کانال شرح مثنویِ جان
Статистикаمنبع: شرحی از مجموعه شرحهای بزرگان ادبیات فروزانفر، زرینکوب، شهیدی، حکیم سبزواری و ... منطقالطیر https://t.me/masnave_jan بله https://ble.ir/masnaviijan فاطمه قوینیت @Fghave
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 132
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Религия (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 216
- 1/48двое суток
- 247
- 1/72трое суток
- 266
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
#السلام_علیک_یا_رسول_الله گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی؟ گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی #فیض_کاشانی #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
⚘️⚘️⚘️ و گفت: نوری است از حق به بنده و نوری است از بنده به حق؛ آنکه از حق به بنده است نور عنایت است و آنکه از بنده به حق است نورِ اخلاص است. نوشته بر دریا از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی #دکتر_شفیعی_کدکنی #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#موسیقی روح و روان من تویی ورد زبان من تویی دلم به جست و جوی توست این همه شور هستیام زمزمههای مستیام حسرت گفت و گوی توست این همه سوز و ساز من قبله گه نماز من راز من و نیاز من پنجرههای آسمان دست نیاز عاشقان باز به سمت و سوی توست کوی تو منزل امان عشق تو آفتاب جان مهر تو بحر بیکران گرچه ز دیدهای نهان باغ و بهار این جهان پرتو رنگ و بوی توست دلم به جست و جوی توست #دکتر_محمد_عبدالحسینی(سروش آیینه) #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#موسیقی روح و روان من تویی ورد زبان من تویی دلم به جست و جوی توست دلم به جست و جوی توست #دکتر_محمد_عبدالحسینی #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#رهرو_عشق #امام_حسین_علیه_السلام باز در خاطرهها، ياد تو ای رهروِ عشق شعلهٔ سركشِ آزادگی افروخته است يک جهان بر تو و بر همّت و مردانگیات از سرِ شوق و طلب، ديدهٔ جان دوخته است نقشِ پيكار تو در صفحهٔ تاريخ جهان میدرخشد چو فروغ سَحَر از ساحل شب... رهروِ كعبهٔ عشقی و در آفاق وجود با پرِ شوق، سوی دوست برآری پرواز يكهتازِ ملكوتی كه به صحرایِ ازل روی از خواستهٔ عشق نتابيدی باز جان به قربانِ تو ای رهبرِ آزادی و عشق كه روانت سرِ تسليم نياورد فرود ز آن فداكاریِ مردانه و جانبازیِ پاک جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود #دکتر_محمدرضا_شفیعی_کدکنی #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#مولانا همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد #مولانا_بعد_از_غیبت_شمس خبر غیبت شمس در خاطر مولانا تأثیر یک فاجعه عظیم ناگهانی را داشت. مثل صاعقهای بود که او را به شدت تکان داد و از خود بیخود کرد. مولانا احساس کسی را پیدا کرد که ناگهان در روشنایی روز خورشید را گم کرده باشد و در یک لحظه فروغ چشم، امید حيات، و آرامش قلب را از دست بدهد. فراق شمس برایش قابل تحمل به نظر نمیرسید، حتی قابل تصور هم نمینمود. شمس برای او همه چیز بود، عشق بود، نیاز بود، حيات بود و حتی خدا بود، و لاجرم او نیز بدون این همه، بدون اینها که برای او همه چیز بود، آرام نمییافت. وقتی از دیدگاه احوال خود در باب او میاندیشید او را همچون یک «طبيب غیبی» میدید که از راه دور به دیار روم آمده بود