أرِح قَلبی🤍
Статистикаتریبونی کوچک برای راحتِ قلبمان...🤍 @Arehghalbi66_bot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 541
- 1/48двое суток
- 619
- 1/72трое суток
- 668
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یه چیزی برام خیلی ناراحت کنندهست، اینکه پیشرفت دنیا، مدرن شدن و به اصطلاح بالا رفتن آگاهی ( البته آگاهیهای سطحی و بدردنخور) باعث شده که خیلی از آدمها فکر کنند که فاصله گرفتن از حیا و شرمِ درست و پسندیده، نوعی پیشرفت و ترقی محسوب میشه. چیزهایی در زندگی هستند که هر چقدر هم که زمان بگذره، علم پیشرفت کنه، فضای مجازی راهو برای به اصطلاح عادی سازی شون باز کنه یا هرچیز دیگه، باز هم در لفافهی شرم و پنهان بودن و پوشیده بودن زیبا و شایسته هستن و به زبون آوردنشون و به طور کلی علنی کردنشون هیچ امتیاز و چیز قشنگی نیست و متاسفانه آدمهای با درک پایین فکر میکنن پیشرفت یعنی عریان کردن اون چیزها.( فقط منظور پوشش و ...نیست. و خیلی مفاهیم دیگه زندگی در این دایره هستن). خلاصه که معناهایی در زندگی هست که حق و شایستهشون اینه که در حریمی از شرم باشن و باقی بمونن و شکستن اونها و علنی کردنشون هیچوقت هیچوقت نشانی از آگاهی و شعور نبوده و نیست. 🤍
شاید واژهها مرا یادشان باشد...🤍
یک لحظه اینستاگرام را چک کردم؛ داییام استوری گذاشته بود. یک ویدیوی چند ثانیهای مثل تمام ویدیوهای اینستاگرام. صدای مردی بود که روی فیلم یک طبیعت چند جمله کوتاه را گفت با این مضمون؛ کسی که حالا رو بروی شماست میمیرد. یا شما میمیرید یا او، این قانون حتمی دنیاست. از زندگیتان لذت ببرید. دلم میخواهد به کف خیابان بروم و در گوش همه انسانهای شهر فریاد بزنم که مرگ نزدیک و حتمی است قدر زندگی را بدانید و لذت ببرید.... بله زمان میگذرد و ما به سمت مرگ حتمی میرویم اما چاره کار در لذت بردن است؟! یا آیا اصلا این لذت بردن ممکن است؟ شگفتی گذشتن روزها هرگز پایان نمییابد؛ ببینید چطور این قضیه در چشمان ما کوچک شده، در حالی که زندگیهایمان را ذره ذره میبلعد! چطور صبح افسار خودش را به شب میسپارد، و سپس هفته تا جایی تا میشود که آغازش تقریباً به پایانش میرسد، و سپس رد شدن سال، ما را غافلگیر میکند و به عددی تبدیل میشود که در محاسبهاش اشتباه میکنیم! انگار زمان برای حافظه خیلی سریع شده است. زندگیها به شکل روزها میگذرند. و هر روزی که میگذرد، بخشی از ما را با خودش میبرد که هرگز باز نخواهد گشت، و هر ساعتی که میگذرد، فضایی در کتاب زندگی باقی میگذارد که اکنون پر و بسته شده است. اما راز لذت بردن، تلاش برای انجام لذتهای زودگذر نیست. تازه همانها هم یک لحظه هستند و به محض اینکه به آن برسی خاموش شدهاند و حتی همان هم برای هرکسی دست نمیدهد... خوش به حال کسی که ارزش این سیل را قبل از رسیدن به مقصدش تشخیص میدهد، و روزهایش را از هدر رفتن حفظ میکند، و برای هر ساعتش