مهرداد رحمانی | در عالم مولانا
Статистикаما را به میان ذرهها جوی ارتباط: @MehrdadRahmani44 ابتدای کانال: https://t.me/Mehrdad_Rahmani4/11
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 224
- 1/48двое суток
- 256
- 1/72трое суток
- 276
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🕯هزار جام سعادت بنوش ای نومید گفتند: به چه یافتی آنچه یافتی؟! گفت: اسباب دنیا را جمع کردم و به زنجیرِ قناعت بستم و در منجنیق صدق نهادم و به دریای ناامیدی انداختم. ذکر بایزید بسطامی تذکرةالاولیا ناامیدی، تاریکی نیست؛ آن دمیست که چراغهای آرزو خاموش شدهاند، اما آفتاب چهره میگشاید. غلام ساعت نومیدیَم که آن ساعت شرابِ وصل بتابد ز شیشهای حلبی دهان به گوشِ من آرد به گاهِ نومیدی چه میکند سر و گوشِ مرا به شهدِ لبی «دیوان شمس، غزل۳٠۴۹» ناامیدی بینصیبی هم نیست، آن لحظهایست که طمع از کوزههای کوچک خویشتن برگرفته شده، اما نصیب دریا فرا میرسد. هر لحظهای نومید را خرمن دهم بی کِشتنی هر لحظهای درویش را قُربت دهم بیچِلّهای چشمهٔ شِکر جوشان کنم اندر دل تنگِ نِیی اندیشههای خوش نهم اندر دِماغ و کلّهای «دیوان شمس، غزل ۲۴۳۱» گویی امید مغزِ ناامیدیست؛ وقتی همهٔ بنبستهای جهان، راهی به آغوش یار نهفته دارند. و ای بسا ناامیدی دعوت است، خالصترین و خاصترین دعوت یار...؛ که تو را به یکباره از همهٔ اسباب این جهان برکَند و تنها و تنها روبروی مسبّب نهد. #چراغهای_دل (۱۳۵) @mehrdad_rahmani4
🕯 کَرّانه در این غزل، مولانا تصویری لطیف از شوقِ عاشق به شنیدنِ مدام معشوق میآفریند. معشوق سخنی میگوید و عاشق، خود را به کَری میزند که: ای یار، «نشنیدم؛ دوباره بگو!» چه تمنای عاشقانه و چه حیلهٔ ظریفی! گویی دلِ عاشق تابِ پایان گرفتنِ سخن یار را ندارد؛ شگفت آنکه این «کَری» خود شکلی از شنیدن است؛ نشنیدنی ساختگی برای شنیدنی دوباره و دوباره. چه بازی دلانگیزی.. عاشق به نشنیدن تظاهر میکند، حال آنکه ذرّه ذرّهٔ وجود او گوش است برای شنیدن معشوق.... اما یار بازی را درمییابد؛ میفهمد که این کَری، حیلهای عاشقانه است و تن به بازی نمیدهد. سپس عاشق از دربان یاری میجوید؛ اما دربان، راز محبوب را میداند: نزد چنین محبوبی، حیله راه ندارد. عشق عرصهٔ زیرکی و تدبیر نیست؛ جایی نیست که بتوان با نیرنگ، محبوب را به سخن کشید یا به وصال فراخواند. در برابر عشق، حیله هرچه ظریفتر باشد، زودتر رسوا میشود؛ و عاشق سرانجام درمییابد که در حضور محبوب، تنها باختن است که کارگر است. غیر مُردن هیچ فرهنگی دِگر در نگیرَد با خدای ای حیلهگر «مثنوی، دفتر ششم» #چراغهای_دل (۱۳۴) @AmirHosseinMahoozi @mehrdad_rahmani4
🕯صبر و شُکر و ایثار... شقیق بلخی، ابراهیم ادهم را دید و گفت: ای ابراهیم! چه میکنی در کار معاش؟ گفت: اگر چیزی رسد، شُکر کنیم و اگر نرسد، صبر. شقیق گفت: سگان بلخ نیز چنین کنند! چون چیزی یابند، دُم بجنبانند و چون نیابند، صبر کنند! ابراهیم تکانی خورد و پرسید: شما چگونهاید؟ گفت:«اگر چیزی نرسد، شُکر کنیم و اگر رسد، ایثار...». تذکرةالاولیا ذکر شقیق بلخی (با اندکی تغییر) #چراغهای_دل (۱۳۴) @mehrdad_rahmani4