تا روح او را از تعلقی عاشقانه که به علم ظاهر و جاه فقیهان داشت نجات دهد. این طبيب الهی اکنون او را رها کرده بود و او هنوز به مداوای معجز آسایش احساس نیاز میکرد. در عین حال، در تعلقی که به شریعت داشت و اشتغال به وعظ و درس نشانه آن بود خود را همچون مصاحب خضر مییافت و او را همان همصحبت الهی که آمده بود تا او را از آنچه در ورای احکام ظاهر هست آگهی دهد. در این اندیشه از اینکه خضر او را در نیمه راه یک سفر دریا، در میان امواج مجمعالبحرین رها کرده بود احساس هراس میکرد و آرام نمییافت. اولین عکسالعمل که از او ظاهر شد سکوت آمیخته به قهر و تلخی بود. واقعهای هول روی داده بود که او را به وحشت و نومیدی انداخته بود. ناگهانی بودن واقعه او را به شدت تکان داده بود. مأيوس و دلزده شده و با هیچ کس سر صحبت نداشت. میدانست که غوغای مریدان و ناخرسندی آنها شمس را به ترک قونيه واداشته بود. #دکتر_عبدالحسین_زرین_کوب #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#داستان_یافتن_پادشاه_باز_را_به_خانه_کمپیر_زن #دفتر_دوم_مثنوی بازِ شکاریِ زیبا و دستآموز پادشاه، روزی از کاخ شاهانه میگریزد و به خانهٔ کوچک و حقیر یک پیرزن (کمپیرزن) که مشغول بیختن (الک کردن) آرد بود، پناه میبرد. پیرزن از سر دلسوزیِ جاهلانه، پای باز را میبندد، پرهایش را کوتاه میکند، ناخنهای بلند و تیزش را میچیند و به جای گوشت و خوراک خوب، کاه برای باز میریزد تا بخورد. پیرزن فکر میکرد که این کارها به نفع باز است و باعث نجات اوست. پاشاه که نگران باز بود، تمام روز به دنبالش میگردد و سرانجام هنگام غروب به کلبهٔ پیرزن میرسد. باز را در میان دود و گرد و خاک و کثیفی و با حال زار و نزار میبیند. شاه به حال بازش میگرید و میگوید: «این سزای توست که از بهشتِ درگاه من گریختی و به خانهٔ این پیرزنِ کمارزش پناه بردی.» باز با مالیدن پرهایش به دست شاه، با زبان بیزبانی اظهار پشیمانی و توبه میکند. شاه با لطف خود او را میبخشد و داستان با نکات عرفانی دربارهٔ رحمت الهی، خطر دوستی با جاهلان، و بازگشت به درگاه حق ادامه مییابد. #نمادهای_داستان #باز باز نماد روح یا انسان است که از درگاه الهی دور میشود و به دام دنیا و تعلقات پست (خانهٔ پیرزن) میافتد و آسیب میبیند. همچنین باز نماد جان حقیقتجو، یا انسان کامل #پادشاه پادشاه نماد خداوند و سرچشمهٔ لطف و رحمت است. #کم_پیر _زن کم پیر زن نماد دنیا، نفس امّاره، یا انسان جاهل و نادان. دلسوزی او از روی نادانی است که به جای سود، زیان میرساند. #خانه_پیرزن خانه نماد دنیای مادی، تعلقات دنیوی و محیط غفلتآمیز که روح را از پرواز بازمیدارد. #چیدن_پرها کوتاه کردن پر و بال و بریدن ناخن نماد مواجه شدن روح انسان با رنجها، محدودیتها و آسیبهای دنیوی است که او را ضعیف و زمینگیر میکند. #گریختن_باز_از_نزد_پادشاه گریختن باز نماد هبوط روح، غفلت، ناسپاسی و دوری انسان از اصل الهی و پناه بردن به دنیاست. #بازگشت_باز بازگشت باز و توبه نماد پشیمانی، بازگشت به سوی حق و پذیرش رحمت الهی است. #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#یافتن_پادشاه_باز_را_به_خانه_کمپیر_زن #مثنوی_دفتر_دوم خوانش: #خانم_عندلیب #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#یافتن_پادشاه_باز_را_به_خانه_کمپیر_زن #مثنوی_دفتر_دوم نه چنان بازی است کهاو از شه گریخت سوی آن کمپیر کهاو میآرد بیخت تا که تُتماجی پزد اولاد