tgindex
گل های معرفت

گل های معرفت

Статистика
@golhaymarefatКнигиперсидский

برترین و نافع ترین دانش خودشناسی است. ارتباط با ادمین: @hossein246

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 324
+17 за 5 дн.
Сутки
+1
+0,04%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
826
21 постов
Вовлечённость
35,5%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 21
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
289
1/48двое суток
331
1/72трое суток
357

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • سالک راه روشنی سالکِ راهِ روشنی می‌داند که این راه را به تنهایی باید پیمود، اما دلش قرص است و گام‌های درخشانی برمی‌دارد. با این حال چیزی که لَمحَةُ البَصَری از برابر چشمانش کنار نمی‌رود حیرت است؛ چرا که به هرچه می‌نگرد نگاهش از سطح روشن و عریان می‌گذرد و به اعماق پیچیده و تو بر تویی می‌رسد که گویی انتهایی برایش متصوّر نمی‌توان شد. همین نگاه او را درگیر معانی و مسائل بسیاری می‌کند: اکنون حقیقتِ را در کجا باید بجویم؟ از میان جلوه‌های متکثّری که در برابرم صف می‌کشند، کدام به حقیقت نزدیکتر است؟ و الی‌‌ماشاءالله. لیکن از ورای همهٔ این‌ها جمال و شکوهِ حیات رخ می‌نُماید و روحِ تازه‌ای در او می دمد. روح و روحیّه‌ی تازه او را به سوی افق‌های بازِ تطوّر و تحوّل معنوی می‌کشاند و حیاتی نو می‌بخشدش. و خوب می‌داند که برای دیدار محبوب ابتدا باید جامه‌ی کهن از تن بیرون کرد و انسانی نو شد. در این حالتِ روحیِ نو درمی‌یابد که گرچه تخته‌بندِ تن است اما با صفای باطن و جانِ روشن می‌تواند بر فراز این عالمِ خاکی به پرواز درآید. پرواز در آسمانِ جان به او دیگرگون دیدن را می‌آموزد: آنجا هرگز غروب رخ نمی‌دهد، بلکه از دلِ هر غروبی سپیده‌ای نو سر می‌زند و این رمزی‌ از رستاخیزِ مدام را به نمایش می‌گذارد. همچنین درمی‌یابد که نباید در جلوه‌های ظاهری پدیده‌ها متوقف شد بلکه نگاه را باید به باطن امور فرستاد. و همچنان که در قصرهای آسمانی به سیاحت و گردش می‌پردازد از کوخ‌های زمینی و خاک‌نشینان نیز نباید غافل گردد. و بسا که معشوق، از سرِ رحمت، در همین کوخ‌ها و بیغوله‌ها به دیدارِ عاشق آید! آه می‌کشد و ناخودآگاه نگاهش را متوجّه دست‌هایش می‌کند: نشانِ تعالی روحی و ترقی معنوی را در دست‌هایت بجوی؛ آن‌گاه که در کمک به بینوایان اثری از نرمی و لطافت در آنها باقی نماند، بدان که زنگار پلیدی از قلبت زدوده شده است. حسین مختاری @golhaymarefa

  • آخرالزمان ‍ از مجموع روایت‌هایی كه در كتاب‌های حديث، تفسير و تاريخ درباره‌ی عصر ظهور مهدی موعود نقل شده است دو مطلب درباره ویژگی‌های آخرالزمان ـ به معنی عصر مهدی موعود ـ به صورت تواتر معنوی به دست می‌آيد: اول اينكه در اين عصر پيش از ظهور مهدی موعود فساد اخلاقی و بيداد و ستم همهٔ جوامع بشری را فرا می‌گيرد و به صورت عام‌ترين پديده در روابط انسان‌ها در می‌آيد. ديگر اينكه پس از ظهور مهدی، تحول عظيمی در جوامع رخ می دهد: فساد و ستم از ميان می‌رود و توحيد و عدل و رشد كامل عقلی و عملی در سراسر زندگی انسان‌ها جریان می‌يابد. معروف ترین حديث كه با عبارت‌های گوناگون نقل شده است، نشانه اصلی دوران حكومت مهدی در آخرالزمان را بال‌گستردن داد بر سراسر جهان ياد می کند: "خداوند جهان را كه از بيداد و تباهی آکنده شده است، به وسيله او از قسط و عدل پر می‌سازد." برخی مجموعه مشخصه‌ها و نشانه‌های آخرالزمان را كه مربوط به عصر مهدی موعود می‌شود و در حدیث ها پیشگویی شده است، چنين تفسير كرده‌اند: پيروزی نهایی صلاح و عدالت و آزادی، حكومت جهانی واحد، آبادانی تمام زمين، بلوغ بشريت به خردمندی كامل و آزادی از جبرهاي طبيعی و اجتماعی، برقراری مساوات كامل ميان انسان‌ها در امر ثروت، از میان رفتن كامل مفاسد اخلاقی، منتفی شدن جنگ و در نهایت، سازگاری انسان و طبيعت. محمد مجتهد شبستری مدخل دایره‌المعارف بزرگ اسلامی @golhaymarefat

