tgindex
خودینگی

خودینگی

Статистика
@khodinegiперсидский

خودش خودش را می‌بلعید

Последний пост
12 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
383
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 211
20 постов
Вовлечённость
316,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • انگشتانم را نگاه می‌کنم؛ جای تو بینشان هوا وجود دارد. نوک انگشتانم به تو فکر می‌کنند و دستانم می‌لرزد. به این فکر می‌کنم که شاید حرکت مولکول‌‌های هوای اطرافم به صورتت راه پیدا کنند و نوازشت کنند. تمام تنم می‌لرزد. تلویزیون شاید روزی صادق باشد؛ تلویزیون شاید روزی صادق باشد و برای توصیف آب و هوای اطرافت تیتر بزند: مردی در تلاش برای در آغوش کشیدنت از دور. @khodinegi

  • ایستاده‌ام در تاریکی مطلق؛ آنجا که نور پنج قدم مانده به من از ترس سیاهی می‌ایستد. صدای قدم‌هایی را می‌شنوم. کی اونجاست؟ بلند فریاد می‌زنم و پاسخ می‌دهی: من. سه قدم مانده به من ایستاده‌ای در حالی که با خودت مقداری نور داری. تو را نمی‌بینم، من را نمی‌بینی. صدایت گرم است، تاریکی را روشن که نه، گرم می‌کند. تق تق؛ صدای فندکت می‌آید و سیگارت را روشن می‌کنی. کلمات را به شیوه‌ی مختص خودت ردیف می‌کنی. احتمالا موهایت کوتاه‌اند و آنگاه که کلمات باید با گردنی خم شده به سمتی ادا شوند؛ گردنت را به سمتی خم می‌کنی. از دل تاریکی می‌خندانمت و از دل روشنایی می‌خندی. احتمالا وقتی با من صحبت می‌کنی گاهی به من - تاریکی - خیره‌ای و گاهی نگاهت به این‌ور و آن‌ور است. با من حرف می‌زنی و از دل تاریکی دارم پاسخت را می‌دهم. سیگارت به ته رسیده؛ فندکت را به من می‌دهی و می‌روی؛ شاید برای اینکه چشمانت به سیاهی عادت نکنند. اینجا آن‌قدر تاریک است که نمی‌دانم فندک در دست راستم است یا چپم. سیگاری را روی لبانم می‌گذارم و به این فکر می‌کنم اگر از دل روشنایی دست دراز می‌کردی به سمت تاریکی و سیگارم را روشن می‌کردی چه می‌شد؟ اصلا من را می‌یافتی؟ شاید اگر موفق می‌شدی دیگر تاریکی دورم وجود نداشت. در دل روشنایی رفته‌ای و در تاریکی ایستاده‌ام. اینجا آن‌قدر تاریک است که نمی‌توانم تشخیص دهم ایستاده‌ام یا‌ در حال حرکتم. حتی تشخیص دهم همه چیز ثابت است یا سرم دارد گیج می‌رود. فندک را نمی‌یابم. گرمای صدایت هنوز در اطرافم هست. تق‌ تق؛ با صدایت سیگار را روشن می‌کنم. تاریک بود؛ به تو فکر می‌کردم و نمی‌دانستم سیگار را برعکس روی لبم گذاشته‌ام. تاریک است؛ رفتنت ادامه دارد. مفاهیم تازه می‌شوند؛ من بعد روشنایی حاوی نبودن توست و تاریکی گرمای صدایت را دارد. می‌دانم پنج قدم به هر طرف بروم نور است. سه قدم بر‌میدارم و می‌رسم به آنجا که تو بوده‌ای. اینجا که ایستاده‌ام تو همچنان رفته‌ای و من همچنان در دل تاریکی‌ام؛ با سیگاری که برعکس روشن شده و صدایی که هنوز اطرافم را روشن که نه، گرم می‌کند. تق تق؛ صدایت گرم است و خودم را با آن می‌سوزانم. تاریکی نور می‌شود. @khodinegi

