بود و بنده به دلیل پارک بودن ماشینی در پشت سرم متوجه این مزاحمت نشده بودم. وقتی با او روبرو شدم با رویی گشاده و مثل همیشه با مهربانی جایی برایم خالی کرد و گفت اینجا خالی شده، میتوانی ماشینت را تا هر وفت خواستی، با خیال راحت بگذاری. از او عذرخواهی کردم، او هم گفت: «نیازی به عذرخواهی نیست، اینجا متعلق به شماست و هر وقت جای پارک پیدا نکردی، ماشینت را بگذار همینجا، من هم هر وقت نیاز به رفت و آمد پیدا کردم، به موبایلت زنگ میزنم. با این کار مشکل هر دو نفرمان حل میشود.» امروز برای انجام کاری، مجبور شدم در گوشهای از خیابانی شلوغ لحظاتی توقف کنم. هنوز کاملاً متوقف نشده بودم که صدای فریادی را شنیدم، آنقدر که ترسیدم. فردی قوی هیکل از آنطرف خیابان با تمام قدرت فریاد میزد: «آقا! اینجا پارک نکن!» دیدم مخاطبش بنده هستم. به ناگاه با پرخاش پاسخش را دادم: «بگذار اول ببین می خوام پارک کنم یا نه؟ بعد داد بزن!» نمیخواستم آنجا پارک کنم، در حد چند لحظه توقف را هم بر نمیتابید. هرچند رفتار او صحیح نبود، اما بعد که به رفتار خودم فکر کردم، دیدم بنده هم اشتباه کردم. میتوانستم با ملایمت پاسخش را بدهم. کاری به عواقب اخروی و کدورت قلب و امثال این امور ندارم که الحق متاثر از چنین رفتارهای واکنشی ما هستند، در همین ورطۀ دنیا هم لطافت باعث میشود تیزی طرف مقابل از بین برود و نرم شود. تواضع کن ای دوست با خصم تند / که نرمی کند تیغِ برنده کُند نبینی که در معرض تیغ و تیر / بپوشند خفتانِ* صد تو حریر خدا رحمت کند سعدی را. اشعارش دوای دردهای ماست. میثاق محرابی * خفتان به معنی جامهای هنگفت و ستبر بوده از جنس ابریشم یا پشم که در جنگ به تن می کردند و در واقع نوعی زره بوده که شمشیر بر آن می لغزیده و اثر نمی کرده. @khalvat_neshini
اصالت با صلح است یا جنگ؟ منابع دینی در این باب چه نظری دارند؟ تکلیف آیات قتال در این بین چیست؟ 🎤 گفتوگوی فاطمه شاهحسینی با استاد مهدی مهریزی منبع: دین آنلاین @khalvat_neshini
✍️ هر حس خوب، یک فرصت برای شکر کردن است! در دقایق پایانی بازی نروژ و انگلستان، مسابقه به وقت اضافه کشیده شد. گزارشگر که حسابی از زیبایی و هیجان بازی به وجد آمده بود، با شور فراوان گفت: «خدایا شکرت که کاری کردی این بازی ادامه پیدا کند و چند دقیقه بیشتر از تماشایش لذت ببریم!» این جمله برای من درسی ساده اما عمیق داشت: چقدر خوب است که خدا را فقط هنگام گرفتاریها به یاد نیاوریم؛ بلکه وسط همین لذتهای کوچک و روزمره هم حضورش را ببینیم و شکرش کنیم. وقتی از یک بازی، یک موسیقی، یک گفتوگوی صمیمی، یک غذای خوشمزه، یک منظره زیبا یا کنار عزیزانمان بودن لذت میبریم، همان لحظه یادمان بیاید که این حس خوب هم یک نعمت است و صاحب و مالکی دارد. آن گزارشگر آنقدر عاشق فوتبال بود که شور و لذتش را با یک «خدایا شکرت» کامل کرد. اما سؤال من از خودم این است: من برای لحظههای زیبای زندگیام هم خدا را شکر میکنم، یا فقط وقتی چیزی کم دارم، به سراغش میروم؟ میثاق محرابی @khalvat_neshini
