tgindex
‌ ‌ ‌ ‌ م‍ ‍رودا ‌ ‌

‌ ‌ ‌ ‌ م‍ ‍رودا ‌ ‌

Статистика
@meroariперсидский

❀‌ ‌ ‌ ‌گوشه‌اے از هنࢪِ نوشتن.‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ مࢪودا، حاصلِ اشڪ.‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌  شکۅفه‌ے مࢪودا‌‌ ؛ @merobloom‌ ‌‌‌‌𝁨‌ @merodaribot

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
14
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
167
+3 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
39
28 постов
Вовлечённость
23,4%
к подписчикам
Постов в день
2,0
всего 28
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
20
1/48двое суток
22
1/72трое суток
24

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • بخش علمی چنلتون همیشه برای من جذاب بوده؛ اطلاعاتی که درباره‌ی موضوعات مختلف و گاه کمترشناخته‌شده در اختیارمون می‌ذارید، هم آموزنده‌ست و هم آدم رو به فکر فرو می‌بره. از طرفی، نوشته‌های عمیق و تأمل‌برانگیزتون رو خیلی دوست دارم؛ بعضی وقت‌ها لابه‌لای سطرهاشون، تکه‌هایی از افکار و حتی بخش‌هایی از شخصیت خودم رو پیدا می‌کنم. چنلتون از اون فضاهایی نیست که بعد از مدتی تکراری یا خسته‌کننده بشه؛ هر بار که توش می‌گردم، چیزی تازه برای خواندن یا فکر کردن پیدا می‌کنم.

  • 14 авг.10из schizpher

    این متن رو فوروارد کنید و بگید که چرا اینجا هستید منم میگم چرا داخل چنل شما هستم اگر هم نبودم میگم چرا باید داخل چنلتون جوین شد و خودم هم جوین میشم. جوین بودن یا نبودنتون اهمیتی نداره اما حضورتون باعث افتخاره

  • فوروارد کنید بیام پستای جدیدتونو ببینم (مشخص کنید) یکیشونو بذارم اینجا ویو بگیره🪵

  • 14 авг.16из Iranisstar

    فوروارد کنید بیام پستای جدیدتونو ببینم (مشخص کنید) یکیشونو بذارم اینجا ویو بگیره🪵

  • قلم‌ات، بوسه‌ایست خون‌آلود بر گلوی غم بانو...

  • قلم‌ات، بوسه‌ایست خون‌آلود بر گلوی غم بانو...

  • چگونه از هستیِ یک مصرع چنین روایتی زادید...؟ شگفتا که ذهن شما به‌مانندِ ذهن معدن‌کاویست که از دانه‌ای شن کوهی تراشید...! من تنها بذری افشاندم و شما درختی خلق کردید! اکنون من زیر سایهٔ درختی نشسته‌ام که از آن من نیست‌ و من این تاریکی را تحسین می‌کنم‌... ممنونم…

  • چگونه از هستیِ یک مصرع چنین روایتی زادید...؟ شگفتا که ذهن شما به‌مانندِ ذهن معدن‌کاویست که از دانه‌ای شن کوهی تراشید...! من تنها بذری افشاندم و شما درختی خلق کردید! اکنون من زیر سایهٔ درختی نشسته‌ام که از آن من نیست‌ و من این تاریکی را تحسین می‌کنم‌... ممنونم که سایه‌‌تان را بی‌منت گستراندید🩶

  • او تجلی محض یک شکوه بود، و من، در سایه‌سار حضورش، آینه‌ای که از انعکاس آن نور جان می‌گرفت و زیبا می‌شد. اما دریغ، که پیوند این دو کرانه، و ما شدنِ دست‌هایمان، مرثیه‌ای بود که باد در گوش سروها می‌خواند. با هم بودنمان، زایش یک اندوه باشکوه بود؛ تندیسی تراشیده‌شده از سوگ، چونان غروبی که بر شانه‌های دریا به خون می‌نشیند. تلخ، اما به غایت تماشایی. یک زیبایی مغموم.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • این ایده‌ی زنده شدن نوشته‌های یک نویسنده، و یا روایت کردنِ دنیا و وقایع از جانب نوشته‌ها، خیلی برای بنده جذاب بود. حتماً در آینده، یک مجموعه رو بهش اختصاص میدم.