  • به ویترین مغازه‌‌ی بسته‌‌ای که به آن خیره شده‌ای فکر می‌کنم و لبخند می‌زنم که هنوز زنده‌ای و زندگی برایت جریان دارد. به اجناسی فکر می‌کنم که این شانس را دارند که نگاهشان کنی و بر رویشان مکث کنی و استرس و ذوق فکر انتخاب شدنشان را می‌فهمم و تمام این لحظات را بارها زیسته‌ام. روز سختی خواهد داشت فروشنده‌ای که قرار است با مردی روبرو شود که می‌خواهد در ویترین کنار دیگر جوراب‌ها بنشیند به انتظارت؛ سخت از این جهت که جفت نیستم و یک لنگه‌ام! @khodinegi

  • مستی و گردن کج شده‌ی حاصلش را دوست دارم. در ماشین نشسته‌ام و سرم به شیشه تکیه می‌کند. روی سنگ توالت در حال دفعم و سرم به زانویم تکیه می‌دهد. به اتاق می‌رسم و سرم به دیوار تکیه می‌دهد. سرم سنگینی می‌کند و به این فکر می‌کنم که کاش آن مامور که من را پیدا می‌کند نگاه کردن را بلد باشد و در صورت جلسه‌‌اش بنویسد: مردی که گردنش به طناب تکیه کرده. @khodinegi

  • برگ زرد با خودش می‌گوید: اونا خبر ندارن پاییز شده؛ حتی نزدیک‌ترین برگ به من نمی‌دونه. زردی من رو تو خودش بلعیده و اونا درگیر فتوسنتز احمقانه‌شونن. من نمی‌تونم نفس بکشم و اونا غرق رویای میوه‌های رنگی‌ان. زرد زردم و کسی خبر نداره. آهای! آهای برگ‌های سبز کنار من! صدام رو می‌شنوید؟ سرما رو حس می‌کنید؟ من سردمه! شاید، شاید باید از ارتفاع بپرم و خبردارشون کنم. آهای هم‌شاخه‌ای‌ها! پاییز اومده؛ اون پایین می‌بینمتون. برگ زرد با اولین باد می‌پرد. در باد تمام بهار و تابستان را مرور می‌کند و به پای درخت می‌افتد. دو انسان در آن نزدیکی‌اند. دخترک تک برگ بر زمین افتاده را می‌بیند و به پسرک می‌چسبد و می‌گوید: پاییز داره شروع می‌شه و خوشحالم تو این سرما کنار همیم. پسرک برگ زرد را می‌بیند و می‌داند چیزهایی زرد شده‌اند و قرار بر سقوط است؛ او برگ را خوب می‌‌فهمد. @khodinegi

  • 12 дек. 2024 г.94143из immortal_box

    без подписи

  • اگر از دور به خودمان، به ما، به موجودات زنده نگاه کنیم، حقیقتا چیزی جز حمالهای تعدادی ژنِ خودخواه نیستیم. خودمان را به آب و آتش میزنیم که زنده بمانیم و زنده کنیم؛ که در طی زمان، بقای آن ژنها را بیشتر و مطمئن‌تر تضمین کنیم. تمام این ابزار و دفتر و دستکی که…

  • 6 дек. 2024 г.6791из lataelat

    اگر از دور به خودمان، به ما، به موجودات زنده نگاه کنیم، حقیقتا چیزی جز حمالهای تعدادی ژنِ خودخواه نیستیم. خودمان را به آب و آتش میزنیم که زنده بمانیم و زنده کنیم؛ که در طی زمان، بقای آن ژنها را بیشتر و مطمئن‌تر تضمین کنیم. تمام این ابزار و دفتر و دستکی که برای رفاه خودمان دست و پا کرده‌ایم هم، نهایتا در جهت همان مقصود و منظور است، حتی اگر به آن آگاه نباشیم‌؛ و حتی اگر به صورت فردی و آگاهانه، نخواهیم ژن کوفتی‌مان را هم انتقال دهیم، باز هم، ناخواسته، خوب و بد و سود و زیان زندگیمان را با مقیاسهای تکاملی میسنجیم و برده‌ی همان فرعون ستمگریم. ژنهای ما، انگلهای توطئه‌گر و قلدری‌اند که در عین وابستگی به ما و آگاهی ما، در تمام موارد، نهایتا برنامه‌ی خودشان را تحمیل خواهند کرد. مثل همین متنی که این وقت شب مجبورم کرده‌اند بنویسم. همه چیز برای هیچ چیز.

  • شب بود و هوای پاییز مجبورشان کرده بود لباس‌های گرم بپوشند. نشسته‌ بودند گوشه‌ی جدول؛ دو جوان شانه به شانه‌ی هم. شایان که چپ دست بود سیگار را در دست راستش گرفته بود تا علی اذیت نشود و علی آهنگ مورد علاقه‌ی شایان را پخش کرده بود؛ محبت‌های نهانی. شایان پرسید: چی شد که ‌می‌گی تمام انسان‌ها رو من بعد دوست داری؟ علی جواب داد: اون دوتا پا داشت؛ انسان‌ها هم دو پا دارن. هرچیز که شبیه اون باشه رو دوست دارم. شایان خندید. چند کام سکوت برقرار شد و بعد رسیدن سیگار به مرحله‌ای که نیاز به تکاندنش باشد سیگار و افکارش را تکاند و گفت: خودت چی؟ خودتم دوپا داری. علی نگاهی به انعکاس تصویر خودش در صفحه‌ی تاریک گوشی انداخت و با صدایی آرام گفت: اون من رو دوست نداشت، هرچیزی که اون دوست نداشت رو دوست ندارم. همچنان نشسته بودند گوشه‌ی جدول؛ دو جوان شانه‌ به شانه‌ی هم. @khodinegi

  • آدم‌ها می‌روند و من در گوشه‌ای با چشمانم کادر قدم‌هایشان را بسته‌ام. هرکسی که پایش با خط‌های گوشه‌ی موزاییک برخورد می‌کند می‌بازد و با دست به شکل تفنگم به سمتش نشانه می‌روم و شلیک می‌کنم. خسته می‌شوم. بلند می‌شوم و چند قدمی از صندلی‌‌ای که نشسته بودم دور می‌شوم و پایم را بر گوشه‌ی موزاییک می‌گذارم و مکث می‌کنم؛ صدای شلیکی نمی‌آید. غمگین به این فکر می‌کنم که بزرگ شده‌ام و بعضی چیزها دروغ بوده و باید بروم دنبال کار و زندگی‌ام. فردا به پارک می‌آیم و توپم را به سمت خیابان شوت می‌کنم و هراسان به دنبالش می‌دوم؛ هنوز به مرگ‌های کودکانه امید دارم. @khodinegi

  • نه اینکه تو را مرور نکنم؛ نه. قاب عکس خاک گرفته را پاک نمی‌کنم که نکند غبار قدم‌هایی که برای دور شدن از من بر می‌داشتی - تنها باز مانده‌های تو - هم از دستم برود. @khodinegi

  • هوا سرد بود و دو لباس از روی هم پوشیده بودم. از گوشه‌ی پیاده رو به آرامی قدم برمی‌داشتم و بخشی از نگاهم به ماشین‌ها بود تا با آب جمع شده در گوشه‌ی خیابان خیسم نکنند و بخشی از نگاهم به دوردست‌ها به دنبال اولین نشانه‌ها از حضور سوپرمارکت بود تا لبخند بزنم و سیگار تمام شده‌ام را تمدید کنم. چشمانم به بازتاب تصویرم در آیینه‌ی داخل ویترین مغازه‌ی عتیقه فروشی افتاد و ایستادم. هوا سرد بود و دو لباس از روی هم پوشیده بودم و یاد ساندویچ‌های دو نان آقا فرزاد افتادم. انگشت‌های ظریفت دور ساندویچ حلقه می‌زد و آن را نزدیک صورتت می‌گرفتی و ‌می‌بوییدی و بعد از اولین تکه‌ای که می‌خوردی چشمانت برق می‌زد. مردم از کنار مردی به سرعت عبور می‌کردند و ماشین‌ها مردی را مدام خیس می‌کردند که در آن لحظه دوست داشت ساندویچی با نان اضافه باشد. اما چه فایده؟ صرفا انسانی بود که دو لباس از روی هم پوشیده و نه انگشتانت دورش بود و نه آن را نزدیک صورتت می‌گرفتی و نه آن را می‌بوییدی و نه می‌توانست عامل برق زدن چشمانت باشد؛ انسانی از ساندویچ کمتر. @khodinegi