✍️ به هر میزان دل از انانیت و خودخواهی تخلیه شود، حق در آنجا ظاهر میشود. 🎤 تفسیری بسیار زیبا از دکتر دینانی ز بس بستم خیال تو، تو گشتم پای تا سر من تو آمد خرده خرده، رفت من آهسته آهسته #فیض_کاشانی @khalvat_neshini
🖌 عاشق، باخت ندارد! 📌 مهم اینه که تمام توانت رو برای کاری بگذاری. در این صورت دیگه چرا باید نگران نتیجه کار و یا آینده باشی؟ ✍️ هر کسی عشقی دارد. اما اخلاق عاشقان یک چیز است: لذت در لحظه! به قول مولانا:. عاشقانش فی صلاه دائمون. بله... عشق این کار را با آدم می کند. @khalvat_neshini
✍ وقتی شادی، بوی اشک دیگری میدهد... «فوتبال شبیه زندگی است؛ تلاقیِ غمها و شادیها.» این جمله را بارها شنیدهایم؛ اما کمتر کسی از این زاویه به آن نگاه کرده است که زندگی، غم و شادی دارد؛ اما شادیای که به قیمت غمِ دیگری تمام شود، نهتنها ارزشمند نیست، بلکه شاید اصلاً نتوان آن را «شادی» نامید. هر بار که اشکِ هوادارانِ تیمِ شکستخورده را میبینم، بیشتر به این فکر میکنم که اگر شادیِ من، نتیجهی اندوهِ دیگری باشد، آیا هنوز هم میتوانم از تهِ دل شاد باشم؟ شاید فوتبال، شبیه زندگی باشد؛ اما نه زندگیای که آرزویش را داریم. زندگیِ مطلوبِ انسانی، جایی است که شادیِ من، غمِ تو نباشد؛ جایی که اگر قرار است کسی لبخند بزند، آن لبخند از دلِ رنجِ دیگری برنخاسته باشد. کاش روزی برسد که نه فقط در فوتبال، بلکه در همهی عرصههای زندگی، شادیهایمان سهمِ همه باشد، غم هایمان هم. میثاق محرابی @khalvat_neshini
تصویری که هوش مصنوعی برای متنم کشیده
✍ از مطب یک پزشک تا درمان بیماریهای روح! با عباس چهار سال دبیرستان را همکلاس بودم. یکی از بهترین دوستهایم بود. ردیف جلو، سمت راست کلاس، روی دو صندلی کنار هم مینشستیم. چون مدرسه ما فقط یک رشته تحصیلی داشت و آن هم ریاضیفیزیک بود، عباس و تعدادی دیگر از دوستان همکلاسی، در کنار درسهای دبیرستان، درسهای رشته تجربی را هم میخواندند و همان شد که تقریباً همهشان پزشک شدند. عباس هم پزشک شد و اکنون استاد و عضو هیئت علمی یکی از بزرگترین دانشگاههای کشور و پزشکی شناختهشده و متخصصی زبردست است. چون میدانم دنبال شهرت نیست، بیش از این معرفیاش نمیکنم. دیروز سری به او زدم. بعد از حدود دو ساعت انتظار در مطبش، بالاخره دیدمش. هر از چند گاهی به بهانهای سری به او میزنم. دیروز در اثنای صحبتها از او پرسیدم که چرا ماسک نمیزند، آن هم در فصلی که تهاجم ویروسها رو به افزایش است. پاسخی داد که برایم درس بزرگی داشت. چند روز پیش هم مشابه همین سؤال را از خانم دکتری که برای مداوای همسرم نزدش رفته بودیم پرسیدم. البته ایشان ماسک زده بود. از او پرسیدم با توجه به مراجعات فراوان بیماران، چطور خودش بیمار نمیشود؟ ماسکش را نشانم داد و گفت: «به همین دلیل.» میگفت تا به حال نشده که از بیمارانش بیماری بگیرد و به من هم توصیه کرد که حتماً در شرایط لازم از ماسک استفاده کنم. جواب عباس اما متفاوت بود. میگفت بر اساس آنچه در سالهای طبابتش تجربه کرده، پزشکان به دلیل مواجهه مداوم با بیماران، گاهی نسبت به برخی بیماریها ایمنی بیشتری پیدا میکنند. خودش معتقد بود معمولاً وقتی در بیمارستان بیماریای شایع میشود، او در همان مراحل و سویه اولیه، آن بیماری را می گیرد