کانال شعر و ترجمه: مهیار مظلومی
Статистикаمهیار مظلومی، شعر، داستان، ترجمه @mahyarmaz کانال چارلز بوکفسکی @charles_bukowski_poetry
- Последний пост
- 1 мар.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از او نام ضحاک چون خاک شد جهان از بد او همه پاک شد فردوسی
без подписи
در این سکوتِ ناخواسته دو سنگ دستبهگریبانند یکی بر دلِ من بسته شده و آنیک در دستان تو گره شده. من فرو میروم تو بالا میآیی ما زنده میشویم. مهیار مظلومی
همه بام و در مردم شهر بود کسی کش ز جنگاوری بهر بود همه در هوای فریدون بدند که از درد ضحاک پرخون بدند ز دیوارها خشت وز بام سنگ به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ ببارید چون ژاله ز ابر سیاه پئی را نبد بر زمین جایگاه به شهر اندرون هر که برنا بدند چه پیران که در جنگ دانا بدند سوی لشکر آفریدون شدند ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند #جاویدشاه #این_آخرین_نبرده_پهلوی_برمیگرده
"شعری برای تولد ۴۳ سالگیام" تنها شدن در اتاقی چون قبر بدون سیگار و شراب، با فقط یک لامپ و یک اجاق گاز هیزمی، موهایی جوگندمی و شادیای از وجود اتاق... صبحگاه مردم بیرون میروند تا پول در بیاورند: قاضیها، نجارها لولهکشها، دکترها روزنامهفروشها، پلیسها آرایشگرها، ماشینشورها دندانپزشکها، گلفروشها پیشخدمتها، آشپزها رانندگان... و تو به سمت چپت میغلتی که نور خورشید به پشتت بتابد نه به صورتت. #چارلز_بوکفسکی برگردان #مهیار_مظلومی از کتاب #اینجا_همهچیز_عادیست امروز صد و پنجمین زادروز چارلز بوکفسکی است! @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅
без подписи
از اون تار و پودِت، از عُمقِ وُجودِت از اون کوه و رودِت، که پُر آه و درده از اَشکِ زَنانِت، زِ پیر و جَوانِت از اندوهِ جونِت، که درگیرِ بَنده چراغی اگه موند، توو این خونهی زار میشه روشن از نو، که نامِت بلنده بپا خیز ایران، که وَقتِش رسیده که بُغضِت شِکَسته، جَهانو دریده بپا خیز دیگه، زَمانِش رسیده فِرِیدونِ فَرُّخ به ایران رسیده به نام جَوونی، که گُلگون کَفَن شد به یادِ زنی که، گُناهِش بَدَن شد به کودَک که خوابِش، پُر از اَشکِ سَرده به خاکی که دیگه، فقط آه و درده نه ترس از تُفَنگو، نه بیم از ستمگر که خورشید تابیده، از قلبِ هر سر صدایی شو اِی هَمصِدا با دلیران که ضَحّاک میمیره از بانگِ شیران بپا خیز ایران، که وقتش رسیده سُکوتت شِکَسته، جهانو دریده بپا خیز دیگه، زمانش رسیده که تاجِ کیانی به ایران رسیده #مهیار_مظلومی #پاینده_ایران
. هرکه را کشتند رقص بود آواز بود زیبایی بود. هرکه را کشتند خرَد بود شهامت بود آزادگی بود. هرکه را کشتند قدمزدنی ساده در پیادهرو بود کتابخواندنی در اتوبوس، انتظاری روی صندلی پارک. هرکه را کشتند رنگینکمان بود، آرزو بود، عشق بود. این تاریکی را اما یارای کشتن زندگی نبود زیرا که از هر کشته نور زاده شد و جهان را افروخت. #مهیار_مظلومی
او جانش را در کمان نهاد، من آهم را. از چله که جهیدند، چهل آه به گیسوانش گره خورد، و سیاهی به چله نشست. به کمان چه گویم از خمیدگیِ غم، از ما...تم، از چوگانی که هر دم به سویی پرتابمان میکند، دور از هم. ما در عادتِ دوری، خون از سقفمان میبارد و سرخسرخ ادامه میدهیم به گردشِ دوران. به دل چه گویم از تنگ، که میزند چنگ بر سنگ، و سیاهی را به پیشانیِ ننگ. ما آهمان را شبانه خارج کردیم، از مرز، آنگاه خُشک بر خشتِ خانه نشست هرز. به تیر چه گویم از نخجیر، که درد میکند بدنش، از تزویر، از آن شیر که در بندست اسیر. ما فریاد زدیم از مغاک، و کسی به دادمان نرسید جز پژواک. #مهیار_مظلومی از کتاب #شیره_افرا_بر_اندوه_خاورمیانه
