عقل آبی | صدّیق قطبی
Статистикаیادداشتها و شعرها «به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند نه به خاطر شاهراههای دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 666
- 1/48двое суток
- 763
- 1/72трое суток
- 823
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مراعات خوشهچینان «آنگاه که محصول خویش را درو میکنید، تا انتهای کشتزار درو مکنید. تهماندهٔ محصول را گرد میاور. خوشههای تاکستان خود را مچین و میوههای فروافتاده در باغ خویش را جمع مکن. آنها را برای تهیدست و غریب واگذار. من یَهُوَه خدای تو هستم.» (عهد عتیق، لاویان، ۱۹: ۹-۱۰) «چون کشتزار خویش درویدی، اگر بافهای را در کشتزار فراموش کردی، بازمگرد تا آن را بجویی. این بهر غریب و یتیم و بیوه باشد تا یَهُوَه خدایت ترا در جملهٔ کارهایت برکت دهد.» (عهد عتیق، تثنبه، ۲۴: ۱۹) ثوابت باشد، ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشهچینی (حافظ) بلاگردان جان و دل دعای مستمندان است که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشهچین دارد؟ (حافظ) ای پادشاه، سایه ز درویش وامَگیر ناچار خوشهچین بوَد آنجا که خرمن است (سعدی) .
. مردی بود از اهالی بسطام که پیوسته به مجلس بایزید میآمد و هرگز او را مفارقت نمیکرد. یک روز بایزید را گفت: «ای استاد! سی سال است که پیوسته روزها به روزهام و شبها در قیام. همه شهوتها را رها کردهام ولی هیچ از آنچه تو یاد میکنی در دل خویش نمییایم. و من به هر چه تو گویی ایمان دارم و آن را تصدیق میکنم.» بایزید گفت: «اگر سیصد سال روزه بگیری و سیصد سال به نماز ایستی و بر آنچه من تو را بران میبینم، باقی باشی، از این علم ذرّهای نصیب نخواهی بُرد.» گفت: «چرا ای استاد؟» بایزید گفت: «زیرا تو در حجابِ نَفْس خویشی.» آن مرد گفت: «آیا دارویی هست که این حجاب را از میان بردارد؟» بایزید گفت: «آری، اما تو نخواهی پذیرفت و بدان عمل نخواهی کرد.» آن مرد گفت: «میپذیرم و بدانچه گویی عمل میکنم.» بایزید بدو گفت: «هماکنون نزد سلمانی رو و سر و ریش خویش را بتراش و این جامه که بر تن داری به درآور و گلیمی بر خویش افکن و توبرهای در گردن خویش آویز و آن را پُر از گردو کن و کودکان را بر گردِ خویش گرد کن و با بلندترین صدای خویش آواز در دِه که ای کودکان هرکس به من یک پس گردنی زند، گردویی بدو خواهم داد. و بدان بازار، که تو مهترِ آن جایی، درآی تا همه آنها که تو را میشناسند بدین منظر ببینند.» آن مرد گفت: «ای بایزید! سبحان الله! چنین کاری را به من میگویی و نیک است اگر چنین کنم؟» بایزید گفت: «سبحان الله گفتنِ تو شِرک است.» مرد گفت: «چرا؟» بایزید گفت: «زیرا تو با این سخن، نَفْس خویش را تعظیم کردی و تسبیح گفتی.» آن مرد گفت: «ای بایزید! من براین کار توانایی ندارم و نخواهم کرد جز این کاری بگو تا انجام دهم.» بایزید گفت: «از همین کار آغاز کن، پیش از هر کار دیگری. تا جاهِ خویش را ساقط کنی و نَفْسِ خود را خوار، آنگاه تو را به آنچه مصلحت توست رهنمون خواهم شد.» آن مرد گفت: «تابِ این کار را ندارم.» بایزید گفت: «گفتم که تو نخواهی پذیرفت و من میدانم.» دفتر روشنایی از میراث عرفانیِ بایزیدِ بسطامی گردآوردهٔ محمد بن علی سَهلگی ترجمهٔ محمدرضا شفیعی کدکنی انتشارات سخن، ۱۳۸۴ ص۱۰۷-۱۰۸ .
مشکلهای صائب تبریزی جمع دل در عالَم اسبابْ کردن مشکل است حفظ خرمن در ره سیلابْ کردن مشکل است چارهٔ سرگشتگی جز لنگر تسلیم نیست سر برون از عُقدهٔ گرداب کردن مشکل است حفظ صورت میتوان کردن به ظاهر در نماز روی دل را جانب محراب کردن مشکل است عارفان را چشمهٔ کوثر نسازد دلْ خنک تشنهٔ دیدار را سیراب کردن مشکل است ▫️ آه کز نازکمزاجی پیش آن بیدادگر بستن لب مشکل و فریاد کردن مشکل است ▫️ رستمی باید که بیژن را برون آرد ز چاه بی کمند جذبه از دنیا گسستن مشکل است بی دل روشن، خداجویی خیال باطلی است این گهر را با چراغ مرده جستن مشکل است در جهان آفرینش ذرهای بیکار نیست در چنین هنگامهای فارغ نشستن مشکل است ▫️ جان عاشق در تن خاکی چسان گیرد قرار؟ موج دریادیده را بستن به ساحل مشکل است زنگ صحبت را به خلوت میتوان از دل زدود زندگانی در جهان، بی گوشهٔ دل مشکل است ▫️ میتوان بر خود گوارا کرد مرگ تلخ را زندگانی را به خود هموار کردن مشکل است ▫️ نیست جز تسلیم، صائب، هیچ درمانْ عشق را پنجه در سر پنجهٔ تقدیر کردن مشکل است ▫️ عندلیب مست را خاموش کردن مشکل است شعلهٔ آواز را خسپوش کردن مشکل است ▫️ دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است غنچه را باد صبا از پوست میآرد برون بی نسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است بر ندارد میوه تا خام است دست از شاخسار زاهد ناپخته را از خود بریدن مشکل است بیقراران هر نفَس در عالَمی جولان کنند همچو بوی گل به یک جا آرمیدن مشکل است چشم خودبینی به هر ناکردهکاری دادهاند کار عالم کردن و خود را ندیدن مشکل است بازوی همتْ ضعیف و تیغ جرأتْ شیشهدل با سلاحی این چنین از خود بریدن مشکل است ▫️ سوخت در فصل خزانْ خاموشیِ بلبلْ مرا ترجمان عشق را خاموش دیدن مشکل است .
