tgindex
تَکْدِرَخْتْ | جهانبخش سلمانیان

تَکْدِرَخْتْ | جهانبخش سلمانیان

Статистика
@takk_derakhtСтавкиперсидский

و اینک من؛ فرزند آدم؛ فرود آمده در صحرای پریشانی؛ مجنون وار و فرهادفام؛ دشت به دشت و صحرا به صحرا، در پیِ آن تکدرختِ ازلی می گردم... در پی آن سر زلفی که پدرم، بهشت را با آن قمار کرد...

Последний пост
22 мая
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
43
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Ставки
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
887
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
583
40 постов
Вовлечённость
65,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 43
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 22 мая422159

    امروز یکی دیگر از اصل‌های قانون اساسیِ شخصی‌ام را وضع کردم. در مباحثه‌های عقلی و علمی، دو گروه عمده قابل تفکیک‌اند: ۱. گروهی که با انگیزه‌هایی غیر از "حقیقت‌جویی" وارد قلمرو عقل و علم شده‌اند. آنها غالبا با هدفی از پیش تعیین شده وارد گفتگو می‌شوند. این هدف می‌تواند طیفی دامن‌گسترده از منافع مادی تا مصالح روانیِ آنها را در بر بگیرد. حتی می‌تواند برایشان چیزی مثل لباس شیک یا عمل جراحی بینی باشد. یعنی پوشیدنِ کلماتی فاخر برای خودآرایی و جلوه‌گری. ۲. گروهی که تشنگی به دست آورده‌اند و تمام دردشان، فهم یا لمسِ حقیقتی است که بتواند آنها را از معنای نسیان و فراموشکاریِ واژه‌ی "انسان" به معنای "اُنس و الفت با حقیقت" در کلمه‌ی "انسان" برساند. اصلِ سوم قانون اساسی‌ام این است: اگر در مورد گونه‌ی اولِ دانشوران به قطعیت رسیدم، همان اول خواهم گفت: "حق با شماست." جهانبخش سلمانیان @takk_derakht

