مرتضی مهراد | منتقد فیلم و نویسنده
Статистикаدربارهی من mehraad.com/about برای گفتن @mi_mehrad
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 46
- 1/48двое суток
- 52
- 1/72трое суток
- 56
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هفته پیش که درباره دان درِیپر، شخصیت اصلی مد من، مینوشتم، بیاختیار یاد این قطعه افتادم. این موسیقی را حوالی سال ۱۳۹۳ شنیدم؛ زمانی که پشت میز اتاقم مشغول خواندن برای کارشناسی ارشد ترجمه بودم. وسط لغت انگلیسی و گرامر خواندن، این قطعه مثل صاعقه بر سرم فرود آمد. چند دقیقهای ازش نگذشته بود که سر بلند کردم ببینم نام آهنگ چیست و چه کسی میخواند. نام نداشت. بیخیالش شدم و به نیوشیدن ادامه دادم. از آن سال تا امروز، این قطعه مثل عزیزی گرامی همیشه همراه من بوده. جواهری است برای خودش؛ از شعر مشیری که رنج و لطافت را یکجا جمع کرده، تا موسیقی مدرنش و شجریان که اثر را زنده کرده و به آن جان داده. جالب اینجاست که آن سال خیال میکردم برای رسیدن به چیزی میخوانم. آزمون کارشناسی ارشد را قبول شدم و به تهران رفتم. اما آن دو سال برای من آغاز دورهای شد که هرچه جلوتر میرفتم، به جای پاسخهای بیشتر و شفافتر، با پرسشهای بزرگتر و مبهمتری روبهرو میشدم. شده بودم مثل نُوالیس که «فلسفه را صرفاً نام دیگر دلتنگیِ غربت میدانست.» خلاصه وسط نوشتن دربارهی مردی آمریکایی در دهه ۱۹۶۰ که در جهان تبلیغات زندگی میکند، یاد مرد دیگری افتادم؛ مردی که در شعر مشیری، هرچه بیشتر مینوشد، تشنهتر میشود. من این وصال متنها را دوست دارم. چرا که در این مورد، زیر تفاوتهای این سه، یک چیز سمج و انسانی باقی میماند: آدمی که چیزی میخواهد، به دستش میآورد و باز چیزی کم دارد. @morteza_mehraad mehraad.com
جام تهی محمدرضا شجریان @morteza_mehraad mehraad.com
قسمت نخست فصل چهارم امیدوارکننده و تماشایی است. تد لاسو همان مرد همیشگی است؛ شاید حتی تیزتر و بامزهتر. از تماشای این قسمت لذت بردم. نقدش هم تقدیم شما: تد لاسو | همیشه بامزه، همیشه مهربان @morteza_mehraad mehraad.com
دوستان درباره منابع دسترسی و دانلود فیلم و سریال پرسیدهاند. من معمولا از اینها استفاده میکنم. 1. @filmgirbot 2. @ducinema2 3. @Video_Archives 4. @donyayeserialtel 5. @digimoviez_site 6. @zarfilmzz 7. @avamovie_in یک راه دیگر هم این است که در نوار جستوجوی خود تلگرام، نام اصلی فیلم را (ترجیحا به انگلیسی) جستوجو کنید؛ خیلی وقتها پیدا میشود. @morteza_mehraad mehraad.com
без подписи
با خودم گفتم بنشینم یک فیلم سبک و هیجانانگیز ببینم برای سرگرم شدن؛ آن هم احتمالا در چند شب. فشار (Pressure) انتخاب مناسبی به نظر میرسید. به خودم آمدم و دیدم پاسی از شب گذشته و فیلم را یکنفس تا آخر دیدهام. خیلی چیزهایش خوب است، اما شیرینکاری اصلیاش به نظرم انتخاب بازیگرهاست. بهویژه اندرو اسکاتِ دوستداشتنی و مرموز؛ بازیگری که هر نقشی را بازی کند، ناخودآگاه منتظری کارِ عجیبی ازش سر بزند. اینجا هم در نقش یک نابغه میدرخشد؛ مردی همزمان مجنون و خردمند. یک جا برای رسیدن به خواستهاش توی