🕯 هر بامداد، انسان خود را بر آستانهٔ دو پرسش مییابد: «از جهان چه نصیبِ من است؟» و «نصیبِ جهان از من چیست؟» در پیش گرفتنِ پرسش نخست، افشاندن بذر فساد است؛ و در پیش گرفتنِ پرسش دوم، پیمودن راه سعادت... اولی، جهان را میبلعد، و دومی، جهان را میآفریند. «حسین الهی قمشهای» 🕯 ابوالحسن خرقانی گفت: عالِم بامداد برخیزد، طلب زیادتی عِلم کند، و زاهد طلبِ زیادی زُهد کند، اما ابوالحسن بامداد که برخیزد، در بند آن بوَد که سُروری به دل کسی برساند. «تذکرهالاولیا» #چراغهای_دل (۱۳۳) @mehrdad_rahmani
🕊در عشق تو پا شکستگانیم داریم امید پَر گشایی مولانا از شکست و ناکامی نمیگریزد، جان آدمی نزد او گوهری است که «شکستن» از بهایش نمیکاهد و ای بسا درخشش او را دوچندان کند. مغلوب شدن از آن رو نزد مولانا عزیز است که خداوند کریم خود را همدم مغلوبان و پناه درماندگان معرفی کرده است. جهان شکست و تو یار شکستگان باشی کجاست مستِ تو را از چنین خرابی ننگ «دیوان شمس، غزل ۱۳۲۷» خدای مولانا، خداییست که درهای لطفش تنها به روی نیکان و کریمان گشوده نیست؛ بلکه ملجأ خطاکاران و پناه فروماندگان نیز هست. پس کجا زارَد؟ کجا نالد لَئیم؟ گر تو نپْذیری به جز نیکْ ای کریم؟ «مثنوی، دفتر دوم» خدایی که خریدار اجناس تقلبی و قراضههای جان ما نیز هست و هیچ فروشندهای را بینصیب از درگاهش باز نمیگرداند. هیچ قلبی نزد او مردود نیست زانکه قصدش از خریدن سود نیست «مثنوی، دفتر ششم» خدایی که بیش از آنکه در پی آزمودن باشد، در پی پروردن است، بیش از آنکه حساب کشد، میبخشد، و بیش از آنکه داوری کند، دستگیری میکند. کَرم دامن پُر از زَر کرد و آورد که تا وا میخرد هر جا اسیرَست عزیزی بخشد آنکس را که خواریست بزرگی بخشد آن را که حقیرَست شکسته باش و خاکی باش اینجا که میجوید کرم هر جا فقیرَست «دیوان شمس، غزل ۳۴۸» شمس میگوید: دو کس کشتی میگیرند. از آن دو کس، هر آنکه مغلوب و شکسته شد؛ حق با اوست! نه با آن غالب! زیرا که: انا عِندَ القلوبِ المُنکَسِره (من نزد دلهای شکسته هستم) «مقالات شمس» #چراغهای_دل (۱۳۲) @mehrdad_rahmani4
🕯 یکی از مناجاتهایی که معمولاً صبحها میشنوم، مناجات شیرین از نظامیست؛ که با صدای آسمانی دکتر محمدجواد اعتمادی لطفی دوچندان دارد. @hozoormolana @mehrdad_rahmani4
🕯 لیک شمعِ عشق چون آن شمع نیست روشن اندر روشن اندر روشنیست در مثنوی، قصههایی هست که نباید آنها را خواند، بلکه باید چون جام شرابی آنها را سرکشید و مست شد. حکایت عشقِ صدرِ جهان و وکیلش در دفتر سوم، از شورانگیزترین این قصههاست؛ حکایتی که در آن، عشق فراسوی عقل و مصلحتاندیشی، آدمی را تا سرحد گذر از خویشتن پیش میبرد. صدر جهان به سبب اتّهامی، بر وکیل خویش خشم میگیرد و وکیل، علیرغم دلی آکنده از مهر و دوستی، ناگزیر از بخارا میگریزد. ده سال در غربت، حیران و آواره، از این دیار به آن دیار سر میکند؛ اما مگر میتوان از محبوبی که همهٔ وجود عاشق را آکنده گریخت؟ هرچه فاصله بیشتر میشد، آتش اشتیاق وکیل فروزانتر میشد و زخم فراقِ صدرجهان عمیقتر. سرانجام با خود اندیشد که اگر پایان این راه، مرگ به دست محبوب باشد، چه باک؟ مرگی در آغوش یار، هزار بار شیرینتر از حیاتی است که در هجر او سپری شود. برای عاشق، بهشت همانجاست که معشوق هست و هر جایی بیاو، جز دوزخ نیست. هر کجا که یوسفی باشد چو ماه جنّت است ارچه که باشد قعرِ چاه ناصحان، وکیل را از بازگشت به بخارا نهی میکردند. خشمِ صدر جهان را به او یادآور میشدند و تیغِ انتقامش را؛ اما کدام اندرز، پروانه را از شتافتن به آغوش شمع بازمیدارد؟ گفت من مستسقیام، آبم کَشد گرچه میدانم که هم آبم کُشد کاروان به بخارا نزدیک میشود. همین که دیوارهای شهر چون سایهای بر افق پدیدار میشوند، دل تپندهٔ وکیل دیگر تاب نمیآورد. جانش از هجومِ شوق لبریز میشود و بیهوش بر خاک میافتد؛ همراهان، هراسان، بر گرد او میآیند و بر صورتش گلاب میپاشند؛ اما غافلند از اینکه، به تعبیر مولانا، سراسر وجود وکیل غرق گلاب و عطرِ عشق است. بر سر و رویش گُلابی میزدند از گلاب عشق او غافل بُدند وکیل در کشاکش خوف و رجا از حال رفته بود، بیآنکه بداند آتشی که در جان او شعله کشیده، سالهاست در دل صدرِ جهان نیز زبانه میزند. او گناهی کرد و ما دیدیم، لیک رحمت ما را نمیدانست نیک موج میزد در دلش عفوِ گُنَه که ز هر دل تا دل آمد روزنه این از لطیفترین رازهای عشق است که مولانا از آن پرده برمیدارد؛ رازی که بنیاد همهٔ عشقهای راستین است. اگر در دل عاشق، شرارهای از مهر برخیزد، بیگمان در دل معشوق نیز پرتوی از همان آتش شعلهور است. عشق راستین، راهی یکطرفه نیست؛ بلکه از دل عاشق، روزنهای به دل معشوق میگشاید. چون در این دل برقِ مهرِ دوست جَست اندر آن دل، دوستی میدان که هست صدر جهان، بیقرارتر از وکیل، شتابان به استقبال او میآید. تن رنجور وکیل را در آغوش رحمتش میگیرد، آغوشی که بوی عفو و گرمای رحمت دارد. آرام در گوشش زمزمه میکند و نسیم وصل، جان خاموش وکیل را دوباره بیدار میکند. چون صلایِ وصل بِشنیدن گرفت اندک اندک مُرده جنبیدن گرفت وکیل تا چشم میگشاید، خود را در دریای لطف و بخشش محبوب مییابد. از فرط شادمانی، چون کودکی سبکبال، از جای میجهد و میطپد. اشک و شادی در هم میآمیزند؛ و زبان میان گفتن و گریستن سرگردان میماند. من میان گُفت و گریه میتَنم یا بگریم یا بگویم چون کنم؟ شور این دیدار، تنها در دل آن دو نمیماند. اشک، چون بارانی نرم، بر چهرهٔ اهل بخارا که شاهد این صحنهاند جاری میشود. گویی زمین و آسمان نیز در این وصال شریکاند و مولانا، در میانهٔ این عشق و اشک و شور، میگوید مگر قیامت چیست؟ جز روزی که پردهها برافتد و عاشق بیهیچ واسطهای در آغوش محبوب قرار یابد. آسمان میگفت آن دَم با زمین گر قیامت را ندیدستی ببین از اینجا مولانا، که خود نیز مست عشق وکیل و صدرجهان شده، دیگر تاب روایت ندارد. قصه را رها میکند و زبانش به ستایش عشق گشوده میشود؛ عشقی که در هیچ عالمی نمیگنجد و آدمی را از همهٔ بندها آزاد میکند. با دو عالم، عشق را بیگانگی اندرو هفتاد و دو دیوانگی... سخت پنهانست و پیدا حیرتش جان سلطانان جان در حسرتش غیر هفتاد و دو ملت کیشِ او تخت شاهان تختهبندی پیش او ✍ مهرداد رحمانی @mehrdad_rahmani4
🕯 🕊روزی شخصی نزد جُنید بغدادی آمد و گفت: «دوستان نیکو در این زمانه کمیاب شدهاند و بلکه نایاب». جُنید گفت: «اگر دوستی میخواهی که رنج تو را بکشد و بار زحمت از دوشت بردارد؛ آری کمیاب است؛ اما اگر دوستی بخواهی که رنج او بکشی و از زحمت او بکاهی، بسیار خواهی یافت. ذکر جنید بغدادی «تذکرة الاولیا» (با دخل و تصرف) 🕯🕊«خداوندا مرا وسیلهی صلح خویش قرار ده... بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن، در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن، و در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن. (نیایش برای صلح، سن فرانچسکوی آسیزی، از کتاب رفیق اعلی ص۱۱۷-۱۱۸) 🕯🕊شیر مردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند آن طرف چون رحمت حق میدوند آن ستونهای خللهای جهان آن طبیبان مرضهای نهان محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علّت و بی رشوتند «مثنوی، دفتر دوم» #چراغهای_دل (۱۳۱) @mehrdad_rahmani4
