tgindex
کینگزبری، عمارت چهل‌وهشتم شرقی

کینگزبری، عمارت چهل‌وهشتم شرقی

Статистика
@kingsbery1997персидский

✦|꒦꒷꒦꒷꒦꒷꒦꒷|✦ جایی که شما با تصمیم خودتون وارد میشین و کارکترها شما رو نگه میدارن ⛰️🌫️ یونبین شیپر ✦ یونگیوییست ✦ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5370528869

Последний пост
26 янв.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
86
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
176
20 постов
Вовлечённость
204,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • خوبین همه؟

  • بازی نکو با روحیم

  • م ادم ارومیم

  • امشب یونگیو میخوام

  • без подписи

  • без подписи

  • حس میکنم همیشه در راستای محتوای طنز و سم قابلیتم بیشتره

  • без подписи

  • در راستای پخش برنامه جدید باید بگم که

  • без подписи

  • без подписи

  • برای هزارمین بار بنگچان خیلی منه

  • без подписи

  • без подписи

  • مدتهاست خودمو گم کردم شاید بعد از اخرین کتابی که باهم‌خوندیم شاید بعد از اخرین قهوه ای که باهم خوردیم یا شاید بعد از اخرین قرار دونفرمون تو کافه مورد علاقت یادته بینی؟ همون روزی که بارون میومد و تو یه کافه جدید پیدا کردی که تو حیاطش میزای بامزه زیردرختاش بود همون روزی که برام داروگرفته بودی تا شاید حالمو بهتر کنه شاید اخرین باری که واقعا بهم اهمیت دادی... متوجهش نبودم ولی فهمیدم تو اخرین اتصال من به روح و احساسم بودی اینو مدت ها بعد فهمیدم ... میدونی وقتی از روراست بودن توام ناامید شدم اخه میدونی چیه بینی؟! همیشه فکر میکردم حداقل تو باهام روراستی. میدونم مسخرست اخه تو این زمونه دیگه کی میتونه صادق باشه؟! تقصیر تو نیست من زیادی تو دنیای خودمم شاید منم نباید سر قولم میموندم میدونی چی میگم؟! اخه بعد اون‌ماجراها من تا مدت ها سعی کردم مراقبت باشم درد داشتما ، دلم خیلی شکسته بود اخه اخرین تیکه قلبم بودی بهت گفته بودم نه؟! گفته بودم که اخرین بخش بجا مونده از قلبمه که دست تو میسپارم ، گفته بودم خوب مراقبش باش فدای سرت که دیگه اونم نیست ولی خب... میدونی از چی ناراحتم؟ نکه فکر کنی گله میکنم نکه خیال کنی دارم منت میزارم نه فقط... بیخیال ندونی بهتره اره داشتم میگفتم ، با وجود همه چی خیلی سعی کردم قولمو نگه دارم... سعی کردم تا مدتها مراقبت باشم ولی خب... منم دیگه ضعیف شدم میدونی ادما بدون قلب ضعیفترن تصمیمات اشتباه میگیرن چون دیگه چیزی نیست که درست راهنماییشون کنه بهرحال... نمیدونم چرا دارم این نامه رو واست مینویسم ... شاید چون امشب یهو همه چیز جلوی چشمام‌جون گرفت یهو یادم اومد همه چیز ازکجا بهم ریخت یهو خودمو وسط رویاهام دیدم ولی تو نبودی تازه متوجه شدم خیلی وقته نیستی خیلی وقته توام واقعی نیستی این مدت هرچی شد تحمل میکردم چون فکر میکردم توام مث منی ولی یهو انگارحبابی که توش بودم ترکید تازه همه چیو فهمیدم میدونی بینی یسری اتفاقا میوفتن که چشماتو باز کنن ولی همزمان انگار زخماتم سرباز میکنن حس میکنم تک تک زخمام داره خونریزی میکنه و شاید این بار اخره که حسش میکنم اون نقطه اتصالم ، اون نخ باریکی که منو به زندگی وصل میکرد و باعث میشد ذره ای انگیزه واسه ادامه داشته باشم انگار قطع شده امشب بعد مدتها جای خالی قلبمو حس کردم خیلی درد داشت بعد مدتها اونقدر گریه کردم که استخونای صورتم درد میکنن دقیقا حس وقتایی رو داشت که ناامیدم میکردی خیلی وقت بود هیچی انقدر اهمیت نداشت ولی ناامید شدن از تو هنوزم همونقدر درد داره راستی بینی من سر قولم‌موندم ولی فکرنکنم دیگه احتیاجی بهم داشته باشی اخه میدونی دیگه مراقب خودمم نمیتونم باشم میخوام تسلیم بشم فکر نکنم دیگه بتونم برای این زندگی تلاش کنم و خب... تو به یه بازنده احتیاجی نداری اینم اخر قصه ی منو توعه همه ی قصه ها اخرشون خوب نیستن مگه نه؟

