نقال باشی
Статистикаاینجا فقط خواندههای من است، دفترچهای صوتی از نقلی میان روایتهای تاریخ. کنارم باش؛ به صرف شنیدن خوانشی شخصی از آنچه میخوانم، نه تأیید و نه انکار روایتها. لینک جهت دعوت
- Последний пост
- 15 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
و آرزوهایی که نیمه تمام ماند ... #سرباز #ایرانشهر 🖤
🏹 تیرگان بر همهٔ ایرانیان فرخنده باد. 💙 جشن تیرگان، یادآور یکی از باشکوهترین روایتهای اسطورهای ایران است؛ روزی که بنا بر برخی روایتها، آرش کمانگیر بر فراز کوه ایستاد و همهٔ جان و توان خود را در تیری نهاد تا مرز میان ایران و توران را مشخص کند. میگویند پس از رها شدن تیر، آرش جان سپرد؛ اما نامش تا همیشه نماد فداکاری، میهندوستی و ازخودگذشتگی شد. در روایتی دیگر، تیرگان جشن پیروزی تیشتر، ایزد باران، بر دیو خشکسالی «اَپوش» است. با پیروزی تیشتر، باران بر زمین خشک میبارد و زندگی دوباره جان میگیرد. از همین رو، یکی از آیینهای زیبای این جشن، آبپاشی بر یکدیگر است؛ نمادی از باران، پاکی، شادی و آرزوی سالی پربرکت. تیرگان، جشن امید، باران، دوستی و جانفشانی است؛ یادآور اینکه گاهی یک تیر، سرنوشت یک سرزمین را رقم میزند. 🌿 تیرگان بر ایران و ایرانیان فرخنده باد. 🏹
چشمها خیساند شانهها سنگیناند صداها گرفتهاند اما پاها آرام و پیدرپی بر زمین میکوبند. این رقص، شادی نیست. این رقص، سقوط نکردن است. دستها که بالا میرود یعنی: «ما هنوز ایستادهایم.» پا که به زمین میخورد یعنی: «این خاک شاهد است.» چرخیدن شادی نیست؛ مقاومت است. نمیگذارد درد، شکلِ سکوت بگیرد نمیگذارد غم در تن تهنشین و سنگ شود. اینها زوربای ایرانیاند؛ شبیه همان روحِ Alexis Zorba که میدانست بعضی رنجها را باید رقصید. نه بیدرد، نه سرخوش، بلکه آنقدر زخمی که فهمیدهاند اگر نرقصند، فرو میریزند. در هر ضرب، بغضی آزاد میشود. در هر چرخ، مرگ کمی عقب میرود. آنها شادی نمیکنند. آنها دوام میآورند. و گاهی دوام آوردن، خودِ شجاعت است. #زوربای_ایرانی #رقص_سوگ #درد_را_باید_رقصید #جاویدنامان #ایستاده_میمانیم
«من موادفروشم، وطنفروش نیستم» نوشته منوچهر بهمنی، روایتی ادبی بر پایه شهادتی از دل روزهای سرکوب خونین اعتراضات است؛ داستان پزشکی که برای نجات یک دختر زخمی، ناچار به عبور از خطوط قرمز میشود و در این مسیر، با انتخابی غیرمنتظره در خیابان ناصرخسرو روبهرو میشود. دکتر جیم گفت: شب دوم کشتار بود که دختری، هفده ـ هجده ساله، خونین و نیمهبیهوش، به اورژانس رسید. ساچمهها به پشتش نشسته بودند. چند پاسدار در اورژانس ایستاده بودند؛ آماده برای چنین صحنههایی. گویی از پیش میدانستند که زخمیها به کجا خواهند آمد. فرصتی یافتم، به دوستی زنگ زدم که: «با ماشین بیا، پشتِ بیمارستان. باید جانِ یک زخمی را نجات دهیم.» خم شدم و زخمِ پشتِ دختر را پانسمان کردم. برای آنکه رمقی بگیرد، آمپولی تزریق کردم. رو به یکی از پاسدارها ـ که به نظر رئیس میآمد ـ گفتم: «برادر، اجازه بدهید از کمرِ این اغتشاشگر عکس بگیریم.» پرستاری که سالهاست همکار من است، دستِ دختر را گرفت و به سوی اتاق رادیولوژی برد. پاسدار گفت: «عکس برای چه؟ میبریم، خلاصش میکنیم، میاندازیمش توی گودال.» من سرگرمِ بحث با او بودم که پنج دقیقه بعد، پرستار صحنهای ساخت که اگر کسی نداند، گمان میکند تئاتر است. پرستار بر سر زنان با فریاد و گریه بازگشت: «فرار کرد! فرار کرد!» ای دستم بشکند که مجبور شدم سیلی محکمی بر صورتِ نازنین و از برگ گل نازکترش بنشانم « آی عشق آی عشق چهره آبیات پیدا نیست » گفتم: « ای خاک بر سرت! یک دخترِ نیمهجان از دستت فرار کرد؟» و او چنان اشک میریخت که انگار سالها برای همین نقش تمرین کرده بود و حالا هر دانه اشکش ساچمهای بود که پنداری بر قلب من فرو نشانده میشد بسیجیها در خیابانها پراکنده شدند تا دختر را بیابند. اما او، دیگر آنجا نبود. غروب، مستقیم به خانه دوستم رفتم. دختر بر تخت افتاده بود و ناله میکرد، رنگش به سیاهی میزد. ما پزشکان میدانیم وقتی نخاع زخم شود، درد چگونه به جان آدم میپیچد. میدانستم که با مسکنهای معمولی، درد تخفیف پیدا نمیکند! ماشین را برداشتم و مستقئم راهی ناصرخسرو شدم؛ خیابانی که هرچه بخواهی، اگر پول داشته باشی، پیدا میشود. جوانی را دیدم تکیه بر درختی. سلام کردم. جواب داد. گفتم: «دنبال دارو میگردم.» خندید و گفت: «دکتر جان، منظورت دواست؟ تو هم افتادی توش؟» گفتم: «از کجا فهمیدی من دکترم؟» گفت: «ماه پیش مادرم را آورده بودم اورژانس. دلدرد داشت. راستی چرا از داروخانه بیمارستان نمیگیری؟ نکند یک زخمی در خانه داری؟ امشب خیابان پر از جسد بود...» سکوت کردم. گفت: «چه میخواهی؟» گفتم: «آمپول مورفین.» نگاهی کرد و گفت: «گرونه دکتر جان. هر آمپول پنج میلیون.» در ذهنم حساب کردم؛ جیب و بانک و باقیِ زندگی. گفتم: «یک آمپول.» گفت: «همینجا بمان.» بیست دقیقه بعد بازگشت. پاکتی خاکستری در دست داشت ، آن را به دستم داد و گفت: «ده تاست.» گفتم: «من پول ده تا ندارم.» نگاهم کرد؛ نگاهی که نه تندی داشت نه ترحم، فقط اندوهی عمیق در آن نگاه خانه کرده بود! گفت: «من مردم رو نعشه میکنم که یادشون بره چه بلایی سرشون اومده. قدمِ دیگهای برای این مردم برنداشتم. بذار فکر کنم من هم امشب برای خودم و برای این مردم کاری کردهام. پولت رو نمیخوام.» مکثی کرد و ادامه داد: «اونها به خاطر من کشته میشن، اما شاید به سعی شماها زنده بمونن. میگی نه؟ هنوز به من شک داری؟» بعد آرام گفت: «برو دکتر... برو به مریضت برس. من موادفروشم، وطنفروش که نیستم.» دکتر جیم این را گفت و سکوت کرد. آن سوی خط، نفسهایش سنگین بود. در تاریخ این سرزمین، نامِ بسیاری از شاهان و سرداران به جا مانده است، اما شاید روزی تاریخ، نامِ آن جوانِ بینامِ ناصرخسرو را هم در حاشیهای روشن بنویسد. چرا که گاه، میان هیاهوی گلوله و خون، شرافت می تواند در جیب های خاکستریِ یک موادفروش هم پنهان شده باشد
به یاد جاویدنامان این خاکِ داغدیده به یاد آنان که کفشهایشان هنوز پشت در مانده است، و مادر هنوز دلش نمیآید جایشان را عوض کند… به یاد آنانی که معشوقشان عصر، بوسهای بر پیشانیشان زد و صبح فردا عکسشان قاب شد… به یاد آن صندلیهای خالی، آن تختهای مرتبِ دستنخورده، به یاد سفرههایی که یک بشقابشان همیشه خالی میماند… به یاد لباسهایی که بوی تنشان را میدهد و کسی دلش نمیآید بشویدشان… به یاد خانههایی که صدای در هنوز دلشان را میلرزاند… به یاد مادرانی که نیمهشب از خواب میپرند و خیال میکنند صدای پای فرزندشان آمده… به یادِ پدرانی که رو به دیوار گریه کردند تا کسی اشکشان را نبیند و یک شبه پیر شدند… به یاد خواهرانی که برادرانه ایستادند و بغضشان را فرو خوردند و برادرانی که بیادعا رفتند و جای خالیشان قد کشید… به یاد پیامهای خواندهنشده، تماسهای بیپاسخ، قولهایی که به فردا رسید و فردایی که هرگز نیامد… به یادِ آن پیام آخر… آن «مواظب خودت باش» ساده که شد وصیتِ نانوشته… به یاد گوشیهایی که آخرین «آنلاین»شان برای همیشه خاموش شد… به یاد جوانانی که هنوز عکسهایشان بوی زندگی میدهد، بوی خنده، بوی آرزو، بوی فردایی که سهمشان نشد… به یاد رویاهایی که نیمهکاره ماند، به یاد دستهایی که خالی بود اما دلهایی که پُر بود… به یاد آنان که جرمشان نه سلاح بود نه نفرت… تنها رؤیا بود… تنها خواستنِ نفس کشیدن بیهراس… به یادِ آنانی که بیوداع رفتند و جوانیِ یک ملت را با خود بردند و داغشان بیپایان ماند… به یاد آن لحظههای آخر… آن چشمهای نگران، آن دستهای بیدفاع، آن ثانیههایی که کش آمد و تمام شد… به یادِ شما که رفتید و بخشی از ما را برای همیشه با خود بردید… زانو میزنم بر خاکی که نامتان را در خود گرفته است. ببخشید که نتوانستیم شما را نگه داریم… #زمستان_خونین_۴۰۴
میگم کسی میدونه خدا کجاست ؟ من دلواپسش شدم .. نکنه خدا هم مارو تحریم کرده!! تاریخ که هیچ حتی جغرافیا هم با ما بد تا کرد دقیقا وسط نقطه بی انصافی به دنیا اومدیم ...
