با ماه راه مے روم
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 92
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
میآیی میآیی حتی اگر جادهها را سیل برده باشد و پلها ایستادن را فراموش کرده باشند با بنفشهها میآیی از تنگنای گل و لای بر گونههای کبود دشت با زنبورها در مزرعههای کُلزا با شهدی از دوست داشتنها میآیی.. حتی اگر پاییز با شلاقی شانهی لخت آبان را سیاه کند و انارهای ترک خوردهی پیراهنت روی گورهای دسته جمعی سینه سرخ کنند برای خاکی سرد که دست به انتحار زده است با جمجمههایی از اعتراض که آروارههای جرأت را میلرزانند رو به کوهی که آخرین کتیبههایٍ زخمی را در زیارت ضریح آزادی نمایان میکند... مهتاب میرقاسمی @taranom_ordibehesht
دلم یه ذوق حسابی میخواد یعنی یه ذوقی که بلند جیغ بکشم هار هار گریه کنم مثل دیوانهها بخندم غلت بزنم رو زمین مثل بزغالهها بپر بپر کنم آخ خدااااا دلم یه ذوق بینهایت میخواد که داد بزنم به خدااااا بگم همینه!! بخدا همینه!!..............................................
درود بر همه مهربانان هر جای ایران عزیز که هستید باعث افتخارید
میآیی میآیی حتی اگر جادهها را سیل برده باشد و پلها ایستادن را فراموش کرده باشند با بنفشهها میآیی از تنگنای گل و لای بر گونههای کبود دشت با زنبورها در مزرعههای کُلزا با شهدی از دوست داشتنها میآیی.. حتی اگر پاییز با شلاقی شانهی لخت آبان را سیاه کند و انارهای ترک خوردهی پیراهنت روی گورهای دسته جمعی سینه سرخ کنند برای خاکی سرد که دست به انتحار زده است با جمجمههایی از اعتراض که آروارههای جرأت را میلرزانند رو به کوهی که آخرین کتیبههایٍ زخمی را در زیارت ضریح آزادی نمایان میکند... #مهتاب_میرقاسمی @mirghasemimahtab #گروه_فرهنگی_و_ادبی_پاچال_قاسمآباد @pachall_ghasemabad
без подписи
تفسیر علف را باید دانستن! وقتی به قلمرو گاوان میرسی به لحظههای فکورانه مااا مااا به درون خانهای چوبین خوابیدن یعنی به قعرِ جنگلهای هیرکانی فلسفیدن به ذکر گلپران مه دره آمادهی حجامت تنوارهیِ بیقبیلهی خویشم تا بجای خون از رگهای باستانی من عطر تراوش شود به وقتی که سکوت کوه امرار معاش گوشماهیان دریا را از یادم میبرد و کلاهی پوستین بر سر بی سرم میگذارد تا حکمرانیِ مه را بپذیرم حالا از در و بی در با من حرف بزن! از قلمرویی که مرز معنایی ندارد و لکنت آفتاب تموز تنها با مهی غلیظ باز میشود و طعم گس غریبگی در آشنایی با جامِ شیشهای رنگین کمان به سرانجام خویش میرسد... #مهتاب_میرقاسمی @mirghasemimahtab
без подписи
حالا که به رسم کهن به قلمرویی بکر بازگشتهام و در سایهسار نمدار گلپرها عاشقی را مرور میکنم عطر تو گریبانم را سخت میگیرد بازخواستی که توان احساس را به مبارزه میخواند و چقدر این اشتیاق شکست را دوست میدارم! آن گاه که کلبه یِ تاریک چشمهام ایوان روشن نگاهت را بیتاب میطلبد و مه قاصدی بیقرار میشود برای دیداری نمناک سینه سرخی ام این روزها که شکوفههای سیب را رها میکند بر نردههایی چوبین به اردیبهشت آغوشت میاندیشد بر ترنم کلماتی خیس مرا میخوانی ای آوارهترین علف! من اما بی تو تنها زبان شعر را به یاد دارم بیا و بازگرد به حوالي لیروها* و رویای مهآلودهات را بر ساقههایِ نازک خیالم بلغزان و مرا نزدیک کن به فصل دور حجامت به خونی دلمه که در ریشههای زخمیام تکرار نام تو را رگ میزند... *گلهای زرد در ارتفاعات دوهزار شهسوار #مهتاب_میرقاسمی @mirghasemimahtab
به زیارت تو نائل آمدهام ای معشوقهی سبز پوش من❤️
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