  • زادهٔ ثانی‌ست احمد در جهان صد قیامت بود او اندر عیان - مولانا

  • 9 авг.1 19050

    پروردگارا ضمیرم را نیرویی تازه دِه و همهٔ رغبتِ مرا به سوی امور آسمانی معطوف گردان تا هرگاه طعمِ شیرینِ سُرورهای سَرمَدی را یک بار در کام چشیدم، دیگر از همهٔ لذایذ ناپاینده‌ی این دنیا بیزاری جویم. -تشبه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس،ص۱۹۵. چون خوری یک بار از مأکولِ نور خاک ریزی بر سرِ نان و تنور -مثنوی معنوی، دفتر چهارم @golhaymarefat

  • ایمان «چقدر ایمان خوب است! چه بد می‌کنند که می‌کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند. چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر! دروغ می‌گویند، دروغ؛ نمی‌فهمند و نمی‌خواهند، نمی‌توانند بخواهند. اگر ایمان نباشد زندگی را تکیه‌گاهش چه باشد؟ اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند؟ اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته‌ای صَرف توان کرد؟ اگر انتظار مسیحی، امام قائمی، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست؟ اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟ اگر دیداری نباشد دیدن چه سود*؟ و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخی چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟ و من در شگفتم که آنها که می‌خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلا دم زند؟» دکتر شریعتی * دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند، چه بُوَد فایده بینایی را؟ سعدی @golhaymarefat

  • کسانی که ما را دوست‌ دارند، از آن‌ها که از ما نفرت دارند خطرناک‌ترند، زیرا انسان قادر نیست در مقابل آن‌ها از خود مقاومتی نشان دهد. هیچ‌کس نمی‌تواند به اندازه‌ی یک دوست، انسان را به انجام کاری وادار کند که درست بر خلاف میل اوست. کریستین بوبن در حقیقت دوستانت دشمنند که ز حضرت دور و مشغولت کنند مولانا از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ سعدی دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست ندانم عماد خراسانی @golhaymarefat