  • . خوانشی بودریاری از تنش بین ایران و آمریکا: "جنگ به شدت در حال انجام است!" ژان بودریار، فیلسوف معاصر فرانسوی، با طرح مفهوم «هایپررئالیته» (Hyperréalité) یا «حاد واقعیت»، مرزهای سنتی میان واقعیت و بازنمایی را درهم‌ کوبید. جمله مشهور و شگفت‌انگیز او مبنی بر اینکه «جنگ خلیج [فارس] رخ نداده است»، نه انکار وقوع رویدادهای فیزیکی، بلکه اشاره به دگردیسی ماهیت جنگ در عصر رسانه‌ها بود. این گزاره نظری، ظرفیت بالایی برای تحلیل وضعیت کنونی تنش میان ایران و آمریکا دارد؛ جایی که عملیات روانی و رسانه‌ای چنان بر متن رویدادها سایه افکنده که تشخیص مرز میان «واقعیت عینی» و «واقعیت ساخته‌شده» را دشوار ساخته است. نظریه بودریار به این دلیل می‌تواند وارد این تحلیل شود که در وقایع جاری، دستکم از حیث شدت، مرز بین "تهدید واقعی" و "نمایش قدرت" کاملا محو شده و غرب عملا ایران را به تله‌ی "حاد واقعیت" انداخته است. در اندیشه بودریار، هایپررئالیته وضعیتی است که در آن وانموده‌ها جایگزین واقعیت می‌گردند. در تنش اخیر ایران و آمریکا، شاهد انبوهی از این وانموده‌ها هستیم: سناریوپردازی‌های مکرر درباره حمله قریب‌الوقوع، مانورهای نظامی که پیش‌تر برای دوربین‌ها طراحی می‌شوند، تحلیل‌های کارشناسی که هر یک روایتی متفاوت از «نبرد آینده» ترسیم می‌کنند، و پخش تصاویری از تسلیحات پیشرفته که بیش از آنکه کارکرد نظامی داشته باشند، کارکرد نشانه‌شناختی یافته‌اند. آنچه روی می‌دهد، نوعی «پیش‌دستی روایت» است. به تعبیر بودریار، مدل‌ها و شبیه‌سازی‌ها بر خود واقعیت مقدم شده‌اند. به عبارت دیگر، جنگ پیش از آنکه در میدان نبرد رخ دهد، در استودیوهای خبری، شبکه‌های اجتماعی و ریلزها و استوری‌های اینستاگرام در حال انجام است. این وضعیت، مرز میان «تهدید» و «اقدام» را چنان مخدوش ساخته که گاه تهدید خود به منزله کنش و حمله‌ای تمام‌عیار تلقی می‌گردد. بودریار سه نظم وانموده را از یکدیگر تفکیک می‌کند: نظم نخست (دوران پیشامدرن) که در آن وانموده بازتابی آشکار از واقعیت بود؛ نظم دوم (دوران انقلاب صنعتی) که وانموده واقعیت را تحریف و پنهان می‌کرد؛ و نظم سوم (دوران معاصر) که وانموده هیچ نسبتی با واقعیت ندارد و خود به «ابرواقعیت» بدل شده است. در وضعیت کنونی، جنگ روانی علیه ایران و تقابل با آمریکا وارد نظم سوم شده است. رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی نه گزارشگر جنگ، بلکه تولیدکننده «واقعیت جنگی» هستند. شهروندان در دو سوی مرزها، جنگ را از طریق صفحه‌نمایش‌ها «زیست» می‌کنند و اضطراب ناشی از آن را به مثابه کالایی فرهنگی مصرف می‌نمایند. بمب‌های خبری و موشک‌های تحلیلی، گاه ویرانگرتر از بمب‌های واقعی عمل می‌کنند، زیرا میدان نبرد را از جغرافیای فیزیکی به جغرافیای ذهنی و روانی جامعه هدف انتقال می‌دهند. از منظر بودریاری، رسانه‌ها در عصر حاضر صرفاً واسطه رویدادها نیستند، بلکه خود به صحنه اصلی نبرد بدل شده‌اند. در تنش ایران و آمریکا، هر کنش و واکنش نظامی بلافاصله به «رویدادی رسانه‌ای» تبدیل می‌شود که روایت آن از خود رویداد مهم‌تر می‌نماید. اینجاست که مفهوم «جنگ به مثابه وانموده» معنا می‌یابد: نبرد واقعی، نبرد بر سر تعریف واقعیت است. هژمونی رسانه‌ای در تعریف «جنگ» به گونه‌ای است که گاه یک اظهارنظر در مورد برد موشک های ایران یا انتشار ویدئویی از ناوهای جنگی آمریکا، بیش از یک عملیات میدانی توانایی شکل‌دهی به افکار عمومی را دارد. در چنین وضعیتی، فضای رسانه‌ای به واقعیتی برتر، فراتر و حادتر از واقعیت میدانی بدل می‌شود، و میدان به سایه ای از "حاد واقعیت" تبدیل می‌گردد؛ به طوری که حتی ناظران آگاه نیز در تشخیص «واقعیت» دچار اشتباه می‌شوند. این وضعیت، همان چیزی است که بودریار از آن با عنوان «هایپر رئالیته» یاد می‌کند: وضعیتی که در آن، امر واقع نه فقط بازنمایی، بلکه بازتولید و تشدید می‌شود تا جایی که خودِ واقعیت به امری زائد تبدیل می‌گردد. در چنین فضایی، حتی اگر جنگی رخ ندهد، باز هم «انگار جنگ رخ داده است». تطبیق نظریه هایپررئالیته با عملیات جنگ روانی کنونی در مناسبات ایران و آمریکا، ما را به این نتیجه رهنمون می‌سازد که میدان نبرد معاصر بیش از آنکه فیزیکی باشد، نشانه‌شناختی است. پیروزی در این میدان، نه با تصرف جغرافیا، که با تصرف ذهن‌ها و تعریف «واقعیت» به نفع خود حاصل می‌شود. #جهانبخش_سلمانیان @takk_derakht

  • 25 февр.448205из eng_literature1

    . Everything always turns out well in the end; if it has not turned out well, then that is simply because the story has not yet found its end. Charles Chaplin همیشه آخرِ همه چیز خوب می‌شود؛ اگر نشد، یعنی هنوز آخرِ آن نرسیده است. چالز چاپلین @eng_literature1

