- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 19
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 40
- 1/48двое суток
- 45
- 1/72трое суток
- 49
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از برای تو؛chaos از تو چیز زیادی نفهمیدم؛ نه آنقدر که بتوانم دربارهات حرفی قطعی بزنم، نه آنقدر که بدانم پشت این همه سکوت و تفاوت، چه دنیایی جریان دارد. اما شاید همین، اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. چنلت شبیه چیزهایی نبود که آدم هر روز میبیند؛ نه تلاشی برای شبیه شدن داشت، نه احتیاجی به توضیح دادنِ خودش. انگار راه خودت را میروی، بیآنکه خیلی برایت مهم باشد کسی بفهمد کجا میروی. و شاید خاص بودنِ بعضی آدمها دقیقاً همین باشد؛ اینکه برای متفاوت بودن تلاش نمیکنند، فقط خودشاناند، حتی اگر برای دیگران کمی دور و ناشناخته بمانند. من هنوز تو را نمیشناسم، اما همین ناآشناییِ عجیب، باعث شد دلم بخواهد بدانم پشت این آدمِ متفاوت، چه قصهای پنهان شده. از فآطمه برای تو https://t.me/lChaosherel
از برای تو؛نور بعضی نامها را که میشنوی، فکر میکنی صاحبشان باید شبیه همان معنایی باشد که با خود دارند؛ و تو، از آن معدود آدمهایی هستی که نامت را زندگی میکنی. نور صدایت میکنند، و راستش گمان میکنم چیزی برازندهتر از این برایت نیست؛ چون در حضورت، حتی از میان چند تصویر و چند کلمه، روشناییِ عجیبی پیداست؛ روشناییِ آدمی که هنوز به زیباییِ زندگی ایمان دارد. «در تلالو زندگی» هم انگار نامیست که پیش از خودت تو را توصیف کرده؛ جایی که رنگها، امید و زیبایی، در کنار هم آرام گرفتهاند. نمیدانم چند نفر این نور را در تو دیدهاند، اما امیدوارم خودت هیچوقت فراموش نکنی که بعضی آدمها فقط روشن نیستند؛ خودشان، دلیلِ روشنتر شدنِ جهانِ اطرافشان میشوند. از فآطمه برای تو https://t.me/conangrl
از برای تو؛کیانا گمان میکنم بعضی نامها، پیش از آنکه بر کسی نهاده شوند، برای او سروده شدهاند؛ و «کیانا» از همان نامهاست که در تو، معنای خودش را پیدا کرده است. در تو ظرافتی هست که به چشم نمیآید، بلکه آرامآرام در دل مینشیند؛ در نگاهت به زیبایی، در قابهایی که انتخاب میکنی، و در مهربانیِ بیصدایی که از میان کلماتت پیداست. عکسهایت تنها تصویر نیستند؛ انگار هر کدام تکهای از جهانیست که با سلیقه و خیال خودت ساختهای؛ جهانی آرام، اصیل و دور از هر آنچه زود میآید و زود فراموش میشود. و چه خوب که در میان این همه ظرافت، قلبت هنوز به سادگیِ مهربانی میکند. اگر بخواهم تو را در یک جمله به یاد بیاورم، میگویم: تو همان کیانایی هستی که نامش، برای نخستینبار، شبیه خودش بود. از فآطمه برای تو https://t.me/lejournaldusoleil
از برای تو؛هنرمند بعضی آدمها هنر را فقط بلدند؛ اما بعضیها انگار با آن فکر میکنند، با آن حرف میزنند و حتی دنیا را از پشتِ آن میبینند. تو برای من از دستهی دومی. هر بار چیزی از تو میبینم، یک گوشهی تازه از خلاقیتت پیداست؛ انگار ذهنت هیچوقت به یک شکلِ ثابت از زیبایی قانع نمیشود. اما میان تمام این استعداد و ظرافت، چیزی که بیشتر از همه به چشم میآید، مهربانی توست؛ و شاید همین است که هنر تو را از یک تصویر زیبا فراتر میبرد. نمیدانم چطور میشود این همه ذوق را در یک آدم جا داد، فقط میدانم «Penelope» برای من نامِ کسی شده که هر بار چیزی میآفریند، دنیا را برای چند لحظه، زیباتر از قبل میکند. از فآطمه برای تو https://t.me/monica_gallerr
