ناگفته های یک ورّاج
Статистика-مطالب داغ بیداری ذهن 😯 -اعتقادی انتقادی -عکس و فیلم های اعتقادی اجتماعی و...واقعیت هایی که هیچوقت گفته نشده اند.❤️😍 -مطالب طنزو حکیمانه ? - @monjiwerraj -بیانی از واقعیت که زیرپوست حقیقت پنهان شده است.🙃 ارتباط با ادمین @omrisarekarim
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 44
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Картинки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 185
- 1/48двое суток
- 212
- 1/72трое суток
- 228
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🤔🤔 @monjiwerraj
یه روز يه بابايي پسرش فارغ التحصيل ميشه. هيچي هم بارش نبوده. زنگ ميزنه به پارتيش ميگه : دمت گرم واسه پسرم يه شغلي پيدا کن. پارتيه ميگه : ميخواي سفيرش کنم؟ باباهه ميگه : نه بابا اون خيلي زياده.. پارتيه ميگه : ميخواي وزيرش کنم ؟ باباهه ميگه : اوووووووف نه... پارتیه میگه: میخوای نماینده مجلسش کنم؟ باباهه میگه: نه بابا زیادشه! پارتیه میگه: میخوای فرماندارش کنم ؟ باباهه ميگه : نه بابا يه جايي معلمی چيزيش کن.. پارتيه ميگه : شرمنده اون ديگه سواد ميخواد...!!!
ماهی میگفت: به ما گفته بودن،یسری قلاب از آسمون میان و شمارو میبرن بهشت!😊😐 @monjiwerraj
👌 @monjiwerraj
گزارش یک موجود فضایی از مشاهداتش در زمین!! جالبه👌 @monjiwerraj
نام اعظم خداوند... عطار نیشابوری @monjiwerraj
در باب ظلم @monjiwerraj
🤔❤️🔥داستانی واقعی و تکاندهنده از کشور یمن 👞 زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند. استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است. روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.» یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟» معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.» کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد. وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند. بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند! استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.» کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.» معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت. استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم». وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.» نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت. همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟» او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.» همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟» او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم». همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!» او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.» روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد. وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.» وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد. اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند. در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند.💞 پیام داستان: اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند. 💦🌹💦🌹💦🌹💦🌹 @monjiwerraj
اینکه بگوییم یک اندیشمند مذهبی .. مثل این است که بگوییم یک ورزشکار معتاد.. یا یک پلیس دزد .. یا یک عاشق خیانتکار . هر کس میتواند یک معتاد باشد اما از یک ورزشکار انتظار نمیرود.. هر کس میتواند یک دزد باشد اما از یک پلیس انتظار نمیرود.. هر کس میتواند یک خیانتکار باشد اما از یک عاشق انتظار نمیرود.. همچنان ،هر کس نیز میتواند یک مذهبی باشد اما از یک اندیشمند انتظار نمیرود... اینها مسأله هایی هستند که جدا از هم شدنی هستند اما با هم دور از انتظار..
