tgindex
Mahdi Tardast
@mahditardastперсидский

محمد مهدی تردست (و قلم، ما را به هم نزدیک کرد!) اینستاگرام: https://www.instagram.com/mahditardastt/ ارتباط کاری: @mohammadmahditardast پلی‌لیست: https://t.me/wannalistenn

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
678
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
283
22 постов
Вовлечённость
41,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
153
1/48двое суток
175
1/72трое суток
189

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 10 авг.70142из Taha_Mohtasham

    شبی که عکس تو را روبروی ماه گرفتم به اشتباه تو را با تو اشتباه گرفتم #طه_محتشم

  • 5 авг.156185

    چیزی که نکشتت ساکت‌ترت می‌کنه. (و شاید گوشه گیرتر)

  • محمد گفت، don't hate the players,hate the game به فارسی اگر برگردانیمش می‌شود: از بازیکن‌ها متنفر نشو، از بازی متنفر شو. آن موقع که شنیدمش بلافاصله پذیرفتم، پیش خودم گفتم عجب حرف خوبی، تایید کردم و به ستایش حرفش دست زدم. الان چند روز است که میگذرد و به آن جمله که فکر میکنم، دیگر جایی برای ستایش نمی‌بینم، من فکر می‌کنم این بازی را همین بازیکن ها ساخته‌اند، تک تکشان با عقاید و رفتار‌هایشان به روی این بازی تاثیر گذاشته‌اند، بسیاریشان بی‌اخلاقی کرده‌اند، الان که فکر می‌کنم من از این بازی آنقدرها هم بدم نمی‌آید، بدم نمی‌آید چون در اکثر اجبار‌هایش رگ یا اگر کوچکتر بخواهم بگویم مویرگی از اختیار وجود دارد، بازیکن‌ها می‌توانستند درست بازی کنند. خیلی وقت‌ها نقشه راه مشخص بود، خودشان جاده خاکی را انتخاب کردند، من از تمام بی‌اخلاقی های بازیکن‌های‌ این بازی بدم می‌آید، می‌توانستند دروغ نگویند، می‌توانست فلان کار را نکنند، می‌توانستند زیر فلان قول نزنند یا اصلا فلان قول را ندهند، دستشان باز بود، من حتی می‌توانستم در مواجهه با بسیاری از رذالت‌ها آن‌ها را با یک ببخشید و اصلاح رفتار ببخشم. مطمئنم خدایشان هم همینطور. اما تصمیمشان این بود که در این بازی بازیکن بدی باشند، این هم از انتخابشان بود وگرنه من در همین زمین بازی که شما میگویید باید از آن متنفر باشم بازیکن‌هایی را می‌بینم که از تمام تر های مثبت، تریند! خوب‌تریند، مهربان‌ترینند، وفادارترینند و فلان چیز مثبت ترین. نه؛ من این بازیکن ها را دوست ندارم، من حتی خودم که بازیکن این بازی‌ هستم را هم دوست ندارم. سفید شویی بازی را نمیکنم اما گناه بازیکن‌ها را هم پاک نمی‌کنم. به شکل مزخرفی بسیاری از اتفاقات انتخابشان بوده است... •تردست

  • 2 авг.241166

    آخرین بازدید، همین الان؟ تو چگونه گذشته ای از من یخ زدم پایِ صفحه‌ای تاریک مات ماندم از این‌همه رفتن! مثلِ یک وصله‌ی بد و ناجور کَندی‌ام از لباسِ آغوشت من در این گوشه غرقِ آوارم رفته نامم به کل فراموشت مثلِ اشکی که می‌چکد از چشم می‌شوم غرقِ وسعتِ دریا مشتِ خود را چه ساده وا کردی ریختم در سکوتِ این دنیا! سایه‌ات رفت و در گلویم ماند بغضِ تلخی که می‌کشد فریاد آنقدر مُرده‌ام در این شب‌ها که تو هم می‌بری مرا از یاد! صبح شد، دردها سرِ جایند آفتابی که می‌زند سرد است قهوه‌ای تلخ و صندلی خالی مردِ این قصه کوهی از درد است! می‌زنم پُک به آخرین سیگار خیره بر قطره‌هایِ این باران آخرین بازدیدِ تو یعنی: مرگِ یک مردِ خسته در طوفان! •تردست