  • زهی عشق! زهی عشق!🌱 "عشق قدرتی قاهر است و خیری عظیم و کامل. فقط با عشق هر بار گرانی سبک می‌گردد و همه‌ی ناهمواری‌ها، هموار. هر مشقّتی را تاب می‌آورد، چونان که هیچ است، و همهٔ تلخی‌ها را شیرین و خوشایند می‌گرداند...   عشق به سوی امور عالی اوج می‌گیرد و با هیچ‌یک از امور دانی [از پرواز] وانمی‌ماند. عشق طالب آن است که آزاد باشد و با هر خواهش دنیوی غریبه بماند، مبادا که چشم باطنش تار گردد و خودپسندی دنیوی مانعش شود یا که طالع نحس بر زمینش زند. در زمین و آسمان، هیچ چیز شیرین‌تر، نیرومندتر، والاتر، پُر وسعت‌تر، گواراتر، کامل‌تر و برتر از عشق نیست. زیرا که عشق زاده‌ی پروردگار است و فراتر از جملگی مخلوقات، تنها در او قرار می‌یابد. عشق به جانب سُرور پَر می‌گیرد، می‌دَود و می‌جهد؛ آزاد و بی‌عنان است. عشق همه را برای همه بذل می‌کند، و در آن یگانه‌ای می‌آساید که از همه چیز برتر است و هر خیری از او سرچشمه می‌گیرد و بُرون می‌تراود. عشق موهبت‌ها را در حساب نمی‌آورد، بلکه روی به جانب کسی می‌گرداند که مُعطی همه‌ی موهبت‌های نیکوست. عشق هیچ حدّی نمی‌شناسد و شورمندانه از همه‌ی قیود درمی‌گذرد. عشق هیچ باری را گران نمی‌یابد، هیچ مشقّتی در نظرش نمی‌آید و برای چیزهایی فراسوی قوّت خود جهد می‌ورزد؛ عشق هیچ چیز را مُحال نمی‌یابد، چرا که خود را به تحصیل همه چیز توانا می‌داند. از این روست که عشق به کارهایی عظیم توفیق می‌یابد؛ شگفت‌انگیز و کارگر است؛ اما آن کس که عشق را فاقد باشد، از پای می‌افتد و ناکام می‌شود." -تشبه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس، صص ۱۴۸ــ۱۴۹. عشق بحری، آسمان بر وی کفی چون زلیخا در هوای یوسفی دَورِ گردون‌ها ز موجِ عشق دان گر نبودی عشق، بفسُردی جهان کَی جمادی محو گشتی در نبات؟ کَی فدای روح گشتی نامیات؟ روح کَی گشتی فدای آن دَمی کز نسیمش حامله شد مریمی؟ هر یکی بر جا تُرُنجیدی* چو یخ کَی بُدی پرّان و جویان چون ملخ؟ ذرّه ذرّه عاشقانِ آن کمال می‌شتابد در عُلُو* همچون نهال -مثنوی معنوی، دفتر پنجم، تصحیح استاد موحد، نشر هرمس ۱۴۰۴ ------------------------------------ ترنجیدن: منقبض شدن، فشرده شدن. عُلُو: بلندی. @golhaymarefat

  • 4 авг.1 14225

    "هرگز کسی را ندیده‌ام که، هر قدر هم دیندار و مخلص، گه‌گاه انقطاعِ فیض را نیازموده و یا کاهش ایمان را حس نکرده باشد. تاکنون هیچ قدّیسی نبوده است که با وجود برخورداری از جذبه و اشراقِ شدید، دیر یا زود به ابتلا دچار نیامده باشد... هرآینه، ابتلای سابق، غالباً نشانه‌ی عافیتِ لاحق است." - تشبُّه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس، ص۱۲۲-۱۲۳. "مرد آن است که در ناخوشی خوش باشد. در غم شاد باشد. زیرا که داند آن مراد در بی‌مرادی همچنان درپیچیده است. در آن بی‌مرادی امیدِ مراد است، و در آن مراد غُصّه‌یِ رسیدنِ بی‌مرادی. آن روز که نوبتِ تبِ من بودی، شاد بودمی که رسید صحّتِ فردا. و آن روز که نوبتِ صحّت بودی، در غصه بودمی که فردا تب خواهد بودن." -مقالاتِ شمس تبریزی، تصحیحِ محمدعلی موحد، خوارزمی، ص۶۴٠. @golhaymarefat

  • 3 авг.69920из Tafakkor

    یا حسین‌بن‌علی خون گرمِ تو هنوز از زمین می‌جوشد هر کجا باغ گل سرخی هست آب از این چشمه‌ی خون می‌نوشد سرِ حق بر نیزه‌ست خیل آزادگی آواره صحرای ستم از سیه‌کاری شمران و یزیدان فریاد یا حسین‌بن‌علی همتت همره حق جویان باد! هوشنگ ابتهاج @Tafakkor

  • "اگرچه بدکاران می‌گویند که ما آسوده‌ایم؛ هیچ بدی [و آسیبی]به ما نرسد و احدی زَهره‌ی آن ندارد که ما را بیازارد، اما به ناگهان خشم خداوند، سر برخواهد کشید و همه‌ی کارهایشان بر باد و نقش‌هایشان بر آب خواهدشد." تشبُّه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس، ص۱۱۳. أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ... (نساء/۷۸) هر کجا باشید هر چند در قلعه‌های مرتفع و استوار، مرگ شما را درمی یابد. @golhaymarefat

