سنگپشت ِ مزدک پنجهای
Статистикаمزدک پنجهای شاعر و روزنامهنگار وکیل پایه یک دادگستری من شعر، نقد، یادداشت و گفتگوهایم را در این کانال منتشر میکنم. تولد این کانال 29 فروردین 1400 است. www.pj-m.blogfa.com Instageram:panjehee.Mazdak Gmail:panjeheemazdak@gmail.com
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 84
- 1/48двое суток
- 96
- 1/72трое суток
- 103
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
یادداشتی پیرامون فیلم سینمایی «بیداد» داد از بیداد مزدک پنجهای دیشب، بعد از مدتها که پای فیلمی ننشسته بودم، در پی تبلیغاتی که درباره فیلم سینمایی «بیداد» انجام گرفته بود، فرصت دست داد تا فیلم را تماشا کنم. فیلمی که در فضای مجازی از آن بهعنوان اثری ساختارشکن، عبورکرده از خطوط شرعی و قوانین جاری و متعلق به نسل Z یاد میشد. اگر بخواهم از همان ابتدا تکلیفم را با فیلم روشن کنم، باید بگویم «بیداد» در آن بخشی که میخواهد به سنت، معیارهای مسلط اجتماعی و برخی خطوط قرمز رسمی دهنکجی کند، موفق است. فیلم میخواهد بگوید جسور است و تابوها را میشکند و در این سطح، کم نمیگذارد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که از هیاهوی تابوشکنی عبور کنیم و خود فیلم را بهعنوان یک اثر سینمایی ببینیم. اینجاست که به نظرم «بیداد» بخشی از نیروی خود را از دست میدهد. مهمترین نقطه ضعف فیلم برای من فیلنامهاش است. دیالوگها در بخشهایی طولانی، توضیحی و کلیشهایاند و گاهی شخصیتها به جای آنکه زندگی کنند، انگار مأمورند ایدههای فیلمساز را برای مخاطب توضیح دهند. به نظرم هرجا «بیداد» به تصویر اعتماد میکند، جذابتر است و هرجا میخواهد ایده خود را مستقیماً به زبان بیاورد، از سینما فاصله میگیرد. پایانبندی فیلم نیز برایم قانعکننده نبود. فیلمی که از ابتدا علیه کلیشهها میایستد، در پایان خودش به نوعی شعارزدگی گرفتار میشود. مسئله مهمتر برای من نسبت اثر هنری با «وضعیت» است. به گمان من، اثر هنری در نهایت قرار است پرسشی در ذهن مخاطب ایجاد کند. میتواند از یک وضعیت اجتماعی آغاز کند و آن را بیپرده نشان دهد، اما اگر صرفاً گزارشگر وضعیت باقی بماند، در همان نقطه متوقف شده است. «بیداد» تصویری جسورانه از بخشی از واقعیتی است که در جامعه پیرامون خود میبینیم اما پرسش اینجاست: پس از عبور از این جسارت، چه چیزی به جهان مخاطب اضافه میشود؟ من در «بیداد» جز همان نمایش جسورانه و عبور از برخی خطوط قرمز، با اتفاق شاخصی مواجه نشدم که نگاهم را به آنچه در اطرافم میبینم تغییر دهد. فیلم میگوید «این وضعیت وجود دارد»، اما کمتر مرا وادار میکند بپرسم: چرا چنین است؟ انسان در برابر این وضعیت چه میشود؟ انتخاب او چیست؟ و آیا راه دیگری ممکن است؟ از این منظر، «بیداد» برای من بیش از آنکه اثری پرسشگر باشد، اثری اعلامکننده است. اعلام میکند که میخواهد علیه سنت، محدودیت و قواعد مسلط بایستد، اما خود این ایستادن، بهتنهایی، نمیتواند بار زیباییشناختی یک اثر را بر دوش بکشد. از نظر زیباییشناسی، مسئله فیلم را میتوان در نسبت شورش و فرم جستوجو کرد. ساختارشکنی در مضمون الزاماً ساختارشکنی در فرم نیست. شکستن یک تابو به خودی خود اثر هنری نمیسازد. هنر زمانی از دل تابوشکنی بیرون میآید که این شورش