صورت فرمانده کل قوا فریاد میکشد و جایی دیگر، با گفتن «بیربط است» از کنار احتمالِ فاجعهای شخصی بهراحتی میگذرد. آخر هم نمیفهمی با مردی آرام و خانوادهدوست طرفی یا با یک خورهی روانی. داستان دربارهی آدمهایی است که باید فشارِ برنامهریزی در چند ساعت مانده به عملیات ارتش متفقین در ساحل نرماندی را تحمل کنند. ریتم روایت با شتابی حسابشده همان فشار را به تماشاگر منتقل میکند. و راستش را بخواهید، آنقدرها هم فیلم سبکی نیست. چند بار یقهی آدم را میگیرد و نمیگذارد فقط سرگرم بمانی. @morteza_mehraad mehraad.com
چهارشنبه هفتهی آینده فصل چهارم سریال تد لاسو منتشر میشود. به همین مناسبت، قصد دارم همزمان با پخش فصل جدید، هر هفته نقدی تحلیلی دربارهی هر قسمت بنویسم. جیسون سودِیکیس، خالق و بازیگر نقش تد لاسو، دربارهی این شخصیت میگوید: «دوست داشتم شخصیتی بسازم که در برابر چیزهای منفی مثل ظرف تفلون عمل کند.» واقعا هم تد لاسو چنین آدمی است؛ مردی که اجازه نمیدهد تلخیهای جهان بهسادگی به او بچسبند. اما زیر این خوشبینیِ خیرهکننده، تناقضی پنهان است. همان چیزی که به او امکان دوام آوردن میدهد، میتواند زخمهایش را هم پنهان کند. تد لاسو مردی امیدوار و باورمند است، اما پشت این امیدواری، انسانی قرار دارد که باید بهای باورهایش را بپردازد. پینوشت: پس از پایان فصل چهارم، به سه فصل قبل برمیگردیم و دنیای این سریال را قسمتبهقسمت مرور میکنیم. @morteza_mehraad mehraad.com
без подписи
اینترنت؛ بیرونِ ذهن انسان؟ اتاقهای پشتی اولین فیلم بلند کِین پارسونز، فیلمساز بیستسالهای است که کارش را با فیلمسازی در یوتیوب آغاز کرده. شگفتانگیزتر از خود فیلم، نقطهی آغاز آن است: عکسی ناشناس از یک فضای اداری خالی با دیوارهای زرد و نور مهتابی؛ تصویری که در نگاه اول شاید هیچ اهمیت خاصی نداشته باشد. اما اینترنت این عکس را به افسانهای جمعی تبدیل کرد و پارسونز از دل آن جهانی ساخت که فقط دربارهی ترس نیست. از خیلی سال پیش میگفتم انسانها اینترنت را باید همسنگ ساختِ زبان و کشفِ آتش بدانند. نه چون جهانی تازه آفریده، بلکه چون شیوهی تجربه کردن جهان را دگرگون کرده است. عجیب اینجاست که اتاقهای پشتی خود از دل اینترنت متولد شده، اما مرا به پرسشی دیگر رساند: نکند انسان با ساختن اینترنت، بخشی از تجربهی درونی خودش را به بیرون درز داده است؟ در این یادداشت، از دل فیلم به سراغ رابطهی ذهن، حافظه، اینترنت و تجربهی انسانی رفتهام؛ رابطهای که شاید به پاسخ روشنی نرسد، اما از کنار پرسشهایش نمیتوان ساده گذشت. نقد فیلم اتاقهای پشتی | ذهنِ جهانآفرین @morteza_mehraad mehraad.com
وبلاگ با اینترنت داخلی هم در دسترسه. mehraad.com