  • مسافری غریب "اگر می‌خواهی ثابت‌قدم باشی و وقار و متانتت افزون گردد، همواره به خاطر بسپار که در زمین، مسافر و غریبی." (تشبُّه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس، ص۶۷) هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب ز اشک چشم و از جگرهای کباب... ما غریبان فراقیم ای شهان بشنوید از ما الی الله المأب ای مسافر دل منه بر منزلی که شوی خسته به گاهِ اجتذاب (دیوان شمس، غزل ۳۰۴) "زودتر بپز ای رشته! آخر غریبم!" (مقالات شمس تبریزی، ص۳۵۹) "من غریبم، و غریب را کاروانسرا لایق است." (همان، ۲۸۰) @golhaymarefat

  • 29 июл.72616из golhaymarefat

    به گمانم زیستِ عاشقانه کارِ دشواری است -یا بهتر است بگویم سهلِ ممتنع است. به تنهایی البته دشوارتر هم هست. در کنارِ یارِ جانی و مونس روحی که باشی دشواری‌ها آسان می‌شود. می‌توانی ترانه بخوانی، شعر و قصه بگویی، آفاق و انفس را زیر پا بگذاری و هرگاه که دلت خواست دل به دریا بزنی و در میان امواج ریز و درشتِ زندگی غوطه ور شوی‌‌. سوار بر موجی از امواج دریای خیال به دور دست‌ها بروی، آنجا که بر بلندی‌های بادخیز آوای عاشقانه‌ی غریبی به گوش می‌رسد، یا در کنار دریای مانش به قصه‌ای گوش دهی که یک نفر از روی دفترهای سبز شاندل برایت می‌خواند- قصه‌ی آن‌که یک شب به میان موج ها رفت و هرگز برنگشت. ولی اگر یار و مونسی در کار نباشد، یا باشد و همدل و همراه نباشد، کم کم فسرده و پژمرده می‌شوی، چراغِ شوقت به پت‌پت می‌افتد و گلزار عمرت به زردی می‌گراید. اما این ها نباید تو را از حداقل‌های یک زندگی توأم با مهر و عشق ناامید و دلسرد کند. باید که برخیزی و به صبح سلام کنی. دست بر طرّه‌های نرم نسیم و کُلاله ی گل‌های باغ بکشی و با جویباران رازِ دل بگویی. دست در دستِ دخترکانِ تازه روی دشت سماع کنی و دل به نعمه های چکاوکان خوش نفَس بسپاری. دیدن یک "شانه بسر" در کنار راه می‌تواند از شوق و نیرو سرشارت کند، و دست کشیدن بر اندام یک سروِ بلندبالا از شور و سُرور مالامال‌ات نماید. به جای سروِ بلند ایستاده بر لب جوی چرا نظر نکنی یار سرو بالا را! در یک زیست عاشقانه خبری از سوال‌های مردافکنِ فلسفی نیست، آرامش است و امنیتِ ایمان‌وار و حسِ خوبِ انسان بودن‌. دل سپردن به همنوعان و عشق ورزیدن به مظاهر انسانی و احترام به حریم حرمت موجودات(اعم از جماد و نبات و حیوان) موهبت الاهی است و باید قدر دانست. القصّه زیست عاشقانه ما را از تنگنای حیات می‌رهاند و به فراسوی ذهن و زبان و دیگر بندهای دست و پاگیر می‌بَرد‌. نگریستن عاشقانه جهان را در چشم هایت قرآنِ مُصّور می‌سازد(به تعبیر سلمان هراتی)، و تو را متعهد به زندگی انسانی عاری از بدی و بدخواهی می‌کند- چنانکه فردوسی بزرگ می‌گفت:  بیا تا جهان را به بد نسپریم به کوشش همه دست نیکی بریم نباشد همی نیک و بد پایدار همان بِه که نیکی بوَد یادگار 〰️ حسین مختاری @golhaymarefat

  • گیرم که هزار مُصحف از بر داری با آن‌ چه کنی که نفسِ کافر داری! |به نقل از ابوسعید ابوالخیر|

