- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 32
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 96
- 1/48двое суток
- 110
- 1/72трое суток
- 118
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رسیدن، مرگ است نرسیدن، تنهایی و چه غمانگیز است حکایت مردی که به تنهایی رسیده باشد! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
پرنده، یکروز به یاریِ دستی، قفس را وامینهد میرود. اما، دریغا قفس، که یکعمر جای پرنده، روی تنهاییِ خود قفل خواهد زد! #یک_سطری #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
سرزمین من چگونه به تو باز گردم وقتی پرندگان مهاجر همه از تو می روند #رضا_کاظمی https://t.me/nakhostin_shaker
کسی چوب لای چرخ زمین بگذارد داریم تمام می شویم #رضا_کاظمی https://t.me/nakhostin_shaker
نگران درهای بسته نیستم باز میشوند همهیشان. نگران تواَم که کدام طرفِ آستانه میایستی! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
داستانک کتابی که باز مانده بود مرد روی تنها مبل اتاق نشسته و کتابی در دست دارد. ظهر تابستان است. گرما بیداد میکند. هر دو لتهی پنجره را تا آخر باز کرده. گربهاش رفته روی سرامیک خنک آشپزخانه ولو شده. تمام وسایل اتاقش یک مبل راحتی، یک میز غذاخوری کوچک، و کتابخانهای پر از کتاب. میز را چسبانده به دیوار کوتاه پنجره که رو به کوچه باز میشود. مبل را گذاشته پشت به یکی از دیوارها. روی دیوار مقابلش سه تابلوی هم اندازه است. تابلوی وسط تصویر مردی است که روی مبل راحتی نشسته و کتابی در دست دارد. تابلوی سمت چپ عکس گربهای است که روی سرامیک کف آشپزخانه ولو شده؛ و تابلوی سمت راست، تصویر پنجرهای با لتههای بسته که رو به کوچه باز میشود. آنطرفِ کوچهی عکس، یک درخت بزرگ است که دو سنجاب روی تنهاش در حال جفتگیریاند. عکسی خاص از عکاسی ناشناخته. کتابی که میخواند را برعکس میگذارد روی دستهی راست مبل. بلند میشود برود آشپزخانه برای خودش چای بریزد. میل به چای برایش زمستان و تابستان ندارد، کتری و قوریاش همیشه روی گاز است، گاز بیست و چهار ساعته روشن و چایش هم همیشه تازهدم است. پا که توی آشپزخانه میگذارد گربهاش بلند شده فرار میکند جایی پنهان میشود. نمیفهمد کجا رفت و کجا پنهان شد. برایش هم مهم نیست چون میداند هر وقت خودش بخواهد پیدایش میشود. گربهها همینطورند. قوری را از روی کتری برمیدارد کمی چای میریزد داخل لیوان و رویش آب جوش میگیرد. با چند حبه قند برمیگردد مینشیند روی مبل. کتاب را برمیدارد میگذارد روی دستهی چپ مبل و لیوان را میگذارد جایش، قندها را هم کنارش. لیوان چای و قندها را که میگذارد روی دستهی مبل، کتاب را از روی دستهی دیگر برمیدارد دست میگیرد صفحهای بخواند تا چایش کمی خنک شود. صفحه به انتها نرسیده حبهای قند میاندازد توی دهانش، لیوان را برمیدارد بالا میآورد و به دهانش نزدیک میکند. هنوز به چای لب نزده چشمش میافتد به دیوار روبهرو و به تابلوها. چشمهایش باز و خیره میمانند به دیوار. قند توی دهانی که همینطور باز مانده دارد آب میشود، و لیوان نزدیک دهانش ثابت مانده. دوتا از تابلوها سر جایشان نیستند. تابلوی خودش و تابلوی گربهاش. فقط تابلوی پنجره سر جایش است که هر دو لتهاش هم تا آخر باز شده است. میرود سمت پنجره. میز را میکشد کنار، سرش را میبرد بیرون پایین را نگاه میکند. مردی پخش زمین شده، به رو. خون از زیرش راه افتاده و کمی جلوتر حوضچه شده؛ گربهای هم کنارش نشسته خونها را لیس میزند. #رضا_کاظمی تیرماه ۱۴۰۵ http://telegram.me/rezakazemi70