🌹🌷*نظریه خوک چیست؟* *نظریه خوک به طور خلاصه این است:* حاکمی ستمگر دستور داد شهروندی را بدون هیچ دلیلی بازداشت و در سلولی انفرادی به مساحت بسیار کوچکی زندانی کنند. شهروند عصبانی شد و مدام در سلول قدم می زد و درب را با لگد میکوبید و فریاد میزد: «من بیگناهم، چرا مرا بازداشت و زندانی کردهاید؟!» و چون جسارت کرد و بلند فریاد میزد ومی گفت: «من بیگناهم» و سر و صدا می کرد، مدتی بعددستور دادند او را به سلولی به مساحت کوچکتری منتقل کنند. او دوباره شروع به فریاد زدن کرد... اینبار فریادها یش تغییر کرده بود این بار نگفت «من بیگناهم»؛ بلکه گفت: «ظلم است که مرا در سلولی کوچک زندانی کنید که حتی نمی توانم دراز بکشم . فریادهای دوبارهی شهروند، زندانبانش را آزار داد. پس از مدتی زندانبان دستور داد 9 زندانی دیگر را هم به همان سلول منتقل کنند. شرایط بسیار بد بود ، حالا دیگر حتی قادر نبودند ، روی زمین بنشینند. و چون شرایط برای زندانیان غیرقابل تحمل شده بود، آن ده نفر زندانی مجددا با سرو صدا و فریاد البته کمی آرامتر ، اعتراض خودشان را ابراز کردند. و می گفتند: «این شرایط غیرقابل قبول است! ،ده نفر در یک سلول بسیار کوچک ، عادلانه نیست. چطور ده نفر را در چنین سلول جای دادهاید؟ اینطوری خفه میشویم و میمیریم. لطفاً فکری به حال ما کنید حداقل نیمی از ما را به سلول دیگری منتقل کنید.» اما زندانبان که از سر و صدایشان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد تا یک خوک را به سلول آنها بیندازند و بگذارند بینشان زندگی کند! آن بیچارهها دیوانهوار فریاد زدند و گفتند: «چطور با این حیوان کثیف در یک سلول زندگی کنیم؟ ظاهرش مشمئزکننده است و بوی فضولاتش که همه جا را پر کرده، دارد ما را میکشد. لطفاً فقط همین خوک را از سلول ما بیرون ببرید.» پس از مدتی حاکم به زندانبان دستور داد خوک را بیرون بیاورند و سلول را برای آنها تمیز کنند.. حالا دیگر از زندانیان نه فریادی ، نه سروصدایی و نه اعتراضی شنیده نمی شد. چند روز بعد، حاکم به دیدن آنها رفت و از حالشان پرسید. آنها گفتند: «الحمدلله، همهی مشکلاتمان حل شده!» اینگونه بود که مسئلهی اصلی، ، فقط به درخواست بیرون بردن خوک از زندان تقلیل یافت و مسئلهی مساحت سلول فراموش شد، و مسئلهی قبل از آن، و مسئلهی قبل از آن، و مسئلهی قبل از آن... تا اینکه حتی مسئله اصلی و مهم و اولیه، یعنی : «زندانی شدن بیگناه آن شهروندان » کاملا فراموش شده بود دیگر هیچکس آنرا به خاطر نیاورد. حتی من و شما، خواننده این مطلب *و این خلاصه «نظریهی خوک» است.* این است واقعیت زندگی سخت و تلخ ما . *آنها مشکلات جدیدی خلق میکنند تا ما مشکلات اصلیمان را فراموش کنیم.* سپس با مهارت کامل، نظریه خوک و حواسپرتی را به کار میگیرند..!!! و ما را از فریادهای اصلی و خواسته های بر حق ما را دور می کنند. @monjiwerraj
چقدر کار قشنگ و بزرگی کردی دختر ❤️❤️😊 دمت گرم 👏👏⚘️ Mazi1 @monjiwerraj
👍 @monjiwerraj
محارب!🤔 @monjiwerraj
✅دیکتاتورهای مقدس ✍ مصطفی داننده دیکتاتوری از روز اول با زندان و سانسور آغاز نمیشود بلکه زمانی کلید میخورد که مردمان تصمیم میگیرند کسی را آنقدر بزرگ کنند که دیگر نتوانند از او بپرسند: «اگر اشتباه کردی، چه؟» از همان لحظه، شکست آزادی شروع میشود. جامعهای که انسان میسازد، زنده است. اما جامعهای که بت میسازد، آرامآرام میمیرد. زیرا بتها نه پاسخ میدهند، نه عذرخواهی میکنند و نه اجازه میدهند کسی دربارهشان سؤال بپرسد. مقدس کردن انسانها در کنار دروغ، بزرگترین خیانت به حقیقت است. وقتی کسی را مقدس میکنیم، در واقع حق نقد او را از خودمان