به زبان اثر، روایت و شخصیتپردازی نیز سرایت کند. در فیلم با رگههایی از نگاه سمبولیستی نیز مواجه هستیم. دختر و کرم شبتاب، در نهایت پیلهای که دور خودش میتند و به پروانه تبدیل میشود، میتوانند نماد استحاله، رهایی و تولد دوباره باشند. این بخش برای من ظرفیت بیشتری داشت، هرچند میشد نمادها ظریفتر باشند. در بازیها نیز تفاوتهایی وجود داشت. بازی لیلی رشیدی را از نگاه یک مخاطب عام چندان نپسندیدم. اغراق در برخی صحنهها پررنگ بود. جز در یک صحنه که نشسته بود و واقعاً اشک میریخت، آنجا احساس کردم بازیگر از اجرای نقش عبور کرده و توانسته با درون شخصیت همذاتپنداری کند اما در کل نتوانسته بود نقش یک الکلی را به خوبی نشان دهد، حتی دیالوگها هم این توان را نداشتند. بازیگر نقش خواننده غیرمجاز - ستی- نیز در برخی صحنهها بر مخاطب اثر میگذاشت. اما برای من بهترین بازی فیلم متعلق به بازیگر مردی بود که با عنوان «ببین» حضور داشت. بازی او کنترلشدهتر و کمتر گرفتار اغراق بود. یک نکته حقوقی هم در فیلم وجود دارد که به دلیل حرفهام جلب توجه کرد. در بخشی از فیلم، بازپرس به دختر میگوید به اتهاماتی بازداشت شده و روندی به تصویر درمیآید که گویی بازپرس پس از صدور قرار وثیقه، قرار است درباره محکومیت یا بیگناهی او تصمیم بگیرد. اینجا فیلم میان مقام تحقیق و مرجع صدور حکم خلط میکند. بازپرس مقام تحقیق است و تحقیقات مقدماتی را انجام میدهد و در صورت وجود شرایط قانونی، پرونده برای رسیدگی به دادگاه ارسال میشود. صدور حکم محکومیت یا برائت، در صلاحیت دادگاه است، نه بازپرس. در نهایت، «بیداد» برای من فیلمی است که جسارتش از سینمای آن جلو زده است. جسارت فیلم قابل انکار نیست، اما جسارت بهتنهایی فضیلت هنری نیست. برای من مسئله فیلم این نیست که چرا ساختارشکن است، مسئله این است که آیا توانسته ساختارشکنی خود را به یک تجربه سینمایی تازه تبدیل کند؟ @mazdakpanjehee
پنجاه سال دیگر من نیستم تو هم شاید ابرهای عاشق تاسیان میخوانند و خاکهخاکههای رشت بر آرزوهای ما! @mazdakpanjehee
دعوتنامه با سلام و احترام از شما دعوت میکنم در نشست نقد و بررسی مجموعه شعر «شناسنامهی اندوه» اثر مزدک پنجهای همراه ما باشید. در این نشست، دکتر رضا چراغی و سحر یحییپور درباره این مجموعه شعر به گفتوگو و نقد و بررسی خواهند پرداخت. زمان: یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸ مکان: خانه فرهنگ گیلان نشانی: رشت، خیابان مطهری، انتهای ساغریسازان، روبهروی کوچه بلورچیان، خانه فرهنگ گیلان حضور شما در این دیدار ادبی، برای من و دوستداران شعر دلپذیر و ارزشمند خواهد بود. مزدک پنجهای @mazdakpanjehee
در پاسخ به یادداشت بابک شاکر چرا نمیتوان از دولتآبادی عبور کرد؟ مزدک پنجهای نقد نویسندهای در اندازه محمود دولتآبادی نهتنها حق هر منتقد، بلکه لازمه پویایی ادبیات است. اما میان «نقد» و «اعلام عبور» فاصلهای جدی وجود دارد. گاه این فاصله را نه متن، بلکه حقیقت نسبت ما با پیشینیان پر میکند. هارولد بلوم در نظریه «اضطراب تأثیر» میگوید نسلهای بعدی برای آنکه صدای مستقل خود را پیدا کنند، ناگزیرند با نویسندگان بزرگ پیش از خود کشتی بگیرند، گاهی حتی آنان را نادرست بخوانند، کوچک کنند یا از تخت پایین بکشند تا بتوانند برای خود جایی در تاریخ ادبیات باز کنند. از این منظر، مسئله اصلی یادداشت ایشان شاید خودِ دولتآبادی نباشد، بلکه سایهی سنگین دولتآبادی باشد. ایشان مینویسد زمان عبور از دولتآبادی فرا رسیده است. اما مگر میتوان از نویسندهای عبور کرد که هنوز متن او خوانده میشود، دربارهاش گفتوگو میشود؟ باورم این است نه از دولتآبادی بلکه از هیچ نویسندهی معاصر یا کلاسیکی نمیتوان عبور کرد،فقط میتوان آنان را دوباره خواند و نقد کرد. یاد جملهی هوشنگ ابتهاج افتادم که گفته بود ادعای عبور از نیما خندهدار است! آقای شاکر دوست روزنامهنگار و انسان مطلعی است بنابراین پیشنهاد میکنم پیش از صدور چنین حکم کلی، کتاب «در پس آینه»؛ گفتوگوی لیلی گلستان با محمود دولتآبادی را اگر نخوانده بخواند. در آن گفتوگو، با نویسندهای روبهروییم که نه اسطورهای دستنیافتنی است و نه مدعی حقیقت مطلق است بلکه نویسندهای است که از تردیدها، شکستها، شیوه نوشتن و نسبت خود با زبان و جهان سخن میگوید. شاید آنگاه بخشی از داوریهای امروز، صورت دیگری پیدا کند. نه تنها دولتآبادی که شاملو و بسیاری دیگر را باید نقد کرد، اما نقد، زمانی اعتبار پیدا میکند که از دل خواندن دقیق آثار بیرون آمده باشد، نه از شتاب مناسبتها! هرروزنویسی و مناسبتنویسی، اگر فرصت تأمل را از متن بگیرد، بیش از آنکه به دیدهشدن کمک کند، به کمتر خواندهشدن میانجامد. دولتآبادی نه پایان رمان فارسی است و نه مانع آن. همانگونه که هدایت، گلشیری یا دیگر بزرگان مانع نسلهای بعدی نشدند، اگر نظریه مخالفخوانی و اضطراب تاثیر بلوم و البته کتاب وهم و واقعیت کریستوفر کادول را بخوانیم متوجه میشویم که ادبیات با حذف اسطورهها پیش نمیرود و هر چه ما خلق میکنیم تماما تابعی از همان گذشته است. اگر کسی میخواهد از سایه دولتآبادی بیرون بیاید، بهترین راه نوشتن رمانی است که خواننده، خود آن را برتر بداند نه آنکه ابتدا نویسنده پیشین را از جایگاهش پایین بکشد. به یاد داشته باشیم که تاریخ ادبیات، بیش از آنکه با اعلام عبور نوشته شود، با خلق اثر تازه نوشته میشود. با احترام! @mazdakpanjehee
گروه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان: نقد و بررسی مجموعه شعر 🔹 شناسنامهی اندوه 🔸 مزدک پنجهای 🔹سخنرانها: دکتر رضا چراغی _ سحر یحییپور 🔸 یکشنبه | ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ | ساعت ۱۸ @kfgil
اپیزود هشتم فردا آسمان رشت بارانی ست – رادیو دیو https://www.radiodeev.org/episode8/ @mazdakpanjehee
یک نوروزخوانی و شش گفتوگو - نوروزانهی 99 - شعر در گذر زمان؛ علی باباچاهی در گفتوگو با رسول https://share.google/R1rtM8KV7iYadWxdL @mazdakpanjehee
روز خبرنگار؛ تبریک ندارد مزدک پنجهای داشتن دو نشریه الکترونیکی، سالها انتشار هفتهنامه «دوات» و همکاری با روزنامهها و مجلات فرهنگی و ادبی باعث نشده است که روزنامهنگاری را فقط از بیرون تماشا کنم. سالهای زیادی خودم را بخشی از این خانواده میدانستم. هنوز هم برای بسیاری از روزنامهنگاران احترام فراوان قائلم؛ آدمهایی حرفهای، شریف، بااستعداد و عاشق کلمه. با این همه، هر بار که پای معیشت به میان میآید، بیاختیار به حرف پدرم فکر میکنم. سال آخر دبیرستان بود و باید رشته دانشگاهیام را انتخاب میکردم. به پدر گفتم