تیز اَدل: برویم؟ گابور: کجا؟ ادل: هر جا. هر جا برویم، بالاخره چند چاقو پیدا میشود که تو سمتم پرت کنی، نه؟ دختری روی پل (۱۹۹۹) گابور شغلش این است که در سیرک، به سمت سیبل چاقو پرتاب کند؛ سیبلی که انسانی رویش به صلیب کشیده شده. آن انسان، ادل است؛ معشوقهاش. فکر میکنم بیش از پانزده سال است این گفتوگو در ذهنم مانده. نمیتوانم گفتوگویی عاشقانهتر از این تصور کنم؛ گفتوگویی که همزمان از عشق بگوید، از تلخی واقعیت، از فداکاری و از مضحکهی غمانگیز زندگی. آوارگی این دو برایم الهامبخش است. خانه برایشان محدود به مکانی نیست که یافت میشود. این دو نفر در خودشان، رابطه و کارشان خانه میکنند. خانه برایشان لحظهایست که دو نفر تصمیم میگیرند در گرماگرم تمام خطرها کنار هم بمانند. ادل میفهمد که گابور بدون چاقوهایش دیگر گابور نیست. پس برای اینکه او همان مردی بماند که دوستش دارد، باید نقش خودش را در نمایش او بپذیرد. و گابور هم میفهمد که برای زیستن در این عشق، نباید دستش بلرزد؛ باید چاقوهایش را به سوی کسی پرتاب کند که مرگ او، کمتر از مرگ خودش نیست. @morteza_mehraad mehraad.com
تن باریکِ خیال تئودور مردیست که برای دیگران نامههای عاشقانه مینویسد، اما خودش بیزبان است. این مردِ پرتناقض با هوشوارهای بیتن رابطه میآغازد و عاشق یک خیال میشود. اما همین خیال، کُنجِ تاریکی را در وجودش روشن میکند که آدمهای واقعی اطرافش نمیتوانند. رابطهای که میان تئودور و سامانتا برقرار میشود، همان رابطهای است که میان ما و فیلم آفریده میشود. فیلم هم تن ندارد. اما همان کاری را میکند که سامانتا با تئو میکند؛ حضور داشتن. اینکه آدم حس کند یک نفر کنارش حضور دارد لذتبخش است. اما برای حس کردن گرمای حضور یک نفر لزوما نیازی به تن نیست؛ این حس دیده شدن است که آدم را از درون گرم میکند. سامانتا تئو را لمس نمیکند، اما بودنش را میبیند و تردیدهایش را میشنود. برچسب نمیزند، زخمهایش را انکار نمیکند و ازش نمیخواهد آدم دیگری باشد. فرشته نیست، فقط یک حضورِ روراست است. فیلم او هم با شکیبایی کنار آدم مینشیند؛ طوری که آرامآرام شروع میکنی به زبان یافتن؛ به وجود داشتن. و این سینماست. چیزی را لمس میکنی که تن ندارد، اما آنقدری که باید، واقعی است. نقد کامل @morteza_mehraad mehraad.com
موسیقی غمگین پخش کن. Her
هنرِ پیدا کردن سنگ - چی پیدا کردی؟ - سنگ. سرزمین خانهبهدوشها گفتوگوی عجیبی است. پرسش و پاسخ به هم نمیآیند. آدم انتظار دارد بشنود: پرندهای نادر، گیاهی کمیاب یا شاید چیزی ارزشمند. اما پاسخ فقط یک کلمه است: سنگ. در نگاه اول، هیچ چیز خاصی در آن نیست. وسط صحرا مگر چیزی جز سنگ هم پیدا میشود؟ هر طرف را نگاه کنی، زمین پر است از سنگ. اما جذابیت ماجرا دقیقا همینجاست. ویکتور اشکلوفسکی در جستار مشهورش، هنر بهمثابه فن، مینویسد: «هنر برای این است که سنگ دوباره سنگ شود.» حرفش این است که ما آنقدر به جهان عادت میکنیم که دیگر آن را نمیبینیم. ما اسم و کارکرد چیزها را میدانیم و خیال میکنیم آنها را میشناسیم. اما حقیقت این است که ما بیشتر با عادتهایمان میبینیم تا با چشمهایمان. آشناییِ بیش از حد، جای دیدن را میگیرد. سنگ دیگر سنگ نیست؛ فقط بخشی از پسزمینهای است که دیگر به چشم نمیآید. فِرن اما هنوز توانایی دیدن را از دست نداده است. او از پیدا کردن یک تکه سنگ ذوق میکند؛ نه چون سنگ چیز نادری است، بلکه چون هنوز میتواند به چیزی اینهمه آشنا، جور دیگری بنگرد. انگار جهان برایش هنوز کاملا مصرف نشده است. انسان با فرایند بزرگ شدن ناگزیر به زندگی عادت میکند، اما هنر همین است: بیگانه کردن چیزهای آشنا؛ طوری که دوباره بتوان خودِ آن چیز را دید، نه تصویری که به دیدنش عادت کردهایم یا دیگران به ما دیکته کردهاند. زیبایی لزوما در کشف چیزهای تازه نیست؛ در تازه دیدن چیزهای آشناست. @morteza_mehraad mehraad.com