مقامِ فرار... فرار «از» چیزی «به» چیزی. گریختن از چیزی و پناهجستن به چیزی. رشیدالدین میبدی میگوید: «فرار، مقامی است از مقامات روندگان و منزلی از منازل دوستی». دوستان به هم میگریزند. در قرآن کریم آمده است به خدا بگریزید: فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ (سوره ذاریات، آیه ۵۰) پس، به سوی خدا بگریزید. ایمان، گریختن در خدا و به خدا است: «پس سزای بنده آن است که در هر حال که بوَد، اگر خستهٔ تیر بلا بوَد، یا غرقهٔ لطف و عطا، دست در کَرَمِ وی زند و پناه به وی دارد و از خلق با وی گریزد، چنانکه خود میفرماید: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ» فرار، مقامی است از مقامات روندگان و منزلی از منازل دوستی...» (کشفالاسرار، ابوالفضل میبدی، جلد ۹، ص۳۲۵) از جورِ تو هم درِ تو گیرم وز دست تو هم برِ تو نالم (سعدی) بعد از تو مَلاذ و مَلجائی نیست هم در تو گریزم ار گریزم (سعدی) طفل از غضبِ گاهبهگاهِ مادر باشد چه لطیفْ عذرخواهِ مادر مادر چو به قهر خیزدش، بگریزد دانی به کجا؟ هم به پناه مادر (شهریار) اما گریختن از چه؟ آیا آنچه گریختنی است جهان مادی است؟ زندگی دنیوی است؟ اطرافیانند و دیگر انسانها؟ به نظر میرسد هیچیک. ایمان، پشت کردن به جهان و گریختن در خدا نیست. همچنان که گریختن از دیگران و آویختن به خدا نیست. چیزی اگر درخورِ فرار و گریختن باشد، خویشتن ما است. از دست خود به خدا میگریزیم. به تنگ آمده از ظلمت و کدورتی که در خود مییابیم، به خدا میگریزیم. گریزان از ملال، تیرگی، تنگنای وجودی و پنجرههای بسته: من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش من آن توام، مرا به من باز مده (دیوان شمس، رباعی ۱۶۵۱) میگریزم، تا رگم جنبان بوَد کی فرار از خویشتن آسان بوَد؟ آنکه از غیری بوَد او را فرار چون از او بُبرید، گیرد او قرار من که خصمم هم منم، اندر گریز تا ابد کارِ من آمد خیزخیز نه به هند است آمن و نه در خُتَن آنکه خصمِ اوست سایهیْ خویشتن (مثنوی، ۵: ۶۶۸ـ۶۷۱) @sedigh_63
سکون و جنبش کودک زمانی میآرامد و به خواب میرود که کسی گهواره را بجنباند. سکون و آرام او در گروِ جنبش است: سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را (دیوان شمس، غزلِ ۱۴۳) صوفی به سماع دست از آن افشاند تا آتش دل به حيلتی بنشاند عاقل داند که دايه، گهوارۀ طفل از بهر سکون طفل میجنباند (؟) از این منظر، خرسندیِ ژرفْ محصولِ جنبش و کوشش مستمر در راه مقصودی والا و ارزشی دلخواه است که میارزد زندگی را در پای آن ریخت. جان وقتی قرار مییابد که بیقرارِ دائمِ مقصدی ارجمند باشد. قرار و آرام عمیق در گروِ طلب کردنِ اوست. او که میارزد به سویش تپید. او که برازندهٔ اعتنا، التفات و همّ آدمی است. مولانا میگفت باید طلبی پیدا کنی و آن طلب تو را بیقرار کند و آنگاه در این طلب قرارسوز، جان تو قراری خواهد یافت. خرسندی و رضایتی ژرف: اگر یکدم بیاسایم، روان من نیاساید من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم (دیوان شمس، غزلِ ۱۴۳۸) جملهٔ بیقراریات از طلب قرار توست طالبِ بیقرار شو تا که قرار آیدت (دیوان شمس، غزل ۳۲۳) میگوید از اینرو ناآرامی، که طلب راستین نداری. آنچه درخورِ جستن و خواستن است آرامش نیست. حقیقتِ والا و زیبایِ اوست که درخور جستن است. و جان تو به یُمنِ این جستوجو است که قرار پیدا میکند. چرا که جان را برای تپیدن در پی دوست سرشتهاند، نه کسب آرامش. آرامش، نتیجهٔ این پویش و جستوجوی مدام است. از این نگاه، سعادت و خرسندی چیزی نیست جز تپیدن مستمرّ و دلبستگی بیوقفه. و آدمی یعنی رو به سوی چیزی داشتن. چیزی که همسرشت جان است: دلا! گر عاشقی میسوز و میساز تنا! گر طالبی میپرس و میپوی (سعدی) بیقرار میکند، چون به چنگ نمیآید. بیقرار میکند، چون گمشدهٔ حقیقی