Daisy May
Статистикаشیفتهٔ ادبیات و زبانشناسی ثبت نام کلاسها: @MelikaYarmohamadi فیدبک زبان آموزان: https://t.me/FeedbacklilyMrosey بات گفتگو: https://t.me/SendHarfBot?start=7a8e5573b276
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 429
- 1/48двое суток
- 491
- 1/72трое суток
- 530
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
با من تا انتهای عشق برقص!
📸 ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ Gathered with these awesome people yesterday evening to discuss some questions about happiness. Heard some very relatable views, some philosophical ones which were refreshing, and certain optimistic and pessimistic takes from everyone😁 لینگوکلاب تهران
از خوبیِ داشتنِ زبانآموزهای خواهر و برادر، اینو بگم هربار که با یکیشون کلاس دارم، یهو میبینی یه نفر دیگه از اون پشت یه کامنت راجع به بحث کلاس میده یا ازش دعوت میکنم که بیاد و توی مکالماتمون شرکت کنه و همین چندین برابر به جذابیت محتوای کلاس اضافه میکنه. قسمت شیرین ماجرا هم برای من وقتیه که این قاب دو نفره رو ازشون ثبت میکنم. دوست داشتنیتر از دوست داشتنی! 🤍
درباره روش های تدریس داشتم تحقیق میکردم که به پروسه ای به نامِ unlearning بر خوردم. همونطور که از اسمش پیداست، کلمهٔ ساده ای بنظر میاد ولی تعاریف مختلفی رو شامل میشه. در فارسی کلمهٔ مناسبی که جایگزینش بشه پیدا نکردم ولی توضیحش ساده است. تصور کنید از کودکی…
یادمه سوم دبستان که بودم، نزدیک ظهر بود و بیست دقیقه بیشتر به تعطیلی مدرسه نمونده بود. همون حین، صدای اذان با بیشترین و گوش خراشترین شکل ممکن پخش شد. معلممون تا صدا رو شنید انگار که سلول به سلول وجودش از غمِ دنیا رها بشه، لم داد به صندلی و رو به ما گفت: بچهها، هیچ صدایی لذت بخشتر از اذان وجود نداره. از این به بعد، همزمان با اذان آرزو کنید چون قطعا برآورده میشه. من تو عالم کودکی، وقتی که همه این حرفا واسم گنگ و نامفهوم بنظر میومد، درِ گوش بغل دستیم با ترس اعتراف کردم که اذان هیچ حس خوشایندی به من نمیده و هنوزم نگاه بُهت زدهشو یادمه. احتمالا اون موقع خودمم نمیدونستم چرا، اما حالا چند سالی میشه که میدونم کلمه به کلمهی اون آوای نحس، دونه به دونهی جوونههای این باغ رو داره میخشکونه و کاش باغبون این صحرای در اندشت، جانی نبود.
میدونم که انرژی مردانه و زنانه یه چِرت محضه ولی من و مها تو این مدت، چنان انرژی ای از خودمون ساطع کردیم که حتی رستم دستان هم نمیتونه یک صدمش رو نشون بده. بقول عرشیا، از این به بعد باید یه میکروفون بگیرم دستم و تو کوچه داد بزنم: حمل و نقل اسباب و اثاثیه منزل با کمترین امکانات و بیشترین سرعت!
امیدوارم در زندگی بعدی، آقای جوزف گوردون لویت باشم و قطعا نه در نسخهٔ ۵۰۰ روز با سامر!
без подписи
без подписи
без подписи
یک متن بلند بالا توی قسمت Article تایپ کردم و حین ارسالش ناپدید شد؛ برای اولین بار حس میکنم از سمت تلگرام بهم خیانت شده و انقدر این اتفاق، غیر منتظره بود که نمیتونم غصهٔ اون همه زمانی که روی اون نوشته گذاشتم رو بخورم. امیدوارم بتونم این روحیهٔ پذیرش رو تو تمام مراحل فاکداپی که زندگی چیده، حفظ کنم.
بله موافقم؛ بازنده اصلی پیکه بود.