فاصله خانه و جاده - من بیخانمان نیستم. فقط خونه ندارم. یکی نیستند. نه؟ - نه. سرزمین خانهبهدوشها (Nomadland) قاعدتا همین دیالوگ باید قانعتان کند فیلم را ببینید. اما بگذارید من هم یک چیز اضافه کنم. این فیلم، یک فیلم عادی نیست که داستانی برای سرگرمی بگوید. یک مکاشفه آرام، اما لذتبخش است. فیلمی که منبع الهامش ناداستانی است درباره زندگی واقعی خانهبهدوشهای آمریکا. برای همین، این فیلم خیال نیست. زندگی است. نه فقط چون ریشه در واقعیت دارد، بلکه چون حقیقتی از زندگی خود ما را آشکار میکند؛ حقیقتی آکنده از تصمیمهایی که جسورانهاند، اما پرهزینه و تلخ. انتخابهایی که اصیلاند، اما زخم میزنند. تنهاییای که انتخاب میشود، نه تحمل. کلویی ژائو از دل جادهها، کارهای روزمره و سکوتهای طولانی، حقایقی از این دست را بیرون میکشد؛ حقایقی که مدتها با آدم میماند و به این فکر میاندازد که از خودش بپرسد: سرزمین خانهبهدوشها کجاست؟ نقد فیلم @morteza_mehraad mehraad.com
без подписи
без подписи
سروته این بریدهعکسها از سریال مد من (Mad Men) است که رخدادهایش در دههی ۱۹۶۰ در آمریکا میگذرد. زمانی که تهران را کنار رُم و توکیو مینشاندند و از آن بهعنوان یکی از مقصدهای مهم گردشگری جهان یاد میکردند. زمانی که هتل هیلتون، یکی از غولهای صنعت هتلداری جهان، تصمیم گرفت در تهران شعبهای بسازد. ساختمانش را امروز هتل استقلال نامیدهاند. گاهی آدم حس میکند در معجزهای سروته چشم باز کرده. چیزها سر جایش است، اما معنی نه. باری. مد من سریالی است درباره انسانی که هویتش را گم کرده، رابطهای گسسته و کموبیش بیمعنا با گذشتهاش دارد و آیندهاش هم چندان روشن نیست. پرسش محوری سریال این است: ما کیستیم و چگونه باید با یکدیگر زندگی کنیم؟ پاسخ مد من شتابزده نیست. در عوض، با شکیبایی به سراغ کودکی دشوار، فرار از گذشته، ترس از صمیمیت، اشتباه و تنهایی میرود. از منظر داستانگویی و کارگردانی هم اثری دقیق و پخته است. روایت و شخصیتها پرمایهاند و هر قابش پوستری چشمنواز است. تا امروز نقد سه فصلش را نوشتهام (۳۹ قسمت). چهار فصل دیگر مانده. اگر دوست داشتید، همراه شوید. @morteza_mehraad mehraad.com
پارو و فانوس دریایی ممنونم که هیچگاه مرا نفهمیدی، زیرا همهچیز را همین به من آموخت. ممنونم که با چنین شوری به من جفا کردی، زیرا زندگیام را همین رقم زد. — منسوب به کییرکگور از نامهای ارسالنشده به نامزدش احتمالا شما هم شنیدهاید که میگویند آدم در رابطه ساخته میشود و معنا مییابد. وگرنه انسانِ در خلا چیست؟ سالها برداشت اولیهام این بود که انسان برای رشد کردن و معنا بخشیدن به زندگیاش، لزوما به روابط خوب و کارآمد نیاز دارد. اما پس از چند تجربهی تلخ با آدمهایی آزارنده که مدتها خشمگین و افسردهام کردند، دستم آمد چه چیزهای ارزشمندی از دل همان تلخیها آموختهام. بنابراین، مسئله این نیست که همهی روابط ما باید خوب باشند؛ چون چنین چیزی اساسا شدنی نیست. مسئله این هم نیست که با خوشبینی خام وانمود کنیم زندگی سراسر زیبایی است. حتی نمیخواهم رنج را مقدس کنم یا برای هر زخم و شکستی معنایی از پیش آماده بتراشم. رنج، خشم و اندوه واقعی است. اما یادگیری هم واقعی است. انسان موجودی است که میتواند از هر تجربهای چیزی بیاموزد؛ حتی، و بهویژه، از تجربههای ناگوار. البته یادگیری فرایندی ساده و خطی نیست. اینطور نیست که آدم وسط بحران یقهی خودش را بگیرد و بگوید: «زود باش، یاد بگیر!» مسیر یادگیری پیچوخمهای خودش را دارد. گاهی زمان میبرد تا گردوخاک حادثه فروبنشیند و چشم بتواند چیزی را ببیند که پیشتر از دیدنش ناتوان بود. به همین دلیل، یادگیری بیشتر شبیه جهتیابی است تا یک مهارت. برای من، این رویکرد شبیه پارو زدن به سوی یک فانوس دریایی در دوردست است. موجها به سر و صورتت میخورند، خشمگین و بیتاب میشوی، گاه حتی جهت را گم میکنی، اما دست از پارو زدن برنمیداری. میدانی در پس هر تجربه، هرچند تلخ و فرساینده، امکانی برای فهمیدن و تغییر کردن نهفته است. @morteza_mehraad mehraad.com
معرفی فیلم فحش میدهم (I Swear) | کمدی الهی از زمانی که یادم میآید، کِرم مهارناپذیری داشتهام برای کمتر گند زدن. ظاهرش خیلی خوب است و نشان از آدمی متمدن و بافرهنگ دارد. ولی اگر خوب زیر پوستش را بخراشی، مقادیر انبوهی اختلال و ناهنجاری روانی میبینی. سالهای طولانی خودم را میگرفتم زیر چکولگد که چرا آن حرف را زدی؟ چرا آن یکی را نزدی؟ چرا کلا اینچنینی؟ سالها گذشت تا به مفهومی رسیدم که درمانگرم گفت؛ راهش این است که بتوانی بگویی: «لغزیدم. خوب کردم. باز هم گند میزنم. نوش جانم.» قیافهاش مضحک است، ولی فلسفهی عمیقی درونش هست که باید سالها خون جگر خورد تا به آن رسید: پذیرش بیقیدوشرط خویشتن. شاید به همین دلیل بود که از تماشای فیلم فحش میدهم لذت بردم. فیلم دربارهی آدمهایی است که به سندروم تورِت مبتلایند؛ کسانی که بیاختیار ناسزا میگویند، صداهای عجیب درمیآورند یا رفتارهایی از آنها سر میزند که نه خودشان میخواهند و نه میتوانند جلویش را بگیرند. توگویی اختیار از کفشان بیرون کشیده شده. برای همین، مجبورند مدام از عالم و آدم عذرخواهی کنند. نیکبختانه فیلم خوب ساخته شده است. فیلم با طنازی، مهربانی و لهجهی شیرین اسکاتلندیاش این دستمایه را به چیزی فراتر از یک شوخی ساده تبدیل میکند. فیلم به آدم یادآوری میکند که شاید بتوان در کنار غریبترین رفتارها، شرمآورترین لغزشها و ناخواستهترین اشتباهات هم در صلح و صفایی نسبی با خود زندگی کرد. شاید بلوغ همین باشد؛ اینکه دست از یقهی خودت برداری. اینجا است که کمدی الهی خودش را نشان میدهد. زندگی پر از تراژدی است، اما گاهی میتوان کنار تراژدی نشست و خندید. نه از سر سبکسری، بلکه چون فهمیدهای انسان بودن بدون لغزش و بدون اندکی مضحکه بودن ممکن نیست. نقد مفصل فیلم، برای وقتی که تماشایش کردید. ضمنا اگر با شرم، اشتباه و خودسرزنشی گلاویزید، احتمالا این جستار هم به کارتان میآید: کتابی که از شرم نجاتم داد @morteza_mehraad mehraad.com