Mythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشتهای ادبی|
Статистикаخوانشهای انتقادی از ادبیات، فرهنگ و هنر ایران حافظ، شعر، نظریه، موسیقی و سینما — مسعود آلگونه جونقانی
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 31
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 340
- 1/48двое суток
- 389
- 1/72трое суток
- 420
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دیونیسوس گمشده در من از همان روزهای کودکی که برای گروه سرود مدرسهٔ ابتدایی ثبتنام کردم و پس از چند مرحله انتخاب، در نهایت از حضور در مرحلهٔ نهایی بازماندم، تا سالهای نوجوانی که با آواز دشتی و فایزخوانی مأنوس شدم و بعدها دلبستهٔ دشتستان و نغمههای دشتستانی شدم، موسیقی بهتدریج جای خود را در گوشهای از جان من باز کرده بود. سالهای دبیرستان را با ترانههای معین گذراندم؛ بعدتر با صدای علی افتخاری آشنا شدم و سرانجام، چنانکه گویی چیزی را که سالها در جستوجویش بودم پیدا کرده باشم، به آواز استاد شجریان دل بستم. از آن روزها تا امروز، همیشه بخشی از آن گمشدهٔ درون من، آواز و موسیقی بوده است؛ فقدانی که هیچگاه به تمامی از یاد نرفت و همچون یک حسرتِ شیرین و یک فقدانِ همیشگی با من ماند، گواینکه هیچگاه مجال ظهور کامل پیدا نکرد. وَ گاهی اگر زمزمهای کردم، فقط برای آن بود که جانم را برای لحظاتی آرام کنم؛ بیهیچ ادعایی و بیآنکه خود را صاحب هنر و تبحری در موسیقی بدانم. این شعر را نیز، پس از آنکه بر روی تصنیفِ معروفِ استاد شجریان نوشتم، صرفاً برای تولید نمونهای از اجرا خواندم؛ با عشقی که به زبان مادریام و به سرزمینم، جونقان، دارم. چهبسا اگر کسی با علاقه، توان صوتی و تبحر موسیقایی آن را بخواند، بتواند حق شعر و موسیقی را بهتر ادا کند. آنچه در اینجا میماند، بیش از هر چیز، تلاشی است از سر عشق؛ عشق به زبان، به آواز و به سرزمینی که بخشی از جان من است. با احترام مسعود آلگونه جونقانی □ https://t.me/mythopetics/378
از مسئلهی پژوهش تا صورتبندی نظری فاصلهٔ میان یک «ایدهٔ اولیه» تا «صورتبندی دقیق، روشمند و نظری»، بنیادیترین چالش در نگارش مقالات و رسالههای علمی است. خدمت تخصصی «مشاورهٔ پژوهش در علوم انسانی» با هدف ارتقای کیفیت روششناختی و ساختار استدلال در پژوهشهای دانشگاهی ارائه میشود. محورهای مشاوره: * مسئلهیابی و تبیین دقیق پرسش پژوهش * تدوین چارچوب نظری و روششناسی * تحلیل و سنجش ساختار استدلال در مقاله و رساله مشاور: دکتر مسعود آلگونه جونقانی دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان 🌐 اطلاعات بیشتر و ثبتنام: Telegram.me/Deepthink_alg #علوم_انسانی #پژوهش_علمی #روش_تحقیق #رساله_دکتری #مقاله_نویسی #دکتر_مسعود_آلگونه_جونقانی
غزل بانویِ اصیلِ مشرقی، مادرِ من! ای سوگِ مُجسَّم، آی، نیلوفرِ من! ای مرثیهٔ دویده در رگهایم، خونابهٔ چشمهای یکسر ترِ من! خُردک شررِ تنیده در اندامم، ای شعلهٔ بیمزار، خاکسترِ من! اسطورهٔ ایستاده در باد بلا، ای رایتِ خون، شقایق پرپرِ من! مشیانهٔ من، نیمهٔ گمگشتهٔ من، ای پیلهٔ هفتپیچ در پیکرِ من! ای ریشهٔ تاکهای زخمی، ای عشق! ای مستی ماندگار در باورِ من! تردامنِ بیگناهِ آلوده به عشق ای از همهٔ زنان تو مریمترِ من! آیات دروغ میوزد در دهِ ما پیغمبرِ کُلبههای بیباورِ من! سوگند به هرچه پیر خوردم کافی است یکبار فقط تو باش پیغمبرِ من! معشوقهٔ آغشته به آغوشم شو ای حضرتِ عشق، مادرِ دیگرِ من! برگرد که مُنزوی شدم بعد از تو نیمایِ عزیزِ شعرهای ترِ من! مسعود آلگونه جونقانی اصفهان، ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ https://t.me/mythopetics/376
غزل «برای شازده» بیداد کرده نبضِ رگهای بیقرارت، در ذهنِ موج مانده گیسِ بنفشهزارت مردن در اوجِ قصه تنها خیالِ مَرد است آه، ای صلیبِ معراج، پیوسته باد دارت ای لرزشِ عزیزِ قلبِ شکستهٔ من! میخواهم، ای تبِ سرد، یکریز برقرارت گُردآفریدِ مغرور، دژبانِ خستهات کو؟ آوارِ سربهزیرم، کو ارگ و کو حصارت؟ مثلِ شبحِ پریشان، مثلِ غبارِ گم بود در جنگِ نابرابر، روحِ جریحهدارت میخواستم بمیرم با تامتامِ ناقوس، وقتی سقوط میکرد از اوج، آبشارت خورشیدِ گیج و مبهوت، جاماند بر مدارت ناهیدِ عودسوزان، مویید بر مزارت: «این گرگِ زخمخورده، این مرگ در کمین است امروز اگر نکرده، فردا کند شکارت» مسعود آلگونه جونقانی اصفهان، ۹ مرداد ۱۴۰۵ □ وقتی از بیگمجان پرسیدم: «بین تمام خواهرزادههایت، کدامیک را بیسبب دوست داری، دوستتر داری؟» لبخند زد و گفت: «شازده.» شازده امروز از دنیا رفت. □ اینجا گوش کنید.