از برای تو؛خانومِبلوبری در خاطراتت همیشه چیزی از یک صبحِ آرام جا میماند؛ کتابی که نیمهباز رها شده، فنجانی قهوه، پیژامهای که انگار قرار نیست امروز هیچ عجلهای برایش وجود داشته باشد، و سکوتی که از تمام شلوغیهای دنیا خواستنیتر است. نمیدانم این آرامش را فقط در عکسهایت ساختهای یا واقعاً بخشی از خودت است، اما فکر میکنم آدم باید دنیای قشنگی درونش داشته باشد که بتواند اینطور ساده، تکهای از آن را بیرون بریزد. خاطرات یک بلوبری، برای من، بیشتر از یک اسم است؛ شبیه دفترچهایست که آدم دلش میخواهد گاهی بیاجازه ورقش بزند، فقط برای اینکه چند دقیقه، دنیا آرامتر شود. از فآطمه برای تو https://t.me/bllueberrylife
از برای تو؛آرام اسم تو همیشه برایم کمی عجیب بوده؛ چطور ممکن است کسی «آرام» باشد و اینهمه شر و شیطنت را یکجا با خودش حمل کند؟ انگار اسمت را گذاشتهاند تا دنیا را گول بزنند. با اینکه فرسنگها میان ما فاصله افتاده و گاهی حرفهایمان به چند کلمه محدود میشود، باز هم چیزی از تو هست که از این فاصله عبور میکند؛ همان خندههای بیمقدمه، همان مهربانیِ بیدلیل، همان شیطنتی که حتی از پشت چند خط نوشته هم پیداست. شاید عجیب باشد که آدمی را از دور دوست داشته باشی، بیآنکه سهم زیادی از روزهایش داشته باشی؛ اما بعضی آدمها همیناند، مثل شعری که فقط یک بار میخوانی و بعد، بیآنکه بفهمی چرا، چند مصرعش تا مدتها در ذهنت میماند. از فآطمه برای تو https://t.me/Crimson742
از برآی تو؛زینب نمیدانم از کِی دیگر نمیشد خاطرات کودکیام را بدون تو تصور کرد؛ شاید از همان وقتی که چشم باز کردم و تو، یک سال بزرگتر، جایی در تمامِ سالهای بعدیِ زندگیام بودی. تو فقط دخترخالهام نبودی؛ در خیلی از خاطرهها، خندهها، شیطنتها و حتی بیاهمیتترین اتفاقهای زندگیام، یک «ما»ی دونفره وجود داشت. انگار بزرگ شدنمان هم قرار نبود جدا از هم اتفاق بیفتد؛ تو همیشه یک قدم آنطرفتر بودی، شریکِ کارها، رازها، خندهها و روزهایی که حالا وقتی بهشان فکر میکنم، بخش بزرگی از قشنگیشان به بودنِ تو برمیگردد. اگر قرار باشد برای تمام این سالها یک اسم انتخاب کنم، شاید «ماندن» باشد؛ چون تو از معدود آدمهایی هستی که از کودکی تا امروز، همانجا ماندهای؛ کنار من، مثل خواهر، مثل امنترین تکهی یک خاطرهی قدیمی. و چه خوشبختم که در تمام این سالها، یکی از ثابتترین «ما»های زندگیام، تو بودی. از فآطمه برای تو https://t.me/zinb_essl
از برآی تو؛ باران اسم تو انگار از اول هم قرار بوده با یک تکه از طبیعت همراه باشد؛ با سبزیِ جنگل، با نورِ ستارههایی که شب را روشن میکنند، با یک کلبهی چوبی دور از هیاهوی دنیا و قارچهای قرمز کوچکی که انگار فقط برای قشنگتر کردنِ قصه روییدهاند. اما عجیبتر از همه این است که خودت هم دقیقاً شبیه همین تصویری؛ یک جور مهربانیِ گرم و بیدلیل داری، با آن موهای فرفری که انگار حتی باد هم نمیتواند درستشان کند، و آن شیطنت و بامزهبودنی که نمیگذارد حضورت معمولی باشد. تو از آن آدمهایی هستی که نمیشود فقط گفت «دوستداشتنی»؛ باید برایشان یک جنگل ساخت، یک کلبه گذاشت وسطش، چند ستاره بالای سرش روشن کرد و گفت: اینجا، جاییست که باران زندگی میکند. از فآطمه برای تو https://t.me/greeeen_star