  • "همه کس بالطّبع طالبِ دانش است، اما از دانش فی‌نفسه چه سود اگر خشیّتِ خداوند نباشد؟ روستازاده‌ای خاضع که سر در عبودیتِ خدا دارد، نزدِ خدا بس پسندیده‌تر از اندیشمندِ مُتَفرعنی است که مسیرِ اختران را می‌داند اما روحِ خویشتن را به غفلت وامی‌نهد." (تشبُّه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس، ص۳۵) صد هزاران فضل داند از علوم جانِ خود را می‌نداند آن ظَلوم داند او خاصیّتِ هر جوهری در بیانِ جوهرِ خود چون خری که "همی‌دانم یَجوز و لایَجوز" خود ندانی تو یَجوزی یا عَجوز! این روا وآن ناروا دانی ولیک تو روا یا ناروایی؟ بین تو نیک قیمتِ هر کاله می‌دانی که چیست قیمتِ خود را ندانی، احمقی‌ست! (مثنوی معنوی، دفتر سوم، تصحیح استاد موحد) @golhaymarefa

  • 26 июл.1 61214

    انگیزه‌ی مطالعه "مگذار قدر و اهمیت نگارنده و عظمت یا قلّتِ دانسته‌هایش بر تو اثر کند، بلکه بگذار تا عشق به حقیقتِ محض، انگیزه‌ی مطالعه‌ی تو باشد. در پیِ آن مباش که بدانی این قولِ کیست؟ بل به آنچه در قول آمده عنایت کن." (تشبُّه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس، ص۴۲) امام على(ع) : اُنظُر إلى ما قالَ و لاتَنظُر إلى مَن قالَ. به گفته بنگر نه به گوينده‌ی آن. امام باقر(ع): خُذُوا الْكَلِمَةَ الطَّيِّبَةَ مِمَّنْ قَالَهَا وَ إِنْ لَمْ يَعْمَلْ بِهَا. سخن نیک و پاکیزه را از هر کسی، هر چند به آن عمل نکند، فرا گیرید. @golhaymarefa

  • معنای زندگی درآن ششصد شبِ تنهایی[زندان انفرادی]، شبی خواب‌ دیدم که تالار بزرگی‌است بی سر و پایان و تمامی چهره‌های آشنایم جمع‌اند و من از انسان و زندگی و فلسفه‌ی زیستن و بودن حرف می‌زنم. ناگهان یکی از میان جمع برخاست و پرسید "شما که‌ همیشه‌ از انسان و فلسفه‌ی وجود و این مسائل حرف می‌زنید اصلا می‌توانید بگویید که زندگی خود چیست و معنای آن کدام است؟" آدم در خواب توانایی هایی دارد که در بیداری فاقد است. بی‌درنگ و بااطمینان گفتم یادداشت‌ کنید‌: نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن. بعد که بیدار شدم چون وسیله نداشتم یادداشت‌ کنم هی تکرار می‌کردم که از یادم نرود. (مجموعه آثار دکتر شریعتی، شماره ۱) @golhaymarefa

  • آدمِ پُرخوانده[=کِرمِ کتاب] او می‌خوانَد فقط برای آن که بخواند، برای آن که آنچه را خوانده است از بر کند. برای او کتاب فرشته‌ای نیست که به محض گشودن دروازه‌های بهشت پَر بگیرد و ناپدید شود، بلکه بُتی است بی‌حرکت که او آن را تنها به‌خاطر خودش می‌پرستد و، به عوض اینکه اندیشه‌هایی که برمی‌انگیزد منزلتی واقعی بدان ببخشند، به تمام آنچه در اطرافش وجود دارد شأنی کاذب می‌بخشد‌... ذهن غیرخلّاق او[آدم پُرخوانده] بلد نیست محتوایی را که ممکن است ذهن او را پربارتر سازد از کتاب‌ها استخراج کند. او خود را به‌تمامی گرفتار ظاهر کتاب می‌سازد که، به جای اینکه برای او عنصری قابلِ جذب، و اصلِ زندگی باشد، چیزی نیست جز جسمی بیگانه- اصلِ مرگ. در باب خواندن، مارسل پروست، ترجمه‌ی بنیامین مرادی، نشر مرکز، ص۶۸-۶۹ و به حقیقت بباید دانست که فایده در فهم است، نه در حفظ. (کلیله و دمنه) @golhaymarefa