  • من مدتها پیش این متن رو نوشتم فکر کنم‌اخرین چیزی بود که نوشتمش و الان‌حتی یادم‌نیس چی تو ذهنم بود ولی الان که خوندمش دلم خواست شمام بخونینش

  • یونجون داد میزد و هر چیزی که دم دستش بود رو سمت دیوار پرت میکرد. بار اولی نبود که سر این موضوع بحثشون شده بود و سوبین میدونست که اینبار زیاده روی کرده فقط مساله ای که متوجه نمیشد این بود که چرا یونجون تا این حد عصبیه . درسته سوبین بازم قرارشون رو زیر پاش گذاشته بود و اینبار خیلی علنی با کسی که با خودش خونه اورده بود جلوی چشمای یونجون میک لاو کرده بود ولی هیچوقت نفهمید چرا یونجون تا این حد این مساله رو بزرگ میکنه و هربار باهم دعواشون میشه. وقتی دید یونجون دست از شکوندن وسایل برداشته با احتیاط سمتش رفت و دست زخمی یونجونو تو دستش گرفت که پانسمانش کنه. یونجون اما گویی هنوز اونقدر عصبی بود که حتی حاضر به لمس شدن از سمت اون پسر نبود. با خشونت دستشو از دست سوبین بیرون کشید و با چشمایی که به خون نشسته بود تو چشمای سوبین زل زد. نگاهی که سوبین نمیفهمیدش ولی باعث میشد قلبش مچاله بشه. چیزی تو نگاه یونجون بود که سوبین رو کاملا گیج میکرد. یونجون همیشه یه ادم سرد و جدی و قانونمند بود و به همین خاطر از اینکه قوانینش شکسته بشن بشدت عصبی میشد ولی اینبار... یه چیزی تو وجود یونجون انگار شکسته بود. این مساله چیزی فراتر از یه قانون شکسته شده ی ساده بود و سوبین با وجودیکه خیلی کنجکاو بود ولی نمیتونست درکش کنه. یونجون چند ثانیه خیره به چشمای سوبین زل زد و بعد از اون سوییچش رو از روی میز برداشت و بدون حتی گفتن کلمه ای از خونه بیرون زد. پشت فرمون نشست و ماشین لحظه ای بعد با صدای بدی از جا کنده شد. یونجون سعی میکرد اشکاشو پس بزنه ولی دیگه واقعا توان اینکار رو نداشت. اون با وجود شخصیت جدی که داشت بارها تلاش کرده بود علاقشو با توجه های ریز و درشت به سوبین ابراز کنه ولی اون پسر... انقدر غرق در قرارای مختلف و دوست پسرای رنگارنگش بود که انگار در برابر علاقه ی یونجون کاملا کورکورانه عمل میکرد. یونجون نمیدونست کجا میره، حتی ایده ای نداشت میخواد از این به بعد چطور با اون پسر زندگی کنه. اون لحظه تنها چیزی که با تمام وجود حسش میکرد درد بود . اون صدای شکسته شدن قلبش رو شنیده بود، بارها و بارها . هرباری که سوبین رو کنار مرد دیگه ای دیده بوده. هرباری که مرد دیگه ای تن سوبین رو لمس کرده بود . ولی الان؟! اون با چشمای خودش لمس لبایی که با تمام وجود میخواست رو توسط لبای دیگه ای دیده بود و اون صحنه مثل خنجری مدام داشت قلبش رو پاره میکرد . لحظه ای نمیتونست بهش فکر نکنه ، اون حتی نمیتونست با خودش سر این مساله کنار بیاد و همه ی این ها برای یونجونی که بعد از سالها در قلبشو برای ینفر باز کرده بود بشدت دردناک بودن . همونطور که پاشو تا اخر روی پدال گاز فشار میداد دردی که تو قفسه سینش پیچید مجبورش کرد به سینش چنگ بزنه و اشکاش کاملا جلوی دیدشو گرفته بودن. لحظه ای بعد با صدای بوق ممتدی بخودش اومد ولی دیگه برای هرچیزی دیر شده بود. در نهایت تنها چیزی که میدید سیاهی بود که اطرافش رو پر کرده بود. تقریبا دوساعتی از رفتن یونجون گذشته بود و سوبین بشدت نگران بود. درسته که در کل رابطه صمیمی و خاصی با همخونش نداشت ولی هیچوقت تا به الان اونو انقدر عصبی و اشفته ندیده بود و این مساله نگرانش میکرد. همیشه بعد از اینکه همچین اتفاقی میوفتاد یونجون میموند و ازش میخواست در حالی که باهم یه قهوه میخورن صحبت کنن و هربار کاملا محترمانه و جدی بهش تذکر میداد که اگر قراره همخونه باشن باید به قوانینی که از اول تعیین کردن احترام گذاشته بشه و سوبین هربار میپذیرفت و قول میداد که دیگه اینکارو نکنه . ولی خب چوی سوبین بشدت پسر سربه هوایی بود و در کل بجز دایره افراد نزدیکش به دیگران اهمیتی نمیداد پس چرا باید فقط بخاطر حساسیت مسخره همخونش خودش رو محدود میکرد؟! با شنیدن صدای زنگ تلفنش بخودش اومد و تماس یونجون رو سریعا جواب داد. - الو؟! + سلام شما صاحب این خط رو میشناسین؟! - بله اتفاقی افتاده؟! + لطفا برای شناسایی به ادرسی که براتون میفرستم بیاین - شناسایی؟! تماس قطع شده بود و تنها صدایی که به گوش سوبین میرسید صدای ممتد بوقی بود که توی گوشش میپیچید . اون باید چی رو شناسایی میکرد یا.... کی رو؟! حتی فکر کردن بهش میتونست کاملا باعث فروپاشی ذهنش بشه ولی چاره ای نداشت باید میرفت تا با حقیقت روبرو بشه.