🕯آنکه بِدْهد بی امیدِ سودها آن خدای است، آن خدای است، آن خدا «مثنوی، دفتر سوم» #چراغهای_دل (۱۳٠) @mehrdad_rahmani4
🕯گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشقِ بیزبان روشنتر است «مثنوی، دفتر اول» عشق؛ دریاییست که در ظرف سخن نمیگنجد؛ موجیست، که ظرف را نیز با خود میبرد. خامشی بَحرست و گفتن همچو جو بحر میجوید تو را جو را مجو «مثنوی، دفتر چهارم» آفتاب عشق که برآید، حرفها چون برفها آب میشوند، در حریم عشق، جز خاموشی نمیپاید. در خامشیست تابشِ خورشیدْ بیحجاب خاموش کاین حجاب ز گفتار میرسد «دیوان شمس، غزل ۸۷٠» خاموشی اما، پایان سخن نیست؛ روییدن زبانی دیگرست؛ که در دهان نمیگنجد. در خاموشی، دهان دیگر نمیگوید؛ دل میتابد... چون لب خموش باشد دل صدزبان شود «دیوان شمس، غزل ۸۷۳» و روشنترین آواز عشق، همواره از ژرفترین سکوتها شنیده میشود. عاشق خموش خوشتر، دریا به جوش خوشتر چون آینهست خوشتر، در خامشی بیانها «دیوان شمس، غزل ۱۹۲» #چراغهای_دل (۱۲۹) @mehrdad_rahmani4
🕯آنکس که تو را بیتو کند یارِ تو اوست حکایت دقوقی حکایت مولاناست؛ چنان که بسیاری از قصههای مثنوی روایت جان اویند؛ از نگاه مولانا، همه آدمیان در سفرند؛ اما همه، همسفر یک راه نیستند. چه بسیارند، آنان که از شهری به شهری سفر میکنند؛ و چه اندکاند، آنان که از خویشتن به خدا... دیگران راههای زمین را میپیمایند و دقوقی راه باریک دل را. پا برهنه میروی بَر خار و سنگ گفت من حیرانم و بیخویش و دَنگ تو مبین این پایها را بر زمین زانکه بر دل میرود عاشق یقین «مثنوی، دفتر سوم» چشم مردمان، تنها پای رنجور دقوقی را میبیند که بر خار و سنگ میرود، غافل از آنکه جان او، فراسوی تن، بر بالهای دل به سوی محبوب پر کشیده است؛ و شگفتا که در این راه، هر چه از خویشتن فاصله میگیرد، بر خلق مُشفقتر و مهربانتر میشود. مُشفقی بر خلق و نافع همچو آب خوش طبیبی و دعایش مستجاب نیک و بد را مهربان و مستقر بهتر از مادر، شهیتر از پدر «مثنوی، دفتر سوم» دقوقی پیشاپیشِ ابدال به نماز بود که فریاد و فغان کشتیشکستگان را شنید. رحم و شفقت بیپایان او، جوی اشک از دیدگانش جاری کرد و در میانهٔ نماز، شکوفهٔ دعا بر لبانش رویاند. اما این دیگر دقوقی نبود که آنجا بود. دقوقی از خویشتنِ خویش تهی گشته بود و دیگر او نبود که دعا میکرد؛ آن دعای بیخودان، خود دیگرست آن دعا زو نیست، گفتِ داورست آن دعا حق میکند چون او فناست آن دعا و آن اجابت از خداست «مثنوی، دفتر سوم» عاشق، زمین را با پاهایش نمیپیماید؛ دلها را با محبتش درمینوردد. هر قدم او زخمی را مرهم مینهد و دلی را روشن میسازد، او هر جا که میگذرد، چیزی از روشنایی خویش به جا میگذارد؛ بیآنکه چیزی برای خویش بخواهد. ردّ پای عاشق را نباید بر خاک جست؛ ردّ او را باید در دلهایی یافت که پس از عبورش، مهربانتر شدهاند؛ در اشکهایی که به شادی بدل شدهاند؛ و در عطر خوشی که هنوز از رد عبورش به مشام میرسد. ✍ مهرداد رحمانی @mehrdad_rahmani4
🕯️ ای عجب که جانْ به زندان اندرَست وانگهی مفتاحِ زندانَش به دست... «مثنوی، دفتر چهارم» چه شگفت است؛ تمام عمر، چشم بر میلهها بدوزی و هرگز به دستی که کلید را در مشت گرفته، نگاهی نکنی. #چراغهای_دل (۱۲۸) @mehrdad_rahmani4