  • چگونه‌ام؟ در ابتدای بادهای بی‌قرار در انتهای روزهای انتظار سلام می‌کنم: به کوه‌ها به رودها به تارها به عودها، خیال می‌کنم چکاوکم تو را به خواب دیده‌ام ترانه‌ام، سپیده‌ام از آسمان رسیده‌ام من از سکوتِ کوه‌ها من از سلوکِ رودها هزار استعاره‌ی بلند به عاریت گرفته‌ام از آستان گذشته‌ام - از آستانِ حادثه- به آفتابِ آشنا، به آب‌های روشنِ خدا رسیده‌ام. حسین مختاری @golhaymarefa

  • وجدِ حاصل از خواندنِ برخی کتاب‌ها- نه ضرورتاً همیشه- تأثیر مطلوبی در فعالیتِ شخصی می‌گذارد. نویسندگان زیادی را می‌توان برشمرد که پیش از دست بردن به قلم دوست داشتند صفحه‌ای زیبا بخوانند. امرسون* تا چند صفحه‌ای از افلاطون را به تکرار نمی‌خواند، آغاز به نوشتن نمی‌کرد‌. و دانته تنها شاعری نیست که ویرژیل** او را تا آستانه‌ی بهشت برده است. در باب خواندن، مارسل پروست، ترجمه‌ی بنیامین مرادی، نشر مرکز، ص۶۲ امرسون (۱۸۰۳ -۱۸۸۲) فیلسوف و شاعر آمریکایی. ویرژیل(۱۹ - ۷۰ پیش از میلاد)، شاعر کلاسیک روم و خالق حماسه‌ی معروف اِنه‌اید است. ویرژیل از شخصیت‌های اصلی کمدی الهی دانته است که به او کمک می‌کند تا از دوزخ و برزخ عبور کرده و به آستانه‌ی بهشت برسد.