گنجی نزد الله میسازد. به همین دلیل است که شریعت انگار آمده است تا دست مؤمن را در هنگام عبور از این سیل پرتلاطم روزها بگیرد، و ذکر خدا را در طول روزش توزیع کند: نماز بعد از نماز، ذکر صبح، ذکر عصر، تسبیح، ستایش و استغفار که با هر نفس همراه است. تا خودِ گذر زمان، دریچهای به سوی تقرب به الله شود، و گذر ساعات صرفاً از دست دادن عمر نباشد، بلکه انتقال از روزیای به روزی دیگر باشد. و موفقیت در همه اینها، موهبتی از جانب خداست، گشایشی که به هر کس از بندگانش که بخواهد، عطا میکند. خودِ لذت حرام هم تابع قانون زمان است که روزها را میبلعد؛ ساعتش میگذرد، گرمای آن سرد میشود، طعمش محو میشود و تنها بار و پشیمانیاش باقی میماند. اطاعت هم تابع همین قانون زمان است؛ سختیاش میگذرد، بار آن فروکش میکند و تنها نور، شیرینی و پاداشش باقی میماند. این مقایسه چقدر عمیق است: هر دو لحظاتی زودگذر هستند، اما یکی در دفتر پشیمانی ثبت میشود و دیگری ما را به سوی الله بالا میبرد. پس مراقب زندگی خود باشیم، زیرا میبینیم که از جلوی چشمانمان میرود، و به زودی بیدار میشویم و چیزی جز آنچه بخشیدهایم و در زندگی خود باقی گذاشتهایم در زندگی خود نمییابیم. حل مساله گذشتن عمر و زندگی با هیچ فرمولی جز نگاه خداباور، آسان و حل نمیشود. به الله قسم که با هر نگاهی غیر این، قلب آدم با فکر کردن به آن خفه میشود. برای همین است که مردم به غفلت پناه میآورند؛ مسکنی که در مقابل یک درد کشنده به جای درمان، حواست را پرت میکند. 🤍
گاهی پیش رفتن نشدنی به نظر میاد؛ که جهان تاریک است و راه حیلهگر و سایهها در تعقیب و دیوها مراقب و مه غلیظ و گامها سنگین. اما ادامه دادن سرنوشت ناگزیر ماست. این روح سرکش، این میل بیانتها، این تکهی کوچک امید که هر روز صبح همراه ما بیدار میشود و شب در خیال ما تصویر میسازد که برو، برو، برو... 🤍
🤍
آدمهای خارج از دایرهی ایمان، همیشه خیال میکنند تعلقِخاطر داشتن به منهج و برنامهی دینی، انسان را افسرده، تارکِدنیا و غمگین میکند؛ یک مطیعِ بیچون و چرا که الکی دنیا را به خودش سخت گرفته... یک عده انسان که زیر بار سنگینی و سختیِ حکمهای شرعی کمرشان خم شده. به گمان آنها، مومنان باید بمیرند تا خوشحال شوند؛ همان دنیا زندان مومن است و.. اینها و خیلی چیزهای دیگر را، بعضیها از سر دلسوزی و گاهی هم تمسخر، خطاب به آدمهای مذهبی میگویند. این دست تصورات بخاطر پنهان بودن خیلی از سکانسهای زندگی انسانهای مومن از دیگران است، بخاطر امن و آرام بودن زندگی باورمندان؛ شادی آرام، غمِ آرام و بیهیاهو و عدم نمایشِ افراطیِ فراز و فرودها. من با آدمهای زیادی معاشرت کردهام و زندگیهای زیادی را از نزدیک دیدهام، اینکه قلب آدم در این هیاهوی دنیا به چیزی تعلق نداشتهباشد خیلی ترسناک است، خیلی... برای همین به غمهای کوچک، واکنشهای بزرگ نشانداده میشود و برای چیزهای پیشپا افتاده، شادیهای انفجاری