🕯 راز دقوقی این همیگفتی چو میرفتی به راه کُن قرینِ خاصگانم ای الٰه حضرتش گفتی که ای صدرِ مِهین این چه عشقست و چه اِستِسقاست این؟ مهر من داری، چه میجویی دگر؟ چون خدا با تست، چون جویی بشر؟ او بگفتی یا رب ای دانای راز تو گشودی در دلم راهِ نیاز در میانِ بحر اگر بنشستهام چشم در آبِ سبو هم بستهام «مثنوی، دفتر سوم» حکایت دقوقی، حکایتِ تشنگی است. نه تشنگیِ کسی که آب نمییابد؛ تشنگیِ کسی که در میانِ دریاست، اما هنوز چشمانتظارِ جرعهای افزونتر است. بیشترِ آدمیان میپندارند که وصال، پایانِ اشتیاق است. اما عشق، عالم دیگری دارد. آنکه حکایتی از دریا شنیده باشد، با رسیدن به دریا آرام میگیرد؛ اما آن که در بیکرانگیِ دریا غرق شده و به ماهی مبدّل شده باشد، دیگر همهٔ عمر، بدون دریا نتواند بود. هر که چون ماهی نباشد جوید او پایانِ آب هر که او ماهی بوَد، کی فکرتِ پایان کند؟ «دیوان شمس، غزل ۷۲۹» دقوقی عاشقِ خداوند است و این عشقِ بیپایان، جانِ او را بیتابِ دوستانِ خدا هم کرده. دلهایی که نسیمی از جانبِ او در آنها وزیده؛ چشمهایی که نوری از آفتابِ او بر آنها تابیده؛ و جانهایی که بوی مهرِ او میدهند. خطاب میرسد: «ای دقوقی! تو مهرِ مرا داری؛ چه جایی برای دیگری؟!» پرسشِ شگرفی است. عقل در برابر آن خاموش میشود. اما دقوقی راز دیگری در دل دارد. او انسان را در برابر خدا نمیبیند؛ بلکه خدا را در آیینهٔ انسان میجوید. رازِ عشق دقوق همین است که وصال، اشتیاق را خاموش نمیکند؛ بلکه ژرفترش میکند. وقتی محبوبی را از جان دوست بداری، دیگر تنها حضورِ او را عزیز نمیداری؛ ردّ پایش نیز خواستنیست. کوچهای که از آن گذر کرده؛ گلی که بر آن نظر کرده؛ و حتی کلماتی که روزی بر زبانِ او جاری شده؛ همه دلاند و عزیزند و جاناند. عاشق، از محبوب سیر نمیشود؛ هر چه نزدیکتر میشود، نشانهها برایش عزیزتر میگردند. و شاید رازِ دقوقی نیز همین باشد... در میانِ بحر نشسته و هنوز چشم به آبِ سبو دارد؛ نه از سر کمبود، که از سر وفور... و نه از دوری، که از فرطِ نزدیکی... آنکه دریا را یافته است، دیگر هیچ قطرهای را ناچیز نمیشمارد. زیرا میداند که گاه، دریا تمامِ بیکرانگیِ خویش را در دلِ یک قطره پنهان میکند. ✍ مهرداد رحمانی @mehrdad_rahmani4
🕯گفت بهلول آن یکی درویش را چونی ای درویش؟ واقف کن مرا گفت: چون باشد کسی که جاودان بر مرادِ او رود کارِ جهان چون قضای حق رضای بنده شد حکم او را بندهاش خواهنده شد بی تکلف، نه پی مزد و ثواب بلک طبع او چنین شد مُستطاب بهر یزدان میزیَد نه بهر گنج بهر یزدان میمُرد نه از خوف رنج هست ایمانش برای خواستِ او نه برای جنّت و اشجار و جو دوزخِ اوصاف او عشقست و او سوخت مر اوصاف خود را مو بهمو «مثنوی، دفتر سوم» مولانا در قصهٔ بهلول و درویش میگوید که گاهی بزرگترین دگرگونی، لحظهای نیست که جهان تغییر میکند؛ بلکه آن دمی است که چیزی در «درون» مبدّل میشود. تا پیش از آن، زندگی میدانِ کشاکش است. هر روز، دستی دراز میشود تا چیزی را به سمت خود بکشد؛ آرزویی، تمنایی، خواهشی... اما درویش، در جایی به دور از غوغای «خواستن» ایستاده است. جایی که نه جهان عوض میشود، نه راهها کوتاهتر میگردند، و نه شبها بیتاریکی میگذرند. تفاوت در «دل» درویش است، که خواهشِ خویش را دگرگون کرده است. از آن پس، دیگر دستش را در میان چرخدندههای