روح است. و «هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت». با اینحال، قرار و آرام جان در پذیرش این بیقراری است. بیقراریِ خوش، بیقراری برای گمشدههای راستین روح است: تا در دل من قرار کردی دل را ز تو بیقرار دیدم (مولانا، غزلِ ۱۳۱۹) با دلآرامی مرا خاطر خوش است کز دلم یکباره بُرد آرام را (حافظ) هر چند قدمهای ما کُند باشد و راه تاریک و دراز و لغزنده، باز هم پوییدن بهتر است: ای که پای رفتنت کُند است و راه وصل تند بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی (سعدی) مهم این است که نخست دریابیم آنچه در پی آن میدویم ارزش پوییدن دارد. آنوقت فارغایم از اینکه تا چه اندازه به نتیجه میرسیم. مسیر با همهٔ فرازوفرودهایش دلپذیر میشود. چرا که مقصد، شایسته است. همیشه شایسته است. فارغ از رسیدن و نرسیدن، شایسته است. همین که عمر را مصروف پیجویی آن والای ارجمند کردهایم، برای خرسندی جان کافی است: گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من (حافظ) اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی؟ (سعدی) هوشنگ ابتهاج میگوید: «با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست در راهْبودن سرنوشتِ ماست روزِ همایونِ رسیدن را پیوسته باید خواست.» صدیق قطبی @sedigh_63
[ همیشه در شعر ] همیشه در شعر من سکوت را پیش از کلمه میشنوم و مینوشم از سرچشمهاش. سپس متولد میشوند اشیا کلمات جهان من میگویم؛ همیشه در شعر من سکوت را پیش از کلمات میشنوم و تو پاسخ میدهی اگر خدایی باشد سکوت جاییست که او ساکن است در آن. من شیب دقیق سایه و نور را آنجا که شروع میشود و آن جا که خاتمه مییابد کشف میکنم و سکوت میتپد همچون نمک درون شکم دریا میلرزد همچون بال پرنده در حال آرام آرام رام کردن آسمان میتپد مثل باد، زمین، زندگی و اگر باشد خدایی، بله سکوت جاییست که او ساکن است در آن. ▫️شعر: امینه سعید (شاعر تونسی) ▫️ترجمه: هنگامه هویدا (از ما دو نفر کدامیک غایب است، نشر فصل پنجم، ص۱۱۴ـ۱۱۵) مایستر اکهارت: «در سراسر آفرینش، هیچ چیز به اندازهٔ سکون به خدا شبیه نیست.» “Nothing in all creation is so like God as stillness.” .
. دقّاق[=ابوعلی دقّاق] را گفتم که: «صحبت با که کنم؟» گفت: «با آن کس که از تو آن بداند که خدای تعالی میداند، و تو از وی ایمن باشی.» (ص۱۱۷) گفتهاند: «یار نباشد آن کس که تو او را گویی: برخیز، که رویم، و او گوید: تا کجا؟» (ص۱۲۰) آداب المریدین ضیاءالدین ابونجیب سهروردی تصحیح نجیب مایل هروی نشر مولی، ۱۳۶۳. .
. «بهسختی، سالی چند میلیمتر پیش میروم و در دل سنگ برای خود راهی باز میکنم. هزاران سال است که دندانهایم ساییده میشوند و ناخنهایم میشکنند تا به آنجا برسم؛ به آن سوی سنگ، به روشنایی و هوای آزاد. و اکنون، با دستهایی خونآلود و دندانهایی لرزان و سست، در حفرهای شکافته از تشنگی و غبار، میایستم و به حاصل کارم مینگرم: نیمهٔ دوم زندگیام را صرف شکستن سنگها، رخنهکردن در دیوارها، سوراخکردن درها و کنارزدن موانعی کردهام که خود در نیمهٔ نخست زندگیام میان روشنایی و خویشتن قرار داده بودم.» ▫️اکتاویو پاژ . Difícilmente, avanzando milímetros por año, me hago un camino entre la roca. Desde hace milenios mis dientes se gastan y mis uñas se rompen para llegar allá, al otro lado, a la luz y el aire libre. Y ahora que mis manos sangran y mis dientes tiemblan, inseguros, en una cavidad rajada por la sed y el polvo, me detengo y contemplo mi obra: he pasado la segunda parte de mi vida rompiendo las piedras, perforando las murallas, taladrando las puertas y apartando los obstáculos que interpuse entre la luz y yo durante la primera parte de mi vida به یاریِ AI .