لولیای با پسر خود ماجرا ميكرد كه تو هيچ كارنميكنی و عمر در بطالت به سر ميبری. چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازی تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نميشنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علمِ مرده ريگِ ايشان بياموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاكت و ادبار بمانی و يك جو از هيچ جا حاصل نتوانی كرد. #عبید_زاکانی http://telegram.me/rezakazemi70
برای اولین بار تصمیم دارم برای ساخت این نوع از تابلوکاشیها -علاوه بر آموزش حضوری (در مونترآل)- آموزش آنلاین هم برگزار کنم. البته و متاسفانه فعلا برای علاقمندان خارج از ایران. در صورت تمایل اعلام بفرمایید. و امیدوارم دوستان با به اشتراک گذاشتن این پست همراهیام کنند. متشکرم #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
این تابلوکاشی را با همکاری گربهم (مینوش خانوم) ساختم 😻😁 #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
درها، رازِ کلیدها را میدانند زنها، رازِ عشق را. هیچ کلیدی دری را به "رفتن" باز نمیکند که پشتِ آن، زنی هنوز عاشق است! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
عاشق شو و شعرهای ناتمام مرا تمام کن! #رضا_کاظمی خوشنویسی از استاد احد پناهی http://telegram.me/rezakazemi70
از جنوب میآیند. قطارها در سکوتِ شرمِ خویش از جنوب میآیند. قطارها با پردههای پارهی شیون با شیشههای تیرهی اندوه از ایستگاه گریههای ماه میآیند. بگو قطارها بمانند بمانند، سوت نکشند، بازگردند بازگردند به ایستگاه گریههای ماه بازگردند به "ماهترین ایستگاه زمین"* و بمانند. بگو قطارها بازگردند. در ایستگاه شاد نورها، رنگها، نئونها دیگر کسی به انتظار یک مشت خاکستر وُ یک سبد خاطره لحظهشماری نمیکند! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
اولینها و آخرینها هیچوقت از یاد نمیروند مثل اولین و آخرین بوسههای تو که طعمِ گُلاب میدادند وُ صابونِ ارزانقیمت وُ کافورِ غسالخانه! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
امروز پنجشنبه است باید شمعِ نامَت را روشن کنم تا چلچراغی از سقف آسمان برویَد. امروز پنجشنبه است باید گیسوانِ خاک را شانه کنم تا در سرخیِ دامنم خاکستر و استخوان پُر شود. امروز پنجشنبه است باید رؤیاهام را بفروشم تا برایت سرپناه بسازم. #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
هنوز بویِ عاشقی میدادیم و گندمزاران، بویِ ما که جنگ لعنتی سوت کشید و سوت کشیدند قطارهای جنوب. تو، پنجرهها را باز گذاشتی تا باد در اتاقمان بدود بویِ گلهای تازه را پرپر کند و بعد، با دلی نیمه نیمه رهایم کردی رفتی! هنوز بویِ عاشقی میدادیم بویِ ماهی، دریا؛ گوشماهی بویِ دویدن بر جادهی ساحلی، بر بستر رودهای خشک بویِ پونههای آب و آبهای سبزِ پونهزار که با دلی نیمه نیمه رهایم کردی رفتی! * حالا، کارخانههای جنگ از کار افتادهاند قطارهای جنوب بازگشتهاند اما تو نیامدهای، با نیمهدلی که بُردهای تمام کنی. ببین! من هنوز بویِ عاشقی میدهم! #رضا_کاظمی #عاشقانه_های_جنگ #نشر_نیماژ http://telegram.me/rezakazemi70
برای رسیدن به آرامش نیمکتی کافیست. مینشینم روی نیمکت، به تو میرسم. #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70
به ماه میمانی: در برکه نزدیک وُ، در آسمانْ دور! #رضا_کاظمی خوشنویسی از استاد #بهروز_نخستین_شاکر https://t.me/nakhostin_shaker http://telegram.me/rezakazemi1970
تنت به دشتِ گلهای وحشی میماند: معطَّر و ناشناخته. بوسهام هرجا که مینشیند پروانهای از خواب میپرد! #رضا_کاظمی روز جهانی #بوسه مبارک! http://telegram.me/rezakazemi70
غزل چشم های توست کاش حافظ چشم های توبودم #رضا_کاظمی https://t.me/nakhostin_shaker
و بگوييام بيا ميآيم تو بگوييام برو ميروم. من آن برگ خشكم كه افتاده چنگِ باد! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70