  • 20 июл.1 03021

    درباره‌ی پرفسور شاندلِ شریعتی و فقر تخیلِ مفهومی دکتر غنی‌نژاد ✍سینا جهاندیده دکتر موسی غنی‌نژاد، اقتصاددان و یکی از شناخته‌شده‌ترین منتقدان سنت چپ و روشنفکری دینی در ایران معاصر است. بخش مهمی از فعالیت فکری او در سال‌های گذشته معطوف به نقد مارکسیسم، اندیشه‌های جمع‌گرایانه و شخصیت‌هایی چون علی شریعتی بوده است. او در برخی گفت‌وگوها و نوشته‌های خود تلاش کرده است نشان دهد که بسیاری از مفاهیم رایج در روشنفکری ایرانی، به‌ویژه در دهه‌های چهل و پنجاه، متأثر از ایدئولوژی‌هایی بوده‌اند که به باور او با آزادی فردی و عقلانیت اقتصادی ناسازگارند. اما در نقد اخیر خود بر علی شریعتی، غنی‌نژاد از سطح نقد یک اندیشه فراتر رفته و شریعتی را «شیاد» دانسته است. یکی از دلایلی که برای این داوری مطرح کرده، ارجاع شریعتی به شخصیتی به نام «پروفسور شاندل» در آثارش است. استدلال این است که چون چنین شخصیتی در جهان بیرونی وجود نداشته، پس شریعتی با ساختن یک شخصیت موهوم دست به فریب زده است. اما این استدلال، پیش از آنکه مسئله‌ای درباره‌ی شریعتی باشد، مسئله‌ای درباره‌ی فهم ما از فلسفه، ادبیات و تاریخ اندیشه است. پرسش اساسی این است: آیا هر شخصیتی که در یک متن فکری ظاهر می‌شود، باید دارای وجود تاریخی و شناسنامه بیرونی باشد تا معتبر تلقی شود؟ اگر چنین معیاری را بپذیریم، باید بخش بزرگی از میراث فلسفی بشر را کنار بگذاریم. آیا سقراطی که در آثار افلاطون سخن می‌گوید، دقیقا همان سقراط تاریخی است؟ یا شخصیتی است که افلاطون برای بیان پرسش‌ها و اندیشه‌های فلسفی خود ساخته و پرداخته است؟ ما امروز می‌دانیم که میان «سقراط تاریخی» و «سقراط افلاطونی» فاصله وجود دارد. اما هیچ فیلسوف جدی‌ای به این دلیل افلاطون را متهم به جعل و فریب نمی‌کند. آیا زرتشت نیچه همان زرتشت تاریخی است؟ آیا نیچه قصد داشت یک زندگی‌نامه تاریخی از پیامبر ایرانی بنویسد؟ روشن است که چنین نبود. زرتشت در کتاب چنین گفت زرتشت یک شخصیت مفهومی است؛ صدایی فلسفی که نیچه از طریق آن درباره مرگ خدا، انسان برتر و دگرگونی ارزش‌ها سخن می‌گوید. فلسفه و ادبیات همواره از چنین شخصیت‌هایی ساخته شده‌اند. شخصیت مفهومی، نه یک دروغ تاریخی، بلکه ابزاری برای اندیشیدن است. انسان متفکر گاهی برای آنکه بتواند با خویشتن گفت‌وگو کند، دیگری‌ای می‌آفریند؛ صدایی که از او جداست و در عین حال بخشی از وجود فکری او را نمایندگی می‌کند. از همین منظر باید به شاندل نگاه کرد. شاندل را نمی‌توان صرفاً با این پرسش سنجید که «آیا چنین استادی در دانشگاهی در فرانسه وجود داشته است؟» پرسش درست‌تر این است که: «شاندل در نظام فکری شریعتی چه نقشی ایفا می‌کند؟» شاندل در واقع همان «دیگری» شریعتی است؛ یک شخصیت واسطه که شریعتی از طریق او با خود، تاریخ، دین و جهان مدرن وارد گفت‌وگو می‌شود. شریعتی با خلق این شخصیت میان خود نویسنده و خود متفکر فاصله ایجاد می‌کند؛ فاصله‌ای که امکان اندیشیدن و خودنقدی را فراهم می‌آورد. حتی خود نام «شاندل» نشان‌دهنده همین بازی نمادین است. واژه فرانسوی Chandelle به معنای «شمع» است و شریعتی با این نام‌گذاری، به نوعی رمزگذاری شخصی نیز دست زده است؛ زیرا «ش» و «م» و «ع» به عنوان حروفی از نام «شریعتی، علی، مزینانی» خوانده شده‌اند،[شریعتی در شعر هم برای خود تخلص "شمع" را برگزیده بود]. بنابراین شاندل نه یک شخصیت جعلی برای فریب مخاطب، بلکه یک تمهید ادبی و فکری است؛ همان‌گونه که زرتشت نیچه یا سقراط افلاطون نیز شخصیت‌هایی فراتر از وجود تاریخی صرف هستند . نکته مهم اینجاست که در سنت فلسفی، حقیقت همیشه از مسیر گزارش واقعیت بیرونی به دست نمی‌آید. گاهی حقیقت در اسطوره، استعاره، گفت‌وگوی خیالی و شخصیت مفهومی آشکار می‌شود. اگر معیار داوری درباره فلسفه و ادبیات، فقط وجود خارجی شخصیت‌ها باشد، باید بسیاری از بزرگ‌ترین آثار تمدن بشری را فاقد اعتبار بدانیم. این نوع نگاه، ناشی از نوعی تقلیل‌گرایی است؛ یعنی فروکاستن جهان پیچیده اندیشه به معیارهای اثبات‌پذیری علوم تجربی یا اسناد تاریخی. اما فلسفه، ادبیات و علوم انسانی با «امکان‌های معنا» سروکار دارند، نه فقط با اشیای قابل اندازه‌گیری. نقد شریعتی می‌تواند و باید صورت بگیرد؛ می‌توان درباره‌ی نسبت او با مارکسیسم، اسلام سیاسی، ایدئولوژی، روشنفکری و مدرنیته بحث کرد. اما نقد جدی باید با اندیشه او درگیر شود، نه اینکه یک شخصیت مفهومی را با معیار اداره ثبت احوال داوری کند. مسئله شاندل در نهایت مسئله شریعتی نیست؛ مسئله‌ای درباره فهم ما از اندیشه است. جامعه‌ای که میان «وجود تاریخی» و «حقیقت مفهومی» تفاوت نگذارد، نه تنها شریعتی را بد می‌فهمد، بلکه افلاطون، نیچه، کی‌یرکگور و بخش بزرگی از تاریخ فلسفه را نیز نخواهد فهمید. @tabarshenasi_ketab