  • ما در هنگامِ مرگ، چیزهایی را از دست می‌دهیم که مالکشان هستیم. ما انسانها نه نسبت به گذشته‌ی خویش مالکیت داریم، و نه نسبت به آینده‌ی خویش. تنها چیزی که صاحبِ آن هستیم، "لحظه‌ی اکنون" است. پس همه‌ی ما در تهاجمِ مرگ به یک اندازه زیان می‌کنیم و تنها دارایی‌مان یعنی "لحظه‌ی حال" را از دست می‌دهیم. بنابراین اگر درست بیندیشیم و زندگی را در جای حقیقی‌اش، یعنی "اکنون" قرار دهیم، طولانی‌ترین و کوتاه‌ترین زندگی با یکدیگر فرقی ندارند. (تاملات؛ مارکوس اورلیوس) @takk_derakht

  • 23 февр.346112из eng_literature1

    . Do not let the intellect remain a slave, nor let selfish impulses pull you around like a marionette. Then you will no longer be distressed by fate and destiny—neither complain about today nor mourn for tomorrow. (Meditations; Marcus Aurelius) نگذار عقل همچنان بَرده باشد و سائق‌های خودخواهانه او را همچون عروسکِ خیمه‌‌شب‌بازی به این سو و آن سو بکشانند، دیگر از تقدیر و سرنوشت ناراحت نشو، نه از امروز شکایت کن و نه در عزای فردا باش. (تاملات؛ مارکوس اورلیوس) @eng_literature1

  • 22 февр.3569из eng_literature1

    . My godfather was neither arrogant nor remorseful because of the material comfort and ease that fate had ordained for him; he made use of them when they were present, but if not, he did not lament their absence. (Maditations; Marcus Aurelius) پدرخوانده‌ام به خاطر رفاه مادی و آسایشی که تقدیر برایش رقم زده بود نه مغرور بود و نه احساس عذاب وجدان می‌کرد؛ در صورتِ وجود از آنها استفاده می‌کرد، اما در غیر این صورت، افسوس نمی‌خورد. (تاملات؛ مارکوس اورلیوس) @eng_literature1

  • 21 февр.333143из eng_literature1

    . From Rusticus, I learned, in conversation with the ascetic or the altruist, not to be led astray by their pious or idealistic words, but to focus on their true intent and the deep-seated selfish motives they have concealed beneath all those sweet words. (Meditations; Marcus Aurelius) از روستیکوس آموختم که در صحبت با زاهد یا فردِ نوعدوست، به وسیله‌ی حرف‌های مقدس یا آرمانی‌شان به بیراهه نروم، و بر مقصود اصلی و انگیزه‌های عمیقِ خودخواهانه‌ای که در زیر این کلماتِ شیرین پنهان کرده‌اند، تمرکز کنم. (تاملات؛ مارکوس اورلیوس) @eng_literature1