تقدیر نمیبرد؛ نه از سرِ ناتوانی، بلکه از آن رو که رازِ این گردش را دریافته است. در این سکون، «خواستن» او رنگ دیگری مییابد. دیگر آرزو نمیکند که جهان مطابق میل او بگردد؛ بلکه با آهنگِ ناپیدای هستی همنوا میشود. از همینجاست که تلخی، دیگر طعم پیشین خود را ندارد. همان جرعهای که بر زبان دیگری گَس مینشیند، در کام او طعم درمان میگیرد. نه از آن رو که رنج از میان رفته باشد؛ بلکه چون «دست» کریمی که جام را پیش آورده، از خودِ جام روشنتر میبیند. آدمی، تا وقتی تنها به آنچه بر او فرود میآید چشم دوخته باشد، پیوسته میان پسندیدن و نپسندیدن سرگردان است. اما وقتی نگاهش از واقعه درمیگذرد و به دوست میرسد، هر چیز، نامِ دیگری مییابد. از آن پس، «حادثه»، دیگر درِ بسته نیست؛ بلکه پنجرهایست که از درون به لطف دوست گشوده میشود. و دل، بیآنکه به مزدی چشم دوخته باشد، و بیآنکه خوفی در جانش رخنه کرده باشد، در ارادهٔ محبوب آرام میگیرد. شاید رضا، آن لحظه باشد که دیگر هیچ صدایی از «من» به گوش نمیرسد؛ نه از آن رو که خاموش شده است، بلکه چون عاشقانه در آواز دیگری حل شده است. ✍ مهرداد رحمانی @mehrdad_rahmani
🕯 بشنو اکنون قصه آن رهروان که ندارند اعتراضی در جهان در قضا ذوقی همیبینند خاص کفرشان آید طلب کردن خلاص حسن ظنّی بر دل ایشان گشود که نپوشند از غمی جامه کبود «مثنوی، دفتر سوم» مولانا در این ابیات، از اهل رضا میگوید. آنانکه که پیش از نظر کردن در تقدیر، چشم بر صاحب تقدیر دوختهاند. تلخیِ حوادث نزدشان پوستهای بیش نیست؛ و در دل هر حادثه، جز لطف و رحمت دوست نمیبینند. مهر محبوب، چنان وجودشان را فراگرفته، که زبانشان به شکایت گشوده نمیشود و اندیشه گریز از قضا بر خاطرشان نمیگذرد. اهل رضا میدانند هر غمی که از دوست میرسد، بذریست آبستن از جوانههای عنایت؛ اگرچه هنوز نامِ گُلش آشکار نشده باشد. گویی در قضای دوست، ذوق و حلاوتی یافتهاند؛ که اگر محبوب جامهٔ اندوه نیز بر آنها بپسندد، از گریبانشان جز عطرِ مهر و دوستی برنمیخیزد. آنان همچو برگهاییاند که در طوفان بلای دوست، بیاضطراب و آرام به رقص درمیآیند؛ و پیوسته میکوشند خود را با ارادهٔ دوست همآواز کنند. گویی به لطف نادیدهای دل سپردهاند که چراغ امید را در ژرفای وجودشان فروزان نگاه میدارد. #چراغهای_دل (۱۲۷) @mehrdad_rahmani4
دانی چرا چون ابر شد در عشق، چشمِ عاشقان زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود «دیوان شمس، غزل ۵۳۶» مولانای لطیف، چشمِ عاشق را «ابر» میبیند؛ ابری برآمده از بخارِ دل. دلی که عشق او را به آتش کشیده.. اما راز ابر، تنها باران نیست؛ ماه است.. ماهی که رَسمش پنهان شدن در دل ابرهاست. و عاشق از چشمِ خویش ابری میسازد تا آن ماهِ روشن برای لحظهای در او آشیانه کند. #چراغهای_دل (۱۲۶) @mehrdad_rahmani4
🕯 مطلوب را طالب کند ✍ مهرداد رحمانی یکی از حیرتانگیزترین لحظههای مولانا، هنگامی است که اسرار از دهانش، مستانه بیرون میجهند و یک به یک فاش میشوند. یکی از این لحظههای شگرف، آشکار شدن اصل و حقیقت «طلب» است که جان او را زیر و زبر میکند. لحظهای که درمییابد آنچه از «طلب» نزد مخلوقات است، بسی حقیر و قراضه است؛ و معدن و گوهر «طلب» کششی است که از جانب پروردگار به سمت آفریدگان جریان دارد. گویی ما همچون بُرادههای آهنیم و جاذبهٔ او آهنربا. پولادپارههاییم آهنرباستْ عشقت اصلِ همه طلبْ تو در تو