میگیریم. انگار دهان خود را با نخ و سوزن دوختهایم و کلید آن را هم به دست همان کسی دادهایم که نباید دربارهاش سؤال کنیم. از آن پس، هر انتقاد، بیاحترامی است، هر پرسش، خیانت و هر مخالف، دشمن. هیچ انسانی معصوم نیست. نه سیاستمدار، نه روشنفکر، نه استاد دانشگاه، نه فعال مدنی، نه رهبر، نه شاه، نه نویسنده و نه محبوبترین چهره جامعه. انسان بودن، یعنی امکان خطا داشتن. اگر کسی را از این قاعده مستثنا کنیم، در حقیقت او را از پاسخگویی نیز معاف کردهایم. قدرت، حتی پاکترین انسانها را هم وسوسه میکند و تحسین بیقیدوشرط، خطرناکترین غذای قدرت است. کسی که هر روز فقط تشویق بشنود و هیچ نقدی نشنود، آرامآرام باور میکند که اشتباه نمیکند. مشکل از علاقه داشتن به افراد آغاز نمیشود، مشکل از جایی آغاز میشود که علاقه، جای عقل را میگیرد. آن روز دیگر رفتار افراد را نمیسنجیم، فقط از آنها دفاع میکنیم. اگر موفق شوند، آن را نشانه نبوغ میدانیم و اگر شکست بخورند، برایشان هزار توجیه میتراشیم. در چنین فضایی، حقیقت دیگر معیار نیست و وفاداری معیار میشود. تاریخ نیز بارها همین هشدار را داده است. بسیاری از فجایع، محصول نبوغ سیاه یک مستبد نبودند، محصول سکوت مردمی بودند که جرئت نکردند به او بگویند: «اشتباه میکنی.» سکوت، همیشه از ترس زاده نمیشود، گاهی از تقدس زاده میشود. وقتی کسی را فراتر از نقد قرار میدهیم، در واقع او را فراتر از پاسخگویی قرار دادهایم. احترام با تقدس تفاوتی عمیق دارد. احترام یعنی خوبیهای یک انسان را ببینی و در عین حال، اگر خطا کرد، شجاعت داشته باشی آن را به زبان بیاوری. اما تقدس، چشم را بر خطا میبندد. احترام، شخصیت را حفظ میکند. تقدس، حقیقت را قربانی شخصیت میکند. تقدس، دشمن آزادی اندیشه است. جامعهای که عادت کند برای برخی افراد حریم ممنوعه بسازد، کمکم یاد میگیرد که سؤال نپرسد. نسلی تربیت میشود که به جای استدلال، به شخصیتها استناد میکند، به جای بررسی شواهد، نامها را تکرار میکند؛ و به جای اندیشیدن، تبعیت را انتخاب میکند. جامعهای بالغ، جامعهای نیست که قهرمان نداشته باشد، جامعهای است که هیچ قهرمانی را بالاتر از حقیقت نداند. انسانها باید با استدلال سنجیده شوند، نه با احساسات، با عملکردشان، نه با شهرتشان، با پاسخهایشان، نه با هالهای از تقدس که اطرافشان ساخته شده است. اگر روزی احساس کردی دیگر نمیتوانی از کسی انتقاد کنی، همان لحظه از خودت بپرس: آیا دیگری دهان مرا بسته است، یا خودم آن را دوختهام؟ زیرا آزادی اندیشه از یک جمله آغاز میشود؛ جملهای ساده اما نجاتبخش: در سیاست و اجتماع، هیچ انسانی مقدس نیست و هیچ انسانی نباید از نقد مصون باشد. @monjiwerraj
در باب توبه @monjiwerraj
توی فاصله ای ک تو صف "نذری" بودی، ""خزر"" رو بردن...! @monjiwerraj
روی دیوار اتاق اساتید دانشگاهای آمریکا نوشتند: اگر از علم خود ببخشید، به علم خویش افزوده اید. در اتاق اساتید دانشگاه های اروپا نوشتند: مزیت باسوادان بر بیسوادان همانند زندگان بر مردگان است. در اتاق اساتید دانشگاه الازهر مصر نوشتند: تفاوت باسوادان بر بیسوادان همانند تفاوت ماه شب چهاردهم و شب اول است. پیامبراکرم ص اون وقت در اتاق اساتید دانشگاه های ايران نوشتند: از اساتید محترم خواهش میکنیم بعد از اتمام کلاس ماژیک خود را تحویل دانشگاه بدهند...!!! ✨💫💫✨
مملکتی ساختید ک... لعنت بر قوم ظالم @monjiwerraj
یه جایی هم هست در دنیا... که با ارز دولتی میروند کربلا تا برای شفای بیمارانی دعا کنند که مجبورند با ارز آزاد دارو بخرند _محمد پارسی_ @monjiwerraj
گفت: کاش کسی زنان خاورمیانه را از چنگ خدا نجات دهد!! @monjiwerraj