  • اسطوره، فلسفه، دین از نظر عرف و عادت، هر شخص عاشق، محضِ جلبِ مودّت و تحصیلِ رضایتِ معشوقِ خود می‌تواند به رفتاری متوسل شود که در سوای این مقصود پسندیده نیست، مثلا اگر کسی در مقامِ جلب مال و مکنت یا طلب نفوذ و ریاست تن به خواری داده جبین بر آستانِ مذلّت ساید، یا خود را پست‌ترین بندگان و بردگانِ دیگری خواند و بی‌ارزش گرداند یا بسیار سوگندهای غلیظ خورد و یا دریوزگی پیش گیرد. مسلم است که بر چنان رفتاری، دشمنان او را سرزنش‌ها کنند و دوستانش ملامت‌ها نمایند و عارِ خود شمارند و از خویشتن برانند. اما از شخصِ عاشق صدور هیچ یک از این حرکات نکوهیده و ناپسند نیفتاده و بر خلاف شرافت و کرامت نفس شناخته نمی‌شود. (رساله ضیافت؛ افلاطون؛ نشر جامی؛ ترجمه ابراهیم امینی‌فرد؛ ص ۶۸) ✍️ چنین می‌نماید که عمومِ مردم در داوریِ ناهشیارِ خود، تفاوتِ میان کرنش برای "هست‌تر" شدن و خاکساری برای "نیست" شدن را به آسانی تشخیص می‌دهند. و شاید معیارِ این تمییز در خاطره‌ی باستانی ما باشد که در عاطفه‌ی وجودیِ خویش، ساییدنِ سر بر آستانه‌ی محبوب را تنها کرنشِ ارزشمندِ هستی می‌دانیم. افلاطون این کلمات را از قولِ پوزانیاس می‌گوید، آن هم در شهری مثل آتنِ باستان که خدایانی انسان‌گونه دارد و در عقایدشان خبری از خدای کامل و محبوب نیست که آدمی با خاکساریِ عاشقانه در مقابلش، از هستیِ منفرد خود رها شده و به معشوق بپیوندد. کمی دقیق تر شویم؛ یونانیان باستان، در عقاید خود چنین چیزی ندارند، ولی با این حال عاطفه‌ی وجودی - یا به تعبیر ما: کشش فطری -شان چنین کنش و کرنشی را تصدیق می‌کند و ارزشمند می‌شمارد. اینجا دقیقا نقطه‌ی نقدِ من بر اسطوره‌شناسان و جامعه‌شناسانی مثل "امیل دورکیم" است که "دین" را تکاملِ اسطوره‌ها تعریف می‌کنند. در حالی که به زعم من، دین، ظهور و تجلیِ فطرتِ ازلی و خاطره‌ی باستانی بشر در جهان است، حال آنکه اسطوره‌ها، داستانهایی برای پاسخ به پرسش‌ها و مجهولاتند که در چنین تعریفی، تکاملِ اسطوره، بیشتر از دین به علم و فلسفه می‌انجامد. آنچه در سخن پوزانیاس مشهود است این است که با آنکه عقاید اسطوره‌ای آتن تبیینی برای ارزشمند شمردنِ بندگیِ عاشق برای معشوق ندارد، ولی فطرتِ ازلی مردم، خودبخود، ارزشمندیِ نیست شدنِ عاشق در معشوق را حس می‌کند و این همان روحِ دین است. و شاید بسیار شبیه به این تعبیرِ شمس که "فلان، مسلمان‌درون و کافربرون است." #جهان_سین #جهانبخش_سلمانیان @takk_derakht

  • اگر بگویند برای فهمِ ادبیات جهان فقط یک کتاب انتخاب کن، من بدون شک "ضیافت" افلاطون را انتخاب می‌کنم. @takk_derakht

  • درویشم و از خلق نهان خواهم بود فارغ ز بد و نیکِ جهان خواهم بود سرسخت‌ترین رودِ محال‌اندیشم گر صخره و گر دشت، روان خواهم بود #جهان_سین #جهانبخش_سلمانیان #رباعیات @takk_derakht

  • 13 февр.429179из sedigh_63

    پریشانیِ شب‌هایِ دراز... آورده‌اند که یعقوب از یوسف پرسید: برادرانت با تو چه کردند؟ یوسف از بزرگواریِ خود نخواست آن ماجراها را پیش پدر یاد کند، که مبادا اندوهِ آن در دل او تازه شود و برادران از آن خجلت‌زده شوند. گفت: ای پدر، اکنون وقتِ شُکر است نه شکایت؛ آنچه بود گذشت، دیگر در آن درنگ نکنیم: «در اخبار است که یعقوب از یوسف پرسید که: برگوی که برادران با تو چه کردند؟ یوسف از کرم خود نیافت آن حال‌ها پیش پدر یاد کردید که آن بر دل وی تازه گشتید و برادران از آن تشویر خوردید. گفت: ای پدر، وقت آن است که به شُکر مشغول باشیم نه به شکایت، آنچه بود و رفت با سر آن نشویم.»(قصص قرآن مجید، برگرفته از تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، به اهتمام یحیی مهدوی، ص۱۸۴) . این حکایت نغز یادآور سخنی است از سهل بن عبدالله تُستَری که می‌گفت وقتی به خدا بازگشتی و نادم شدی، از آن لغزش‌ها که داشته‌ای یاد مکن: «... ندانسته‌ای که ذکرِ جفا بر ایّامِ وفا، جفا بوَد؟»(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۳۲۴) اما فراتر از این هم می‌توان رفت. آنجا، در آستان انس و اقلیم راستی، و نزد دوست، آدمی دیگر از آنچه بر او رفته است شکایتی نخواهد داشت. تو گویی محفل انس و اجتماع دوستان چنان بر گذشتهٔ دردآلود او سایه می‌افکنند که به کلّی از شکایت وامی‌رهد و به آنچه از سرگذرانده لبخندی شکرآمیز می‌زند. راضیةً مَرضیّةً. «و گویند: ستایش از آنِ خدایی است که اندوه را از ما زدود، همانا، پروردگار ما بسی آمرزنده‌ٔ قدرشناس است.»(سوره فاطر، آیه ۳۴) آن همه ناز و تَنَعُّم که خزان می‌فرمود عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد شُکرِ ایزد که به اقبالِ کُلَه‌گوشهٔ گُل نخوَتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شد آن پریشانیِ شب‌هایِ دراز و غمِ دل همه در سایهٔ گیسویِ نگار آخر شد (حافظ) ✍صدیق قطبی @sedigh_63