میدانی.. تن آدمی مرز ندارد انسان به تن خودش محدود نمیشود یک قسمت از تن آدمی، وطنش است مثل باقی عضوهای بدنش؛ هزاران هزار رگ و رشته ی عصبی، از تن آدمی به وطنش وصل است به عزیزانش، به قلبهایی که دوست دارد و دوستش دارند . آدمی بیمار میشود و دوست دارد در جواب دکتر که پرسیده کجایت درد میکند ؟ فریاد بزند وطنم دکتر ، وطنم درد میکند جای خالی مادرم ،خواهرم،برادرم و همه دوستانم در تنم درد میکند میدانی... گاهی تن آدمی زخم میشود بی آنکه زخمی بردارد.!
جای ما کوه اگر بود ، فرو می پاشید آه....درباره ی ما ، درد چه می پندارد؟!
به نام ایران، به خون دلیران تاریخ، گواهِ ایستادن است
🔴 تاریخ ایران باستان 🔵 ساسانیان 🎧 قسمت دوازدهم : پادشاهی هرمز چهارم ساسانی و سرگذشت بهرام چوبین توضیح: «بهرام» در فارسی باستان و اوستایی به معنی «پیروزمند» یا «شکستناپذیر» است و نام یکی از ایزدان جنگ (ورثهٔ میترا) هم بوده است. «ژوبین» به نوعی نیزه یا نیزهدار اشاره دارد. بنابراین «بهرام ژوبین» یعنی «بهرامِ نیزهدار» یا «بهرامِ پیروزمند در نبرد».
#تاریخ_ایران_باستان #ساسانیان 🔴 تاریخ ایران باستان 🔵 ساسانیان 🔹 قسمت دوازدهم : هرمز چهارم ساسانی و شورش بهرام چوبین 📚 منابع تاریخ تمدن؛ ویل دورانت ایران در زمان ساسانیان؛ آرتور کریستینسن شاهنامه؛ ابوالقاسم فردوس تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ طبری)؛ محمد بن جریر طبری تاریخ بلعمی ؛ابوعلی بلعمی
یلدا 🌙: ایمان به اینکه نور، حتی اگر دیر برسد، حتماً خواهد رسید. به انتظارِ طلوعی گرم و روشن، برای ایرانمان دل به نور میسپاریم.
🔴 تاریخ ایران باستان 🔵 ساسانیان 🎧 قسمت یازدهم : اصلاحات خسرو انوشیروان دادگر
#تاریخ_ایران_باستان #ساسانیان 🔴 تاریخ ایران باستان 🔵 ساسانیان 🔹 قسمت یازدهم : اصلاحات خسرو انوشیروان دادگر 📚 منابع تاریخ تمدن؛ ویل دورانت ایران در زمان ساسانیان؛ آرتور کریستینسن شاهنامه؛ ابوالقاسم فردوس تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ طبری)؛ محمد بن جریر طبری تاریخ بلعمی ؛ابوعلی بلعمی
🔴 تاریخ ایران باستان 🔵 ساسانیان 🎧 قسمت دهم : پادشاهی خسرو انوشیروان
#تاریخ_ایران_باستان #ساسانیان 🔴 تاریخ ایران باستان 🔵 ساسانیان 🔹 قسمت دهم: پادشاهی خسرو انوشیروان 📚 منابع تاریخ تمدن؛ ویل دورانت ایران در زمان ساسانیان؛ آرتور کریستینسن شاهنامه؛ ابوالقاسم فردوس تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ طبری)؛ محمد بن جریر طبری تاریخ بلعمی ؛ابوعلی بلعمی
🔴 تاریخ ایران باستان 🔵 ساسانیان 🎧 قسمت نهم : جنبش مزدک
#تاریخ_ایران_باستان #ساسانیان 🔴 تاریخ ایران باستان 🔵 ساسانیان 🔹 قسمت نهم: جنبش مزدک 📚 منبع؛ آیین مزدک نوشته دکتر سید علی مهدی نقوی
قبل آن آبان سرخ ! برف میبارید هنوز
😅۰۰۰