را دید آن بازِ خوش خوشزاد را پایکش بست و پرش کوتاه کرد ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد گفت نااهلان نکردَندَت بساز پر فزود از حد و ناخن شد دراز دست هر نااهل بیمارت کند سوی مادر آ که تیمارت کند مهر جاهل را چنین دان ای رفیق کژ رود جاهل همیشه در طریق روزِ شه در جست و جو بیگاه شد سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد دید ناگه باز را در دود و گرد شه بر او بگریست زار و نوحه کرد گفت هرچند این جزای کار توست که نباشی در وفای ما درست چون کنی از خلد زی دوزخ فرار؟ غافل از «لایستوی اصحاب نار» این سزای آنکه از شاهِ خبیر خیره بگریزد به خانهٔ گندهپیر باز میمالید پر بر دست شاه بیزبان میگفت من کردم گناه پس کجا زارد کجا نالد لئیم؟ گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم لطف شه جان را جنایتجو کند زانکه شه هر زشت را نیکو کند رو مکن زشتی که نیکیهای ما زشت آمد پیش آن زیبای ما خدمت خود را سزا پنداشتی تو لوای جرم از آن افراشتی چون تو را ذکر و دعا دستور شد زان دعا کردن دلت مغرور شد همسخن دیدی تو خود را با خدا ای بسا کهاو زین گمان افتد جدا گرچه با تو شه نشیند بر زمین خویشتن بشناس و نیکوتر نشین باز گفت ای شه پشیمان میشوم توبه کردم نومسلمان میشوم آنکه تو مستش کنی و شیرگیر گر ز مستی کژ رود عذرش پذیر گرچه ناخن رفت چون باشی مرا برکنم من پرچم خورشید را ورچه پَرّم رفت چون بنوازیام چرخ بازی گُم کند در بازیام گر کمر بخشیم کُه را برکنم گر دهی کلکی عَلَمها بشکنم آخر از پَشّه نه کم باشد تنم؟ مُلک نمرودی به پر برهم زنم در ضعیفی تو مرا بابیل گیر هر یکی خصم مرا چون پیل گیر قدر فندق افکنم بندق حریق بندقم در فعل صد چون منجنیق گرچه سنگم هست مقدار نخود لیک در هیجا نه سر ماند نه خود موسی آمد در وغا با یک عصاش زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش هر رسولی یکتنه کهآن در زده است بر همه آفاق تنها بر زده است نوح چون شمشیر در خواهید از او موج طوفان گشت از او شمشیرخو احمدا خود کیست اِسپاه زمین؟ ماه بین بر چرخ و بشکافش جبین تا بداند سعد و نحس بیخبر دور توست این دور نه دور قمر دور توست ایرا که موسایِ کلیم آرزو میبرد زین دورت مقیم چونکه موسی رونق دور تو دید کهاندرو صبح تجلّی میدمید گفت یارب آن چه دور رحمت است آن گذشت از رحمت آنجا رؤیت است غوطه ده موسی یِ خود را در بحار از میان دورهٔ احمد بر آر گفت یا موسی بدان بنمودمت راه آن خلوت بدان بگشودمت که تو زآن دوری در این دور ای کلیم پا بکش زیرا دراز است این گلیم من کریمم نان نمایم بنده را تا بگریاند طمع آن زنده را بینی طفلی بمالد مادری تا شود بیدار و وا جوید خوری کهاو گرسنه خفته باشد بیخبر وآن دو پستان میخلد زو مهر در کنت کنزا رحمة مخفیة فابتعثت امة مهدیة هر کراماتی که میجویی به جان او نمودت تا طمع کردی در آن چند بت بشکست احمد در جهان تا که یارب گوی، گشتند امتان گر نبودی کوشش احمد تو هم میپرستیدی چو اجدادت صَنَم این سرت وا رَست از سجدهٔ صنم تا بدانی حق او را بر امم گر بگویی شکرِ این رَستن بگو کز بُتِ باطن هَمَت برهاند او مر سرت را چون رهانید از بتان هم بدان قوّت تو دل را وا رهان سر ز شکر دین از آن برتافتی کز پدر میراث مفتش یافتی مرد میراثی چه داند قدر مال؟ رستمی جان کند و مرجان یافت زال چون بگریانم، بجوشد رحمتم آن خروشنده بنوشد نعمتم گر نخواهم داد، خود ننمایمش چونش کردم بسته دل بگشایمش رحمتم موقوفِ آن خوشگریههاست چون گریست از بحرِ رحمت موج خاست #شرح_واژگان میآرد بیخت: آرد میبیخت (الک میکرد) تُتماج: نوعی آش قوت: خوراک و غذا کمپیر: پیرِ کم، کم ارزش لوا: پرچم لوا افراشتن: کنایه از خودنمایی و ادعا لئیم: پست و فرمایه، خسیس، مقابل کریم پرچم خورشید: استعاره از اشعه خورشید بابیل (ابابیل): پرستو، پرنده کوچک بُندق: گلوله کوچک گِلی (به اندازه فندق) بُندق حَریق: گلوله کوچک آتشین گر کمر بخشیم: اگر همت و اراده ببخشی مرا کُه: کوه کِلک: قلم عَلَم: پرچم عَلَم شکستن: کنایه از واژگون کردن قدرتها خَصم: دشمن مَنجَنیق: فلاخُن، سنگ انداز هَیجا: کارزار، نبرد بحار: جمع بحر، دریاها جَبین: پیشانی #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#شمس #مولانا مسلمانان مسلمانان نگه دارید دین خود که شمسالدین تبریزی مسلمان بود کافر شد... #علامه_مروجی_سبزواری #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#حضرت_مولانا جملهٔ بیقراریات از طلب قرار توست طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت جملهٔ بیمرادیات از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت #ریشه_بی_قراری_انسان_چیست_؟ مولانا علت بیقراری و بیمرادی انسانها را ناشی از قرار طلبیدنها و مراد طلبیدنهای او میداند. مولانا معتقد است انسان باید بیقراری و بیمرادی را بطلبد تا به "قرار" و "آرامش" برسد. اگر انسان بتواند مرادطلبی و آرزوخواهی (داشتنهای خود) را رها کند، مرادها و آرزوها خودشان «همچو نثار» از راه میرسند. #نثار چیست؟ هر چیز پاشیدنی از زر و سکه و نُقل و گل و ... که بر سر عروس ریزند. نثار نوعی بذل و بخشش بدون حساب و کتاب است که شامل انسان میشود. در گلستان رویم و گل چینیم بر سر عاشقان نثار کنیم مولانا برای رسیدن به "قرار" و "مراد" راهحل پارادوکسیکال و متناقضنمایی را ارائه میدهد: «طالب بیقرار و بیمراد شو» یعنی بیقراری و بیمرادی را بپذیر و آن را به #آگاهی درونی خودت تبدیل کن تا #حقیقت را دریابی. این روش، شبیه "کارکردن با مقاومت" در روانکاوی است. (Working through resistance) افراد، وقتی دچار اضطراب و بیقراری شدید میشوند، مقاومت کرده و سعی میکنند آرامش ظاهری و «قرار» را با روشهایی مثل سرکوب، انکار، حواسپرتی یا کنترل شدید به دست آورند. این کار بیقراری را شدت میبخشد. مولانا میگوید: به جای فرار از بیقراری، آن را در آغوش بگیر. اگر انسان «طالب» بیقراری باشد و بپذیرد که، همه چیز در «تغییر و تحول دائم» است و هیچ داشتنی (دارایی) ، همیشگی نیست، به قرار و آرامش میرسد. انسان به طور ذاتی میخواهد همه چیز را به بهترین شکل آن داشته باشد و آنها را حفظ کند؛ ثروت، سلامت، جوانی، دوستی، روابط و حتی وسایل و اشیاء را و در همه اینها، دنبال ثبات و قرار و دوام است و چون همه چیز در حال تغییر است و ثبات ندارد، متحمل رنجِ بیقراری و اضطراب و ناامنی میشود. طبق #دیدگاه_مولانا اگر این #قانون را بپذیریم و به این باور برسیم که #دنیا بیثبات و بیقرار است، به قرار و آرامش میرسیم. مولانا، این قانون را، از #شمس آموخته و موفق شده بود با به کار بردن این روش به «شادی» و «آرامش» درونی برسد. دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم مولانا در دیدار با #شمس آموخت تنها #اصل ثابت جهان، «بیثباتی» است. انسان قدرت برابری و مقابله با بیثباتی جهان را ندارد پس باید اصل #بیقراری