  • سینهٔ کبودت چاک می‌خورد از شهوتِ واژه‌ها... .

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • شب از حاشیه‌های تاریک اتاق چکه می‌کرد. دود تلخ سیگار میان انگشتانت جان می‌داد و خاکسترش، مثل روزهای سپری‌شده‌ی من، بر فرش‌های کهنه می‌ریخت. نگاهم کردی؛ پرسیدی: مگر تو کیستی بدون کسی که دوستش داشته باشی؟ و دوستت داشته باشد؟ سکوتی سنگین میان ما دوید. انگار زمان در حوضچه‌ی اتاق منجمد شد. پاسخ دادم: من هیچ‌ام؛ حباب سستِ کف‌آلودی بر سطح مردابی از فراموشی. بی‌آنکه دست گرم کسی حک کند نامم را بر پوست شب، من تنها سایه‌ای هستم، که لنگ‌لنگان، از میان کوچه‌های تهیِ ملال می‌گذرد. نگاه کن! اگر عشق نباشد، گوشتی هستم کشیده شده بر استخوان، و آینه‌ای که جز تهی‌بودنِ خویش را بازتاب نمی‌دهد. لبخند تلخی بر لبانت نشست، گفتی: پس تو، بودنِ خود را در چشم دیگری گدایی می‌کنی؟ آیا انسان، پیش از آنکه عاشق باشد، 'خود' نیست؟ آیا وجود تو، مشروط به انعکاس در مردمک چشمی دیگر است؟ پاسخ دادم: 'خود'؟ چه واژه‌ی فریبنده‌ای برای ساختن یک حقیقت از پوچی عریان! انسان، ظرفی خالی است پر شده از هراس و تنهایی. وقتی کسی را دوست نمی‌داری و کسی تو را فرو نمی‌نوشد، حقیقت عریان و زشت هستی بر تو نازل می‌شود؛ اینکه ما اتفاقی بی‌معنا در پرتگاه زمانیم. دوست داشتن، تحمل این آگاهی دردناک است. نقابی زرین بر چهره‌ی پوسیده‌ی نیستی. نگاهت را به پنجره دوختی، جایی که مهِ خاکستری، شهر را مثل یک جسد فراموش‌شده در بر گرفته بود. می‌دانم. بی‌دوست‌داشتن، دست‌هایم زائده‌هایی بی‌مصرف‌اند، شاخه‌های خشکیده‌ی تاکی در زمستان تندخو. و چشمانم، دو سوراخ تاریک، رو به انقراض نور. من اگر کسی را دوست نداشته باشم، شاه بی‌تخت‌وتاجی‌ام در قلمرو هیچ. و اگر کسی مرا دوست نداشته باشد، کلمه‌ای هستم نانوشته، که در گلو سکوت، خفه می‌شود. حسی زنده، در تابوتی از انزوا. سیگارت را در آتش‌دان کوبیدی. دود آخر، در فضای میان ما، پیکر محو فرشته‌ای سقوط‌کرده را ساخت و سپس فروپاشید. زمزمه کردی: پس تو زنده نیستی. تو تنها شبحی هستی که در بازار مکاره‌ی دنیا، به دنبال جسمی می‌گردد تا حلول کند و چند صباحی، بوی زیستن بدهد. و من، در حالی که دست‌های سردم را در تاریکی در حال سقوط اتاق در هم می‌فشردم، گفتم: شاید. اما مگر تمام این جهان، چیزی جز رژه‌ی ارواح سرگردانی است که به دستانی گرم چنگ می‌زنند، تنها برای آنکه فرار از این پوچی باشکوه و دردناک را توجیه کنند؟

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

‌ ‌ ‌ ‌ م‍ ‍رودا ‌ ‌ — tgindex