دوست دارم معلم ادبیات شوم یا ارتباطات بخوانم. او فقط یک جمله گفت؛ «غم نان را هم ببین.» آن روز شاید حرفش را چندان جدی نگرفتم. چند سال بعد، از هفتهنامه «پگاه» به روزنامه «گیلان امروز» رفتم. برای نخستین بار یادداشتم در ویژهنامه روزنامه «شرق» به سردبیری احمد غلامی منتشر شد. سال ۱۳۸۴ با چند یادداشت منتشرشده در «شرق» موفق شدم جایزه جشنواره مطبوعات ایران را در بخش نقد ادبی به دست آورم و بعدها نیز همکاری حرفهای با نشریات مختلف را ادامه دادم. حتی وقتی کتابهای پژوهشی و تألیفیام منتشر شد، باز هم به همان جمله پدر رسیدم؛ اینکه مسیر ادبیات الزاماً از دانشگاه نمیگذرد. مگر شاملو، فروغ، نصرت رحمانی و بسیاری دیگر، اعتبار ادبی خود را از دانشگاه گرفته بودند؟ در تمام این سالها، آرامآرام شاهد کوچک شدن تحریریهها بودم. نشریات کاغذی یکی پس از دیگری از نفس افتادند و مخاطب هر روز از روزنامه فاصله بیشتری گرفت. دکههایی که روزگاری بوی کاغذ تازه میدادند، امروز بیشتر محل فروش تنقلات، سیگار، چای و قهوهاند. اگر نشریهای هم در آنها دیده شود، اغلب مجلههای جدول است؛ شاید مناسب روزگاری که آنقدر حادثه و خبر از سر میگذرانیم که حافظه جمعی هم فرصتی برای ثبت و نگهداری آنها پیدا نمیکند. واقعیت این است که اقتصاد ایران هیچگاه فرصت شکلگیری یک روزنامهنگاری مستقل و برخوردار از امنیت معیشتی را فراهم نکرده است. بسیاری از روزنامهنگاران، با همه عشقشان به این حرفه، ناچار بودهاند میان آرمان و معاش تعادلی دشوار برقرار کنند؛ تعادلی که همیشه هم ممکن نبوده است. به همین دلیل، هر سال که روز خبرنگار از راه میرسد، از خودم میپرسم آیا این روز را واقعاً باید تبریک گفت؟ گاهی احساس میکنم روز خبرنگار، روز تبریک ندارد؛ روزی است برای اندیشیدن به سرنوشت حرفهای که حافظه جامعه را میسازد اما خودش بیش از همه در معرض فراموشی قرار گرفته است. سالها پیش، همراه جمعی از خبرنگاران و روزنامهنگاران مستقل، تصمیم گرفتیم در رشت انجمنی صنفی راهاندازی کنیم. گذشته از دشواریهای اداری، هرچه جلوتر رفتیم بیشتر فهمیدیم فعالیت رسانهای در ایران همواره با شرایطی روبهروست که مدام تغییر میکند و امکان برنامهریزی بلندمدت را از میان میبرد. روزنامهنگاری بیش از آنکه شبیه یک جاده هموار باشد، راه رفتن بر پلی است که هر لحظه ممکن است بخشی از آن جابهجا شود. دیروز از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی پیامکی دریافت کردم؛ دعوت به صرف صبحانه به مناسبت روز خبرنگار. دعوتی محترمانه بود و حتماً از سر قدردانی، اما در ذهنم این پرسش شکل گرفت که آیا بزرگترین نیاز روزنامهنگار، حضور در یک مراسم نمادین است یا امنیت حرفهای، استقلال، امکان نقد و آسودگی خاطر از آینده؟ این روزها بسیاری از ادارهها و سازمانها پیام تبریک منتشر میکنند و از اهمیت رسانه میگویند. کاش در کنار این تبریکها، سهم بیشتری هم برای شنیدن نقدها وجود داشت. رسانه اگر فقط صدای تأیید باشد، دیگر رسالت اصلی خود را از دست میدهد. گاهی به گذشته نگاه میکنم و با خودم میگویم شاید خوششانس بودم که نه معلم ادبیات شدم و نه روزنامهنگاری را شغل اصلی خود انتخاب کردم، هرچند هنوز هر دو را از شریفترین حرفههای دنیا میدانم اما وقتی دوستی را میبینم که هم ادبیات را در