  • برای استراحت در گوشه‌ی اتوبان ایستادیم. هوا خنک بود و سر و صدای آن سه نفر دیگر با صدای ماشین‌هایی که با سرعت از کنارمان می‌گذشتند در هم آمیخته بود. اتوبوسی از کنارمان گذشت و مسافرانش دیدند که از ماشین فاصله می‌گیرم و بدنم را کش می‌دهم. شاید آنکه مثانه‌ا‌ش پر بود فکر کرد که به خلوتی می‌روم و آرزو کرد که جای من باشد؛ شاید یکی از مسافران با موسیقی‌ای در گوشش رقص موی من در باد را دید و سرش را هم کمی برگرداند تا بیشتر من را مقابل نگاهش داشته باشد و شاید یکی سرش در گوشی بود و اصلا نگاهش به من اصابت نکرد. نمی‌دانم آن اتوبوس به کجا می‌رفت و مقصد نهایی‌اش کجا بود و در فکر کسانی که مرا دیدند چه گذشت؛ اما عدالت برقرار بود و آن‌ها هم نمی‌دانستند من مسافر کدام ماشینم و به کجا می‌روم و به چه فکر می‌کرده‌ام؟ کمی دورتر تک درختی دیدم. یادم افتاد جایی خوانده‌ام: درخت‌ها در تنهایی درخت‌ترند. چند ثانیه به آن ایستاده در دشت نگاه کردم و سپس چشمانم را دزدیم. سرم پایین بود و با نگاهم از ترک‌های آسفالت پرسیدم: کاری ندارم که درخت‌ها در تنهایی درخت‌تر هستند یا نه؛ سوالم این است که اکنون که نگاهش نمی‌کنم آیا او دارد به درخت بودنش ادامه می‌دهد؟ اگر کسی دارد نگاهش نمی‌کند هنوز هم درخت است؟ احتمالا آسفالت که بیشتر نظاره‌گر شاشیدن انسان‌ها بوده از سوالم تعجب کرد و شاید هم شادمان از اینکه کسی با او صحبتی کرده به آسفالت بودنش ادامه داد. به ماشین برگشتم و منتظر سوار شدن بقیه ماندم. به صورت عامدانه به درخت نگاه نمی‌کردم و صرفا به آن فکر می‌کردم. صدای بسته شدن در‌ها سه بار تکرار شد و ماشین راه افتاد. سوالم سخت‌تر شده بود. اکنون که تو نمی‌بینی و نمی‌خوانی آیا من هنوز در قامت عاشق تو وجود دارم؟ آیا معنا داشتن تمام این تکاپوها مستلزم حضور نگاه توست؟ یا نه! من در گوشه‌ی اتوبانی به تو فکر می‌کنم و قرار است انسانی در جایی بخواند: عاشق‌‌ها در تنهایی عاشق‌ترند. @khodinegi

  • مثلا امروز چهره درماندگی‌ام این‌گونه بود که مورچه‌ها را می‌بوسیدم به این امید که شاید خانه‌ات را بیابند و بر روی تنت قدم بردارند. @khodinegi

  • مقابلم نشسته بود و می‌گفت: آدمی درخت نیست که ریشه داشته باشد و بماند؛ آدمی دو پا دارد و می‌رود. تایید کردم و از میوه‌ی امسالم که گیلاس بود به او تعارف کردم. @khodinegi