  • خیره‌ام به قاصدک! این گیاهِ غریب که پس از مرگ به راه می‌اُفتد! م. دهاز @takk_derakht

  • 9 февр.63475из kaarvaanesher

    ناسزایی بگو تا بگویم، که من چون شنیدم... تصنیف: نرگس مست شاعر و آهنگساز: محمدعلی امیرجاهد خواننده: علی دهقان دستگاه: شور @kaarvaanesher

  • از تله‌های زندگی... امروز یکی از آشنایانم سر یک موضوع، جمله‌ای گفت که از اول شب در ذهنم زنگ می‌زند؛ گفت: از هوشِ تو بعید است، ماجرا واضح‌تر از آنی بود که ذهنِ تو از مدت‌ها پیش نتواند درکش کند. و من ساعت‌ها به زنگ این جمله گوش دادم. آنقدر زیاد که تا خلسه‌ی بین خواب و بیداری رسیدم؛ و در خواب، ذهنِ باهوشم را دیدم که درونِ تله‌ای تقلا می‌کرد. باهوش‌ترین مغزها هم درونِ تله‌ها کودن می‌شوند. گویا تعداد دام‌هایی که در ذهنِ ما هستند بسیار بیشتر از جهانِ بیرون است و ما در درونِ خودمان به دام می‌افتیم. به یک باره بیدار شدم و یادم آمد که هفته‌ی پیش در یکی از کلاس‌ها، از تله‌های تصمیم‌گیری برای گروهی از مدیران صحبت می‌کردم: "دوستان گرامی! یکی از خطاهای بزرگ در تصمیمات زندگی، مفهومی است به نام "تله‌ی هزینه‌ی هدر رفته". یعنی به راهت ادامه می‌دهی، فقط به این دلیل که برای مسیرِ پشت سرت هزینه داده‌ای. ادامه می‌دهی، چون نمی‌توانی به زخم پاهایت بگویی تمام راهی که آمده‌ای اشتباه بوده است. حتی این هزینه‌ی هدر رفته باعث می‌شود پشت سر هم فریب بخوری. گویا مغز ما به طرز عجیبی تمایل دارد بشارت‌های دروغین برای پیروزی در مسیری را که عمرمان برایش تلف شده است باور کند. پس همینطور ادامه می‌دهی و بیشتر هزینه می‌دهی، و بیشتر شکست می‌خوری." حتی برایش سر همان کلاس، یک بیتِ فی‌البداهه‌ی دست و پا شکسته نیز سرودم، که ذهنِ ایرانی‌ جماعت، با شعر سازگارتر است: کنون چگونه به پاهای زخمی‌ام گویم که راه منزل آن ماه‌پیکر اینجا نیست و اکنون با خودم عبارت معروفِ شریعتی را نشخوار می‌کنم: چه دیوار بزرگی وجود دارد، بینِ "دانستن" و "زیستن". یعنی هفته‌ی پیش در حین تدریسِ این موضوع، ذهن و روح و هوش خودم درونِ این تله تقلا می کرد و من خبر نداشتم. #جهان_سین #جهانبخش_سلمانیان @takk_derakht