معشوق از طریق نگاه، عطر، خواب، باران و فصلها در جهان شاعر ظاهر میشود. جهان بیرونی با تجربهٔ درونی شاعر پیوند میخورد. باد، ماه، بهار و رنگینکمان، دیگر عناصر طبیعی ساده نیستند؛ آنها زبان حضور معشوق شدهاند. از منظر اگزیستانسیال، شعر دربارهٔ بنیادیترین وضعیت انسان است: تنهایی و تمنای عبور از تنهایی. انسان در این شعر، موجودی کامل و بسته نیست؛ انسانی است که خود را در نسبت با دیگری مییابد. «من» شاعر در انتظار «تو» شکل میگیرد. اما این انتظار، صرفاً کمبود نیست؛ نوعی گشودگی وجودی است. شاعر با انتظار کشیدن، جهان را دوباره معنا میکند. از نگاه هرمنوتیکی، شعر را نمیتوان فقط شرح یک رابطهٔ عاشقانه دانست. متن، افقی گستردهتر دارد: سخن از نیاز انسان به دیده شدن، پذیرفته شدن و یافتن معنایی فراتر از خود است. در این خوانش، «تو» میتواند معشوق انسانی باشد، اما میتواند نماد هر آن چیزی نیز باشد که انسان را از بیگانگی با خویش نجات میدهد: معنا، امید، زیبایی یا حقیقت. فرجام: شعرشعوری بانومهتاب میر قاسمی، شعری دربارهٔ آمدن یک انسان نیست؛ شعری دربارهٔ بازگشت معنا به جهان انسان است. در این شعر، عشق نیرویی است که زمان را متوقف میکند، طبیعت را زبان میبخشد و تنهایی را به انتظار معنادار تبدیل میکند. شاعر در پایان میگوید: «میان رنگینکمان نگاهت غرق میشدم» این غرق شدن، نابودی نیست؛ رهایی از محدودیتهای خودِ تنهاست. انسان گاهی در دیگری گم نمیشود، بلکه در دیگری، امکان تازهای برای یافتن خویش پیدا میکند. از این منظر، شعر بانو،،مهتاب ،، روایت یک عشق ساده نیست؛ روایت پرسش همیشگی انسان است: چگونه دیگری میتواند خانهای شود که انسان در آن، دوباره خویشتن را بیابد؟ مرداد ۴۰۵ ع، موحد
تامل تنهایی، ( واکاوی) {{{«در آستانهٔ شکفتن؛ تأملی پدیدارشناختی بر عشق، انتظار و تنهایی }}} [ خوانش،، اگزیستیِ ،، شعر بانو ،مهتاب،، میر قاسمی»] متن شعر: ،،به تهنیت چشمهای تو میآیم ای آرمیده میان گلبرگهای خواب! مرا به فرصتِ شکفتنِ آغوشت میهمان کن! به تا ابد زیستن آن گاه که زمان عقربههای خویش را گم میکند و سخاوت باد در انتشار عطر تو به نهایت میرسد کسی به در میکوبد دوباره میکوبد! و آن تویی که پلکهایت اندوهی است پنهان مژگانی شکسته که غریبانه گیسوی فصلها را جارو میزند کاش از محاق ماه بیرون بیایی و بهار را دوباره بهانه کنی ای لجوجتر از ابرهای رمنده! ببار، ببار! بر شیروانی کوچک دلم بر چلچلههای تنهایی که حجلهگاه آسمان را میان گیسوانم برپا کردهاند به انکسار دیوانهوار نور در تلاقی آخرین دیدار آن گاه که در هر پرواز میان رنگینکمان نگاهت غرق میشدم، ، مهتاب میر قاسمی زمینه شعر بانو،، مهتاب،،در افق شعر غنایی معاصر قرار میگیرد؛ شعری که موضوع اصلی آن صرفاً عشق بهعنوان یک تجربهٔ عاطفی نیست، بلکه عشق را بهمثابه یک جهانِ زیسته تجربه میکند. در این جهان، معشوق فقط یک شخص نیست؛ بلکه حضوری است که زمان، طبیعت، خاطره و حتی معنای بودنِ شاعر را دگرگون میسازد. شاعر ( بانو مهتاب )از موقعیتی سخن میگوید که در آن، فاصله میان حضور و غیاب، خواب و بیداری، انتظار و وصال، به حالت تعلیق درآمده است. معشوق در آغاز شعر «آرمیده میان گلبرگهای خواب» است؛ یعنی در وضعیتی میان واقعیت و خیال. او نه کاملاً غایب است و نه کاملاً حاضر. همین وضعیت، نیروی عاطفی شعر را میسازد. شاعر در این متن، از عشق بهعنوان یک «حادثهٔ درونی» سخن میگوید؛ حادثهای که زمان معمول را متوقف میکند. وقتی میگوید: «آن گاه که زمان / عقربههای خویش را گم میکند» زمان دیگر زمان تقویمی و بیرونی نیست؛ بلکه زمانِ تجربهشدهٔ وجودی است. لحظهای که انسان در شدت یک تجربهٔ عمیق، از اندازهگیریهای معمول جهان خارج میشود. رمزگشایی زبانی، ادبی و استعاری