را بپذیرد تا به قرار و آرامش برسد. دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید ورنه از جانب ما دلنگرانی دانست گویا جهان هستی نیز برای کسانی که #طالب بیقرار هستند، ارزش بیشتری قائل است و آنها را بیشتر به کامروایی میرساند و این #راز کلام عرفاست: دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع سخت میگیرد جهان بر مردمانِ سختکوش #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#غزل_مولانا دلها همه لرزان شده جانها همه بیصبر یک شَمّه از آن لرزه به سیماب رسیده یک دسته کلید است به زیر بغل عشق از بهر گشاییدن ابواب رسیده سیماب: جیوه شَمّه: یک بار بوی خوش را بوییدن ابواب: درها #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#شاهنامه #حکیم_فردوسی #داستان_سیاوش کنون ای سخنگوی بیدارمغز* یکی داستانی بیارای نغز* سخن چون برابر شود با خرد روان سُراینده رامِش* برد کسی را که اندیشه ناخُوَش* بود بدان ناخوشی رای* او گَش* بود همی خویشتن را چلیپا کند* به پیش خردمند رسوا کند ولیکن نبیند کس آهوی خویش* تو را روشن آید همه خوی خویش اگر داد* باید که ماند به جای بیارای ازین پس به دانا نُمای* چو دانا پسندد پسندیده گشت به جوی تو در، آب چون دیده گشت* ز گفتار دهقان کنون داستان تو برخوان و برگوی با راستان کهنگشته این داستانها ز من همی نو شود بر سر انجمن اگر زندگانی بود دیریاز* برین دین خُرّم* بمانم دراز یکی میوه داری* بماند ز من که بارد همی بار او بر چمن ازان پس که بنمود پنچاه و هشت به سر بر فراوان شگفتی گذشت همی آز کمتر نگردد به سال همی روز جوید به تقویم و فال چه گفتهاست آن موبد پیشرو که هرگز نگردد کهنگشته نو تو چندان که گویی سخنگوی باش خردمند باش و جهانجوی باش چو رفتی سر و کار با ایزد است اگر نیک باشدت جای ار بَد است نگر تا چه کاری، همان بدروی سخن هرچه گویی، همان بشنوی درشتی ز کس نشنود نرمگوی به جز نیکویی در زمانه مجوی به گفتار دهقان کنون بازگرد نگر تا چه گوید سراینده مرد #شرح بیدارمغز: کنایه از عاقل و هوشیار، با بصیرت نغز: خوب، نیکو، بدیع، شایسته سخن چون برابر شود با خرد روان سُراینده رامِش* برد وقتی سخن خردمندانه و عاقلانه بیان شود، جان و روان منِ شاعر آرامش دارد. اندیشه ناخُوَش: اندیشه ناپسند و پلید رای: اندیشه گَش: خوب و خوش (کسی که اندیشه پلید دارد و به نظر خودش خوب است) همی خویشتن را چلیپا کند: کنایه از اینکه خودش را رسوا و بیابرو میکند. آهو: عیب و خطا، ناخوب آ = علامت نفی به معنی نه و نا هو (هوک) =خوب آهو نام جانوری هم هست، غزال داد: مقابل جور، عدالت، قسط به دانا نُمای: به دانا نشان بده دانا کنایه از فردوسی و مردم دانا به جوی تو در، آب چون دیده گشت: جوی استعاره از ذهن ، آب استعاره از داستانی که دانا (فردوسی) پسندیده؛ وقتی داستان تو را بشنوم و بپسندم و بیان کنم، برای تو شفاف و روشن و قابل مشاهده میشود. دیریاز: طولانی، پردوام زندگی دیریاز: زندگانی طولانی دین خُرّم: کنایه از آیین داستانسُرایی یکی میوه داری: یک دارِ میوه، یک درخت میوه ، درخت استعاره از کتاب شاهنامه و بار (میوه) استعاره از داستانهای شاهنامه و چمن استعاره از آثار ادبی و کتابهای دیگر شاعران. همی آز کمتر نگردد به سال: حرص و طمع با بیشتر شدن سن و سال کم نمیشود. موبد پیشرو: کنایه از راوی یا همان شخص بیدارمغز در بیت ابتدایی موبد پیشرو یا سخنگوی بیدارمغز میگوید: چیزی که قدیمی و ریشه دار است، نو نمیشود. (حرص و طمع که ریشه دار شده، به راحتی تغییر نمیکند.) چو رفتی سر و کار با ایزد است. رفتی: (رفتن) کنایه از مردن نرمگوی: کسی که با مدارا سخن میگوید. #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#مقالات معشوق را به چشمِ دل دیدم. پرسیدم: تو کیستی؟ گفت: تو…. #مقالات_شمس @masnavijan