  • 30 янв.601198из sedigh_63

    بداند و نرَمَد ✔️ گفت: «با زاهدان زاهد باش و با صوفیان صوفی باش و با عارفان چنانک خواهی باش.» (چشیدن طعم وقت: مقامات کهن و نویافتهٔ ابوسعید، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، ص۱۹۹) ✔️ از شیخ ابوبکر زقّاق مصری پرسیدم که: صحبت با که دارم؟ گفت: «با آن کس که هر چه الله تعالی از تو داند با او بگویی، از تو نرَمَد و از تو نَبُرَد.» (نفحات الانس، تصحیح محمود عابدی، ص۱۲۲) با زاهدان، زاهد باش، تا دوستت بدارند؛ با صوفیان، صوفی باش تا دوستت بدارند؛ اما با عارفان شبیه خودت باش، چنان‌که می‌خواهی باش، و خاطرجمع باش که همچنان دوستت خواهند داشت. عارف کسی است که چنان سلام و امنیتی در حضور و توجه اوست که نیازی به پنهان‌کاری نیست. نمی‌گویی چون مرا نمی‌شناسد و از خفایا و اسرار من مطلع نیست دوستم دارد. می‌توانی پیش‌ او خودت باشی و برای حفظ توجه و مهر او نفاق نکنی. می‌توانی پیش او بی‌دروغ و بی‌نقاب باشی. می‌توانی بپرسی: آنقدر دوستم داری که بتوانم در حضور تو خودم را آشکار کنم؟ و لبخند او مجابت کند که: آری. اما این مقام، ظاهراً خارج از توان و ظرفیت بیشتر انسان‌هاست. خصلتی خداگونه است. آنان که هم‌خویِ خداوندند می‌توانند چنین مِهر امن و لطف دائمی ببخشند. تنها از خود رَستگان می‌توانند. حافظ می‌گفت: بندهٔ پیر خراباتم که لطفش دائم است ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست ✍ صدّیق قطبی @sedigh_63

  • . The birds have vanished into the sky, And now the last cloud drains away; We sit together: the mountain and me, Until only the mountain remains... پرندگان در آسمان ناپدید شدند، و حالا آخرین ابر هم در حال محو شدن است؛ ما با هم نشسته‌ایم: کوه و من، تا زمانی که فقط کوه باقی بماند... ✍️ چه اهمیتی دارد من اگر چشم از این جهان فروبندم وقتی می‌دانم که بعد از من کوه‌ها و مه‌ها پابرجا خواهند ماند. زندگی بعد از من جاری خواهد بود. باران نیسان خواهد بارید و آفتاب تموز بر گردهٔ عطشناک خاک خواهد تابید. بگذار دیگران هرچه می‌خواهند بگویند؛ من اما مرگ را انبساط خویش میدانم، از «اینجا» و «این زمان» به «هرجا» و «هر زمان»... من بعد از مرگ، با باران خواهم بارید و با مه بر فراز کوه‌های بلند خواهم نشست... با بلبلان چمن‌های شقایق خواهم سرود و با قطره‌های اشک از دیدگان انسان‌های هجران‌زده خواهم چکید... بگذار با نُچ‌نُچی روشنفکرانه، مرگ را پایانِ وجود بنامند، من اما به وجودِ منبسطِ خویش باز خواهم گشت، به ژرفایی که جهان با همه فریبایی و فریبندگی‌اش، فروغی ناقص از آن است... این همه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد #حافظ سبویی کوچک در خمخانه ساقیِ نازگریم...سبو اگر بشکند هم، خُم باقیست و این زیباترین غایتِ وجودِ ماست. بشکست اگر دل ما، به فدای چشمِ مستت سر خمّ مِی سلامت، شکند اگر سبویی #جهانبخش_سلمانیان #جهان_سین #دلنامه @takk_derakht