🔶 دورههای تخصصی آنلاین تابستان ۱۴۰۵ تئوری، تحلیل، پژوهش برای فهم عمیقتر متن و معنا ♦️ زیر نظر و با تدریس دکتر مسعود آلگونه جونقانی دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان 🔹 اسطورهشناسی آشنایی با اساطیر ایران و روش تحلیل آنها • مفهوم و کارکرد اسطوره • اساطیر ایران باستان • نظریههای اسطوره • روشهای تحلیل و خوانش اسطوره • تحلیل متون اسطورهای • کارگاه نقد و تحلیل ۶ جلسه زمان برگزاری: شنبهها، ساعت ۶ تا ۷:۳۰ عصر 🔹 نشانهشناسی شعر آراء نشانهشناسان برجسته و کاربرد آنها در تحلیل شعر • فردینان دو سوسور • چارلز سندرس پیرس • رولان بارت • یوری لوتمن • مایکل ریفاتر • تحلیل نمونههای شعر و آموزش روش پژوهش ۶ جلسه زمان برگزاری: دوشنبهها، ساعت ۶ تا ۷:۳۰ عصر 🔹 نظریه ادبی گرایشهای روانشناختی در نظریه ادبی • زیگموند فروید • کارل گوستاو یونگ • ژاک لاکان • کاربرد نظریهها در نقد متن • تحلیل متون ادبی ۶ جلسه زمان برگزاری: چهارشنبهها، ساعت ۶ تا ۷:۳۰ عصر 📗ویژگیهای دوره • گواهی پایان دوره • امکان شرکت در هر دوره بهصورت مستقل • برگزاری آنلاین با امکان تعامل و پرسشوپاسخ 🕒 زمانبندی جلسات: مرداد و شهریور ۱۴۰۵ شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ساعت ۶ تا ۷:۳۰ شروع دوره ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ آخرین مهلت ثبتنام: شنبه ۱۰ مرداد برای پژوهشگر امروز و اندیشهورز فردا برای ثبتنام اینجا پیام دهید. https://t.me/mythopetics/373
دوره حرفهای آموزش زبان انگلیسی مبتدی | متوسط | پیشرفته مسعود آلگونه جونقانی عضو هیئت علمی دانشگاه اصفهان گرامر بنیادین واژگان و واژهشناسی خواندن و تحلیل متون شیوه برگزاری: کلاسهای مجازی آغاز دوره: یکشنبه ۱۱ مرداد مدت دوره: ۶ هفته هر هفته: ۲ جلسه (یکشنبه و سهشنبه) ساعت کلاس: ۱۷:۳۰ تا ۱۹:۰۰ آخرين مهلت ثبتنام: جمعه ۹ مرداد برای دریافت اطلاعات بیشتر و ثبتنام، اینجا پیام دهید. https://t.me/mythopetics/372
□ دشنهی دشنام او آیا به آیههای دلتنگی دل بسته بود؟ او به بارشِ بیامانِ ابر به تردید و تردد زن در آستانهی شب به گرگومیشِ مغموم دل بسته بود، آیا که این چنین نگاهش پوشیده که این چنین لبخندهایش زخمخورده بود. او به کدامین دشنه دشنام داده بود که لبهایش هنوز زمین ترکخورده را میمانست؟ وَ شورهزار یاس را به هروله گذشته بود آیا که زمزمهی تغزل زیر پای اسماعیلی که منم اینقدر گوارا اینقدر ناگهان جوشیده بود. او به کدام سطرِ بیپروای آزادی اقرار کرده بود، که بندها پابند آزادگیاش ماندند وَ میراثدارِ کدامین تنهایی بود که انفرادیها همواره از هیبتِ او هراسیدند! پاییز نام کوچک او بود، اما او مثل تاک، آزاده و سرخ، بر دارِ خویش زندگی را زیست. مسعود آلگونه جونقانی بامداد پنجم مرداد ۱۴۰۵ Telegram.me/malgooneh
□ بخش دوم «بابا بیخیال، اینجا ارتفاع نداره، افکن نیست.» و دوباره راه افتاد. فردا در مسیر برگشت، ارتفاعی هزار و چند متری را به من نشان داد و با همان شیطنتِ بیپروا گفت: «دیشب اونجا رو گفتم ارتفاع نداره» و بلند خندید. رانیِ هلو و کیک؛ از هر کدام چند تا. یکی برای سرکار رازینی، یکی برای عمو فیروز و یکی هم برای متهم. عمو چشمغره رفت که: «آخه برای دزدِ مال هم نوشیدنی و کیک باید بگیری؟» -«بیچاره را انگار در بازداشت کتک زدهاند؛ گناه دارد. دزدی کرده است. من راضی نیستم کبود شود تنش». و با خنده ادامه داد: «اگر من باشم، خسارتش را میگیرم.» قاضی گفت: «اصل طلاها شانزده میلیون تومان بوده.» ارسلان پاسخ داد: «آقای قاضی، طلاها عتیقه بود؛ دارایی عنبربانو و خاطراتِ زندگیِ نکردهاش؛ از مادرش به یادگار داشت. پول طلاها مهم نیست؛ زندگیِ اصیلِ عنبربانو به تاراج رفته است.» به متهم اشاره کرد و گفت: «عنبربانو به ایشان میگفت پسرم.» ارسلان بعدها به مهراب گفت که گوسفندی سر بریدیم؛ چند وقت بود گوشت نخورده بودیم. عنبربانو «آشپال» را برداشت؛ جیگر و دل و قلوه را جدا کرد و با مقداری گوشت به دست من داد و گفت: «ببر برای پسرم.» ارسلان میخندید، باز هم؛ میگفت: «میدانم گرفتارند، اما عنبربانو گناه داشت؛ تنها دلخوشیاش بود.» بعدها، وقتی قرار شد پسرِ دیگرِ عنبربانو! خسارت دهد، در لحظۀ آخر به مهراب گفت: «با ماشین بیا دنبالم، بریم جایی.» نیمی از خسارت را طلب کرده بود و نیم دیگر را نیز نصف کرده بود. میگفت: «ندارند؛ اشتباه کرده، چه کنم.» آن شب با سامسونت پول آورد تا به دست پسرِ دیگرِ عنبربانو بدهد. ارسلان موجودی عجیب بود در این مواقع؛ حتی برای تأمین خسارتِ دزدِ اموال مادرش احساس تعهد میکرد. نصفِ آن خسارتِ پایانی را نیز خودش داد و تأکید کرد: «مادرم گناه داشت؛ همین. وگرنه من از شما خسارت نمیگرفتم.» یادم هست؛ شبی که حرفِ گرفتاریِ مهراب- بیآنکه خطابی متوجه ارسلان باشد- در خانه پیچید؛ نه خواهشی بود، نه گلایهای، و نه کسی از او چیزی خواسته بود. چند روز بعد، ارسلان بیسروصدا آمد. راهی پیدا کرده بود. حتی خانهاش را فروخته بود تا مبادا عمو زیر بارِ وام و بدهی کمر خم کند. هیچوقت نفهمیدم آن روز، خانه را فروخت یا دلبستگی به خانه را. انگار برای او، سقف اگر بر سرِ دیگری فرو میریخت، دیگر سقفی برای خودش باقی نمیماند. ارسلان، بیآنکه کسی به او آموخته باشد، دردِ دیگری را همیشه زودتر از دردِ خودش حس میکرد. شاید برای همین بود که رنج، راهِ خانهاش را خوب بلد بود؛ همانطور که شیرِ جوشان، راهِ ساعدش را بلد بود، و سقوط، راهِ جناغ سینهاش را، و تیغههای برف، راهِ گردنهاش را. اما او هیچکدام را از زاویۀ خودش ندید؛ نه سوختگیِ ساعد را، نه کوفتگیِ استخوان را، نه سرما و ارتفاع را. از زاویۀ دیگری دید: از زاویۀ مادری که دلش برای پسرِ دزد میسوخت، از زاویۀ رفیقی که پشتِ پیکاپ نشسته بود و میخندید، از زاویۀ کسی که خانهاش را فروخت تا سقفِ دیگری سرِ جایش بماند. اما... اما... اما... امروز، گاهی خسته میشود. گاهی زیر بارِ دردهایی که سهمِ یک عمر نیست، آرام میگوید: «چرا باید این همه درد، یکجا بر سرِ من بریزد؟» من اما نگاهش میکنم و لبخند میزنم. نه از سرِ بیخیالی؛ از سرِ یقین. با خودم میگویم: شاید جهان، رسمِ عجیبی دارد. بارِ سنگینتر را بر شانهی کسی میگذارد که شانههایش پناهِ دیگران بوده است؛ همان کسی که در بازداشتگاه، برای دزدِ اموال مادرش کیک و رانی برد. گویا او از همان ابتدا میدانست که بودن، یعنی تحملِ سهمِ دیگران از رنج. و در دلم آهسته به او میگویم: کاش همهٔ داراییِ جهان از آنِ تو بود؛ نه برای آنکه تو بیشتر داشته باشی، برای آنکه هیچکس، تا وقتی تو هستی، گرفتار نخواهد ماند. کاش این رسمِ جهان را بر هم میزدی؛ اما نه، تو خود یک رسمِ اصیل ماندگاری و از همین روست که نامت در سطرهای زندگیِ من، چون نامِ یک فصلِ نانوشته، همیشه باقی است. گو آنکه به نام کوچکِ دیگرت بخوانم. مسعود آلگونه جونقانی جونقان، مرداد ۱۴۰۵ #یادداشت https://t.me/mythopetics/371
«یاور همیشه مؤمن» برای او که در سطرهای زندگی من به همان اندازه آشکار است که در یادداشتهای شبانهام پنهان. □ بخش اول رانیِ هلو را دلچسبتر از زمزم سر میکشید؛ قطعههای هلو را به هر زحمتی از دریچۀ بالای قوطی بیرون میآورد و با شیطنت میگفت: «پیل دادُمه جات.» چشمانش برقی میزد و لبخند، تمام عضلات لب و گونه و شقیقهاش را به طرزی کودکانه به هم میفشرد. در پایان، آنگاه که کودکِ تُخس درونش گل میکرد، قوطی را با ضربۀ کفِ دست، چون سکهای از رونقافتاده، لهولورده میکرد. بلند میخندید و میگفت: «رامین خوشش آمد، خواست تقلید کند، کف دستش پاره شد و من خیلی خجالت کشیدم.» عنبربانو شیر را در دیگ به جوش آورد و از مطبخ بیرون رفت تا تخممرغها را از کُلِهمرغی بردارد. ارسلان پابهپا و تاتیکنان خود را به سر دیگ رساند؛ تا عنبربانو برگردد، دیر شده بود. دست ارسلان «کَفته» شده بود و جیغِ معصومانهاش، چشمان مضطرب عنبربانو را پریشانتر میکرد. عنبربانو: زنی در توبهتوی سکوت و گلایه؛ ایثار و سکوت؛ رنج و ترنج؛ تابآوری و تنهایی. ارسلان را چون امیرزادهای بار آورده بود و اکنون میشنید که «زنِ بیخیال، بچه را به چه روزی انداخته است.» مادربزرگ پشتِ پایِ کودکِ بینشانِ مطرود را با سوزن سوراخ کرد، خون ماسید و دستهای لرزانش سه خالِ دردناک بر پشتِ پایِ هویت و سرنوشت کودک نشاند. عنبربانو اما در غیابِ لحظهها و نگاهها، هنگامی که برای اهل خانه «زفقیلانی» تدارک میدید، شیرِ بیرحم نشان خود را بر ساعد ارسلان به جا گذاشت؛ نشانی که یادگارِ دلسوزیهای عنبربانو و بیپرواییِ جبلّیِ ارسلان شد. ارسلان در تمام سالهای عمر، بیپرواتر از شیر در بیشۀ سوختۀ خورشید شکاریده بود و پسخوانِ جسارتش، رانِ لذیذِ آهوبره و پازن و سینۀ کبک و بلدرچین بود. شراب را از تنگِ تغزل نه، از کوزۀ لبشکستۀ تاریخ و ماجرا مینوشید؛ لاجرعه بالا میکشید، لاجرعه تا پای مستیِ بیمهار. چون رویاروییِ روزانهاش با زندگی، با عشق، با رفیق، با سعید، با سارا، با امیر. درد برای او تحملپذیرتر بود؛ نه صرفاً از نظر روانی، که حتی از حیث جسمانی، دردهای پیلافکن را نیز تاب میآورد. دکتر کوهی عکسها را در برابر تابلوی مهتابی گرفت و گفت: «بیمار را نشد بیاورید؟» ارسلان خندید و گفت: «دکتر، خودم هستم.» دکتر با نگاهی عاقلاندرسفیه و با انکاری علمی گفت: «آقای محترم، این ستون فقرات یعنی عدم تحرک.» ارسلان پاسخ داد: «من که مردۀ متحرک نیستم؛ عرض کردم خودم هستم.» دکتر کوهی ایستاد، دستهایش را جلوی صورت ارسلان گرفت و گفت: «لطفاً فشار بدهید.» ارسلان تا خواست فشار دهد، دکتر بلند گفت: «آقا، آقا، یواش.» ارسلان در این لحظه با قهقهه میگفت: «مهراب، دکتر گفت در هر پانزدههزار نفر شاید یک نفر چنین امکانی داشته باشد.» و بلند میخندید و سرشار از شور و کیف میشد. باد میآمد؛ تگرگ بود و بارانِ جرجر نیز پس از تگرگِ وحشی ادامه داشت. باد در سرسرا میپیچید؛ هوهوی باد و تنهایی و سکوت. مهراب پشت سیستم بود و چیزی مینوشت. ناگاه صدای سقوطی آمد؛ چیزی شبیه مرگ یا هبوطِ آدم از عرشِ اعلی. نمیدانستم. دستپاچه دویدم. بالای پشتبام، چارتاق بر زمین دراز کشیده بود، «لار به لار». مهراب اشک میریخت و صدایش درنمیآمد. بالای سر ارسلان نشست؛ نفس نداشت، جم نمیخورد. اما ناگهان جناغ سینهاش بالا آمد؛ نفسش زوزهوار برآمد و مثل اینکه استخوانی در گلویش باشد، خشک و تلخ سرفه کرد. پلکش را به سختی گشود؛ چشمانش به چشمهای مهراب افتاد و چون همیشههای همیشه، لبخند زد. با همان لحن تُخس و شیطنتآمیز گفت: «زندهام؟» دست کشیدم در موهای کمتوپش: «چی شد؟ ها؟ چی شده؟» خندید و گفت: «باد پیچیده بود توی سرسرا و قابِ نورگیر را جاکن کرده بود؛ آمدم بالا درستش کنم که باد، چون مشتی محکم، به سینهام زد، انگار. «تلاپشت» شدم. دیگر چیزی یادم نیست. -«چکار کنم برات؟» -«هیچی. هیچی. فقط شقیقههامو با دست نگه دار.» تردیدی نیست که این سقوط، جان هر جمندهای را میگیرد؛ اما ارسلان مردی از جنسِ صُلب و سختِ بودن بود. او همواره به مرگ پوزخند میزد؛ آنگاه که گردنۀ چری را تیغههای هفتمتری برف میپوشاند و گرگ و مرگ در کمین بودند، او پیاده از گردنه میگذشت. آن شب، مهراب بر صندلی جلوی پیکاپ نشسته بود و گلولههای برف، تیغۀ برفپاککن را از کار میانداخت. شجریان در «عشق داند» با تارِ لطفی غوغا برپا کرده بود: «مفلسانیم و هوایِ می و مطرب داریم...» ارسلان چون همیشههای همیشه، چون مستان رانندگی میکرد. هنگام رسیدن به سرپیچ، با همان لحن شیطنتآمیز میگفت: «وووووی» و قهقهه میزد. ماشین در پیچِ آخر سُر خورد؛ ارسلان همچنان میخندید. ماشین از کنترل خارج شد، رفت و به تیغۀ برف خورد و ایستاد. مسعود آلگونه جونقانی جونقان، مرداد ۱۴۰۵ #یادداشت
■ آواره آوارهای در من گُم بود؛ یهودی سرگردانی که عصای معجزه را کم داشت. نیل طغیانی بود وَ کلمههایِ سرخ مرا نشنید تا به حرمتِ چشمهای تو مرا امان دهد. من بیپروا بودم اما پژواکِ آخرین وسوسه هنوز در سرنوشتِ من پیدا بود. گندم حالا هفتاد خوشه داده بود، اما من نان به نرخ روز نخوردم و تاوان آزادگی را گریستم. کسی در مویههای من زنده بود. مردی در آیینههای شب پیدا میشد. مردی در آیینهی روز حاشا میشد. من در گرگومیشِ خودم گم شدم. من در گرگ و میشِ... مسعود آلگونه جونقانی اصفهان، ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ https://t.me/mythopetics/370
□ رؤیاها، اپیستمهها و همرهان رؤیاهای آدمی، خواه رؤیاهای علمی و خواه رؤیاهای انسانی، هیچگاه در خلأ شکل نمیگیرند. حتی در قلمرو علم، آنجا که گمان میرود پژوهشگر با مسئلهای عینی، پوزیتیویستی و مستقل از پیشفرض مواجه است، واقعیت چنین نیست. آنچه مسئله مینامیم، پیش از آنکه در ذهن یک اندیشمند متولد شود، در درون یک صورتبندی دانشی یا «اپیستمه» امکانِ تولد یافته است. از آنچه آموختهام، به این نتیجه رسیدهام که هر «مسئله» (Problem) الزاماً قابلیت آن را ندارد که در هر دورهای به یک «مسئلهوارگی» (Problematic) بدل شود. هر اپیستمه، تنها به دستهای خاص از پرسشها امکان ظهور میدهد و بسیاری پرسشهای دیگر را ناممکن میکند. کافی است هندسهٔ اقلیدوسی را با هندسهٔ دکارتی مقایسه کنیم، یا فیزیک کلاسیک نیوتنی را با فیزیک معاصر. همین نسبت را میتوان در پزشکی نیز دید؛ از طب بقراطی و اخلاط چهارگانه گرفته تا پزشکی نوین و آسیبشناسی معاصر. در همهٔ این نمونهها، علم ظرفی خنثی برای تولید مسئله نیست، بلکه امکانِ آن را تعریف میکند. اما هنگامی که از قلمرو علم به ساحت رؤیاهای انسانی، عواطف، روابط و تخیل پا میگذاریم، این وضعیت پیچیدهتر میشود. ممکن است کسی در گوشهای بنشیند، بیندیشد و رؤیای خویش را دنبال کند، اما این رؤیا همواره در میانهٔ دو تنش بنیادین گرفتار است. نخست، تنشِ درونزادِ معرفتی. صورتبندیهای دانشی، همچون بستری گفتمانی، مسئله را پیشاپیش صورتبندی میکنند. آنها تنها ابزار اندیشیدن نیستند، بلکه حدود آن را تعیین میکنند. از اینرو، مسئله ناگزیر همان چیزی میشود که آن دستگاه معرفتی، امکان طرحش را فراهم کرده است. به تعبیر دیگر، اپیستمه، هم افق اندیشه را میگشاید و هم مرزهای آن را ترسیم میکند. برای نمونه، اختراع تلفن را نمیتوان صرفاً به نبوغ الکساندر گراهام بل فروکاست. آنچه این اختراع را ممکن ساخت، پیش از هر چیز، صورتبندی دانش الکتریسیته و مخابرات در آن دوره بود. اهمیت این مثال در خود اختراع نیست، بلکه در این نکته است که یک صورتبندی دانشی، امکان وقوع پدیدهای را برای بیش از یک ذهن فراهم میآورد. به همین قیاس، هر پژوهشگر نیز در پیگیری رؤیاهای علمی خویش، ناگزیر درون ضرورتی معرفتی حرکت میکند؛ ضرورتی که آن را «درونزاد» میدانم؛ ضرورتی که هرچند امکان میآفریند، همزمان محدود نیز میکند. اما در کنار این ضرورتهای درونزاد، مجموعهای از عوامل برونزاد نیز وجود دارند. اینها دیگر از جنس دانش نیستند، بلکه از دل مناسبات انسانی، ساختارهای بوروکراتیک، روابط قدرت، اقتصاد نشر، ذوق اجتماعی، سیاستهای فرهنگی و عوامل بیرونی سر برمیآورند. گاه همین عوامل، مسیر اندیشه را بیش از هر محدودیت معرفتی دگرگون میکنند. چه بسیار نویسندگان خلاقی که مناسبات نشر و سازوکارهای فرهنگی، آنان را از آفرینش آثار ماندگار بازداشته و به تولیدکنندگانی معمولی و تکراری بدل کرده است. شاید به همین دلیل است که امشب، بیش از هر زمان دیگری، احساس میکنم مسئلهٔ من دیگر صرفاً یک مسئلهٔ نظری نیست. سالها دربارهٔ نسبتِ دانش، زبان، اسطوره و صورتبندیهای اندیشگانی نوشتهام و کوشیدهام نشان دهم که هیچ اندیشهای بیرون از افق تاریخی و گفتمانی خود شکل نمیگیرد. اما اکنون، این تأمل دیگر موضوع پژوهش من نیست؛ تجربهٔ زیستهٔ من است. این روزها بیش از گذشته به این میاندیشم که آیا برای وفادار ماندن به رؤیاهای علمی و ادبیام، نباید برای مدتی از نظام دانشگاهی فاصله بگیرم؟ نه از سر رنجش و نه از سر انکار ارزش دانشگاه، بلکه برای آنکه خود را، هرچند موقت، از دو نیرویی که پیوسته افق اندیشیدن را محدود میکنند، دور نگاه دارم؛ از یک سو ضرورتهای درونزاد معرفتی و از سوی دیگر، فرسایش مناسبات بوروکراتیک و انسانی که گاه توان تخیل را بیش از هر محدودیت معرفتی تحلیل میبرند. شاید این نوشته چیزی جز ثبت لحظهای از همین کشاکش نباشد؛ لحظهای که در آن، اندیشیدن دیگر تنها یک مسئلهٔ فلسفی نیست، بلکه به تصمیمی برای ادامهٔ زیستن بدل میشود. سالهاست که به تفأل به حافظ، به معنای رایج آن، اعتقادی ندارم. با این همه، هرگاه در میانهٔ دوراهیهای زندگی قرار میگیرم، گاهی تنها برای آنکه صدایی از سنت این سرزمین بشنوم، دیوانش را میگشایم؛ نه برای پیشگویی، بلکه برای همصحبتی. امشب نیز چنین کردم. نخستین بیتی که پیش چشمم آشکار شد، چنان بود که گویی یادآوری تجربهای دیرینه بود؛ اینکه دشواری راه، دلیل ترک راه نیست: «ملول از همرهان بودن طریقِ کاردانی نیست بکش دشواریِ منزل به یادِ عهدِ آسانی» نمیدانم این بیت، دعوت به ماندن است یا برانگیختن به پویایی؛ اما امشب، آن را دعوتی به فراموش نکردنِ رؤیاهای نخستین خواندم. ✍ مسعود آلگونه جونقانی اصفهان، بامداد سیویکم تیرماه ۱۴۰۵ #یادداشت https://t.me/mythopetics/361
تورمِ زمان و کسادیِ کلمه آن سالها، در آغازِ غروبِ اعتبارِ نظامِ آموزشیِ این سرزمین، حکمِ استخدامِ من با مبلغی برابر با چهلوهفت هزار تومان صادر شد. آن روزها، «سکه» هنوز به قاموسِ زندگی توهین نکرده بود؛ سیوهشت هزار تومان، کفهی ترازو را به نفعِ «معیشتِ شرافتمندانه» سنگینتر میکرد. جهان هنوز آنقدر از معنا تهی نشده بود که ارزشِ یک ماه سوختنِ آدمی، از ارزشِ یک فلزِ مرده، کمتر به حساب آید. امروز، اگر منِ اکنون را به «همان» معلمِ روز نخست فروبکاهم؛ اگر فرض کنیم در این سالها نه کتابی نوشتهام، نه نظریهای پرداختهام، نه فلسفهای ورزیدهام و نه دانشیارِ دانشگاهی شدهام؛ برای آنکه «حرمتِ» همان حکمِ نخستین، در گنجینۀ اقتصادِ این روزگار محفوظ بماند، باید رقمِ آن امروز به قدرِ یک «سکۀ طلا» و افزون بر آن میرسید؛ عددی که اگر بر زبان آید، خود به مثابۀ یک «اسطورۀ هذیانآمیز» در تاریخِ تورم ثبت خواهد شد. اما این، فریاد از «کمبودنِ پول» نیست. این، مرثیهای است برای «زمان»؛ برای همان «کلمهای» که در آغازِ آفرینش بود و اکنون، در میانِ «کاتبانِ اسفارِ اقتصادی» گم شده است. این، نالهای است بر «ارزانشدنِ سالها»؛ سالهایی که چون «گوشتِ مردار»، زیرِ دندانِ تورمِ بیرحمانۀ فرهنگ، جویده میشوند و دیگر حتی در حافظۀ «سنگستانِ تاریخ» اثری از آنان باقی نمیماند. من، «عمر» را در میانِ استعارهها و نظریهها گذراندهام؛ در میانِ شعر و فلسفه، زبان و اسطوره. من، «سالها» را در چشمهای دانشجویانی به امانت نهادهام که هنوز امید را از «آیینههایِ اسطوره» میآموزند. خیال میکردم «زمان» به مثابۀ یک «سنگنبشته» بر صخرۀ تاریخ حک میشود و دستکم، حرمتِ «سوختنِ» آدمی را در «فانوسِ حافظه» نگاه خواهد داشت. غافل از آنکه خیانت، از سویِ «زمان» که نه؛ بلکه با دستهایی رقم میخورد که «شوکتِ کلمه» را در هرزگردیِ بازار، به «تاراجِ نسیان» میدهند. اندوهِ حقیقت، آن نیست که امروز «سکۀ طلا» از «ارزشِ ماهها اندیشه» پیشی گرفته است. اندوهِ عمیقتر در این است که این سرزمین، خودِ «سالهای عمر» را نیز گرفتارِ «تورمِ منفی» کرده است. سالها، اینجا، هرچه بیشتر میگذرند، «ارزانتر» میشوند؛ گویی «زمان» نیز چون «نظریههایِ کهنه»، با گذرِ هر فصل، از شوکتِ اسطورهایاش کاسته میشود و در انتهای این مسیر، «معنا» بیآنکه بر «سنگِ گورِ آدمی» نقشی داشته باشد، از «آیینهی تاریخ» محو میشود. این، دیگر روایتِ یک «استادِ دانشگاه» نیست. این، مرثیۀ نسلی است که گمان میکرد «اندیشیدن»، «رستاخیزِ کلمه» است؛ نسلی که به «چراغِ عقل» ایمان آورده بود، اما آن را در «گلویِ سیاووشِ زمان» خاموش یافت. نسلی که میاندیشید هرچه «قد» میکشد، به «معنا» نزدیکتر میشود؛ اما اکنون، بر فرازِ «تنهایی» خویش، جز چشماندازی از «افقی که در حالِ افول است»، نمیبیند. و اینک، منِ مانده از آن کاروان، در شبِ بیمقصود، پا به پایِ «ابلیس» و با «چشمی دریده»، تنها یک پرسشِ تلخ را بر «سنگنبشتهای» که خود تراشیده، حک میکند: «کدام رستاخیز، سرانگشتانِ این من را، درست آنگونه که آرزو کرده بودم، باز خواهد آفرید؟» ✍ مسعود آلگونه جونقانی اصفهان، تیرماه ۱۴۰۵ #یادداشت Telegram.me/malgooneh
سپید برای سربازهای عاشقی که هیچگاه به آغوش دلخواهشان برنگشتند. □ کی برمیگردم به آغوشِ سپیدهها و سپیدارهایی که در آغوش تو روییدهاند؟ کجای شب وُ امتداد گودی دستانم پُر میشود از شرابی که تو در تاکِ گیسوان و خُمِ لبانت نهان کردهای؟ آبرویِ تمامِ واژههای سُرخ من! کی مرا در برابر من فریاد میکشی وقتی در کشاکشِ کشفوکام وقتی در آغاز برکهها ایستادهایم؟ آیا ما دوباره گیلاسهای زمزمه را در گوشهای همدیگر خواهیم آویخت؟ آیا ما دوباره گناه را مومنانهتر از هستی خواهیم زیست؟ شب که بگذرد گرگومیشِ بامداد کدام شهاب را و چوبههای دار کدامین ستارههای جوان را روایت خواهند کرد؟ شب که بگذرد... مسعود آلگونه جونقانی اصفهان، تیرماه ۱۴۰۵ https://t.me/mythopetics/369
□ غزل گاه تیری میدرد از هم تنِ رویینتنی تشت خون سر میزند گاه از گریبان زنی نابرادر میکشد گاهی مرا تا قعر چاه گاه میدوزد به هم چشم مرا اهریمنی شیرگیری میدرد گاهی جگرگاه فلک گاه روباهی به خواری میکُشد پیلافکنی گاه بوی وسوسه از سمت بهتان میوزد گاه دستی میدرد از پشت سر پیراهنی گاه میتازد به قلب شعلهها آیینهای ننگ میبندد به گل گاهی زنِ تردامنی سوگوار خویشم، اما سرو سرکج نیستم گو بسوزد ریشهام را انتقام بهمنی میوزد در گیسوانم باد هنگام زوال باغ بیبرگم نمیارزد به قدر ارزنی مرگ پیچاندهاست بر این دخمۀ خاموش من شعلۀ شبگستری، آیینۀ صد روزنی خوشههای خشم از خاک تو میروید، ولی برگوبارم را نریزی، شاخهام را نشکنی! گاگریوی* تلخ میخواند کسی بر گور من مادرم رخ میخراشد با طنین تنتنی رعشه افتادهاست بر اندامم از هول نبرد گاه تیـری میدرد از هـم تن رویینتنی مسعود آلگونه جونقانی مجموعهٔ من بامدادی دیگرم #غزل □ * گاگریو سوگ-چامههای زنان بختیاری را گویند. (گریو در ترکیب گاگریو تلفظِ یکسانی با فعلِ grieve دارد و با اسم grief نیز مرتبط است و در بختیاری به معنای گریستن و تحسّر است) https://t.me/mythopetics/368
غزل تن را گریستم؛ وَطنم را گریستم داغ کبودِ پیرهنم را گریستم در من هزار مرثیه فریاد میکشید شعری نگفتم و سخنم را گریستم رویینتنانه چَشم فرو بستم از خودم روییدم وُ دوباره تنم را گریستم در گور خویش گم شدم، اما تمام عمر این پارههای بیبدَنم را گریستم از خاک خسته بودم و از خویش خستهتر بر دوش خویش، خویشتنم را گریستم وقتی تگرگِ فاجعه در بیشه میوزید آلالههای بیکفنم را گریستم گیرم به عمقِ ماتم تهمینه نه، ولی گاهی تهمتنانه منم را گریستم تندیس من در آخِر قصّه خُدا نشد با هر تبر تراش تنم را گریستم زخمیتر از وطن، تن بیمادر من است تن را گریستم؛ وَطنم را گریستم مسعود آلگونه جونقانی مجموعه: بنفشه سوگوار ماست! Telegram.me/malgooneh
https://t.me/malgooneh/1885
ادامه پست قبل سرطان، آرامآرام، بندبندِ وجودش را گرفت. خودش میخندید و میگفت: «شیرِ خُفته بیدار شده.» روزهای آخر، آتشی در ژرفای جانش افتاده بود؛ آتشی که نه دارو خاموشش میکرد، نه خواب. یک هفتهٔ تمام، فقط دُوغِ تُرش میخواست؛ آن هم با یخِ فراوان. جرعهجرعه مینوشید؛ انگار هر تکهٔ یخ، لحظهای آتشِ درونش را فرو مینشاند. تمامِ نود سالِ عمرش بستنی نخورده بود. هیچوقت. امّا هفتهٔ آخر، حتّی وقتی دیگر زبانش یاری نمیکرد، با انگشت اشاره میکرد و آرام میگفت: «...بستنی...» □ امشب که بعد از چند روز اسبابکشی، جگرم از عطش میسوخت و بعد از سالها نوشابهٔ سیاه را با لیوانی پُر از یخ نوشیدم، ناگهان فهمیدم روزهای آخر، در جانِ بیگُم چه گذشته بود. دستم را روی پیشانیام گذاشتم. بچهها آنجا بودند. اشکهایم را دزدیدم. گاهی دردها آنقدر جگرسوزند که دُوغِ تُرش، بعد از نود سال، به آخرین پناهِ آدم تبدیل میشود. #یادداشت مسعود آلگونه جونقانی اصفهان، تیرماه ۱۴۰۵ https://t.me/mythopetics/365
«گورهماست» ◇ پارهٔ اول هیچوقت دُوغِ تُرش نمیتوانست بخورد. یادم میآید تابستانها، ماستِ تُرش را با شیر قاطی میکرد و اسمش را گذاشته بود «گورِهماست». تُکهای نان را ریزریز تَرید میکرد، میریخت توی کاسه و آرامآرام میخورد؛ انگار تُرشیِ ماست را نه با شیر، که با صبرِ خودش رام میکرد. وقتی ناچار شد همهٔ دندانهایش را بِکَند و پروتز بگذارد، دلش به داشتنِ دندانِ مصنوعی رضا نداد. میخندید و میگفت: «اینها را فقط برای مهمانی میگذارم.» بیشترِ وقتها با همان لثهها میخندید، غذا میخورد و حرف میزد. گاهی دندانها را از جیبِ پیراهنِ خوابش بیرون میآورد، زیرِ آب میگرفت، چند لحظه خیره نگاهشان میکرد و بعد، با همان انزجارِ همیشگی، توی دهانش میگذاشت؛ انگار چیزی را به خودش تحمیل میکرد که هیچ نسبتی با او نداشت. تمامِ چهل سالِ آخرِ عمرش با لثههایش لبخند زد، نان خورد و سخن گفت. زبانش هم، آرامآرام، خودش را با این فقدان سازگار کرد؛ واژهها از نو در دهانش شکل گرفتند و صداهایش چنان تراش خوردند که هیچگاه از صلابتِ کلامش چیزی کاسته نشد. امّا دُوغِ تُرش را تاب نمیآورد. لَواشَک، قَرهقوروت یا هر چیزِ تُرشِ دیگری که میدید، چروکهای صورتش عمیقتر میشد، گوشهٔ چشمهایش جمع میشد، لبهایش تو میرفت، نگاهش تیزتر میشد و دستهای بزرگش در هوا به حرکت درمیآمد. پشتِ سرِ هم میگفت: «ووی... ووی... ووی...» از وقتی پایِ خیالیِ منصور را با خامهٔ رنگی بست تا از دستش ندهد، خوابهایش رنگِ دیگری گرفت. انگار خواب، آرامآرام، مرزِ خودش را با بیداری از دست میداد. شبی دید منصور توی تنور افتاده است. هراسان دست برد تا او را بالا بکشد. هرچه زور زد، تنِ منصور بالا نیامد. آخر، ناگهان چیزی در مُشتش ماند؛ موهایِ منصور. فقط موهایش. صبح، هنوز رنگ از صورتش پریده بود. اشک میریخت و میگفت: «دیگه برنمیگرده... میدونم... دیگه برنمیگرده...» بعد، زیرِ لب، انگار با خودش حرف بزند، گفت: «چرا باید درست شبِ عملیات، هفدهِ بهمن، من این خواب رو ببینم؟» سالها بعد، خواب تفسیر شد. منصور در کانال آخرین نفسهایش را کشیده بود و پیکرش هیچوقت به دستِ ما نرسید. از او، برای بیگُم، چیزی نمانده بود؛ جز همان مُشتی مو که خواب، سالها پیش، در دستش گذاشته بود. از آن شب به بعد، بیگُم دیگر هیچوقت مثلِ قبل نخوابید. حالا سالِ هزار و سیصد و نود و شش بود. سرطان، بندبندِ تنش را گرفته بود. نفسهایش بویِ زُهمِ دریا میداد و صورتش هر روز باریکتر میشد؛ باریکتر، تا هلالِ سَلخ شد و آرامآرام به مُحاق رفت. به روایتِ شناسنامه، نود سال از عمرِ بیگُم گذشته بود؛ نود سالی که اندوه، بیش از شادی، در آن خانه داشت. میرزا، نخستین فرزندش، چهارساله بود که در آغوشش جان داد. اَفسانه، هنوز چهلروزه نشده، سهمِ خاکِ گورستانِ محلّهٔ بالا شد. شاهبیگُم، با آن موهایِ شَبَق که تا پشتِ زانوهایش میرسید، درست پیش از عروسی رفت. بعد، میرزاخان. بعد، منصور؛ منصوری که با بویِ خاکستر و باروت به خانه برگشت و جز نامی و حسرتی از او نماند. بیگُم، امّا، ایستاد. خم نشد، صدایش نشکست. ایستاد؛ شبیهِ سَروی که تقدیرش ایستادن در باد است. چهلمِ منصور که تمام شد، فرشهای خانه را فروخت. بعد، مهراب را برداشت و رفت پیشِ شیرزاد. شیرزاد، تا چشمش به بیگُم افتاد، اشک ریخت و گفت: «خواستم برای عروسیِ منصور کنار بگذارم... نَشُد...» بیگُم پاکتِ پول را جلو بُرد و آرام گفت: «نمیخوام منصور مَدیونِ کسی باشه.» در راهِ بازگشت، مهراب پرسید: «چرا پول را پس دادی؟ دایی خودش که از دلش بود.» بیگُم مدّتی سکوت کرد. بعد، بیآنکه سرش را برگرداند، گفت: «رودُم... تو هنوز نمیفهمی. مَدیون بودن، ترسناکترین چیزِ ممکنِ این جهانه.» □ دکتر، بعد از یک آزمایشِ اتّفاقی، به نتیجه مشکوک شد. آزمایش را تکرار کردند. این بار دیگر تردیدی نماند؛ سرطانِ خون. مهراب دیده بود سوزن چگونه در استخوانِ لگنش فرو رفت و دیده بود که بیگُم چگونه درد را، بیآنکه نالهای بکند، تاب آورد. وقتی از اتاق بیرون آمدند، شیشهٔ محتویِ مغزِ استخوان از دستِ مهراب افتاد و شکست. با صدایی لرزان گفت: «آقای دکتر... افتاد...» دکتر حاجغلامی لبخند زد و گفت: «اشکالی نداره؛ راههای سادهتری هم برای این آزمایش هست.» امّا هیچ راهِ سادهتری برای شنیدنِ آن خبر وجود نداشت. ادامه در پُست بعدی https://t.me/mythopetics/366
نقد فیلم «کپی برابر با اصل» ساختهٔ عباس کیارستمی 🎙 ارائه: مسعود آلگونه جونقانی 📍 محل برگزاری: مرکز مشاوره و روانشناسی آفرینش در این نشست، فیلم از منظر روایت، هویت، نسبت اصل و بازنمایی، عشق، و لایههای فلسفی و زیباییشناختی سینمای کیارستمی تحلیل شده است. نسخهٔ صوتی این جلسه را میتوانید در اینجا بشنوید. Telegram.me/malgooeh
■ برگزاری دورهٔ در جستجوی معنا گاهی مسئله، یافتنِ پاسخ نیست؛ مسئله، یافتنِ پرسشی است که زندگیِ ما را دگرگون کند. «در جستجوی معنا» دعوتی است به اندیشیدن؛ سفری از متنها به زندگی، از رنج به فهم، و از زیستنِ عادتوار به زیستنِ آگاهانه. اگر این پرسش هنوز در شما زنده است که «چگونه میتوان معنادار زیست؟»،، برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام به اینجا مراجعه کنید.