هر چه خلاقیت سرشارتر، شادی ژرفتر... «به آوای شیپور برگسون گوش بسپارید که بیگمان شما را از چُرتِ رضایت و عافیت بیدار خواهد کرد: «فیلسوفانی که دربارهٔ معنای زندگی و دربارهٔ سرنوشت انسان نظرپردازی کردهاند چندان که باید به اشارات خود طبیعت توجه نکردهاند. هنگامی که سرنوشتمان رقم میخورد طبیعت با نشانهای روشن هشدارمان میدهد. و آن نشانه چیزی جز شادی نیست. منظورم شادی است، نه لذت. لذتْ ترفندی است که طبیعت برای حفظ زندگی تدارک دیده است، اما نیرو و سمتوسوی زندگی را نشان نمیدهد. ولی شادی همواره اعلام میکند زندگی کام یافته است و پیش رفته است و پیروز گشته. هر شادی بزرگی علامت ظفر است. اما اگر این اشارت را دنبال کنیم درمییابیم که هر جا شادی هست، نیروی خلاقیت هست؛ هر چه نیروی خلاقیت سرشارتر، شادی ژرفتر. مادری که کودکش را نظاره میکند شادمان است زیرا نیک آگاه است که خود او را خلق کرده است، هم جسمی هم روحی. بازرگانی که کسب و کارش را توسعه میدهد، صنعتگری که شاهد رونق یافتن صنعت خویش است، شادمانند _چرا؟ به خاطر نام و نان؟ به خاطر پول و شهرتی که به دست آوردهاند؟ شک نیست که شهرت و موقعیت اجتماعی خیلی مهماند اما این ها لذت میآورند نه شادی؛ شادی حقیقی برخاسته از این احساس است که پروژهای آغاز کردهای که رونق میگیرد، این احساس که به چیزی حیات بخشیدهای. شادیهای استثنایی را در نظر بیاورید _شادی هنرمندی که فکرش را از قوه به فعل درآورده، شادی متفکری که کشفی یا اختراعی کرده است. ممکن است ادعا کنند این افراد برای جاهوجلال کار میکنند و از ستایشی که نصیبشان میشود به اوج شادی میرسند. زهی خیال باطل! ما دقیقاً به این جهت به دامان تشویقها و تحسینها و افتخارات رسمی میآویزیم که از موفقیت خویش خاطرجمع نیستیم. در نخوت رگههایی از تواضع هست. برای قوّتٓ قلب بخشیدن به خویش است که رضایت و موافقت دیگران را میجوییم؛ و درست همانگونه که نوزادی نارس را در پارچهای پشمی میپیچیم، کار خویش را با جامهٔ گرم تحسینها میپوشانیم تا زنده نگاهش داریم. ولی آن که مطمئن و خاطرجمع است که کاری آفریده است که دوام خواهد آورد و زنده خواهد ماند، دیگر اعتنایی به بهبه و چهچه دیگران نمیکند، زیرا او خالق است و میداند که خالق است و به همین علت شادیای که احساس میکند از جنس شادی خدایی آفریننده است. اگر در جمیع میدانها نشانهٔ ظفر یافتنِ زندگی خلق کردن باشد، آیا نباید این حکم را مفروض گیریم که هدف راستین زندگی خلق کردن است، خلق کردنی که بر خلاف خلاقیت هنرمند و فیلسوف همهٔ افراد همواره میتوانند دنبال کنند _خلق کردن خود به دست خود، پروراندن شخصیت با جدوجهد از اندکْ بسیار و از هیچْ چیزی برمیآورد و پیوسته بر هر آن ثروتی که در دنیا هست میافزاید؟»(انرژی روحی، ۱۹۱۹) درسهای برگسون برای زندگی نوشتهٔ مایکل فولی ترجمهٔ صالح نجفی نشر هنوز ص۱۰۶-۱۰۸ @sedigh_63
چنین گفت بودا «کین به کین چیرگی نیارد؛ و مهر است که کین از میان خواهد بُرد.»(ص۱۴) «از هزار حرف بیهوده، خوشتر آن تکسخن که آرام و قرار میآرد از هزار بیت بیهوده، خوشتر آن تکهجا که آرام و قرار میآرد. از صد سطر بیهوده، خوشتر آن خط که آرام و قرار میآرد. از هزار چیرگی بر هزار تن، خوشتر آن که باری به خود چیره شدن. بر خود چیره آمدن خوشتر که بر دیگران چیرگی یافتن.»(ص۵۱-۵۲) «بدی کردی، اما دوباره مکن؛ به بدی دل مسپار: بدکارگی بارَش اندوه! نیکی کن، و باز نیکی کن؛ به نیکی دل بسپار؛ نیکی آخرش عیش!»(ص۵۷) «بدکارگی را نشاید که ناچیز انگاری، و گویی: «از این کارم اندوهی نیست». بدی اندکاندک به تو راه مییابد، و کوزه قطرهقطره پرآب میگردد.»(ص۵۸) «نکوکارگی را نشاید که ناچیز انگاری، و گویی «از این کارم عیشی نیست». نیکی اندکاندک به تو راه مییابد، و کوزه قطرهقطره پرآب گردد.»(ص۵۸) «باشد که شادمانه زندگی کنیم، و ناپریشان میان جمعِ پریشان: میان جمعِ پریشان، اما ناپریشان.»(ص۸۷) «خطای دیگران دیدن آسان، خطای خود نگریستن دشوار! بنگر: خطای همسایه همچو غربالی آشکار کنی، خطای خود چون قماربازیْ پنهان.»(ص۱۰۵) «تنها نشین، و تنها بخواب، و تنها سر کن، و تنها به خود چیره باش؛ خوشی از خموشیِ خود خواهی یافت.»(ص۱۲۳) «یاری یافتی، هوشیار و نکوکاره، همسفرش باش، و بر خطرها چیره شو. یاری نیافتی، هوشیار نکوکاره، تنها سفر کن، چنان پادشاهی که مسند رها کرده، چون پیلی که تنها به جنگل پرسه میزند.»(ص۱۳۴) دهاماپادا: چنین گفت بودا ترجمهٔ مهدی جواهریان و پیام یزدانجو نشر مرکز، ۱۳۹۵ @sedigh_63
