Moein Dehaz
Статистикаمعین دهاز ارشد مهندسی صنایع، شاعر، عکاس و ولگردِ معاصر صفحه اینستاگرام: instagram.com/moein_dehaz -
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 903
- 1/48двое суток
- 3 326
- 1/72трое суток
- 3 588
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گفتم ازت عکس بگیرم؟ گفت نگیری بهتره. نگفت "نگیر". Photo: @moein_dehaz
من شبنم خوابآلود یک ستارهام که روی علفهای تاریکی چکیدهام. جایم اینجا نبود. نجوای نمناک علفها را میشنوم. جایم اینجا نبود. _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz
از وقتی یادداشت قبلی رو توی اینستاگرام گذاشتم، خیلی زیاد پیام گرفتم. عزیزانی گفتند که برم ببینم بچه هنوز بهم سلام میده یا نه! بالاخره دیدمش و سلام کرد.
تو مسیر ولگردیهام از جلوی یه مغازه رد میشم. یک پسربچهی حدودا پنج ساله اونجا بازی میکنه، گویا مغازه مادرشه. چند ماهه هر بار منو میبینه میگه "سلام عمو!". اخیراً جلو میاد و باهام دست میده و سلام عمو رو حتما میگه. نمیدونم معنی این سلامعموها چیه. ما هیچ آشنایی با هم نداریم و مکالمهای جز این سلامها هم نبود. امروز روی سهچرخهش بود، سلام کرد. بعد از سلام، برگشتم بهش گفتم "اسمت چیه؟". مثل اینکه بعد چند ماه، از ریتم ذهنیش خارج شده باشم، چشمش درشت شد، ثابت ایستاد، مضطرب گفت "نمیدونم". حس کردم شاید لحنم بد بود، لبخند زدم گفتم "اسمتو نمیدونی؟" گفت "نه". گفتم خداحافظ. پسربچهای به اسمِ نمیدانم! بگمانم دیگه سلام نده، فردا امتحان میکنم. اگر انتظار داشتید این متن به یک جمعبندی یا پیام معنوی خاصی ختم بشه، اشتباه کردید.
چای آلبالو، خیلی ایرانیه.
چه رویاها که پاره نشد! و چه نزدیکها که دور نرفت! و من بر رشته صدایی ره سپردم که پایانش در تو بود _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz [آنالوگ]
گاه در گرمای یک نیمروز تابستان آشنایی خودم را با هستی گم میکردم و گاه بههنگام پوستکندنِ یک سیب، مهر مادری و پیوند میان خود و بستگانم را به مسخره میگرفتم. چه آسان تنها میشدم. و چه تنهاییِ بیدروپیکری _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz
پرسیدم "میترسی چه چیزی در آینده برات اتفاق نیفته؟" کسی نوشت "معشوق بودن". البته معشوق بودن شیرینه، وقتی طرفِ توجه، تایید و مهری، حتما خوبه؛ اما این موقعیت، طبق ذاتش همراه با انفعال و انتظاره. چرا در پیِ عاشق بودن نباشی؟ عاشق، فعال و کنشگره. نیروگذاره. اگرچه گویا سرانجام این نظر معشوقه که تعیینکننده است، اما اگر "عاشق"ی نباشه، معشوق حتی تعریف نمیپذیره. معشوق، مخلوقِ دیگری است. گاهی به این فکر میکنم یک عاشق بعد عشقی طولانی شاید حتی ابژهی میلش (یعنی معشوق) رو از یاد ببره و یا از مرکز دل کنار بذاره و گم کنه. اما خود میل و عشق باهاش بمونه و به شکلهای دیگر، عشق هنوز موجود باشه. اما [مقام] معشوق، صرفا در جهان دیگری و میدانِ خیال او میتونه وجود داشته باشه. پس اگر بین عاشق و معشوق مغناطیسی هست، برخلاف تصور رایج، این معشوقه که در میدان مغناطیسی عاشق قرار داره! و بدون میل عاشق، هویت و خاصیت و منزلتش رو از دست میده. سرچشمهی اين میدان، خودِ عاشقه اما معمولا برعکس میبینند. عاشق سالها میتونه در غیبت کامل معشوق، هنوز عاشق باشه. اما معشوق در غیبت کامل عاشق، از کجا مطمئنه هنوز هم معشوقه؟ برای همین شاید دلش بخواد گاهی سرک بکشه، خبر بگیره و جویای حال باشه و یا حتی عمدا زخمی رو در عاشق فعال نگه داره تا مقام خود رو از دست نده. #معین_دهاز @moein_dehaz
لبخند بزن و امیدوار بمان به روزی که نخواهد آمد #معین_دهاز از شعری، اسب من، نشرچشمه
برای چه یک دیوار کاهگلی که روزی از سایهاش گذشتهایم، نتواند در زندگی ما رخنه کند؟ چرا یک کلاغ که بر شاخهی کاجی دیدهایم نتواند جای پای خودش را روی احساس ما بگذارد؟ _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz [عکاسی آنالوگ]
... کجا بروی؟ و به هوای کدام فراموشیِ تند؟ بامداد که برخیزی، گیاهها میرویند. گلها میشکفند، و تو کنار همان دریچهی آشنا، و هر روزی _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz
وقتی نفس عمیق میکشیم، انگار دست میاندازیم به آن پایینهای ریه، آن ته، قعر و مقداری هوای بهجامانده و مطرود و سنگین را بیرون میکشیم. چند ثانیه سبک میشویم. کاش میشد دست انداخت و آنجایی که در کلهی آدم پر از باتلاق و خستگی و فکر است، یعنی آن ته را پیدا کرد، آنجا که قیرگون و رسوب شده، بیرون آورد و بقول هدایت انداخت جلو سگ. #معین_دهاز @moein_dehaz
امروز تولدم بود. شاید هم دیروز. نمیدانم.
باید گریه کنم اما نه برای فاجعه... برای این، که بازمانده را نجاتیافته میدانید.
امروز بهتر میفهمم که من هیچوقت از سایهها عکس نمیگرفتم، من نور رو میدیدم. این نوره که "هست". سایهای نیست، سایه هیچچیز نیست. همیشه همین بوده و خواهد بود: قطعا نور بر تاریکی پیروز است.
من آدم فراموششدهای هستم. اینجا در این خاکِ رنگارنگ، هیچچیز مرا نمیفریبد. این را از پیش میدانستم _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz
آدمی که همهی جان و روانش ایران بود، حالا بدنش را در کشوری دور، خیلیخیلی دور، رها کرده و رفته. یکبار هم از ایران رفت و برای کسی مثل او، جدایی از خاک وطن، جداییِ تن از تن بود. مرگ، همیشه "تخریبِ آینده" است، اما دربارهی بیضایی باید با دقت بیشتری بنویسیم. فقدان او، یادآور همهی "میتوانستباشد"ها است. مرگ، تبعید او را عمیقتر کرد. امروز رفت و ما را مطمئن کرد، که هیچوقت برنمیگردد. جداییها، با احتمالها و شایدها تحملپذیرند. اما مرگ، یعنی قطعا برنمیگردد. این قطعیت، رحم نمیکند. در را میبندد. چراغ را خاموش میکند. مرگ او، تحمیل این قطعیت به ما است. #بهرام_بیضایی #معین_دهاز
مثل اینکه اصلاً قرن ما، قرن حرفهای بریده و فریادهای نارساست. تا چهوقت این هذیان طول خواهد کشید؟ _ سهراب سپهری Photo: @moein_dehaz
انار یک شاهمیوه است. با شأنی مخصوص که هیچ میوهای به سطحش نمیرسه. با قیافهی عجیب و آن درونِ جادویی و دراماتیک، عالیست. به یلدا عمق و حس میده. یلدا مبارک.
سلفی