  • مدام می‌شد او را دید که به دنبال چیزی می‌گشت. «پاکت سیگارم کجا‌ست؟» این را می‌گفت و تمام خانه را می‌گشت. پشت گلدان‌ها، زیر صندلی‌ها و هرجای عجیب دیگر را می‌گشت و در آخر با ناامیدی پاکت سیگار را از جیبش در می‌آورد و سیگار می‌کشید. داستانش را من می‌دانستم که چرا حتی مجسمه روی طاقچه را بلند می‌کند و وقتی چیزی را زیرش پیدا نمی‌کند آشفته می‌شود. او حتی بعد بازی گل یا پوچ چه می‌برد و چه می‌باخت اخم می‌کرد؛ مشت‌های بسته در او آرزویی را زنده می‌کردند که مشت‌های باز آن آرزو را می‌کشتند. لبخند می‌زنم؛ با چند تخم‌مرغ شانسی از سوپرمارکت برگشته و من داستان آدمی را می‌دانم که این روزها آن‌قدر دلتنگ است که تخم‌مرغ شانسی می‌خرد و گل یا پوچ بازی می‌کند و پشت گلدان‌ها را می‌گردد به امید دیدن تو. @khodinegi

  • خودم را روی تخت جمع می‌کنم. خنده‌ام می‌گیرد؛ شبیه به کاغذ مچاله شده‌ی شاعری ناشی‌ام. از این تشبیه ذهنم ترس برم می‌دارد؛ کاغذهای مچاله شده حاوی شعرهای ناتمام‌اند. چشم‌هایم پر می‌شود. یاد ناتمام‌های زندگی‌ام می‌افتم. خودم را جمع‌تر-مچاله‌تر- می‌کنم. انسان‌های مچاله حاوی شعرهای ناتمام‌اند. @khodinegi

  • نور صفحه‌ی تلفن همراه‌ تو چهره‌ات را روشن کرده بود و انگشتانت به دنبال حروفی می‌گشتند که مخاطبش من نبودم. به کلماتت کاری نداشتم و به چشمانت خیره ماندم تا حرفی که نمی‌زنی را بخوانم. بعد از مدت‌ها بود که اتفاقی می‌دیدمت اما هنوز طمع کشفت را داشتم؛ مانند کودکی که هنوز سیر نشده. اگر آن‌‌سمت گوشی کسی پرسیده بود: حالت چطور است؟ پاسخ تو احتمالا این بوده: خوبم. اما من به دستان خون‌آلودم نگاه می‌اندازم و می‌دانم چیزی در تو مرده که دیگر زنده نمی‌شود. من و بشریت محروم شده‌ایم از خندیدن چشمانت و آن خنده را من کشته‌ام. آخرین مخاطب آن خنده من بودم و این بزرگترین تنبیه من است. مخاطب چیزی بودن که حتی اتفاق افتادنش برای بقیه را نخواهی دید؛ محرومیتی ابدی. @khodinegi

  • تکه سنگی بود که از هیچ چیز خبر نداشت. در ورودی ساختمانی جای گرفته بود و پا می‌خورد و سنگ بود و آخ نمی‌گفت و چیزی نمی‌فهمید. روزها رفت و باران‌ و قدم‌ انسان‌ها و باد در او طرحی از انسان ساختند. بد شانس بود؛ می‌توانست نقش درختی بگیرد و سبز شود. می‌توانست نقش پرنده‌ای بگیرد و پرواز کند. اما او طرحی از انسان شد و رنج کشید و رنج کشید. آدم‌ها بر روی او پا می‌گذاشتند و این‌بار زیر پا له شدن را می‌فهمید. آدم‌ها داخل ساختمان می‌رفتند و او آن بیرون چشم انتظار می‌ماند و دلتنگی را می‌فهمید. آدم‌ها سیگارشان را بر روی او می‌انداختند و او هم دو سه کام می‌گرفت و سرفه را می‌فهمید. قدم‌های تند ترک ساختمانی که نقطه امنشان بود را می‌فهمید و آهسته به خانه برگشتن فردی که در خانه‌اش کسی منتظرش نبود را می‌فهمید. نگاه سنگین خیره به خیابان آدمی منتظر از پشت پنجره‌های ساختمان بر روی او می‌افتاد و آن بغض و سنگینی را می‌فهمید. تکه سنگ نقشی از آدم گرفت و تنهایی را فهمید و انتظار را فهمید و ترک شدن را فهمید و باقی ماندن رد پای آدم‌های دیگر بر تنش را فهمید. سنگ بود اما؛ طرح انسان گرفت و رنج را فهمید. @khodinegi

  • روزی باز می‌گردی و مرا می‌بوسی و من از جسم سردم خجالت خواهم کشید. @khodinegi