tgindex
Moein Dehaz
@moein_dehazКнигиперсидский

معین دهاز ارشد مهندسی صنایع، شاعر، عکاس و ولگردِ معاصر صفحه اینستاگرام: instagram.com/moein_dehaz -

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
12 237
+6 за 5 дн.
Сутки
+10
+0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
20,6 тыс
21 постов
Вовлечённость
167,9%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
2 903
1/48двое суток
3 326
1/72трое суток
3 588

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.3 27330

    گفتم ازت عکس بگیرم؟ گفت نگیری بهتره. نگفت "نگیر". Photo: @moein_dehaz

  • 2 авг.6 871180

    من شبنم خواب‌آلود یک ستاره‌ام که روی علف‌های تاریکی چکیده‌ام. جایم این‌جا نبود. نجوای نمناک علف‌ها را می‌شنوم. جایم این‌جا نبود. _ ‌سهراب سپهری ‌ Photo: @moein_dehaz

  • 23 июл.9 04939

    از وقتی یادداشت قبلی رو توی اینستاگرام گذاشتم، خیلی زیاد پیام گرفتم. عزیزانی گفتند که برم ببینم بچه هنوز بهم سلام می‌ده یا نه! بالاخره دیدمش و سلام کرد.

  • 16 июл.11,3 тыс60

    تو مسیر ولگردی‌هام از جلوی یه مغازه رد می‌شم. یک پسربچه‌ی حدودا پنج ساله اونجا بازی می‌کنه‌، گویا مغازه مادرشه. چند ماهه هر بار منو می‌بینه می‌گه "سلام عمو!"‌‌‌. اخیراً جلو میاد و باهام دست می‌ده و سلام عمو رو حتما می‌گه. نمی‌دونم معنی این سلام‌‌عموها چیه‌. ما هیچ آشنایی با هم نداریم و مکالمه‌‌ای جز این سلام‌ها هم نبود. امروز روی سه‌چرخه‌ش بود، سلام کرد. بعد از سلام، بر‌گشتم بهش گفتم "اسمت چیه؟". مثل اینکه بعد چند ماه، از ریتم ذهنیش خارج شده باشم، چشمش درشت شد، ثابت ایستاد، مضطرب گفت "نمی‌دونم"‌. حس کردم شاید لحنم بد بود، لبخند زدم گفتم "اسمتو نمی‌دونی؟" گفت "نه". گفتم خداحافظ. پسربچه‌ای به اسمِ نمی‌دانم‌! بگمانم دیگه سلام نده، فردا امتحان می‌کنم‌. اگر انتظار داشتید این متن به یک جمع‌بندی یا پیام معنوی خاصی ختم بشه، اشتباه کردید.

  • 8 июл.13,4 тыс87

    چای آلبالو، خیلی ایرانیه.

  • 3 июл.14,3 тыс258

    چه رویاها که پاره نشد! و چه نزدیک‌ها که دور نرفت! و من بر رشته صدایی ره سپردم که پایانش در تو بود _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz [آنالوگ]

  • 28 июн.12,9 тыс135

    گاه در گرمای یک نیمروز تابستان آشنایی خودم را با هستی گم می‌کردم و گاه به‌هنگام پوست‌کندنِ یک سیب، مهر مادری و پیوند میان خود و بستگانم را به مسخره می‌گرفتم. چه آسان تنها می‌شدم. و چه تنهاییِ بی‌دروپیکری _ سهراب سپهری ‌ Photo: @moein_dehaz

  • 24 июн.30,8 тыс592

    پرسیدم "می‌ترسی چه چیزی در آینده برات اتفاق نیفته؟" کسی نوشت "معشوق بودن". البته معشوق بودن شیرینه، وقتی طرفِ توجه، تایید و مهری، حتما خوبه؛ اما این موقعیت، طبق ذاتش همراه با انفعال و انتظاره. چرا در پیِ عاشق بودن نباشی؟ عاشق، فعال و ‌کنشگره. نیروگذاره. اگرچه گویا سرانجام این نظر معشوقه که تعیین‌کننده است، اما اگر "عاشق"ی نباشه، معشوق حتی تعریف نمی‌پذیره. معشوق‌، مخلوقِ دیگری است. گاهی به این فکر می‌کنم یک عاشق  بعد عشقی طولانی شاید حتی ابژه‌ی میلش (یعنی معشوق) رو از یاد ببره و یا از مرکز دل کنار بذاره و گم کنه. اما خود میل و عشق باهاش بمونه و به‌ شکل‌های دیگر، عشق هنوز موجود باشه. اما [مقام] معشوق، صرفا در جهان دیگری و میدانِ خیال او می‌تونه وجود داشته باشه. پس اگر بین عاشق و معشوق مغناطیسی هست، برخلاف تصور رایج، این معشوقه که در میدان مغناطیسی عاشق قرار داره! و بدون میل عاشق، هویت و خاصیت و منزلتش رو از دست می‌ده. سرچشمه‌ی اين میدان، خودِ عاشقه اما معمولا برعکس می‌بینند. ‌ عاشق سال‌ها می‌تونه در غیبت کامل معشوق، هنوز عاشق باشه. اما معشوق در غیبت کامل عاشق، از کجا مطمئنه هنوز هم معشوقه؟ برای همین شاید دلش بخواد گاهی سرک بکشه، خبر بگیره و جویای حال باشه و یا حتی عمدا زخمی رو در عاشق فعال نگه داره تا مقام خود رو از دست نده. #معین_دهاز @moein_dehaz