  • 3 мая 2025 г.741из soobinacademy

    ‍ | Vormir | میخواستم راز تو باشم

  • کینگزبری، عمارت چهل‌وهشتم شرقی pinned «تمام زندگیش تنهایی از پس مشکلاتش براومده بود ، جوریکه دیگه نمیدونست کمک خواستن از بقیه چطوریه. روزهاش بطرز عجیبی کسل کننده، بی هدف و ناامید کننده شده بودن . کل روز خودش رو تو اتاقش زندانی میکرد ، یه گوشه مینشست و به افکار توی ذهنش اجازه میداد ازارش بدن . …»

  • تمام زندگیش تنهایی از پس مشکلاتش براومده بود ، جوریکه دیگه نمیدونست کمک خواستن از بقیه چطوریه. روزهاش بطرز عجیبی کسل کننده، بی هدف و ناامید کننده شده بودن . کل روز خودش رو تو اتاقش زندانی میکرد ، یه گوشه مینشست و به افکار توی ذهنش اجازه میداد ازارش بدن . انگار خودش رو لایق این عذاب میدونست. خسته شده بود . برای مدت طولانی تنها موندن و تنهایی از پس همه چیز براومدن بی نهایت خستش کرده بود . حالا اما تو اون بخش از زندگیش بودکه نیاز داشت انرژی و محبتی که صرف آدمای اطرافش کرده رو پس بگیره ولی متاسفانه دیگه هیچکس نمونده بود . مقصر قطعا خودش بود ... بی چشم داشت همیشه بود ، برای همه و هروقت حالش خوب نبود فاصله میگرفت تا کمترین اسیبو به اطرافیانش بزنه. حالا همه عادت کرده بودند به نبودنش و هربار رفتاری خلاف انتظار میدیدن متهمش میکردن به تغیر کردن، به توجه نکردن و خیلی چیزهای دیگه... خودش اما ، در اعماق وجودش خوب میدونست که بینهایت تنهاست و این تنهایی و درک نشدن بیش از حد تمام انرژی و امیدشو ازش گرفته. دیگه دلیلی برای تلاش کردن نمیدید نه کسی بود که دوسش داشته باشه و نه اون دیگه کسی رو دوست داشت ارزوهاش رو ازدست رفته و دست نیافتنی میدید اعتمادش به همه ی ادمهای توی زندگیش رو ازدست داده بود ، کاری کرده بودن که اعتمادش رواز دست بده و اون رو مقصر همه چیز دونسته بودن حتی دیگه از اعتماد بنفس و اون چهره بشاش و همیشه خندونش چیزی بجز یه نقاب افسرده و چروکیده باقی نمونده بود. از لبه ی تخت بلند شد و به چشمای گود رفتش توی اینه نگاه کرد هیچ برقی دیگه تو اون چشما نبود این پایان کارش بود و اینو خیلی خوب میدونست اون دیگه وقت و انگیزه ای برای از نو ساختن نداشت پس بهترین انتخابش میتونست همین باشه اینکه همینجا و در اوج موفقیت ظاهری که برای خودش ساخته بود همه چیز رو تموم کنه حداقل اینطور خاطره ی خوبی از خودش بجا میذاشت مشت گره کردش رو وسط اینه دقیقا تو صورت خودش کوبید و تکه ای از اینه خورد شده رو بین انگشتای سرد و زخمیش گرفت. - خیلی خوب ازپسش بر اومدی پسر من بهت افتخار میکنم همزمان با سوزش مچ دستش قطرات خونی که زیر پاش میریخت رو حس میکرد چند دقیقه بعد در حالیکه دیگه توان روی پاش ایستادن رو نداشت بدن بی جونش رو روی زمین پر از خون رها کرد و بعد... تاریکی مطلق!