  • 24 дек.7282613

    . نیچه از قول زرتشتی که خود ساخته است، چنین می‌گوید: "من خنده را مقدس اعلام می‌کنم؛ شما مردمان برتر، بیاموزید که بخندید!" و در جایی دیگر می‌‌نویسد: "مشکل بشر این است که هنوز به قدر کافی نخندیده است." بر این باور است که ماهیت تراژیک عالم، به این دلیل است که ما آدم‌ها خیلی به "رنج" نزدیک می‌شویم. دورتر اگر بایستیم و از بالا نگاه کنیم، تناقض‌های عالم ما را به خنده وا خواهد داشت. نیچه نقد خود بر ماهیت تراژیک اخلاق را از همین نقطه آغاز می‌کند و داستان جهان را نه یک تراژدی، بلکه یک کمدی می‌داند. در نظرگاه او، مردمان برتر کسانی هستند که خنده را اختراع کرده‌اند تا بر رنج‌ها فائق آیند. خنده، ساز و کار دفاع روانی کودک است وقتی که پدرش او را به آسمان پرتاب می‌‌کند. کودک آنجا خنده را خلق می‌کند تا از ترس زهر ترک نشود. به ناهشیار در می‌یابد که تراژدی، محصولِ جدی گرفتنِ بیش از حدّ جهان است؛ و اینجاست که ترس را به بازی می‌گیرد. مواجهه‌ی ترس‌آلوده با هستی، تراژدی را می‌سازد؛ و مردمانِ برتر نیچه کسانی هستند که خنده را در مقابله با جهان یاد گرفته‌اند تا کمدیِ حیات را خلق کنند. #جهان_سین #گاه‌نوشت @takk_derakht

  • . مگر دیگران چگونه نظر مساعدشان جلب می‌شود؟ می‌گوید: زمانی که خودت را شبیه آرزوهای آنها کنی. می‌پرسم: خب! آرزوهای آنها از کجا آمده‌اند؟ جواب می‌دهد: آنها هم به اندازه‌ی تو بیچاره‌اند؛ تا به خودشان بیایند، تحت هجومِ ژن و فرهنگ و جامعه، مبتلا به آرزوهایی شده‌اند که گمان می‌کنند مال خودشان است. تو مجبور به برآوردن آرزوهایی هستی که آنها مجبورا پذیرفته‌اند. قصه‌ی جبر در جبر است؛ داستانِ بیچاره در بیچاره... سکوت می‌کنم؛ این که گویی این کنم یا آن کنم این دلیلِ اختیار است ای صنم؟! کسی در جمجمه‌ام فریاد می‌زند: اراده زمانی خلق می‌گردد، و اختیار زمانی کشف می‌شود که با چراغِ هشیاری، به جانِ جبرها بیفتی... اوّل العلم معرفتُ الجبّار..‌. #جهان_سین @takk_derakht

  • 5 дек.1 0113728

    . به نظر من یکی از مهم‌ترین درس‌های مولانا در بیتی نهفته است که کمتر کسی آن را درک کرده است: می‌شود صیاد مرغان را شکار تا‌ کند ناگاه ایشان را شکار شکارچی برای جلبِ توجهِ یک کبوتر، صدای کبوتر در می‌آورد تا تایید و توجهِ او را جلب کند. حرکاتی انجام می‌دهد که خوشایندِ کبوتر باشد. بعد به یک‌باره می‌بیند در گداییِ کبوتر، از انسانیت خود عدول کرده و کبوتر شده است. اولین قدم در آزادی، رها شدن از تحسین، توجه و محبتِ کسانی است که با عقاید و الگوهای ذهنیِ کوتاه‌قامتشان تو را تایید می‌کنند. تو را دوست دارند به این دلیل که در چارچوب آنها می‌اندیشی و رفتار می‌کنی؛ و تو در گداییِ این محبت، هر روز بیشتر خودت را شبیه آنها می‌کنی و از اصالت خودت دور می‌شوی. زیستن در تنهاییِ اصیل، بسیار بهتر از تایید شدن توسط کسانی است که قالب‌های ذهنی خودشان را در تو فرافکن می‌نمایند و تحسین می‌کنند. نیازمندی تو به این سنخ محبت، تو را از خودت دور خواهد کرد. @takk_derakht

  • در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را شکر کآن محنتِ بی حد و شمار آخر شد شاید ریشه‌ی "محنتِ بی و حد و شمار" در همان میلی باشد که به "در شمار آمدن" داریم. در میل به انتشارِ خود؛ در تمایل به منتشر شدن در چشم‌های تحسین‌گر... گویا همین که آدمی از قیدِ "در شمار آمدن" رها می‌شود، محنت‌های بی حد و شمار نیز پایان می‌یابند... #جهان_سین @takk_derakht