از تکلّف و تکرار تا طبع و عادت «و هر چه آدمی به تکلّف عادت کند، طبع وی گردد... پس آنچه ضد و خلاف طبع است به عادتْ طبع همیگردد...»(ص۱۱-۱۲) «کسی که تکبّر بر وی غالب بوَد، به تکلّف تواضع کند شفا یابد...»(ص۱۳) «پس بدان که اخلاق نیکو را سه سبب است: یکی آنکه اصل فطرت است؛ و آن عطا و فضل حق _تعالی_ است، که کسی را در اصلِ فطرتْ نیکوخُلق آفریند _مثلاً سخی آفریند، متواضع آفریند_ و چنین بسیار بوَد. دوم آنکه به تکلّفْ افعال نیکو کردن گیرد، تا وی را عادت شود. سوم آنکه کسانی را بیند که اخلاق و افعال ایشان نیکو بوَد، صحبت با ایشان دارد که به ضرورتْ آن صفات اندر طبع وی همیگیرد، اگر چه از آن خبر ندارد...»(ص۱۳) «... اول همه سعادتها اَعمال خیر است به تکلّف؛ و ثمرهٔ وی آن است که درون دلْ صفتِ خیر گیرد، آنگاه نور آن باز بیرون افتد، و اَعمال خیر به طبع و طوع اندر پذیرفتن ایستد. و سرّ این، آن علاقت است که میان دل و تن است، که این اندر آن اثر همیکند، و آن اندر این.»(ص۱۵) ✔️(کیمیای سعادت، ابوحامد محمد غزالی، تصحیح خدیو جم، نشر علمی و فرهنگی، جلد اول) «وجه دوم کسب این خویهاست به مجاهده و ریاضت؛ این نفس را بر کارهایی داشتن که خویِ مطلوب اقتضا کند آنها را. پس هر که خواهد که خوی جوانمردیْ نفس خود را حاصل گرداند، طریق او آن باشد که به تكلّف جوانمردی کند، و آن بخشیدن مال است. پس همیشه به طریق تکلف بدان مواظبت نماید و با نفس خود در آن مجاهده کند، تا آن وی را طبع شود و به آسانی بتواند کرد، پس نفس او جوانمرد گردد. و همچنین هر کس تکبر بر وی غالب بود و خواهد که خویِ تواضع وی را حاصل شود، طریق او آن است که مدتی مدید بر افعال متواضعان مواظبت نماید و در آن با خود مجاهده برزد و تکلف کند، تا آنگاه که آن خوی و طبع او شود و بر وی آسان گردد. و همه خوبها که در شرع ستوده است بدین طریق حاصل آید... و مقصود از عبادتها جز آن نیست که در دل اثر کند، و اثرهای آن به بسیاری مواظبت بر عبادتها مؤکد شود... و نباید استبعاد کند که نماز روشنایی چشم شود و عبادتها لذیذ گردد، چه عادتْ عَجَبهایی از این عَجَبتر در نفس اقتضا کند... و چون نفس به سبب عادت از باطل لذت مییابد و سوی زشتیها مایل میشود، پس چگونه از حق لذت نیابد اگر مدتی به آن بازگردانیده شود، و الزام نموده آید تا بر آن مواظبت نماید!... پس اکنون بدین تقریر قطعاً دانستی که کسب خویهای نیک به ریاضت ممکن است. و آن در ابتدا تکلّف کارهایی است که از خویهای نیک صادر شود تا در انتها طبع گردد. و این از علاقت عجیب است که میان دل و جوارح است؛ ای، میان نفس و بدن. چه هر صفتی که در دل ظاهر گردد، از آن بر جوارح فایض گردد، تا هر آینه بر وفق آن بجنبد؛ و هر فعلی که بر جوارح گذرد، اثری از آن به سوی دل بر رود، و اثر در دل دایم میماند.» ✔️(إحیاء علوم الدین، محمد بن محمد غزالی، ترجمه مؤیدالدین محمد خوارزمی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، جلد سوم، ص۱۲۵-۱۲۶) مرتبط با این نگاه: گفت: «مدتی نَفْس را به درگاه میبردم و او میگریست. چون مدد حق در رسید نَفْس مرا میبرد و میخندید.» (بایزید بسطامی: تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۱۶۸) @sedigh_63
به انجام دادنش تظاهر کن... «... انتخاب است که منش آدم را تعیین میکند. برگسون صافوپوستکنده اعلام میکند، «ما همانیم که میکنیم»، و بدینسان خبر از گفتار اگزیستانسیالیستها، متفکران هستیگرا، میدهد. برگسون خود کاری برای بسط این بصیرت نکرد اما جیمز این نتیجه واضح را از آن میگیرد که آدمی میتواند منش خویش را با تغییر رفتارش تغییر دهد. فقط کارهایی که میکنیم اهمیت دارد و بس: پس اگر مدتی طولانی کارهایمان را متفاوت بکنیم سرانجام آنچه مصنوعی و زورکی و ارادی بوده اصیل و غریزی و آسان خواهد شد. آنچه احساس و فکر میکنیم نیست که راهنمای کارهایمان میشود. آنچه میکنیم راهنمای احساس و فکرمان میشود: این بصیرت در روانشناسی به عنوان نظریهٔ خودشناسی (یا تصور نفس) شناخته