  • شده‌‌ام قطب موافقی که دفع می‌کند... دیگر برایم مهم نبود آدمیزاد ها چه دیدگاه و نظری داشتند، برایم مهم نبود هر رویداد را چگونه ارزیابی می‌کردند، برایم مهم نبود چگونه صحبت می‌کردند، خوب یا بد، درست یا غلط، زیبا یا زشت، همه و همه پیش من یکبار پذیرفته می‌شد و سکوتی که بعدش می‌آمد. در صحبت‌ها هیچ چیز قیمتی‌ای نمیدیدم، حرف‌های تکراری، کنش‌های تکراری، رفتارهای گله‌ای. من رنجیده بودم. اما حاصل تمام آن رنجیدن‌ها رسیدن به یک فردیتی بود که دیگر برای اینکه کسی چیزی را بپذیرد تلاش ‌ نمی‌کرد. نمی‌ارزید آخر؛ مدام دستمال ببندی روی سری که اصلا دغدغه‌اش را ندارد. من که بودم مگر، چه میخواستم بکنم؟ هدفم چه بود؟ هرچه بود مهم نیست، تصمیم گرفتم خودم را در دریا غرق کنم تا موج سوار هر موجی باشم که از فلان‌جا به مقصد فلان‌جا، نادانسته همراه جریان می‌شود. می‌گویم حق با شماست، و ادامه می‌دهم. شده‌ام قطب موافقی که دفع می‌کند! •تردست

  • شده‌‌ام قطب موافقی که دفع می‌کند...

  • تاسِ بختم را که می‌ریزم، همیشه جفت هیچ بختِ من از کودکی در جستجویِ گور بود اینجا باشه تا بعدا کاملش کنم.

  • به عقب نگاه می‌کنی و تصمیم‌ برای آینده می‌گیری. به عقب نگاه کردم و تصمیم برای آینده گرفتم. برای من هیچ توضیح دادنی دیگر ارزش نداشت. نمی‌ارزید که بخواهم خودم را توصیف کنم، نمی‌ارزید که بخواهم درمورد آنچه درونم می‌گذرد توضیحی اضافه کنم، فرقی نمی‌کرد آخر. من می‌گفتم دردم می‌گیرد، خب روی دردم نمک می‌ریختند، من می‌گفتم سختم است، سختی‌اش را بیشتر می‌کردند. من می‌گفتم فلان رفتار نه تنها خاطر من را آزرده می‌کند بلکه چنان زخمی جا می‌گذارد که تمام دریا‌ها را می‌توانم با همان زخم سرخ کنم و باز تمام چاقوها را سمت من می‌آوردند. من تماماً بی پناه بودم! آنچه شده بودم لیستی بود از آنچه مرا می‌آزارد‌هایی برای آنها که در حریم خودم راه داده بودم و آن‌ها دوباره آزار می‌دادند و جلوی آن لیست یک تیک به تیک‌های قبلیشان اضافه می‌کردند. پاره‌اش کردم. هم لیست را و هم زبانم را که دیگر حرف نزنم. •تردست

  • دیگر خسته شده بودم، آنقدر که برای دیدن جهان از دید دیگران و درک کردنشان، عینکشان را قرض گرفتم و پای صحبت‌هایشان نشستم و کور شدم و کر، من فکر میکردم در این جهان حداقل به اندازه تعارف یک عینک به دیگران حق دارم... اینکه عینک به دست، دست به سوی کسی دراز کنی و بگویی، بیا! یکبار هم از نگاه من آنچه رخ می‌دهد را ببین. یکبار هم کفش من را بپوش. منِ ساده که برای درک شما هر کفشی که خواستید را پوشیدم، بعضی‌هایشان پایم را می‌زد و بعضی آنقدر گشاد بود که راه نمی‌شد رفت. منت نمی‌گذارم، فقط میگویم کاش فقط به اندازه یک دانه گندم هم هم‌غذای من می‌شدی، یکبار هم که شده عینک من را می‌زدی و یکبار هم که شده کفش من را می‌پوشیدی... من فقط یکبار درک شدن را از این جهان طلبکارم. •تردست