و بدنش پس از آن، تا مدتی در برابر آن مقاومت پیدا میکند. این برداشت و تجربه شخصی اش، سبک رفتارش را نیز شکل داده بود. وقتی حرفهایش را شنیدم، ذهنم از پزشکی فراتر رفت. انسان، یک کلِ یکپارچه است. اگر نگویم همه، اما بسیاری از تجربههای او قابل تعمیم به دیگر ساحتهای وجودی او نیز هستند. جسم انسان را ویروسهای مادی بیمار میکنند و روح او را ویروسهای غیرمادی. برای در امان ماندن از این ویروسهای اخیر نیز شاید بتوان از همان منطق الهام گرفت؛ وقتی بیماری یا ناآرامی روحی را در وجودمان احساس کردیم، پیش از آنکه قدرت پیدا کند، ریشه بدواند و سراسر وجودمان را فرا بگیرد، به فکر درمانش باشیم. در همان سویه ابتدایی وجودمان را اسکن کنیم، منشأ بیماری را بشناسیم و آن را جدی بگیریم. اگر ریشه یک بیماری در همان مراحل ابتدایی خشکانده شود، دیگر مجالی برای رشد نخواهد داشت. هیچ رشدی بدون ریشه امکان پذیر نیست و سوزاندن ریشه، یعنی قطع نسل آن موجود. فرق بدن امثال من با بدن عباس شاید در این باشد که او همواره با بیماران در تماس است و ما به ندرت. او به اقتضای شغلش نوعی مقاومت پیدا کرده و ما نه. به همین قیاس، انسان های بزرگ که مدام با ناملایمات روحی روبهرو میشوتد و در عین حال به فکر درمان و اصلاح خویشند، روحشان نیز در برابر بسیاری از آسیبهای روحی مقاومتر میشود. تفاوت انسانها شاید بیش از هر چیز، در همین میزان مقاومتشان باشد؛ مقاومتی که با سعی، مراقبت و تلاش قابل افزایش است. اگر مانند عباس، حرفه ای و کارکشته شدید، نه تنها نیاز به زدن ماسک ندارید بلکه دیگران را هم می توانید درمان کنید، اما اگر هنوز مثل آن خانم دکتر، اسیر و تحت محاصره ویروس هستید، حتما ماسک بزنید. من که هنوز ماسک لازم هستم و فکر نمی کنم هیچگاه بتوانم به قوت و قدرت عباس برسم که بخواهم چنان کاری کنم. ماسک در امور معنوی، رعایت تقواست و جالب است بدانید انسان هرچقدر هم قوی شود، هیچگاه بی نیاز از رعایت تقوی نمی شود. شاید مهمترین درس دیروز این بود که همانقدر و حتی بیشتر از آنچه برای سلامت جسم وقت میگذاریم، باید برای درمان ریشههای بیماری روح نیز وقت بگذاریم؛ و در نهایت، همه این تلاشها بدون توکل بر خدا ناتمام است همان که حافظ گفته: تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش. میثاق محرابی @khalvat_neshini
پشت تاکسی نوشته بود: «رانندگی بهانه است، دنبال تو میگردم.» به او آفرین گفتم که چه معنای زیبایی برای کارش پیدا کرده بود. کاش ما هم با توجه به شغلی که داریم، نه فقط روی ماشین، بلکه روی قلبمان بنویسیم: «دنبال تو میگردم» @khalvat_neshini
وقتی فکر میکنی به حکمت الهی پی بردی و از جانب او، فلسفهبافی میکنی! امری که بارها و بارها ما هم مرتکبش شدهایم. @khalvat_neshini