به صاحبِ خانه نور نمیدانم نامت چیست، اما فکر میکنم بعضی آدمها را میشود پیش از آنکه شناخت، از چیزهایی که دوست دارند حدس زد. از آسمانها و ابرهایی که میان صفحههایت جا گرفتهاند، از طبیعتی که انگار همیشه گوشهای از خانهات نفس میکشد، و از چشمهایت که خودشان شبیه تکهای از همان آسماناند. نمیدانم چه چیزی در نگاهت هست که اینقدر به دلم مینشیند؛ شاید رنگش، شاید آرامشی که در آن پنهان کردهای. من هنوز تو را نمیشناسم، اما «خانه نور» برایم تصویری از کسی ساخته که حتماً گوشهای از دلش را به آسمان سپرده است. از فآطمه برای تو https://t.me/noor18190
از برای تو؛GOLD نمیدانم اسمت چیست، از زندگیات چه میگذرد، یا پشت این همه شلوغیِ چنلت چه دنیایی برای خودت ساختهای. فقط میدانم میان این همه تصویر و رنگ، چیزی در نگاهت هست که نمیشود به سادگی از کنارش گذشت؛ شاید از آن نقاشیهایی که گمان میکنم میکشی، شاید از سلیقهای که در انتخاب چیزها پیداست، یا شاید فقط از همان حسِ متفاوتی که بیآنکه بدانی، منتقل میکنی. غریب است که از یک آدم هیچ نمیدانی و با این حال، دلت میخواهد بدانی پشت این همه رنگ، چه قصهای پنهان شده. شاید بعضی آدمها قرار نیست در اولین نگاه شناخته شوند؛ فقط باید کمی بیشتر تماشا کرد، تا کمکم خطوطِ محوِ دنیایشان پیدا شود. از فآطمه برای تو https://t.me/fallingForLuneva
از برای تو؛آوا فکر میکنم اگر مهربانی را میشد میان صفحههای یک کتاب پنهان کرد، جایی میان کتابهایی که خواندهای پیدایش میکردم. تو از آن آدمهایی هستی که سلیقهشان فقط در چیزهایی که دوست دارند دیده نمیشود؛ در نوع نگاهشان به دنیا هم پیداست. و شاید برای همین است که کنار تو، حتی سادهترین چیزها هم کمی زیباتر به نظر میرسند. از آشناییمان خوشحالم؛ از اینکه میان این همه آدم، تو را شناختم؛ دختری که میشود با خیال راحت، چند صفحه از یک کتاب را کنارش خواند و از سکوتش هم لذت برد. امیدوارم همیشه همانقدر نازنین بمانی که در نگاه من، از همان اول بودی. از فآطمه برای تو https://t.me/itisbibliophile
از برای تو؛دختری در آغوش ستارهها نمیدانم نامت چیست، وحقیقت این است از تو چیز زیادی نمیدانم؛ فقط دختری را میشناسم که گوشهای از دنیا را برای خودش ساخته، جایی میان رنگها و ستارهها. چنلت گاهی اندوهی آرام با خودش دارد، اما عجیب است که میان همان دلگرفتگی، همهچیز هنوز رنگ دارد؛ انگار حتی غمهایت هم می دانند چطور زیبا باشند. و چیزی که بیشتر از همه به چشم آمد، مهربانی تو بود؛ آنقدر بیدریغ که حتی بدون دانستن نامت، میشود گرمای یک آدم را از میان چند صفحه حس کرد. شاید تو را نشناسم، اما امیدوارم هر چیزی که این روزها دلت را کمی گرفته، یک شب، زیر همان ستارههایی که در آغوششان گرفتهای، آرامآرام سبک شود. از فآطمه برای تو https://t.me/bluegirlaa