و البته ظاهری بروز داده میشود. کسی که تا دیروز با یک مهمانی، سرخوشانه جلویِ دوربین میرقصید، حالا برای یک مشکل، صبح تنِ بیجانش در اتاق با بستهیِ قرصها دیده میشود؛ فراز و فرودهای بلند و تیکتاکی... هیچکس مومن را از خوشی و لذت دنیا منع نکرده، فقط شادی او یک ویژگی دارد؛ پاک است. شادی، تفریح، عشق و ازدواج، تلاش و بهرهمندی از دنیا فقط با یک تبصره،« پاکی» اصل تمام حلال و حرامها هم همین است؛ دوری از ناپاکی و زیستن در روشنی. کجای این بد و سخت و تاریک و غمگین است؟! واقعا چرا باید انسان از بودن در پاکیها و زندگی پاکیزه حتی در ذهن و قلبش، در سختی باشد؟! 🤍
مانند سکوت شب میآیی و به درونم جاری میشوی. تو را نمیبینم و صدایت را نمیشنوم، اما میدانم که اینجایی. نمیدانم چگونه به من میرسی و از کدام جهت میآیی، اما چیزی پنهان در درونم تو را حس میکند، پیش از آنکه حتی از حضورت آگاه شوم، گویی با روح من قرار ملاقاتی داری که از آن بیخبرم، و گویی حضورت نه به چشمان من برای دیدنت نیاز دارد و نه به گوشهای من برای شنیدنت؛ کافیست حس تو از اعماق وجودم عبور کند تا چیزی در آنجا به جنبش درآید، چیزی که نامی برایش ندارم، چیزی که ندارم، اما مرا در بر گرفته است. تو بی صدا میآیی و جایی از قلبم مینشینی که هیچکس نمیتواند تو را ببیند، سپس رفتهای، و چیزی از تو باقی مانده که نمیدانم چگونه توصیفش کنم، یا چگونه خودم را از حس بد نبودنت خلاص کنم. شاید عجیبترین چیز در مورد تو این باشد که وقتی نزدیک هستی تو را نمیبینم، اما وقتی از تو دور میشوم، غیبتت را حس میکنم. هر وقت شب آرام میگیرد، درِ وجودم نیمهباز میماند و تو به روحم سر میکشی، انگار که از دیرباز راه آن را میدانستهای. روح من در حضور تو ساکت میشود و به وجود تو گوش میدهد، انگار روح من چیزی را میداند که حواسم نمیتواند بفهمد. و نمیدانم: آیا تو هستی که به سوی من میآیی، یا من هستم که، هر وقت دنیا آرام میگیرد، به سوی تو برمیگردم؟ زیرا تنها چیزی که میدانم این است که وقتی تو حضور داری، حضور تو حضور تمام چیزهایی است که من انتظارشان را میکشم و مشتاقشان هستم، و وقتی از تو رفتهام و غرق دنیا میشوم انگار که خالیترینم. یاالله غیبت تو در وجود من، غیبت یک چیز نیست، بلکه غیبت همهی چیزهاست... 🤍
Voice message
Voice message
🤍
گاهی تمام شجاعتت بخاطر اشتیاقیست که در یک وسوسه دیدهای و تمام ترست برای ایمانیست که پایت را سفت گرفته. چه حقیر بودی وقتی وسوسهای در مقابل حق، جسورت کرد و چه گرامی بودی وقتی ایمان، برای درست بودن و نیک رفتن، ترس شد و به جانت افتاد... 🤍
بادِ هزار وسوسه است بر جانِ شاخوبرگِ درختِ دل... 🤍
چند ویژگی انسانهای مخلص: ۱- دوام کار. مخلص کارش مداوم است چون وابسته به بیرون نیست. کارش به شوق و «اثبات خود» مربوط نیست که اگر ببیند به آن نمیرسد، رهایش کند. ۲- سمج بودن. این لفظ کمی طنازی هم در خود دارد که آن را ببخشید. همچنین به مورد قبلی مربوط است.…