✍️ وقتی VAR آمد، مقصر خدا شد؟ امروز بعد از تساوی تلخ فوتبال ایران و مصر، جملهای عجیب از امیر قلعهنویی، سرمربی تیم ایران شنیدم. ایشان گفتند: «خدا هم با ما سر ناسازگاری دارد!» مدتی پیش هم جملهای از ایشان در فضای مجازی پخش شده بود که بعد از پایان یک بازی گفته بودند: «تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشاء»؛ یعنی خدا هر که را بخواهد عزیز میکند و هر که را بخواهد خوار میسازد. البته روی سخنم فقط با آقای قلعهنویی نیست. افراد مشهور چون با میلیونها نفر مخاطب سر و کار دارند، حرفها و رفتارشان بیشتر دیده میشود؛ اما همین حرفها معمولاً بازتابی از فرهنگ عمومی جامعه است. پس بد نیست کمی درباره چنین نگاههایی تأمل کنیم. یک. از داور تا خدای داوران در مطالعات ادیانی گفته میشود یکی از علتهای کمرنگ شدن برخی باورهای دینی در جهان جدید، ورود علم به عرصه زندگی اجتماعی است. علم برای بسیاری از پرسشهایی که پیشتر با ارجاع به نیروهای قدسی و ماورایی پاسخ داده میشدند، توضیح طبیعی ارائه کرد. مثلاً در گذشته ممکن بود بپرسند: چرا باران میبارد؟ و پاسخ بدهند: چون خدایان از مردم زمین راضیاند. اما در نگاه علمی امروز، باران با سازوکارهای طبیعی توضیح داده میشود؛ گویی یا خدا نقشی در آن ندارد، یا در گوشهای از عالم فقط قوانینی وضع کرده و جهان طبق همان قوانین پیش میرود. نمیخواهم وارد بحث مفصل علم و دین شوم. فقط میخواهم بگویم تا پیش از این، وقتی تیمی میباخت یا نتیجه دلخواهش را نمیگرفت، معمولاً داور مقصر بود و همه اعتراضها به سمت او میرفت. اما حالا با گسترش تکنولوژی، VAR و حتی ورود هوش مصنوعی به داوری، انگار انگشت اتهام از داوران به سمت «خدای داوران» برگشته است! این بار دیگر مقصر علم و تکنولوژی نیست؛ انگار خود خدا مقصر نتیجه شده است. نمیدانم از این تغییر جهت باید خوشحال بود یا ناراحت، اما به هر حال واقعیتی است که ارزش تأمل دارد. دو. خدایی که فقط وقتی خوب است که مطابق میل ما عمل کند این اتفاق برای همه ما آشناست: وقتی دنیا مطابق میل ما میچرخد، آنقدر خوشحال میشویم که انگار عدالت کامل برقرار شده است. حتی گاهی فکر میکنیم عدالت دقیقاً همان چیزی است که به نفع ما اتفاق افتاده، و اگر غیر از آن میشد، حتماً ظلم اتفاق افتاده بود. اما وقتی دنیا روی خوش به ما نشان نمیدهد، یا آنطور که دوست داریم پیش نمیرود، از بیعدالتی، ظلم، بدشانسی و حتی ناسازگاری خدا حرف میزنیم. انگار خدا را با یک معیار میسنجیم: رضایت خودمان. اگر همان چیزی رخ دهد که ما میخواهیم، خدا میشود عادل، مهربان و حقمدار. اما اگر خلاف خواسته ما اتفاق بیفتد، همان خدای مهربان و عادل، ناگهان میشود خدایی که با ما ناسازگار است و حق را به دیگری داده است. دیدن دست خدا در اتفاقات روزمره، نه تنها کار بدی نیست، بلکه نشانه یک جهانبینی عمیق و الهی است. انسانی که چنین نگاهی دارد، میتواند در شمار انسانهای متعالی و اهل معرفت باشد. اما این نگاه دو شرط مهم دارد: اول باید خدا را درست شناخت و سپس باید خدا را از خواستهها، منافع و خودمحوریهای خود جدا کرد. باید بفهمیم عدالت خدا لزوماً همان چیزی نیست که ما دوست داریم. باید یاد بگیریم تسلیم اراده او باشیم؛ چه آن اراده به سود ما باشد و چه به زیان ما. خدا هیچگاه با بندگانش ناسازگار نیست. او همواره با عدالت رفتار میکند، حتی اگر ما حکمت بسیاری از اتفاقات را نفهمیم. باز هم تأکید میکنم روی سخنم فقط با سرمربی تیم ملی نبود. من در این جمله، فقط یک شخص را ندیدم؛ بخشی از رفتار خودم و جامعهام را دیدم. شاید این اتفاق فرصتی باشد برای اینکه دوباره از خودمان بپرسیم: آیا ما خدا را با تمام اسماء و صفاتش میخواهیم، یا خدایی را میخواهیم که همیشه مطابق میل ما رفتار کند؟ میثاق محرابی @khalvat_neshini