#شمس شمس مردی دیرجوش، تنگحوصله و بیاعتنا به تمام موازین حاکم بر عرف و عادتهای زمانه بوده است. از آن مردانی که خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دارند و داوری خلق جهان را به پشیزی برنمیگیرند. خود غریبی در جهان چون شمس نیست نگاه شمس به مسایل عصر در حوزه دین و اخلاق و تصوف، نگاهی است بیرحم و تند و بیپروا. بسیاری از بزرگان عصر خود را به هیچ نمیگرفته است و گاه مردمانی گمنام را با همه خروجی که از معیارهای اخلاقی و دینیِ عصر خود داشتهاند میستوده و با ایشان انس میگرفته است. شمس تبریزی از نظرگاه مولانا مظهر کمال انسانیت است و مظهر کمال عشق و از دیدگاه مولانا این دو مفهوم رابطهای اجتنابناپذیر دارند که هرچه انسانیت کاملتر باشد عشق از کمال بیشتری برخوردار است زیرا عشق امانت الهی است که تنها به انسان سپرده شده است: چون امانتهای حق را آسمان طاقت نداشت شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین و در جای دیگر میگوید: شمس تبریز، تو را عشق شناسد نه خرد! معیار شمس برای ارزیابی مردمان عشق بوده است نه علم و نه فضل و نه زهد و عبادت، حتی پدرش را بدین دلیل مورد انتقاد قرار میداده است که از عشق بیخبر بوده است: "نیکمرد بود و کَرَمی داشت... الّا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر!" ما نمیدانیم که در گفتوگوهای میان او و مولانا در روزهای نخستین چه سخنانی رد و بدل شده است ولی آنچه مایه جذب این دو بوده است بیگمان همان مقوله عشق و جان عاشقانه داشتن بوده است. آنچه شمس تبریزی و دیدار او برای مولانا به ارمغان آورد، دگرگونیِ احوال فقیهی بود که گاهگاه شعری نیز از سر تفنن میسرود و بدل کردن او به شاعری شیدا و بیاختیار که از فقه نیز آگاهی بسیار دارد. گویا قبل از دیدار شمس، مولانا اهل سماع و رقص نبوده است و این از تصریح فرزندش سلطانولد و نیز گفتار فریدون سپهسالار به روشنی دانسته میشود. آنچه از دیدار شمس برای مولانا حاصل شد، یک نتیجه بنیادی داشت که معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد، یعنی ارزشهایی که برای یک فقیه یا یک مذکّر و واعظ، در آن روز وجود داشت و گاه چه مایه گرفتاریها برای صاحبانش به حاصل میآورد، او را از چنگ آن معیارها رهایی بخشید. مولانا را از زندان عادات و عرفها و از زنجیر معیارهای زمانه آزاد کرد. شاید تا آن روزگار مولانا خود این حقایق را به کمال دریافته بود اما در عمل نمیخواست تن بدانها دهد. شمس زنجیرهی این معیارها را درید و به او آموخت که در آن سوی عرف و عادتها میتوان در جهانی دیگر زیست و با مردمانی دیگر. #مقدمه_غزلیات_شمس_تبریز #دکتر_شفیعی_کدکنی #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