دانشگاه خواند و سالها خبرنگار هم بود و امروز برای تأمین معاش ناچار است در فلان اداره کار خدماتی کند یا دوست معلمی که عصرها شغل دومی دارد تا هزینههای زندگی را تأمین کند، میفهمم مسئله فقط عشق به حرفه نیست. شاید روزی برسد که روز خبرنگار واقعاً روز تبریک باشد؛ روزی که خبرنگار، نگران معاش نباشد، استقلالش هزینه نداشته باشد و قلمش تنها در برابر حقیقت احساس مسئولیت کند، نه در برابر دغدغههای هر روزه زندگی. @mazdakpanjehee
نسبت رونمایی، نقد و بازار کتاب چه کسی توان خرید کتاب شاملو را دارد؟ مزدک پنجهای یک: در ماههای اخیر، تعداد نشستهای رونمایی کتاب بهمراتب بیشتر از نشستهای نقد و بررسی بوده است. گویی فرهنگ، آرامآرام بیش از آنکه به گفتوگو و اندیشه نیاز داشته باشد، به ویترین و تبلیغ نیاز پیدا کرده است. بیتردید، رونمایی کتاب اتفاقی مثبت است. هر ناشری حق دارد برای معرفی اثر خود تلاش کند و هر نویسندهای نیز حق دارد دیده شود. اما مسئله آنجاست که رونمایی نباید جای نقد را بگیرد. اگر کتاب پیش از آنکه خوانده شود، ستایش شود و پیش از آنکه درباره آن گفتوگویی جدی شکل بگیرد، به یک موفقیت تبلیغاتی تبدیل شود، باید نگران نسبت بازار و فرهنگ باشیم. این نگرانی، زمانی جدیتر میشود که برخی سیاستهای نشر نیز بیش از آنکه به گسترش دایره مخاطبان بیندیشند، بر ارزش تجاری و نمادین کتاب تأکید میکنند. دو: خبر انتشار مجموعه ۱۷ جلدی آثار منتشرنشده احمد شاملو با قیمتی حدود ۳۰ میلیون تومان، پرسشی را در ذهنم ایجاد کرده است. پرسشی که فقط درباره یک ناشر یا یک مجموعه نیست، بلکه دربارهی نسبت فرهنگ و اقتصاد است. این کتاب برای چه کسانی منتشر شده است؟ دانشجوی ادبیات؟ استاد دانشگاه؟ روزنامهنگار؟ شاعر؟ پژوهشگری که با هزار دشواری کتاب میخرد؟ یا مخاطب اصلی آن، کلکسیونرها و کسانی هستند که توان خرید کالاهای لوکس فرهنگی را دارند؟ این مجموعه تنها در ۵۰۰ نسخه منتشر شده و هر نسخه نیز شمارهای یکتا و منحصربهفرد دارد. افزون بر این، امکان خرید تکجلدها نیز برای مخاطب وجود ندارد و علاقهمند ناچار است همه مجموعه را تهیه کند. البته میتوان این تصمیم را از منظر ناشر نیز درک کرد. شاید این هفده جلد، قطعات یک پازل باشند که تنها در کنار یکدیگر، تصویری کامل از شاملو را پیش روی مخاطب قرار میدهند. اما از زاویه مخاطب، این پرسش همچنان باقی است که چرا نباید حق انتخاب داشته باشد؟ آیا هر کسی که تنها به چند دفتر از این مجموعه علاقهمند است، باید از خرید آن صرفنظر کند؟ سه: انتشار آثار نفیس، فینفسه ایرادی ندارد و در بسیاری از کشورهای جهان نیز نسخههای کلکسیونی کتابها منتشر میشوند. نگرانی از جایی آغاز میشود که کتاب، بیش از آنکه رسانهای برای اندیشه باشد، به کالایی برای نمایش و تمایز اجتماعی تبدیل شود؛ کالایی که داشتنش مهمتر از خواندنش باشد. پرسش دیگری نیز ذهنم را مشغول میکند. آیا هر آنچه از یک نویسنده یا شاعر برجای مانده، الزاماً باید منتشر شود؟ آیا هر دستنوشته، هر یادداشت و هر متن منتشرنشدهای، ارزش انتشار عمومی دارد؟ گاه سکوت یک نویسنده نیز بخشی از میراث اوست و شاید همه آنچه در کشوی میز یا میان کاغذهایش باقی مانده، برای انتشار نوشته نشده باشد. چهار: احتمالاً با من همعقیدهاید که فرهنگ، بدون نقد رشد نمیکند. نشستهای نقد فقط محل ارزیابی یک کتاب نیستند، بلکه جایی هستند که نویسنده، منتقد و خواننده در کنار هم درباره ادبیات گفتوگو میکنند. اگر این حلقه حذف شود، سلیقه عمومی بهتدریج در اختیار بازار قرار میگیرد؛ بازاری که طبیعت آن ایجاب میکند بیش از هر چیز به فروش فکر کند، نه لزوماً به کیفیت. من هم موافقم که کتاب باید فروخته شود، زیرا ناشر بدون اقتصاد پایدار دوام نمیآورد. اما اگر تنها معیار موفقیت یک اثر، تعداد نسخههای فروشرفته، قیمت نفیسترین چاپ یا میزان تبلیغات آن باشد، باید نگران آینده فرهنگ بود. جامعهای که نقد را به حاشیه میراند، آرامآرام قدرت پرسشگری خود را نیز از دست میدهد. شاید امروز بیش از هر زمان دیگری، کمتر به رونماییهای ستایشگرانه و بیشتر به گفتوگوهای انتقادی نیاز داشته باشیم. کتاب زمانی در جامعه زندگی میکند که خوانده شود، نقد شود و دوباره خوانده شود، نه فقط زمانی که با تشریفات رونمایی شود یا در ویترین خانهها و کتابخانهها به نمایش درآید. @mazdakpanjehee
به یاد آر که زندگی من باد است و چشمانم دیگر نیکویی را نخواهد دید چشم کسی که مرا میبیند دیگر به من نخواهد گریست و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم مرد... عهد عتیق، کتاب ایوب، باب هشتم از گفتار فیلم «خانه سیاه است» فروغ فرخزاد @mazdakpanjehee
CamScanner 07-28-2026 07.25.pdf چند شعر دیداری از کتاب چوپان کلمات. مزدک پنجهای. 1388. نشر فرهنگ ایلیا @mazdakpanjehee
به مناسب رونمایی نخستین مجموعه شعر سارا متقی «بلا دیده» درباره آغاز، تجربه و زیستن در شعر مزدک پنجهای نهم تیر هزار و چهارصد و پنج کافه هزار و چند شب @mazdakpanjehee
سخنرانی در کارگاه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان - ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ شعرِ وضعیت چیست؟ مزدک پنجهای @mazdakpanjehee
شما را دعوت میکنم به شنیدن شعرهای شاعر عرب به نام «غیاث المدهون» با ترجمهای خوب از «احسان عبدیپور» آپارات - سرویس اشتراک ویدیو https://www.aparat.com/v/c792liq «غیاث المدهون» (Ghayath Almadhoun) زادهٔ ۱۹ ژوئیهٔ ۱۹۷۹، شاعری فلسطینی - سوری - سوئدی است که در دمشق به دنیا آمده و در استکهلم زندگی کرده است. او چندین مجموعه شعر منتشر کرده که «آدرنالین»، یکی از آنها در سال ۲۰۱۷ میلادی در میلان منتشر شد و بازتاب گستردهای یافت. این اثر در فهرست جایزهٔ بهترین کتاب ترجمهشدهٔ آمریکا (BTBA) قرار گرفت. منتخبی از اشعار او با عنوان «درندهای به نام مدیترانه» به آلمانی ترجمه و در سال ۲۰۱۸ در صدر بهترین کتابهای ترجمهشدهٔ آلمانی جای گرفت. همکاری او با شاعر سوئدی، «ماری سیلکبرگ» در کتاب «تیل داماسکوس» مورد توجه منتقدان قرار گرفت و حتی به نمایشنامهای رادیویی تبدیل شد. از آثار این نویسنده در پروژههای هنری بینالمللی ازجمله توسط هنرمندان نامداری چون «جنی هولزر» و «بلیکسا بارگلد» استفاده شده است. او در کنار شاعر هلندی، «آن وگتر»، مجموعهٔ «من اینجا، تو هستم» را منتشر کرده است. این شاعر معاصر در طول فعالیت ادبی خود موفق به کسب افتخارهایی همچون جایزهٔ آلمازرا (۲۰۰۵)، جایزهٔ پایتخت فرهنگی عربی دمشق برای نویسندگان جوان (۲۰۰۸)، جایزهٔ Klas de Vylder (۲۰۱۲) و بورسیهٔ اقامت