میشود و در متون خودیاری با این شعار بیان میشود که «آن قدر به انجام دادنش تظاهر کن تا در انجام دادنش توفیق یابی». جیمز: «در تعلیم و تعلم ارزشهای اخلاقی هیچ دستوری با ارزشتر از این دستور نیست، قاعدهای که همهٔ کسانی که تجربه دارند با آن آشنایند: اگر هوای غلبه بر گرایشهای نامطلوب عاطفی در وجود خویشتن داریم باید با سختکوشی و پشتکار، و در وهلهٔ اول با خونسردی و بیرحمی، حرکات ظاهریِ آن گرایشهای متضادی را که ترجیح میدهیم در خویش بپرورانیم تمرین کنیم. اجر پشتکار بیبروبرگرد خواهد رسید: رهایی از چنگ کجخُلقی یا افسردگی و دست یافتن به خوشدلی و خوشخُلقی. گره از ابرو باز کنید و شادوشنگول باشید... و در گام ماژور[یعنی با لحنی طربناک] حرف بزنید، تعارف محبتآمیز کنید: آن وقت قلبتان لابد از جنس یخهای قطب است اگر یخهایش آرامآرام از گرمای مهر آب نشود!»(عاطفه / احساس چیست؟، ۱۸۸۴) درسهای برگسون برای زندگی نوشتهٔ مایکل فولی ترجمهٔ صالح نجفی نشر هنوز ص۱۰۰-۱۰۱ @sedigh_63
ناتوانی در راحت نشستن... «... مشکل است بفهمیم چطور دنیا میتواند با آرام نشستن ما بهتر شود. اما باید آشکار باشد که عمل بدون خِرَد و بدون آگاهیِ روشن از دنیای حقیقی، هرگز نمیتواند هیچ چیز را بهتر کند. به علاوه، همانگونه که اگر آب گلآلود را به حال خود بگذارند صافتر میشود، میتوان دلیل آورد که آنان که آرام مینشینند و کاری نمیکنند یکی از بهترین امکانات را برای کمک به آرامش دنیای پرآشوب فراهم میآورند. در واقع آرام نشستن و به مدت طولانی آرامش داشتن هیچ چیز غیر طبیعی در خود ندارد. گربهها (که حیواناتی طبیعی هستند) این کار را میکنند، حتی سگها و سایر حیوانات حساستر این کار را میکنند. مردمی که آنها را انسانهای اولیه مینامیم این کار را میکنند ـ مانند سرخپوستان آمریکایی و تقریباً روستاییان تمام ملتها. این هنر برای آنهایی که هوش حساس را چنان پرورش دادهاند که نمیتوانند از پیشگویی دربارهٔ آینده خودداری کنند مشکلترین کارهاست، و لذا باید در يک چرخش مداوم و مستمر بمانند تا بتوانند پاسخگوی هوش و ذکاوت خویش باشند. اما به نظر میرسد که ناتوانی در راحت نشستن و آرام گرفتن و به مراقبه پرداختن، یعنی ناتوانی در تجربه و تحمل کامل دنیایی که در آن زیست میکنیم. زیرا انسان، دنیا را با اندیشیدن دربارهٔ آن و کارکردن بر روی آن به آسانی نمیشناسد. انسان باید اول آن را مستقیمتر تجربه کند، لمس کند و تجربه را بدون جستوخیز به سوی نتیجهها و نتیجهگیریها ادامه دهد و ادامه دهد.» طریقت ذِن نوشتهٔ آلن واتس ترجمهٔ هوشمند ویژه نشر بهجت ص۲۸۶-۲۸۷ @sedigh_63
تولستوی: محبت و نیایش آنگاه که «عقل» و «عشق» در یک هماغوشی تنگ یگانه میشوند، در پاسخ معروفاش به «سن_سینود» که تکفیرش میکرد به شیوۀ بیان بس باشکوه و خجستهاش دست یافته است: «من به «خدا» اعتقاد دارم، خدایی که به ديدهٔ من «روح»، «عشق» و «اصل همه چیز» است. اعتقاد دارم که او در من است، آنچنان که من در اویم. اعتقاد دارم که مشیت الهی جز در «مسیح»، هیچگاه چنین روشن جامهٔ عمل نپوشیده است؛ اما نباید مسیح را چون «خدا» تلقی کنیم و به ناهنجارترین کفر و زندقه دست یازیم و با او راز و نیاز کنیم. اعتقاد دارم که سعادت واقعی آدمی در اتمام و اکمال ارادهٔ الهی است؛ اعتقاد دارم که ارادهٔ الهی بر آن است که همهٔ آدمیان به همنوعان خویش مهر ورزند و آنچه بر خود روا نمیدارند بر دیگران روا ندارند، همان اصلی که «انجیل» میگوید: عصارۀ تمامی شرایع و رسالت همهٔ پیامبران است. من اعتقاد دارم که مفهوم حیات برای هر کس تنها در افزایش و بالش عشق است در وجود خویش، من اعتقاد دارم که این گسترش نیروی مهرورزیدن، در این حیات سعادتی را برای ما فراهم میآورد که هر روز عظمت مییابد و در حیات دیگر، يک رستگاری تمام و کمال را؛ من اعتقاد دارم که این بالش عشق بیش از هر نیرویی به ما یاری میدهد تا سلطنت «خدا» را بنیاد نهیم و نظمی نو را که یگانگی، حقیقت و برادری بر آن آمر است جایگزین نظمی کنیم که تفرقه، ریا و خشونت در آن قادر بیچون و چرایند. من اعتقاد دارم که برای گسترش و پرورش امر عشق جز یک راه در پیش نداریم: راز و نیاز. نه راز و نیاز عامه در معابد که «مسیح»، آشکارا مطرود دانسته است. بلکه راز و نیازی را که او خود مصداق آن است، راز و نیاز در خلوت را که درک مفهوم زندگانی و احساسی که فقط ما را به مشیت الهی میپیوندد، در وجود ما تحکیم میبخشد... من به حیات جاویدان اعتقاد دارم، اعتقاد دارم که آدمی پاداش کردارش را اکنون و همیشه، اینجا و هرجا دریافت میکند. من به تمامی این امور اعتقادی آنچنان استوار دارم که در این سن و سال، بر لبهٔ گور، بسا باید بکوشم تا در راز و نیازهایم مرگ جسمام را، یا به عبارت دیگر تولد دوبارهام را آرزو نکنم...» زندگی تولستوی نوشتهٔ رومن رولان ترجمهٔ علیاصغر خبرهزاده انتشارات نگاه، چاپ چهارم: ۱۳۶۹ ص۹۳-۹۴ @sedigh_63