توجه شما رو به Reel جدید جلب میکنم. پ ن: تولید محتوا خیلیییییییییییی سخته بچهها!!!
وقتی مامانو بغل کردم بهم گفت بابت هر دستاوردی تو زندگیت از ته دل خوشحال میشم، طوریکه انگار خودم اونو بدست آوردم اما مطمئن نیستم روزی که از ایران بری، همچنان همینقدر خوشحال باشم؛ لعنت بهت آخوند.
Daisy May pinned «من این چند روز تصمیم گرفتم جدیتر درباره رشتههای ارشد تحقیق کنم و حس میکنم اگه چند نفر کنار هم باشیم، خیلی بهتره. هر کسی ممکنه درباره یه رشته یا یه دانشگاه، اطلاعات خوبی پیدا کنه و اون اطلاعات به درد بقیه هم بخوره. اگه شما هم قصد دارین برای ارشد اقدام کنین…»
من این چند روز تصمیم گرفتم جدیتر درباره رشتههای ارشد تحقیق کنم و حس میکنم اگه چند نفر کنار هم باشیم، خیلی بهتره. هر کسی ممکنه درباره یه رشته یا یه دانشگاه، اطلاعات خوبی پیدا کنه و اون اطلاعات به درد بقیه هم بخوره. اگه شما هم قصد دارین برای ارشد اقدام کنین (یا حتی فقط هنوز دارین فکر میکنین)، بهم پیام بدین و بگین برای چه رشتهای یا چه گرایشی مدنظرتونه. اگه تعدادمون خوب باشه، یه گروه میزنیم تا اطلاعات، منابع و تجربههامون رو به اشتراک بذاریم. 🤍👇🏻 https://t.me/SendHarfBot?start=7a8e5573b276
بزرگسالی الکی کلمات رو ترسناک کرده؛ بالاخره بهم ثابت شده هربار که به تکالیف و پروژههای دانشگاه میگم "مشق"، تو ذهنم بجای یه غول ترسناک و غیر قابل مقابله، شبیه به شخصیت دیبی توی کلاه قرمزی بنظر میاد و دیگه واسه انجام دادنشون دست دست نمیکنم. پس من و شما از این به بعد بجای پروژهٔ ۱۰هزار کلمهایِ ترجمه، مشق ۱۰ هزار کلمهای داریم. ((=
میدونی، هیچ چیزی به خودی خود سیاه و کُشنده نیست تا وقتی که با یه چیز دیگه مقایسهش کنی؛ دقیقا از همون لحظهٔ اولِ مقایسه، انگار قلمو رو تو قیرِ گُر گرفتهٔ آسفالت فرو کردی و مستقیما میکِشیش به کل اون بومِ زیبایی که رنگ و نگارها داشت درش شکل میگرفت. همینقدر احمقانه کل بومِت به کثافت کشیده میشه و حتی اگه بعدها با کاردک به جون اون قیرِ خشک شده بیوفتی، باز ردِ زمخت و زشتش نمیذاره از رنگای زندهٔ زیرش لذت ببری؛ من راجع به بوم صحبت نمیکنم.
این چند وقت، نزدیک به سه نفر که ظاهری شبیه به جاویدنام "آریانا ارجمندی" بودن دیدم و هربار از ته دل سوختم برای جوونیِ پر کشیده این پسر. حالا آریانا رو ۴۰ هزار برابر کن. خانواده آریاناها رو هم همینطور؛ همونایی که هر روز به یاد اون چهره عزیزشون روزو شب میکنن و شبو روز...
تقریبا نزدیک به ۹ ساعته که دارم روی تولید و ادیت این Reel کار میکنم و تو این چند ساعت، چشمام رو بوسیدم و گذاشتم کنار. رسما از هر چیزی که جلوم قرار داره رو دوتا میبینم و سردرد هم کم و بیش داره با مویرگ های سرم عجین میشه. خلاصه که پیشاپیش قربون چشماتون؛ حتی اگه گذری نگاهی هم بهش بندازین، یک دنیا برای من ارزشمنده. 🤍