از برای تو؛هدی اگر شب میتوانست جایی برای خودش داشته باشد، فکر میکنم شبیه گوشهای از دنیای تو میشد؛ چراغ مطالعهای روشن، کتابی نیمهباز، فنجانی قهوه کنار چند تکه میوه و گلی که بیصدا روی میز مانده. چنلت برای من شبیه همین تصویر است؛ آرام، مرتب و بیهیاهو، اما آنقدر پر از جزئیات که هر بار نگاهش میکنی، چیز تازهای پیدا میکنی. شاید عجیب باشد، اما از میان این همه شلوغی، فضای تو هنوز بلد است آدم را چند لحظه از دنیا جدا کند؛ و فکر میکنم این آرامشی که بیآنکه چیزی بگویی میسازی، یکی از قشنگترین چیزهاییست که میشود به یک نفر هدیه داد. از فآطمه برای تو https://t.me/Ho316da
از برای تو؛آیدا میان تمام آدمهایی که از کنارشان میگذریم، گاهی کسی هست که نمیدانیم دقیقاً چه چیزی در اوست، فقط میدانیم دیدنش، چیزی را در دلمان نرمتر میکند. تو برای من کمی شبیه همان حسی؛ مثل ورق زدن کتابی در سکوت، با فنجانی قهوه کنار دستت و نوری که آرام روی صفحه افتاده. مهربانیات را از همان جاهای کوچکی شناختم که شاید خودت به چشم نیاوری؛ از کلماتی که به جای گذاشتی، از توجهی که بیدلیل بخشیدی. و چه زیباست که هنوز فرصت نکردهام تو را خوب بشناسم، اما همین اندک، برایم کافی بوده تا دلم بخواهد این چند تکهی کوچک از تو، آغازِ قصهای باشد که هنوز نمیدانم ادامهاش چگونه خواهد بود. از فآطمه برای تو https://t.me/aidowart
از برای؛Koko بعضی آدمها را از حرفهایشان نمیشناسیم؛ از چیزهایی که برایشان وقت میگذارند، میشود کمی شناختشان. از تو، بیشتر از هر چیز، تلاش را دیدم؛ آدمی که میان درسها و روزهای شلوغ، هنوز برای چیزی که میخواهد قدم برمیدارد و دست از تلاش نمیکشد. شاید شناخت من از تو کم باشد، اما همین کافیست که برایت آرزو کنم روزی به جایی برسی که تمام این خستگیها، فقط خاطرهای از مسیر رسیدنت باشند. از فآطمه برای تو https://t.me/koko_is_me_2009_7
از برای؛Q.H گاهی از یک آدم فقط چند تکهی کوچک میبینی؛ چند آهنگ، چند داستان، چند علاقه و شاید چند کلمه… و با همینها، گوشهای از دنیایش برایت شکل میگیرد. از تو بیشتر همین تکهها را دیدم؛ علاقه به انیمه و مانگا، موسیقی، ژاپن و آن دنیای خیالانگیزی که انگار برای خودت ساختهای. نمیدانم پشت این همه چیز چه آدمی نشسته، اما فکر میکنم کسی که اینقدر با داستانها و موسیقی زندگی میکند، حتماً دنیای درونش هم حرفهای زیادی برای گفتن دارد. شاید هنوز تو را نشناخته باشم، اما همین چند تکهی کوچک، برای کنجکاو شدن دربارهی یک آدم کافیست. از فآطمه برای تو https://t.me/DimensionQH
از برای تو؛دینا بعضی آشناییها از آن اتفاقیهای قشنگاند، بیمقدمه، بیبرنامه اما همانقدر گرم، مثل هوای جنوب. دوستیِ ما هم انگار از همانها بود، یهویی، اما آشنا… انگار از قبل، جایی در دلِ هم جا داشتیم. در تو یک مهربانیِ ساده هست، بیتلاش، بیادعا چیزی شبیه حالوهوای همان قصههایی که دوست داری، آرام، کمی دلتنگ، و عمیق… و من، میان این همه تصادف، خوشحالم که به تو رسیدم. از فآطمه برای تو https://t.me/maarniieee
از برای تو؛ماتیلدا بعضی آدمها را نمیشود بهسادگی شناخت، حضورشان بیشتر شبیه احساسیست که آرام در دل مینشیند. من تو را چندان نمیشناسم، اما در میان آن همه شلوغی و صدا، مهربانیِ آرامی در تو پیداست. از همان توجههای کوچک، از اینکه بیاعتنا نمیگذری، میشود حدس زد دلت روشن است. شاید نشود تو را در واژهها تعریف کرد، اما همین ناپیدا بودن، همین لطافتِ بیادعا… تو را دوستداشتنی میکند. از فآطمه برای تو https://t.me/squirrelmindset
Channel created