без подписи
چند روزی است که شبها چند تکه ابر در آسمان میبینم و صبح هم هوا ابری است. یک ابریِ خیلی گرم و خفه، اما بهرحال ابرها کمکم خبر از آمدن پاییز میدهند؛ هوای مطلوب ابری، نم باران و پیادهروهای نمناک و پربرگ. اینها خوشحالم میکنند. اوایل که کارم را در این کلینیک شروع کردم به مسیر دورش عادت نداشتم. دور که میگویم شما تصور کنید نهایت ۱۲دقیقه پیادهروی از دم خانه تا آنجا. برای من دور است چون بیمارستان روبروی خانهمان بود و عملا مثل این بود از هال به حیاط بروم. آن اوایل که میرفتم، اوایل زمستان بود. بخاطر سرما خیابان خلوتتر بود و هوای ابری صبح آن پیادهروی ۱۲دقیقهای را برایم خیلی خوشایند میکرد. آنقدر که گاهی دوست نداشتم به خانه برسم و دلم میخواست راه طولانی شود، آنقدر که دنباله فکرهای سرم به جایی برسند و صداهای مغزم کمی ساکت شوند. اما راه کوتاه بود و فکرها زیاد و زیاد. حالا هم مسیر همان ۱۲دقیقه است ولی نمیگذارد کمی فکر کنی؛ خیابان شلوغ است، هوا گرم است و من و آفتاب هیچوقت سر دوستی نداشتیم. از این مکافات فصلی آزرده خاطرم و شلوغی ذهنم مثل جنینی شده که دیگر باید به دنیا بیاید و جمجمهام برای تحمل حجمش کوچک است و خیابان هم نامطلوب. جانمازم هنوز آن گوشه است، و قرآنی که مادرم از حج آورده. فاصلهام تا آنجا چند قدم است. حتی کوتاهتر از مسیر بیمارستان روبروی خانهمان. نیاز دارم به سجده بروم، همین. به نزدیکی نیاز دارم، به اُنس ...و به نزدیکترین حالت بین من و پروردگارم؛ جایی که صداهای ذهنم ساکت میشوند و افکارم دست از دنبال کردنم برمیدارند. نیاز دارم به سجده بروم تا نجات پیدا کنم. خیلی زود... قبل از رسیدن پاییز، هوای ابری و ۱۲دقیقه پیادهروی ... 🤍
انشاءالله...🤍
ما آدمها گاهی بزرگترین امتحان همدیگر میشویم. این تفاوت خلق و طبعها، این اختلاف نظرهای بیانعطاف و...و گاهی مجبور بودن برای پذیرش و سازش خیلی چالش بزرگیست. از بعضیها راحت میتوانی خداحافظی کنی و دروازه زندگی شخصیات را به روی آن افکار سختِ ناحقِ بی انعطاف ببندی و اما بعضی با تو اینطرف در هستند. آنهایی که خودشان به حکم نزدیکی، کلید را دارند... 🤍
شخصی از پیامبر ﷺ پرسید: پیشکشِ بهشتیان درحین ورود به بهشت چیست؟ فرمود: پاره جگر ماهی (البته کیفیت و کمیت آن بر کسی معلوم نیست، زیرا وجه اشتراک نعمتهای دنیا و نعمتهای بهشتی، فقط در اسمهایشان میباشد) و بعد از آن بهشتیان از چشمه ای که در بهشت است و اسمش سلسبیل است خورانده میشوند که در قرآن هم اومده، و اینکه بهشتیان هرچه اراده بکنند از هر چیزی در اختیارشان قرار داده میشود، همانطور که الله متعال فرموده: {لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا} [ق ۳۵] {در آنجا هر چه بخواهند برای آنان فراهم است.} 🤍
عبدالله شیخ آبادی – دینداری و سلامت روان
از قشنگترین جملههایی که خوندم...🤍