  • 13 июн.15,9 тыс257

    لبخند بزن و امیدوار بمان به روزی که نخواهد آمد ‌ #معین_دهاز از شعری، اسب من، نشرچشمه

  • 5 июн.16,4 тыс113

    برای چه یک دیوار کاه‌گلی که روزی از سایه‌اش گذشته‌ایم، نتواند در زندگی ما رخنه کند؟ چرا یک کلاغ که بر شاخه‌ی کاجی دیده‌ایم نتواند جای پای خودش را روی احساس ما بگذارد؟ _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz [عکاسی آنالوگ]

  • 31 мая19,7 тыс292

    ... کجا بروی؟ و به هوای کدام فراموشیِ تند؟ بامداد که برخیزی، گیاه‌ها می‌رویند. گل‌ها می‌شکفند، و تو کنار همان دریچه‌ی آشنا، و هر روزی _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz

  • 17 мая28,6 тыс273

    وقتی نفس عمیق می‌کشیم، انگار دست می‌اندازیم به آن پایین‌های ریه، آن ته، قعر و مقداری هوای به‌جا‌مانده و مطرود و سنگین را بیرون می‌کشیم. چند ثانیه سبک می‌شویم. کاش می‌شد دست انداخت و آنجایی که در کله‌ی آدم پر از باتلاق و خستگی و فکر است، یعنی آن ته را پیدا کرد، آنجا که قیرگون و رسوب شده، بیرون آورد و بقول هدایت انداخت جلو سگ. #معین_دهاز @moein_dehaz

  • 26 апр.17,4 тыс54

    امروز تولدم بود. شاید هم دیروز. نمی‌دانم.

  • 27 янв.69,3 тыс530

    باید گریه کنم اما نه برای فاجعه... برای این، که بازمانده را نجات‌یافته می‌دانید.

  • 6 янв.30,4 тыс171

    امروز بهتر می‌فهمم که من هیچوقت از سایه‌ها عکس نمی‌گرفتم، من نور رو می‌دیدم. این نوره که "هست". سایه‌ای نیست، سایه هیچ‌چیز نیست. همیشه همین بوده و خواهد بود: قطعا نور بر تاریکی پیروز است.

  • 28 дек.21,6 тыс221

    من آدم فراموش‌شده‌ای هستم. اینجا در این خاکِ رنگارنگ، هیچ‌چیز مرا نمی‌فریبد. این را از پیش می‌دانستم _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz

  • 27 дек.28,9 тыс162

    آدمی که همه‌ی جان و روانش ایران بود، حالا بدنش را در کشوری دور، خیلی‌خیلی دور، رها کرده و رفته. یکبار هم از ایران رفت و برای کسی مثل او، جدایی از خاک وطن، جداییِ تن از تن بود. مرگ، همیشه "تخریبِ آینده" است، اما درباره‌ی بیضایی باید با دقت بیشتری بنویسیم. فقدان او، یادآور همه‌ی "می‌توانست‌باشد"ها است. مرگ، تبعید او را عمیق‌تر کرد. ‌‌ امروز رفت و ما را مطمئن کرد، که هیچ‌وقت برنمی‌گردد. جدایی‌ها، با احتمال‌ها و شایدها تحمل‌پذیرند. اما مرگ، یعنی قطعا برنمی‌گردد. این قطعیت، رحم نمی‌کند. در را می‌بندد. چراغ را خاموش می‌کند. مرگ او، تحمیل این قطعیت به ما است. ‌ ‌ #بهرام_بیضایی #معین_دهاز ‌ ‌

  • 26 дек.14,6 тыс174

    مثل اینکه اصلاً قرن ما، قرن حرف‌های بریده و فریادهای نارساست. تا چه‌وقت این هذیان طول خواهد کشید؟ _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz

  • 21 дек.32,4 тыс167

    انار یک شاه‌میوه است‌‌‌. با شأنی مخصوص که هیچ میوه‌ای به سطحش نمی‌رسه. با قیافه‌ی عجیب و آن درونِ جادویی و دراماتیک، عالی‌ست. به یلدا عمق و حس می‌ده. یلدا مبارک.

  • 19 дек.13,9 тыс17

    سلفی