طلبْ ندیدم «دیوان شمس، غزل ۱۶۹۰» مولانا منظرههایی شگرف از رابطهٔ میان طالب و مطلوب شهود کرده و در اشعارش آنها را نگارگری کرده است. منظرههایی سراسر حیرت که در گنجایش عقل جزوی نیست؛ و نتیجهٔ وجد و سُروریست که از کشف «طلب» و شوق خداوند به بندگانش سر زده است. مانند یوسفی که سالها مقصود زلیخا بود، و حال در «طلب» زلیخا از پی او دوان میشود و جامهٔ او را میدرد. تا مولانا سرمست از این رویداد سر دهد: ای بسا که خدای کریم جای طالب و مطلوب را عوض میکند: مغلوب را غالب کند، مطلوب را طالب کند ای بس دعاگو را که او کرد از کرم قبلهٔ دعا «دیوان شمس، غزل ۲۷» اما اصل ماجرا در باب خود خداست. او که مقصودِ همهٔ عاشقانِ عالم است، اما در اصل، همهٔ طلبها از اوست. بندهای که چنین حقیقتی را دریابد، ممکن است از فرط وجد و سُرور به غلط درافتد. مولانا پادشاهی را تصور میکند که از وفور اشتیاق و «طلب»، گداییِ بندهای را میکند و نیاز پادشاه تا آنجا پیش میرود که گدا گمان میبرَد که خود پادشاست. چه عجب اگر گدایی زِ شَهی عطا بجوید عجب اینکه پادشاهی ز گدا کُند گدایی و عجبتر اینکه آن شه به نیازْ رفت چندان که گدا غلط دراُفتد که مَراست پادشاهی «دیوان شمس، غزل ۲۸۳۸» در تصویر دیگری، مولانا ماهی کوچکی را در «طلب» دریا مییابد؛ ماهی به یکباره متوجه میشود که فراسوی اشتیاق او، این دریاست که بیوقفه و مشتاقانه، «طالبِ» اوست. شدت «طلب» و عنایتِ دریا به حدیست که ماهی کوچک، گمان میبرد که سلطان، اوست و دریای عظیم، وزیرش. مر بحرْ را زِ ماهی دائم گزیر باشد زیرا به پیشِ دریا ماهی حقیر باشد آن ماهیای که داندْ کان بحرْ طالبِ اوست پایش ز روی نخوت فوقِ اثیر باشد گویی ز بس عنایت آن ماهی است سلطان وان بحرِ بینهایتْ او را وزیر باشد. «دیوان شمس، غزل ۸۵۳» در تصویر دیگری، سلطانی را میبیند که سرشار از طلب و شوق بندهٔ خویش است؛ و از شادی اینکه بندهٔ ناچیزش تنها یکبار او را یاد کرده، خواب به چشمش نمیرود. ز شادیْ دوشْ آنْ سلطانْ نخفتهست که منْ بندهْ مَر او را یاد کردم «دیوان شمس، غزل ۱۵۰۳» آثار مولانا همچنین مملو از تصاویریست که در آن، وقوف به حقیقت «طلب» و تمنای بیکران خالق به بندگان، نیرویی میآفریند؛ تا آهو زَهره یابد و مستانه به شیری حمله بَرَد؛ ذرهای ادعای آفتابی کند و قطرهای مدعی دریا باشد. و یا مرغ کوچکی، آنچنان شجاعت یابد که بیپروا قصد صید عقابی را به دل راه دهد. گاهی نیز آنقدر زیر سایهٔ عنایت هُما، سعادت بر او میبارد که گمان میبرد شاید «هما» خود اوست. آهویی میتاخت آنجا بر مثالِ اژدها بر شمارِ خاکْ شیرانْ پیشِ او نخجیر بود «دیوان شمس، غزل ۷۳۲» آن میْ که چو صعوه زو بنوشد آهنگ کُنَد به صیدِ عَنقا «دیوان شمس، غزل ۱۱۹» مرا سایهٔ هما چندان نوازد که گویی سایهْ او شُد من هُمایم «دیوان شمس، غزل ۱۵۲۶» کشف طلب و اشتیاق بیپایان خدا به آدمی، موجد بشارتی است که تمام «محالات» را به «حال» بدل میکند. چونان که از وجد و انبساط چنین فهمی، مومی مدعی پولاد میشود. منم مومی که دعویِ من این است که من پولاد را پولاد کردم «دیوان شمس، غزل ۱۵۰۳» مولانا میگوید آدمی در این جهان عظیم ذرهای بیش نیست اما کافی است که از اشتیاق و «طلب» خالق به خویش خبر یابد. گفتم تو کیستی؟ گفت مرادِ همه گفتم من کیستم؟ گفت مرادِ مراد «دیوان شمس، غزل ۸۸۴» آنگاه در دل او روزنهای باز میشود که خورشید با تمام عظمتش در بیکرانگی او گم خواهد شد. هر ذره کنار اگر گُشاید خورشیدْ نگنجد اندر آغوش «دیوان شمس، غزل ۱۲۳۶» در بیکرانگی مقام آدمی همین بس که مولانا که از شرح و بیان «عشق» احساس عجز و خجلت میکند؛ آدمی را بسی عجیبتر و شگفتانگیزتر از عشق تجربه میکند؛ و میگوید گویی نهاد «عشق» را «آدمی» بنیاد کرده است. عجب چیزی است عشق و من عجبتر تو گویی عشق را خود من نهادم «دیوان شمس، غزل ۱۵۰۱» در ما نگرید و در رُخِ عشق ما خواجه عجبتریم یا آن؟ «دیوان شمس، غزل ۱۹۲۲» هر آن چیزی که تو گویی که آنید به بالاتر نِگر بالایِ آنیم « دیوان شمس، غزل ۱۵۳۶» @mehrdad_rahmani4
🕯 برای بندگانم گنجهایی نهفتهام که نه چشم بر آن رسیده؛ و نه گوش از آن شنیده؛ و نه خیال بدان راه یافته است. ز خاصِ خاصِ خودم لطف کی دریغ آید که از کمالِ کرم دستگیرِ اغیارم مولانا #چراغهای_دل (۱۲۵) @mehrdad_rahmani4
🕯خود غریبی در جهان چون شمس نیست قصهٔ عشق مولانا به شمس، قصهای است پر از آب چشم، جانسوز و جانافروز؛ اندوهبار.. و در عین حال شورانگیز و طربناک. عشقی که غلغلهای جاودان در جان مولانا بر پا کرد؛ و دل او را لطیفتر از ابر و باد و باران ساخت. بر خُم وجودش، گردابی از جوش و خروش افکند؛ و از شعلهٔ اشتیاق، دلش را به دوزخی سهمگین بدل کرد. عشق شمس، دل مولانا را بَر کَند و او را در کشاکشی از قبض و بسط، شادی و غم، انزوا و سماع، نعره و ناله، و بشارت و شکایت درهم پیچید. مولانا پس از ۱۴ سال از رفتن شمس، در آغاز سرایش مثنوی، و در همان ابیات نخستین، آنگاه که از دردِ عشق کنیزک سخن میگوید، رفته رفته خون در رگانش به خروش میآید: عاشقی پیداست از زاریِ دل نیست بیماری چو بیماریِ دل حرارت کلامش اما افشاگر است. پیداست که چنین سوزی برآمده از دلِ تنگ و دردمند خود اوست. علّتِ عاشق ز علّتها جداست عشق، اصطرلابِ اسرارِ خداست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بیزبان روشنترست اندکی بعد، چون به نام «شمس» میرسد، «اندوهی غریب» یکسره جان و جهان مولانا را فرا میگیرد. خود غریبی در جهان چون شمس نیست... ابر دلتنگی امان نمیدهد. بیوقفه میبارد. یاد غربت و بیکسیِ شمس، خون به دل مولانا میکند؛ دیگر سر ادامه ندارد. فتنه و آشوب و خونریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی دوزخ عشق، گویی چنان بیکرانه است که لفظ را هیچ پروای برآمدن نیست. چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون «غزلیات شمس، غزل ۱۸۵۵» ✍ مهرداد رحمانی @mehrdad_rahmani4
عشق بُرید کیسهام، گفتم هی! چه میکنی؟ گفت تو را نه بس بوَد نعمت بیکران من؟ «غزلیات شمس، غزل ۱۸۳٠» عشق نزد مولانا، هنر افزودن است از راه زدودن. زنگارهای جان را میزداید و کنار میزند، تا نور نهفته در آن تابیدن گیرد. این بیت را باید هزاران بار خواند و در پاکی و زلالیاش، روح و جان خویش را غرقه کرد. ذهن آدمی، کیسهای است پر از نام و نشان، پر از میل و تمنا، و بیم و امید. عشق، این کیسه را میشکافد تا هر چه در آن است، بیرون بریزد. آدمی از این وضعیت هراسان میشود؛ که مبادا با بر باد رفتن اندوختهها، چیزی برای او باقی نماند. اما مولانا یادآور میشود: عشق، کریم است و نعیم. عشق محروم نمیکند، بلکه میرهاند. اگر سایه را کنار میزند، از آن است که آفتاب چهره گشاید. و اگر صدف را میشکند، برای آن است که گوهر پدیدار شود. ✍ مهرداد رحمانی @mehrdad_rahmani4