ناتوان، اما مشتاق... بیش از پانزده سال پیش، در یک ورق بس دردناک و دلخراش، او از خویش میپرسید: «- هان، «لئون تولستوی»، آیا تو برمبنای اصولی که موعظه مینمایی، زندگی میکنی؟» و فرسوده و ناتوان پاسخ میداد: «از شرم میمیرم، خطاکارم، سزاوار خواری و خفتام... با وجود این، زندگانی پیشینام را با زندگانی امروز برابر نهید. میبینید که تلاش میکنم تا به نَفَس ناموس الهی زندگی کنم. يک هزارم آنچه را که باید انجام دهم، انجام ندادهام، و شرمندهام، اما اگر آن را انجام ندادهام، نه به این سبب است که نخواستهام، بلکه به این سبب که نتوانستهام... خطاکارم بدانید، اما راهی را که برگزیدهام، خطا ندانید. هرگاه راه خانهام را بدانم و چون مستی افتان و خیزان، در آن راه گام بردارم، آیا این امر نشانه آن است که راه ناهموار است؟ یا راهی دیگر به من نشان دهید، یا در این راه حقیقی پشتیبان من باشید، آنچنانکه من آمادهام تا پشتیبان شما باشم. اما دلزدهام نکنید، از درماندگیام شادی نکنید، با شور و شعف فریاد برنیاورید: «نگاه کنید! او میگوید که به خانه میرود، و در لجنزار میافتد!» نه، شادی نکنید، بلکه یاریام دهید، حمایتام کنید! یاریام دهید! دل من از این نومیدی که همگی سرگردان شدهایم، شرحهشرحه میشود؛ و آنگاه که همهٔ توان خویش را بکار گیرم تا از آن بهدر آیم، شما، در هر تقلایم، بجای رحم آوردن، انگشت را به سویم نشانه میکنید و فریاد بر میآورید: «بنگرید، او با ما به لجنزار در میغلتید!»(نامه به يک دوست). او در بستر مرگ ورد زبانش بود: «من از پاکان نیستم، هرگز این جامه بر تن من دوخته نشده است. مردیام که پا کِشان به راه خویش میرود، و گاه آنچه را که میاندیشد و حس میکند، بر زبان نمیآورد. نه آن که نمیتواند، بلکه بسا اتفاق میافتد که راه اغراق پیش میگیرد و یا سرگردان میشود. بتر از آن کردار من است. من مردیام به تمام و کمال ناتوان، با عادات رذیله، که میخواهد به حقانیت حق خدمت کند، اما پیوسته میلغزد و میافتد. اگر مرا مردی بشمار آورند که نمیتواند خود را بفریبد، باید که هر عیب من کذبی و ریایی جلوه کند. اما اگر مرا مردی سستهمت به شمار آورند، آنگاه، آنچه را که به واقع هستم، جلوه میکنم: انسانی رحمانگیز و رقتبار، اما صادق، که پیوسته از صمیم جان خویش شائق بوده و هنوز شائق است كه آدمى نيک، يک خادم درگاه «خدا»، گردد.» زندگی تولستوی نوشتهٔ رومن رولان ترجمهٔ علیاصغر خبرهزاده انتشارات نگاه، چاپ چهارم: ۱۳۶۹ ص۱۷۸-۱۷۹ @sedigh_63
زنده بودن کافی نیست... «تا آنجا که میتوانیم تشخیص دهیم، تنها هدف زندگی انسان آن است که شمعی در تاریکی هستیِ محض برافروزد.» (خاطرات، رؤیاها، تأملات؛ کارل گوستاو یونگ، ترجمه امیر لاهوتی- محمدرضا اخلاقیمنش، نشر جامی، ص۴۰۱) «تا آنجا که میتوانیم تمیز دهیم، تنها هدف زندگی انسان، برافروختن نوری است در ظلمتِ فقطبودن.» (خاطرات، رؤیاها، اندیشهها؛ کارل گوستاو یونگ، ترجمه پروین فرامرزی، نشر آستان قدس رضوی، ص۳۳۴) . “As far as we can discern, the sole purpose of human existence is to kindle a light in the darkness of mere being.” @sedigh_63