  • این روزها درگیر یک تکرارِ بیمارم این روزها بیمارم و درگیرِ تکرارم می‌خندم و در سینه‌ام طوفانِ اندوه است پنهان شده کوهی ز غم، در پشتِ دیوارم هر شب به جایِ خواب، با کابوس می‌جنگم تا صبحِ فردا با غمی نمناک، بیدارم خط می‌کشم روی خودم در صفحه‌ی تقدیر من جوهری چرخنده در زندان پرگارم هی می‌دوم با پایِ خسته، در مسیری کور دیگر برایِ سایه‌یِ خود نیز سربارم از آدمک‌های دروغین سخت می‌ترسم از این‌همه لبخندِ بی‌معنی چه بیزارم دنبالِ یک پایان برای قصه می‌گردم اما میانِ این قفس، مسدود و ناچارم «تردست»م و در آستینم معجزاتی نیست باید که خود را از دل آوار بردارم!

  • خانه‌یِ امید را با خاک یکسان کرده‌ام درد را در استخوانِ خویش مهمان کرده‌ام آتشی بودم که از سرمایِ تلخِ روزگار شعله‌هایم را درونِ سینه پنهان کرده‌ام سینه‌ام آرامگاهی شد برایِ آرزو مرگِ خود را با سکوتی تلخ درمان کرده‌ام سال‌ها با آینه در گیرودارِ جنگ و خون من علیهِ ذاتِ خود اعلامِ عصیان کرده‌ام مشت بر دیوارِ روحِ خسته خود میزنم با شرابی از جنون عمریست پیمان کرده‌ام خسته‌ام از این نقابِ خنده‌هایِ لعنتی بغضِ را من در گلویِ خویش زندان کرده‌ام در نبردِ تن‌به‌تن با سایه‌ی مخدوشِ خود دستِ خالی را گلاویزِ گریبان کرده‌ام هیچ‌کس در خلوتم عمقِ سقوطم را ندید دردهایم را میانِ شعر عریان کرده‌ام خسته‌ام از بازیِ این روزگارِ تلخ و شوم پرده‌ی آخر خودم را تیرباران کرده‌ام •تردست

  • ما آدم‌های "در ابتدا نرمی" بودیم، رنج‌ها و آسایش‌ها، غم‌ها و شادی‌ها، گریه‌ها و خنده‌ها و تا دلتان بخواهد از همین ترکیبات متضاد که البته کفه دومش همیشه روی ترازو بالاتر بود... همیشه غم‌ها بسیار و شادی ها کم، همیشه رنج‌ها بسیار و آسایش‌ها کم... همیشه انگار آب سرد رویمان ریخته شد... اما انگار چیزی درون ما تغییر کرده است، چیزی شبیه به بی‌صدا شدن، شبیه سنگ شدن، فکر می‌کنم جملگی شده‌ایم تعریف کلمه‌ی "سِر". محمد مهدی تردست

  • 29 июн.401102из mahditardast

    اگه میخوای ببینی بهت خوش گذشته یا نه ببین موقع خداحافظی بهت سخت گذشته یا نه.

  • آغوش تو غربتم را وطن

  • 22 июн.44191из wannalistenn

    без подписи

  • 21 июн.38191из wannalistenn

    Olafur Arnalds – Lynn's Theme

  • 21 июн.35271из wannalistenn

    غم...

  • چگونه میشود به شاخه شکسته فهماند، که باد، عذرخواهی کرده است؟

  • دنیا بدون من همچنان دنیاست... خورشید، بی‌دلهره‌ی نبودنم از پشت همان کوه‌های همیشگی بیدار می‌شود. باد، مسیر خود را در کوچه‌ها گم نمی‌کند، و گنجشک‌ها برای جای خالی‌ام روی شاخه‌ی درخت مرثیه نمی‌خوانند. دنیا بدون من همچنان دنیاست... قطارها بی مسافر نمی‌مانند، پیاده رو ها هم عابران جدید پیدا خواهد کرد ... و نیمکتی که در پارک جا گذاشته‌ام، آغوشش برای خستگیِ دیگری باز است... من تنها نفسِ کوتاهی بودم بر شیشه‌ی سردِ زمان؛ که بخار شد، و محو... منظره‌ی پشت پنجره، همچنان سبز است... چه من باشم و چه خاک شده باشم. •تردست

  • فکر کنید، هنوز ممنوع نشده است. •جورج اورول