شعر ۱. چشم؛ دریچهٔ حضور شعر با «چشم» آغاز میشود «به تهنیت چشمهای تو میآیم» چشم در اینجا فقط عضو دیدن نیست؛ چشم، محل ظهور دیگری است. شاعر به سوی نگاه معشوق میآید، نه صرفاً به سوی جسم او. نگاه، جایی است که دو وجود با یکدیگر ملاقات میکنند. چشم در زبان عرفانی و عاشقانه، همواره جایگاه کشف حقیقت بوده است؛ زیرا نگاه، پیش از سخن گفتن، رابطه را آغاز میکند. ۲. گلبرگهای خواب؛ مرز میان واقعیت و خیال تصویر: «ای آرمیده میان گلبرگهای خواب» ترکیبی است از لطافت و دوری. گلبرگ، نماد ظرافت و شکفتن است و خواب، فضای ناپیدایی و رؤیا. معشوق در جهانی نرم و دستنیافتنی قرار دارد. شاعر میخواهد به این جهان وارد شود؛ میخواهد از مرز واقعیت عبور کند و به تجربهای کاملتر از حضور برسد. ۳. شکفتن آغوش؛ تولد دوبارهٔ وجود «مرا به فرصتِ شکفتنِ آغوشت میهمان کن» آغوش در اینجا فقط تماس جسمانی نیست؛ نماد پناه، پذیرش و امکان دوباره متولد شدن است. فعل «شکفتن» اهمیت دارد. شاعر نمیگوید «باز شدن آغوش»، بلکه میگوید «شکفتن آغوش». یعنی رابطهٔ عاشقانه مانند یک گل، فرآیند ظهور و تحقق دارد. ۴. زمانِ گمشده؛ عبور از زمان عادی «به تا ابد زیستن آن گاه که زمان عقربههای خویش را گم میکند» در این تصویر، عشق قدرت تغییر تجربهٔ زمان را دارد. زمان ساعت، زمان بیرونی است؛ اما زمان عشق، زمان حضور است. انسان در لحظات عمیق زیستن، دیگر شمارندهٔ لحظهها نیست؛ در خودِ لحظه حضور مییابد. ۵. در کوبیدن؛ استعارهٔ انتظار «کسی به در میکوبد دوباره میکوبد!» درِ شعر، فقط در خانه نیست؛ مرز میان درون و بیرون انسان است. کوبیدن، نشانهٔ آمدن یک حضور است؛ اما این حضور همراه با اندوه است: «پلکهایت اندوهی است پنهان» معشوق نیز موجودی بیدرد نیست. او خود حامل زخمی خاموش است. ۶. باران؛ رهایی و بازگشت زندگی «ببار، ببار!» امر شاعرانه به باریدن، دعوت به زایش دوباره است. باران در اینجا نماد پاک شدن، رهایی و بازگشت بهار است. شاعر از معشوق نمیخواهد فقط بیاید؛ میخواهد با آمدنش جهان دوباره معنا پیدا کند. پدیدارشناختی، اگزیستانسی و هرمنوتیک انسانی شعر بانو ،،مهتاب،، : اگر این شعر را از منظر پدیدارشناسی بخوانیم، باید از این پرسش آغاز کنیم: شاعر چگونه جهان را تجربه میکند؟ در پدیدارشناسی، موضوع اصلی فقط «اشیا» نیستند، بلکه نحوهٔ ظهور آنها برای آگاهی انسان است. در این شعر، معشوق یک شیء بیرونی نیست؛ یک «حضور پدیدارشونده» است.
آخرین پناهگاه ...
به وقت رفتن... کوهستان آغوشت را باز کن!
سکوت کوچهها به وقت ظهر تابستانم تنم ایلی ست بی بار و بُنه که تنها به کوچ میاندیشد و سرم گاهوارهای ست نا آرام که هر شب خواب گل گاوزبان میبیند آی! بر شانههای سوختهام نمک بپاشید! این روزها رمهای سرگردان در گردنههای حیرانم که در مه گم شده است... #مهتاب_میرقاسمی @mirghasemimahtab
کسی به یاد نخواهد آورد که ما چه سالها با جنگ بر یک سفره نشستیم و نان و نمک خوردیم به یاد نخواهند آورد روی یک میز قمار کردیم و بر صلحی باخته شرط بستیم آه.. کسی نخواهد دانست آن روزها زمین زیر پای ما چقدر سست بود و آبهای زیرزمینی چگونه موسیقی ضجه را به کانون اندوه پیشکش میکردند از دانستنها و ندانستنها تنها دمی بود که بازدمش خسخسِ اندکی سخن بود که دیگر نمیخواست نمیخواست کوتاه بیاید! به یاد نخواهند داشت چگونه با ناخنهایی شکسته هر سحر مزرعهی گندم را بر سینهی زخمی خاک بیدار میکردیم تا مترسکهای عریان دانههای دلخون را پای آخرین دار پنهان کنند برای روزی که خاک دوباره از میان آروارههایش تخم ترس را بشکافد رویایی آواره را بر سرزمینی کهن سامان دهد... مهتاب میرقاسمی @taranom_ordibehesht