دروازههای بهشت سربازی به نام نوبوشیگه نزد هاکوئین آمد و از او پرسید: «آیا به راستی بهشت و جهنمی هست؟» هاکوئین پرسید: «تو که هستی؟» سرباز پاسخ داد: «من یک سامورایی هستم.» هاکوئین گفت: «تو؟ یک سرباز؟ چه جور حاکمی تو را برای حفاظت خود میخواهد؟ قیافهات مثل گداها است.» نوبوشیگه آنقدر عصبانی شد که شروع کرد به کشیدن شمشیر، ولی هاکوئین ادامه داد: «پس شمشیر داری! حتماً آنقدر کُند است که سر من را نمیتواند ببُرد.» نوبوشیگه شمشیرش را میکشید که هاکوئین گفت: «اینجاست که دروازههای جهنم باز میشوند!» با این کلمهها سامورایی درس استاد را آموخت و شمشیر را به غلاف فرو برد و تعظیم کرد. هاکوئین گفت: «اینجا درهای بهشت باز میشوند.» (ذِن، گوشت و استخوان: مجموعهای از نوشتههای ذن و پیش از ذن گردآوریِ پال رپس ترجمهٔ سهراب دریابندری فرهنگ نشر نو ص۷۷-۷۸) ▫️ «آنجا که تویی همهْ دوزخ است و آنجا که تو نیستی همهْ بهشت است.» ▫️ ابوسعید ابوالخیر (اسرارالتوحید، تصحیح شفیعی کدکنی، جلد اول، ص۲۰۵) @sedigh_63
. «خدایا اکنون که همهٔ گلها حاضر هستند و همهٔ مرغها بر شاخسار دلم میخوانند اکنون که همهٔ رودها را میبینم که خروشان به دریا میریزند و صفِ کوههای زرّین را میبینم پیمان یاد میکنم هیچگاه... هیچگاه دنیا را فراموش نکنم.» ▫️ «خدایا من این دنیای تو را دیدم و این آشنایی را هرگز نه تو و نه من فراموش نخواهیم کرد.» ▫️ «خداوندا شکر که عشق تو دروغ نیست زیرا که من دروغگو نیستم و زیبایی جهان همواره از ابدیت عشق سخن خواهد گفت.» (بیژن جلالی) این شعرها زندگی را همچون فرصتی برای آشنایی روایت میکنند. دیدن، رخ میدهد. نگاه با زیبایی جهان تلاقی میکند. آشنایی تجربه میشود. قدردانستنِ این تجربه، کار شاعر است. قدردانستن تجربهٔ آشناییِ با جهان، راه به عشق میبَرَد. گویی عشقی بوده که امکان چنین آشنایی شوقانگیزی را فراهم کرده است. آشنایی چشم و گوش و دل با گلها و رودها و پرندهها. شاعر از ما میخواهد تجربهٔ زیبایی را از یاد نبریم. همچون بذری در خاک روح خود بنشانیم و همواره به آن آب بدهیم. شاید رسالت آدمی در زندگی تجربهٔ تلاقی با زیبایی باشد. و از رهگذر آن لمس عشق آفریدگار. این آشنایی که زادهٔ عشق است، از شاعر میخواهد که فراموش نکند: قول بده این تجربهٔ زیبا را از یاد نبری! آن را بزرگ داری و ارج بگذاری. و شاعر قول میدهد: خدایا زیبایی جهان را دیدم و قول میدهم آن را از یاد نبرم. @sedigh_63
«فتح آن بوَد که قفل از دل بردارند.» (نامههای عینالقضات همدانی، تصحیح علینقی منزوی و عفیف عُسیران، جلد اول، ص۲۹۶) این چنین قفل گران را ای ودود که تواند جز که فضل تو گشود؟ (مثنوی، ۲: ۲۴۵۳) از نامهای خدا، فتّاح است. فتح، گشایش است. فتح راستین آن است که دل، گشایش بیابد. گشاده گردد. شرح یا انشراح پیدا کند. از تنگنای جهان به فراخنایِ عشق و خدا رهسپار شود. وسعت و فراخی را دریابد: «و عالَم مُلکی بس تنگ است. وسعت عالَم خدا را جز دل آدمی نداند.» (نامههای عین القضات همدانی، جلد اول، ص۴۵۸) «تو بس کوتاه دیدهای و این عالَم بس فراخ است. اما خلق بس تنگحوصلهاند. پیوسته میگوی: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي»[=پروردگارا، گشاده گردان سینهٔ مرا] تا «فَهُوَ علی نورٍ مِن ربِّه» تو را استقبال کند.» (نامههای عینالقضات همدانی، جلد دوم، ص۸۰) قفل که از دل بردارند، درد پایان نمیگیرد، اما جهان، فراختر تجربه میشود. @sedigh_63
آنکس که از بهر او میزنند مینگرد... «مردی را دیدم از عیّاران، وی را تازیانه همیزدند. گفتم وی را: کدام وقت آسانتر بوَد اَلَمِ [=درد] زخم بر شما؟ گفت: آنگاه که آنکس که از بهر او میزنند مینگرد.» (رسالهٔ قشیریه، تصحیح بدیعالزمان فروزانفر، ص۲۴۸) او میبیند چه بر آدمی میرود و چگونه در محنت، شکیبا است. او از اندوه دل آدمی باخبر است. و این، برای آنان که ایمانی دارند تسلایی است. عینالقضات همدانی میگوید تنها عاشقانند که از این بشارت، تسلّی مییابند. از اینکه دوست، میبیند چه بر آنها میرود و میداند چه اندازه گاهی دلشان به تنگ میآید. نگاه عاشقانهٔ او به این دو آیه درخشان است: «وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا»(طور: ۴۸). تو معذوری که عاشق نیستی، اگر نه «فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا» تو را تسلیِ تمام حاصل کردی. «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ»(حجر: ۹۷). «لَقَدْ نَعْلَمُ» چه دانی که چیست! عاشقان را که دانند نوش باد!» (نامههای عینالقضات همدانی، ص۳۴۸) «و در برابر حُکم پروردگارت شکیبا باش که تو حتماً زیر نظر ما هستی.»(سوره طور، آیه ۴۸) «و میدانیم که سینهات از آنچه میگویند، تنگ میشود.»(سوره حجر، آیه ۹۷) @sedigh_63