. "عجیب" برخی شبها مثل امشب به آرامی، از امتداد گردنت پایین میخزند و در کف جمجمهات جا خوش میکنند، و همانجا همانطور میمانند. این شاید پیشدرآمدیست کوچک بر مرگ، نوعی آمادهسازی. من آنرا میپذیرم. سپس ذهن به فیلمی تبدیل میشود: داستایوفسکی را در اتاقی کوچک میبینم که لیوانی شیر مینوشد. این فیلم طولانی نیست: لیوان را زمین میگذارد و تمام میشود. و من دوباره سرجایم هستم. یک دستگاه تصفیه هوا صدای آرامی را در پسزمینه ایجاد میکند. من زیاد سیگار میکشم، جوریکه همه اتاق اغلب از مهی آبی پر میشود پس همسرم حالا دستگاه تصفیهی هوا نصب کرده است. اکنون، شب پشت جمجمهام را ترک کرده است و من درون صندلی گردان تکیه میدهم. بطریبازکنی به شکل اسب را برمیدارم، انگار جهان شبیه اسب است و من آن را در دستهایم دارم. جهان را زمین میگذارم، گیرهی کاغذی را باز میکنم و زیر ناخنهایم را تمیز میکنم. انتظار برای مرگ میتواند کاملاً در آرامش باشد. #چارلز_بوکوفسکی برگردان #مهیار_مظلومی از کتاب #آنچه_بیش_از_همه_اهمیت_دارد_این_است_که_چگونه_از_میانه_آتش_بگذری #چارلز_بوکفسکی #charlesbukowski https://www.instagram.com/p/DH2ofSlNxEz/?igsh=MTlydmU1Yzl6OXA5MQ==
. "حافظهی ماده (سوم)" وصال گذرای دلدادگان در بسترهای پنهانِ غروب، و بدرودهایی از پیش آمادهشده، حتی پیش از آغاز عشق. عشقهایی از نفسافتاده که رانهایت آن بطن نیلگونِ واپسین عریانیات، پلکهایت، و ضربآهنگ ناگهانِ زمانی ازلی را مینوشند که لنگرهای خود را به عمق روزگار میاندازد. تو به عشق میگفتی که شب شود و نور فرو میافتاد و گویی تفاوتی نبود، در همیشه با همیشه، هرگز با همیشه و هرگز با هنوز، در تنها اعتدال خورشیدی چشمانت. #خوزه_آنخل_بالنته برگردان #مهیار_مظلومی @mazloumimahyar https://www.instagram.com/share/p/_thYRvCq9
. آرزوهای نگفتهای که مدتها بر دیوار حکاکی میکردیم، همراه دیوار فرو ریخت. سوگند باران را دیگر کسی به یاد نمیآورَد، آنگاه که در گوش درختان زمزمههای عاشقانه میکرد. زیبادختران با موهای پریشان، هنوز زندانی دژهای سنگیاند، ولی اثری از شوالیهای عاشق نیست. کودکان، بازی الاکلنگ را از یاد بردهاند، چون دیگر کسی هموزنشان پیدا نمیشود، کسی که وزنِ کودکی را دریابد، و از ته دل بخندد. تصور کنیم که چه میشد اگر رنگ نبود، دیگر چه کسی میفهمید که پاییز آمده است، و چه کسی تفاوت شکوفه و برگ را میدانست. و فکر کنیم که چه میشد اگر عشق نبود، شاید دیگر انعکاس صدایمان را در کوهها نمیشنیدیم، و دیگر کسی از گلفروشی نان نمیخورد. آیههای ناتمامی که وعده بهار میدادند، در سرمای زمستان ماندند. و کسی دیگر کرسی نداشت، که آنان را برای شبچله به خوردن انار میهمان کند. پس از آن دیگر نوروز، روز نویی نبود، و همهی روزها، خالی از صدای سینهسرخهایی بود، که گلویشان از نگفتهها ملتهب شده بود. نگاهت، مرا تا بیکرانههایی می برد که فقط حضور تو را حس میکردم. صدایت، طنین شبهایی بود که ماه کامل است و تصویرش در آب افتاده. میدانستم که آنقدر حرف داری که چیزی نمیگویی، همیشه "سکوت سرشار از ناگفتههاست". من تلاشِ بیوقفهای هستم که بشریت را از خوابِ پریشان بیدار میکند. تلاشی که تنهاییش را با ماه تقسیم میکند. و برای مریخ، نمایندههای آهنین میفرستد. من روحِ هستی را به چشمانِ کودکی هدیه میدهم، که به من بازی تازهای بیاموزد، که در آن بتوان به کسی راحت گفت دوستت میدارم، تا او گلی را که پنهان کرده است، هدیه بدهد. #مهیار_مظلومی @mazloumimahyar https://www.instagram.com/p/DDykSYeCU_4/?igsh=MWM1eWdra3I3OTFoZw==
. "دایره" ایستاده زنی با دو پستان، و سری یگانه و به هر سو چرخان، با لبخندی طولانی، و هوای بودنش در فاصلهای معقول و ساختگی. او در حصارِ خود ایستاده بود، در میان ستایشی مبهم و مشترک، زیر نور تیرهی نگاهها. سرخوشیِ بودنش، اشیای اطراف را از لطافتی بیروح و سنگین پر میکرد. ایستاده بود درحالیکه خودش بر خود افزوده میشد. طنین کلمات، سنگینی و پوچی را به دوش میکشیدند. زن چرخید، زن از مدارش خارج شد، چون بیانیهای لبریز از زیبایی: تهی، نمادین، موزون و غمانگیز. #خوزه_آنخل_بالنته برگردان #مهیار_مظلومی #joseangelvalente https://www.instagram.com/p/DDu-pVhi6Rq/?igsh=dHJya2w4dzlmMjFy
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи