مرا بشنو از دور🎶
Статистикаبابونــ🌼ـــه اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن
- Последний пост
- 28 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 274
- 1/48двое суток
- 314
- 1/72трое суток
- 338
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شاهرخ مسکوب نوشته بود " خون در زمین فرو نرفت، روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه اُفتاد. هرکَس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند" و کاش واقعی بود. کاش واقعا خون در زمین فرو نمیرفت و پخش میشد و از زیر هر سنگ میجوشید و همه آن را میدیدند و میفهمیدند جایی بیگناهی را کشتهاند.
من از جنگ میترسم، از مرگ میترسم، از کهریزک میترسم، از پشته کشتهشدگان میترسم، از ماندن شما میترسم، از حمله آنها هم میترسم، از داغ میترسم، از مصیبت میترسم، از خیابان میترسم، از صدای موتورهایشان میترسم، از صدای اللهاکبر میترسم، از حیدر حیدر گفتنشان میترسم، از دیکتاتور میترسم، از رقص روی قبر میترسم، از جسد میترسم، از کاور سیاه میترسم، از عدد میترسم، از سه هزار و صد و هفده میترسم، از دوازده هزار میترسم، از سی و شش هزار و پانصد میترسم، از چهل و سه هزار میترسم، از پنجاه و شش هزار میترسم، از نود و پنج هزار میترسم، از ساچمه میترسم، از تیر جنگی میترسم، از دین میترسم، از نظام میترسم، از لباس نظامی میترسم، از اینترنت میترسم، از حاوی تصاویر دلخراش میترسم، از برفک میترسم، از خشم میترسم، از پرواز ۷۵۲ میترسم، از صدای انفجار میترسم، از انتظار صدای انفجار هم میترسم، از ساعت چهار صبح میترسم، از قبل از طلوع آفتاب میترسم، از دیکتاتور میترسم، از تروریست میترسم، از آینده میترسم، از فردا میترسم، از قیمت دلار میترسم، از سکه میترسم، از فقر میترسم، از آشوب میترسم، از اعدام میترسم، از زندان میترسم، از دار میترسم، از جنگ میترسم، از جنگ میترسم، از جنگ میترسم، از قاتلین مردم میترسم، از ضحاک میترسم، از پیکر ناشناس میترسم، از یازده هزار و هفتصد و هشتاد میترسم، از گاز اشکآور میترسم، از شعار میترسم، از بیچارگی میترسم، از اونا میترسم، از یو اس اس فلان میترسم، از ناو میترسم، از لباس شخصی میترسم، از جنگ میترسم، از ۱۸ و ۱۹ میترسم، از دی ماه میترسم، مثل سگ میترسم، از آبان خونین میترسم، از جوی خون میترسم، از خون در کف شهر میترسم، از شلیک از فاصله نزدیک میترسم، از شلیک از هر فاصلهای میترسم، از تاریک کردن شهر میترسم، از صف پمپ بنزین میترسم، از بیآبی میترسم، از بیشرفی میترسم، از بیوطنی میترسم، از این همه داغ میترسم، از حجلهی بیاعلامیه میترسم، از کشتار در خیابان میترسم، از کشتار در هر جایی میترسم… از باقی زندگی هم میترسم، خیلی میترسم.
«آیا بهتر نبود که میرفتم و در قبرِ خود میخوابیدم و میگذاشتم رویم خاک بریزند؟ آنوقت بدون وحشت از خدا میپرسیدم که آیا واقعا خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند اینهمه درد و رنج را تاب بیاورند؟»
نوشتن اینجا دیگه حالم رو خوب نمیکنه و بهم حس رهایی نمیده سنگینیشو مثل یه کوه روی شونههام حس میکنم و اذیت میشم. شاید چند وقتی ننویسم، شاید دوباره خیلی زود دلم بخواد بنویسم. اگه دلتون خواست برید😘 فعلا تا بعد🩷
روزنهی امیدی هست و نیست. اساساً امیدی هست و نیست. غیرتی هست و نیست. تلاشی هست و نیست. نمیدونم این بغض گلانداخته قراره تبدیل به چی بشه؛ ولی دوست دارم خطاب به بغضم بگم: "ای بغض گل انداخته، فریادِ خطر شو! " نترس عزیزم. فریادِ خطر شو.
از دکون bro واسه خودم چسبزخم گوگولی و هایلایتر نانازی برداشتم و شادمان شدم☺️ #نقطهی_روشن_امروز #صدروزخوشحالی ۱۹
بود آیا که در میکدهها بگشایند؟ گره از کار فروبستهی ما بگشایند؟
مهمونی امشب قرار بود #نقطهی_روشن_امروز م باشه، ولی چه نور و روشنی وقتی صد بار میون صدای خنده و شوخی و صحبت آدمها چشمهام پر از اشک شدن و تموم دردها و غصههام بالا اومد؟ آره زندگی همین مخلوط و همزمانی غم و شادیه، ولی امروز #صدروزخوشحالی ۱۸ نداریم!
چه دست و پایی میزنم برای وصل موندن به این زندگی!
همهی کسایی که منو میشناسن میدونن که چقدررر از درس خوندن بیزار بودم همیشه. کارشناسیم که تموم شد با اینکه با سهمیهی استعداد درخشان میتونستم بدون کنکور ارشد بخونم ولی مطمئن بودم درس خوندن دیگه چیزی نیست که برای ادامهی زندگیم بخوام. حالا شما ببین وضع چقدر خرابه که من با اون سابقهی درخشان برگشتم سر نقطهی اول و به فکر ادامهی تحصیل افتادم!
فکر کنم خُل شدم وگرنه هیچ دلیل دیگهای وجود نداره که این وقت شب دربارهی برنامهریزی و منابع کنکور ارشد سرچ کنم!
#نقطهی_روشن_امروز همین چند دقیقهای بود که لابهلای کارهای روزانهم تونستم دو قسمت از پلیلیست مژده رو ببینم و یه چیز جدید یاد بگیرم. وگرنه بقیهش به قدری سخت و سنگین و ملتهب بود که فقط خدا رو شکر که گذشت🤲🏻 #صدروزخوشحالی ۱۷
و میگه دو گروه هستن که معاشرت براشون سختتره چون امکان عملی حضور در جامعه رو کمتر دارن: کودکان نوزاد و نوپا و سالمندان من میخواستم بگم مژدهجون مامانای خونهدار رو هم تو این دستهبندی اضافه کن🫠 چون برخلاف اینکه سنین جوانی گلدن تایم روابط اجتماعی هست، وقتی مادر بچههای کوچکی و شغلی هم بیرون خونه نداری که مجبور بشی بخاطرش خونه رو ترک و با آدمها معاشرت کنی کم کم خودت هم اینقدر به این محدودیت عادت میکنی و توش غرق میشی که تغییرش علیرغم میل باطنیت سختتر میشه. و اصلا بقیهی آدمها هم تو رو از روابطشون خط میزنن و حتی دیگه نمیتونی انسانهایی رو برای معاشرت پیدا کنی..
یک جای دیگهش میگه که انزوا انزوا میاره. ینی شما هر چقدر خودتون و روابطتون رو محدودتر کنید ناخودآگاه مغزتون هم عادت میکنه و شما رو به همین روند ترغیب میکنه. مثلا از صحبت یک دوستی ناراحت میشید و دلتون نمیخواد دفعه بعد با اون آدم یا آدم دیگهای در شرایط مشابه قرار بذارید، بیرون رفتن براتون سخت میشه، باشگاه رو به تعویق میاندازید و کارهای این چنینی که مغز برای هر کدوم یه ایرادی پیدا میکنه. میگه اینجا نتیجهی تحقیقات میگه مغز ما الزاما راهنمای خوبی برای ما نیست و ما رو به موندن در این شرایط دعوت میکنه. به مغزتون اطمینان نکنید و گمون نکنید چون این رو حس میکنید پس درسته و آسایش و راحتی شما در اینه و باید به خواست مغزتون احترام بذارید. دقیقا مثل وقتی که میدونید نوشابه ضرر داره ولی مغز برای لذت آنی بهتون میگه بخورش! اینجا هم ممکنه در لحظه خوشحال بشید و بیرون نرید با دوستهاتون، و بمونید توی تخت یا روی مبل و شاید حتی به کارهای عقب افتادهتون رسیدگی کنید، اما اثر خستگی و فرسودگی تنهایی و انزوا روی روان مثل اینه که تا نیمهشب بیدار بودید و صبح با تن و ذهن خسته و کسل و کلافه بیدار شدید.
حالا امروز دیدم مژده هم تو یوتیوبش به نقل از کتاب مغز رفیق باز همین رو میگه؛ که رابطه با آدمها از معاشرت با عزیزان و دوستهای صمیمی گرفته تا صرف حضور و رابطهی اجتماعی محدود با غریبهها تو کوچه و خیابون و آسانسور و مطب پزشک و فروشگاه و... نه تنها روی روان تاثیر داره، بلکه بصورت عینی روی شیمی مغز هم تاثیر میذاره و به رشد خیلی از مهارتها مثل همدلی کمک میکنه و حتی سیستم دفاعی و ایمنی بدن رو هم تقویت میکنه. (اینجا من فهمیدم اینکه حس میکنم از وقتی خونه نشین شدم و روابط اجتماعیم محدود شد توانایی صحبت کردن و ارتباط گرفتنم هم کمتر شد به چه علت بوده، چون واقعا انزوای طولانی مدت ساختار مغز و روند رشد مهارتها رو تغییر میده)
دکتر مکری تو برنامهی اکنون از یه آزمایشی مثال میزد که یه تعداد آدم رو تو بیمارستان بستری کردن و همه رو در معرض یک نوع ویروس سرماخوردگی قرار دادن تا تاثیر متغیرهای مختلف رو روی ابتلا به بیماری و شدتش مشاهده کنن. و عجیبترین دادهی این آزمایش اونجا بوده که افرادی که طی چند هفتهی گذشته با عزیزان و نزدیکانشون معاشرت داشتن در برابر ابتلا به ویروس مقامتر بودن یا دچار نوع خیلی سبکتر بیماری شدن. دقیقا برعکس چیزی که ما فکر میکنیم که حضور در اجتماع ممکنه باعث چرخهی انتقال ویروس و آسیبپذیرتر شدن ما باشه.
پیشنهاد شنیداری امروز؛ چنل یوتیوب مژده، دربارهی کتاب مغز رفیق باز👌🏻✨ https://youtube.com/@mojdehshahnematollahi?si=gCe_krNkcnPdnDDn
هر جای زندگیمو نگاه میکنم یه تصمیم اشتباه کل زندگیم رو دگرگون کرده،کل زندگیم سست و مضخرف و پوچه،هیچ جاشو دوست ندارم،نه کارمو،نه آدمای دورمو،نه احساساتمو،نه هیچ چیز دیگهای رو،انگار وسط یه خرابه نشستم و دارم میکنم که به طلا برسم اما هی خاکیتر و زخمیتر میشم،هی پوچتر و تنهاتر میشم از درون،حتی یک چیز ندارم بهش چنگ بزنم و حالمو بهتر کنه،هیچ مطلق.
پیشنهاد شنیداری امروز؛ چنل یوتیوب مژده، دربارهی کتاب مغز رفیق باز👌🏻✨ https://youtube.com/@mojdehshahnematollahi?si=gCe_krNkcnPdnDDn
حالا به هر حال؛ یه کمی خرید کردیم امشب و من بهلیمو و گلمحمدی و بهارنارنج برداشتم برای چایهای خوش عطر در آخر شبهای زمستون☕️ #نقطهی_روشن_امروز #صدروزخوشحالی ۱۶