هنری DAAD در برلین (۲۰۱۹ - ۲۰۲۰) شده است. «شهر هر چقدر بزرگتر میشود اتاق من تنگتر میشود» (The bigger the city gets, the tighter my room gets) یک مجموعه شعر سرودهٔ «غیاث المدهون» است که با ترجمهٔ «یدالله گودرزی» توسط نشر «ثالث» منتشر شده است. شعرهای او که به بیش از ۲۰ زبان دنیا ترجمه شده، بازتاب گستردهای در میان مخاطبان جهانی یافتهاند. او را شاعری چندفرهنگی و جسور توصیف کردهاند که همواره دغدغهٔ مهاجرت، آوارگی و رنج انسانهای بیپناه بهویژه کودکان و زنان فلسطینی و سوری را در آثارش بازنمایانده است. «غیاث المدهون» با بهرهگیری از قالبهای نو مانند «فیلمشعر» تلاش کرده دردها و زخمهای خود را به گوش مخاطبان بینالمللی برساند و نگاه اروپایی را بهسوی تراژدیهای خاورمیانه جلب کند. این شاعر که [گفته شده] در بسیاری از اشعارش دنبالهرو «محمود درویش» بوده، با زبانی انفجاری و تصاویری تکاندهنده و طنزی گزنده، از کلیشهها گریخته و امید به آزادی سرزمینهای اشغالشده را در دل مخاطب زنده نگاه داشته است. @mazdakpanjehee
(آگنوستیک) «برای حامد رضوی» تا سه سال آینده،به احتمال بالا نیاز ِمالیام،به صفر میرسد و این را برای تو هم امیدوارم،حامد تا زندگی ،دیگر به تو «یک سکسِ بعدازظهر بدهکار نباشد حامد دیگر حال ندارم حول ندارم عشق ندارم اما من به تو یک نشستِ سنگین بدهکارم…
(آگنوستیک) «برای حامد رضوی» تا سه سال آینده،به احتمال بالا نیاز ِمالیام،به صفر میرسد و این را برای تو هم امیدوارم،حامد تا زندگی ،دیگر به تو «یک سکسِ بعدازظهر بدهکار نباشد حامد دیگر حال ندارم حول ندارم عشق ندارم اما من به تو یک نشستِ سنگین بدهکارم…
(آگنوستیک) «برای حامد رضوی» تا سه سال آینده،به احتمال بالا نیاز ِمالیام،به صفر میرسد و این را برای تو هم امیدوارم،حامد تا زندگی ،دیگر به تو «یک سکسِ بعدازظهر بدهکار نباشد حامد دیگر حال ندارم حول ندارم عشق ندارم اما من به تو یک نشستِ سنگین بدهکارم تا شعر برخیزد؛برود «سهراه جماران » چیپسوماست،دو کیلو پاچینی بگیرد بیاورد و مطمئن باش من از امروز به ت٫٫٫ممترَم شبیه دیروز که خون فوّاره میزد از رگهای خواستنم هیچ کس نبود در آغاز هم،هیچ کس نبود و ما دوازده ساعت کار میکردیم که کار کنیم حامد ،،،،،،،،،، «جماران»بنشینم«حمیدیان»برمیخیزم و ما نه برای شکست،نه برای پیروزی خلق شدیم ما خلق شدیم که«ایرج مهدیان»گوش کنیم توش کنیم/نوش کنیم/روش کنیم: دست هرزهگرد روزگار ت..می را و بگوییم: «عشقم دیگر با من...نباش» «خیلی دوستت داشتم اما دهن مارا...عمر ما را....خار ما را...» حامد از محمد چه خبر؟ بگو راحتتر بگوزد،نصف بچههای پانسیون را کشتهاند تا آن جاکش شرم حضور نکند/خار حضور بیظهورش و من بعد از کلی کلنجار روانی باز xxnxمیبینم «کارلیگری» از «آنجلوایت»جوانتر است و احتمالا در پنجاهسالگیش،کسی دیگر برای او شق نمیکند و روحاش پلاسیده میشود و ما باید به ج... ده های قرار دادی خاله مهسا امیدوارتر باشیم وقتی رُک به من گفتی: «طرف ببیند آینده داری ملاقه میزند» آینده که زیر ت...ممان است(برای بار سوم) اما،من دیگر نمیخواهم کسی زخمم را ببندد و «مادر»کلمهای بود که از پنجره بیمارستان غروب کرد «خرداد۱۴۰۵»/«اسماعیل بزرگی» @Hamedrazavi
شعر وضعیت/ مزدک پنجهای
شعر وضعیت/ مزدک پنجهای