✍️ من خوبم، تو بدی! یک - کلیپی از درگیری دو دسته از هواداران تیم ملی در جام جهانی امسال میدیدم. طرفداران پرچم ایران با نماد شیر و خورشید با طرفداران پرچم ایران با نماد جمهوری اسلامی درگیری فیزیکی شدیدی انجام دادند. هر کدام نظر و عقیدۀ خودش را بر آن دیگری تحمیل میکرد و از آوردن پرچم مقابل به ورزشگاه ممانعت میکرد. انگار هر کدام طرفدار تیم حریف بودند و از در کنار هم بودن غمگین و ناراحت. دو - کلیپی از درگیری لفظی دو دسته از شیعیان دوازده امامی و اسماعیلی در حرم امام حسین (ع) میدیدم که در آن شیعیان دوازده امامی اعتقاد آن دستۀ دیگر را دستمایۀ توهین قرار داده و به صورت جمعی آنان را تحقیر میکردند. انگار به کشف بزرگی رسیده و ریشۀ گمراهی اعتقادی را یافته باشند. سه - دوستی، فیلمی از صحنههای ضرب و شتم افراد در یکی از اعتراضات اخیر را با ولع تمام چندین و چند بار نگاه میکرد، فیلمی که من نتوانستم جز چند لحظۀ ابتدایی، باقی آن را ببینم. وقتی دلیل این تکرار در دیدن را از او پرسیدم، گفت: «میخواهم اینقدر ببینم که وقتی قدرت انتقام پیدا کردم، به سختی از این افراد انتقام بگیرم»! میگفت نمیخواهد فراموش کند و نمیتواند ببخشدشان. این سه صحنه، هر کدام در محیطی متفاوت اتفاق افتادهاند: اولی در زمین ورزش، دومی در صحن حرم امام معصوم (ع) و سومی در یکی از خیابانهای شهر. اما در هر سه یک امر واحد به چشم میخورد: ناسزا و توهین به تفکر و رفتار طرف مقابل با تکیه بر حقانیت فکری و رفتاری خود. گویی این فرهنگ چنان در روزمرۀ ما وارد شده که در بسیاری از زمینههای اجتماعیمان ورود کرده است. فرهنگ خود حق پنداری و دیگر باطل پنداری آن هم بدون رواداری و تحمل دیگران. اینکه منشاء ورود این فرهنگ از کجا بوده، اطلاعی ندارم. شاید خواست حاکمانمان بوده که چنین تربیتمان کردند تا متحد نباشیم، شاید ریشه در تاریخ سرشار از دیکتاتوری و شاهنشاهی ما ایرانیان داشته و شاید هم دلایل مختلفی دست به دست هم دادهاند که چنین باشیم، اما آنچه مهم است این است که خودمان باید پی ببریم به این معضل و اصلاحش کنیم. چگونه؟ با تقویت رواداری اجتماعی و دوری از خودمحوری! یکی از مباحثی که در فلسفۀ اخلاق مطرح میشود، داشتن معیار برای اخلاقی زندگی کردن است. رعایت اخلاق نباید به خاطر خوشایند خود و یا حفظ منافع خود و اطرافیانمان باشد. معیارِ اخلاق باید انسانی باشد و از اینها گذشته روش آن هم باید اخلاقمحور باشد. نمیتوان با رفتاری غیراخلاقی، به دنبال گسترش اخلاق بود. تمامی لوازم یک امر اخلاقی باید اخلاق محور باشد. ناسزا، فحش، تمسخر اعتقاد یا فکر دیگران و موارد مشابه، موانع زیست اخلاق مدارانه هستند. بالاترینِ اصول در جوامع بشری، اصول اخلاقی هستند. هر امر دیگری، حتی برداشتهای دینی باید با این اصول سنجیده شوند و اگر از فیلتر اخلاق انسانی رد نشدند، قابلیت اجرایی