#غزل بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن مِهر حریف و یار دگر میکنی مکن تو در جهان غریبی غربت چه میکنی ؟ قصد کدام خستهجگر میکنی؟ مکن از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر میکنی؟ مکن ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر میکنی مکن چه وعده میدهی و چه سوگند میخوری؟ سوگند و عشوه را تو سپر میکنی مکن کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهای؟ از عهد و قول خویش عبر میکنی مکن ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو از خطه وجود گذر میکنی مکن ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو بر ما بهشت را چو سقر میکنی مکن اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم آن زهر را حریف شکر میکنی مکن جانم چو کورهای است پرآتش بَسَت نکرد؟ روی من از فراق چو زر میکنی مکن چون روی درکشی تو، شود مهْ سیه ز غم قصد خسوف قرص قمر میکنی؟ مکن ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری چشم مرا به اشک چه تر میکنی؟ مکن چون طاقت عقیله عشاق نیستت پس عقل را چه خیرهنگر میکنی؟ مکن حلوا نمیدهی تو به رنجور ز احتما ؟ رنجور خویش را تو بتر میکنی مکن چشم حرامخواره من دزد حسن توست ای جان سزای دزد بصر میکنی؟ مکن سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست در بیسریِ عشق چه سَر میکنی؟ مکن #شرح: احتماء: خویشتنداری، پرهیز بیمار از خوردنیهای مضر سَقَر: دوزخ عقیله: تعهد و عهد و پیمان خیرهنگر: بد نگر ، دقیق نگر بیسری عشق: بدون آغاز بودن عشق چه سر میکنی: چه صحبتی میکنی خشکلب: کنایه از تشنه خشک، آوری: کنایه از سکوت کنی #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
غزل #مولانا بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن مِهر حریف و یار دگر میکنی مکن تو در جهان غریبی غربت چه میکنی؟ قصد کدام خستهجگر میکنی؟ مکن 🌿🕊️ این غزل، تنها روایتِ اندوهِ یک جدایی نیست؛ زمزمهی عاشقی است که بیمِ خاموش شدنِ نورِ جانش را دارد. مولانا در ظاهر، شمس را مخاطب قرار میدهد و با تمام وجود میگوید: «مکن... مرا تنها مگذار.» اما در لایهای ژرفتر، این نالهای ، رو به معشوقِ ازلی است؛ گویی از خدا میخواهد: «نورِ حضورت را از دلم مگیر؛ اگر تو بروی، همهی جهان در چشمِ من تاریک خواهد شد.» شاید رازِ ماندگاری این غزل نیز همین باشد؛ هر انسانی در لحظهای از زندگی، بیمِ دور شدنِ محبوبی را چشیده است؛ خواه محبوبی زمینی، خواه حقیقتی آسمانی... 🎙️خوانش و تنظیم: آقای جلیلیان #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
مثنوی #دفتر_ششم در گداز این جمله تن را در بصر در نظر رو در نظر رو در نظر یک نظر دو گز همیبیند ز راه یک نظر، دو کون دید و روی شاه ... چون شنیدی شرح بحر نیستی کوش دایم تا بر این بحر ایستی... این قدر گفتیم باقی فکر کن فکر اگر جامد بود رو ذکر کن ذکر آرد فکر را در اِهتزاز ذکر را خورشیدِ این افسرده ساز اصل، خود جذبه است لیک ای خواجهتاش کار کن موقوف آن جذبه مباش #شرح_واژگان در گُداز: ذوب کن، حل کن گداز از مصدر گداختن به معنای سوزاندن در نظر رو: در عنایت و نگاه معشوق برو گز: واحد اندازهگیری، کَون: بودن و هست شدن، کائنات دو کون: کنایه از دنیا و آخرت بَحر: دریا، استعاره از عشق الهی بحر نیستی: دریای فنای الهی جامد: افسرده، یخ زده. مقابل روان ذکر: یاد کردن، نام خدا را بر زبان جاری کردن اِهتزاز: حرکت، لرزش این افسرده: فکری که منجمد شده موقوف: وابسته، متعلق جذبه: کشش قلبی خواجهتاش: مجازاً همشهری #شرح_مثنوی_جان @masnavijan
سلام و درود با آرزوی سلامتی برای همه همراهان و عزیزان. #کانال_شرح_مثنوی در بله https://ble.ir/@masnaviijan #شرح_مثنوی_جان