ندارند. نکتۀ ظریف دیگری که مخصوصاً در مورد صحنۀ سوم از سه صحنۀ ابتدایی متن صادق است، این است که رفتارِ بد، همواره بد است؛ نه اینکه چون علیه ما استفاده شده، رفتارِ بدی باشد اما همان رفتار یا مشابه آن اگر به نفع ما انجام شود، کاری خوب محسوب شود! اگر ما از بدیهای دیگران ناراحت میشویم، پس نباید به دنبال انجام همان بدی بر دیگران باشیم. نمیگویم فراموش نکنیم، اما میتوانیم ببخشیم. فراموش نکردن هم از این باب است که بدی جلوی چشممان باشد تا خودمان مرتکب آن نشویم. میخواستم بنویسم که در این ایام از حسین (ع) الگو بگیریم و آزادمنشانه زندگی کنیم، دیدم اینقدر معرفت امام حسینمان را تغییر دادند که شاید نوشتن از او باعث بدفهمی عدهای شود. پناه بر خدا از بدفهمی و کجفهمیها میثاق محرابی @khalvat_neshini
خطرناکترین چیز در دنیا: دیندار شدن بدون آدم شدن ! @khalvat_neshini
✍ مردان آهنین! روزهای بمباران، روزهای مرز بین مرگ و زندگی بود. بنا ندارم خاطره تلخ آن دوران را زنده کنم. باید به آینده فکر کرد و برای آبادی آن اندیشید. یکی از این اندیشه ها، درس گرفتن از گذشته هاست. گذشته از نوع عدم است، آینده هم همین است، منتها فرقی که دارند این است که گذشته دیگر بر نمی گردد ولی آینده واقع می شود. همین تفاوت کافی است که با مصالح گذشته، آینده مان را بسازیم. بگذریم... در ایام بمباران، وقتی شب، سر بر بالین می گذاشتیم، نمی دانستیم که صبح روز بعد را خواهیم دید یا نه! یک شب قبل از خواب، خیلی به این موضوع فکر کردم: آیا آماده رفتن هستم؟ اگر بنا باشد یکی از این بمب ها، پیکی باشد که بخواهد جانم را بگیرد، آیا آماده تحویل دادن آن هستم؟ آن شب یاد مردانی افتادم که با اینکه می دانستند آخرین شب زندگی شان در این دنیاست، اما با این وجود شاد بودند و آماده رفتن. نوشتن از حسین (ع) سخت است، از یارانش نیز. مردانی که شجاعت را تجسم بخشیدند و لباس همت را بر تن کردند، تمام اینها را هم با نیروی عشق انجام دادند. اصلا عشق است که بی باک می کند آدم را. آن شب، شجاعتشان را تحسین کردم و به همتشان آفرین گفتم. چطور جان عزیزشان در کفشان بود، و منتظر اشاره ای بودند برای تقدیم آن؟ چطور به دنیا پشت پا زدند و به حسابش نیاوردند؟ آن شب، شب سختی بود برایم. فاصله دوری که از آنان داشتم آزارم می داد. من کجا و آنان کجا؟ هیچ نگران فردای شان نبودند. انگار فرقی برایشان نمی کرد مرگ و زندگی. حق هم داشتند که فرقی احساس نکنند. وقتی در آغوش معشوق باشی، مگر دیگر نگران چیزی هستی و به چیز دیگری هم فکر می کنی؟ آغوش حسین، آغوش خداست. دنیا و عقبی ندارد. بیشتر که فکر کردم، دیدم دلیل نگرانی ام، نه از دست دادن مال و همسر و خانواده، بلکه همین بی آغوشی بود. اگر در آغوش خدا بودم، چه باکی داشتم از پیکهای الهی که نشانه ام بگیرند؟ پیکهایی که نتوانند این آغوش را ازم بگیرند، هر چه می خواهند بکنند. همین آغوش را کم داشتم و هنوز هم همان را کم دارم. ای مردان مصمم و آهنین! ای کوه های استقامت! دستم را بگیرید تا به دامن یار برسد؛ دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل! میثاق محرابی @khalvat_neshini