برچیده (گزیده نثر)
описание
کانالهای مربوط به ما @ghazalshermahdishabani @ghazalbidelhasanhoseyni @bidelpazhooh @books_exchange1 تبلیغات نداریم.
419
подписчиков
Охват к подписчикам
184,5%
ERR
Реакции к просмотрам
0,01%
2 на 20 постов
Пересылки к просмотрам
0,81%
125
Постов в день
0,1
всего 21
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 13 авг.کانال منابع ارشد ادبیات + تست @arshadadab کانال منابع دکتری ادبیات + تست @phdadab2,56%
- 20 нояб.#گوسفند_سیاه (#قلمرو_دزدان) شهری بود که همهٔ اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام هرکس دستهکلید بزرگ و فانوسش را برمیداشت و از خانه بیرونمیزد برای دستبردزدن به خانه یک همسایه، حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت ... که آن را هم دزد زده بود. بهاینترتیب همه در کنار هم بهخوبیوخوشی زندگیمیکردند چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری تا آنجا که آخِرین نفر از اولی. دادوستدهای تجاری و بهطورکلی خریدوفروش هم در این شهر بههمینمنوال صورتمیگرفت ... بهاینترتیب در این شهر زندگی بهآرامی سپریمیشد، نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی (چهطورش را نمیدانیم) مرد درستکاری گذرش به این شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخابکرد. شبها بهجای اینکه با دستهکلید و فانوس دور کوچهها راهبیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دودمیکرد و شروعمیکرد به خواندن رمان. دزدها میآمدند، چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کجمیکردند و میرفتند. اوضاع ازاینقرار بود تا اینکه اهالی احساس وظیفه کردند که به این تازهوارد توضیحبدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیاش این بود که خانوادهای سرِ بیشام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدینترتیب مرد درستکار در برابر چنین استدلالی، چه حرفی برای گفتن میتوانست داشتهباشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب او هم از خانه بیرونمیزد و همانطور که از او خواستهبودند، حوالی صبح برمیگشت ولی دست به دزدی نمیزد ... میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاهمیکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانهاش مورد دستبرد قرارگرفتهاست. در کمتر از یک هفته، مرد درستکار داروندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانهاش هم که لخت شدهبود. ولی مشکل این نبود، چراکه این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه ازاینقرار بود که این آدم با این رفتارش حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود داروندارش را بدزدند بیآنکه خودش دست به مال کسی درازکند. بهاینترتیب هرشب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانهٔ دیگری، وقتی صبح به خانهٔ خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دستنخورده است؛ خانهای که مرد درستکار باید به آن دستبردمیزد. بههرحال بعد از مدتی بهتدریج آنهایی که شبهای بیشتری خانهشان را دزد نمیزد رفتهرفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مالومنالی بههممیزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانهٔ مرد درستکار (که البته دیگر از هرچیزی خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبهروز بدتر میشد و خود را فقیرتر مییافتند. بهاینترتیب آن عدهای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار این عادت را پیشهکردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل و جریان آب رودخانه را تماشاکنند. این ماجرا وضعیت آشفته شهر را آشفتهتر میکرد؛ چون معنیاش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. بهتدریج آنهایی که وضعشان خوب شدهبود و به گردش و تفریح روی پل رویآوردهبودند، متوجهشدند که اگر به این وضع ادامهبدهند، بهزودی ثروتشان تهمیکشد و به این فکر افتادند که چهطور است به عدهای از این فقیرها پولی بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی. قراردادها بستهشد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هرطرف را هم مشخصکردند. آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرارومدارها هم سعیمیکردند سر هم کلاهبگذارند و هرکدام از طرفین بهنحوی از دیگری چیزی بالامیکشید و آن دیگری هم از ... اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند، ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عدهای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدیکند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها درهرحال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدامکردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظتکنند. اداره پلیس برپاشد و زندانها ساختهشد. بهاینترتیب چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشتهبود که مردمْ دیگر از دزدیدن و دزدیدهشدن حرفی بهمیاننمیآورند؛ صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود اما درواقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد، از گرسنگی مرد. کتاب #شاه_گوش_میکند از #ایتالو_کالوینو ترجمه #فرزاد_همتی #محمدرضا_فرزاد #نشر_مروارید @nasrha0,10%
- 23 окт.و احتیاط باید کردن نویسندگان را در هرچه نویسند؛ که از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد و نبشته باز نتوان گردانید. #ابوالفضل_بیهقی #تاریخ_بیهقی @nasrha0,00%
- 19 сент. 2025 г.حالا كه دانستهای رازی پنهان شده در سایهٔ جملههایی كه میخوانی، حالا كه نقطهنقطهٔ این كلام را آشكار میكنی، شهد شراب مینو به كامت باشد؛ چرا كه اگر در دایرهٔ قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد دادهاند، رندی هم به جان شیدایت واسپردهاند تا كلمات پیش چشمانت…0,00%
- 19 сент. 2025 г.без подписи0,00%
- 19 сент. 2025 г.نوجوان ایرانی و تعلیم و تربیت، بیست مقاله، به کوشش مهدی شعبانی. نشر جهان کتاب. سفارش از پیج: https://www.instagram.com/jahaneketabpub شماره تماس: Tel: 02166968097 Tel: 02166968097 Fax: 02166968037 تلگرام: https://t.me/jahaneketabpub همچنین با درج نام کتاب در گوگل میتوانید از کتابفروشیها و پخشکنندههای معتبر تهیه فرمایید. @ghazalshermahdishabani0,00%
- 23 апр. 2025 г.«ذکر بنای مسجد جامع بخارا» قتیبة بنمسلم مسجد جامع بنا کرد ... هر آدینه، مُنادی فرمودی که هرکه به نماز آدینه حاضر شود دو درم بدهم؛ و مردمان بخارا به اولِ اسلام، در نماز، قرآن به پارسی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن و چون وقت رکوع شدی، مردی بودی که در پس ایشان بانگ زدی: «نگونبان کنیت» و چون سجده خواستندی کردن، بانگ کردی: «نگونبانگون کنیت». #تاریخ_بخارا #ابوبکر_نرشخی (۲۸۶ _ ۳۴۸ ه. ق) ترجمه ابونصر احمد قبادی منقول از سبکشناسی بهار، جلد ۱. @nasrha0,00%
- 23 апр. 2025 г.«ذکر فتح بخارا و ظاهر شدن اسلام در او» هر باری اهل بخارا مسلمان شدندی و باز چون عرب بازگشتندی، ردّت آوردندی و قتیبه سه بار ایشان را مسلمان کرده بود باز ردّت آورده، کافر شده بودند، این بار چهارم قتیبه حرب کرده، شهر بگرفت و از بعد رنج بسیار، اسلام آشکار کرد ... و ایشان اسلام پذیرفتند بهظاهر و بهباطن بتپرستی میکردند، قُتیبه چنان صواب دید که اهل بخارا را فرمود یک نیمه از خانههای خویش به عرب دادند تا عرب با ایشان باشند و از احوال ایشان باخبر باشند تا بهضرورت مسلمان باشند، بدینطریق مسلمانی آشکار کرد ... #تاریخ_بخارا #ابوبکر_نرشخی (۲۸۶ _ ۳۴۸ ه. ق) ترجمه ابونصر احمد قبادی @nasrha0,00%
- 22 апр. 2025 г.خروجِ «تارابی» در شُهور سنهٔ ستّ و ثلثین و ستّمائة، قِران ِ نَحسَین بود در برج سرطان، منجمان حکم کرده بودند که فتنهای ظاهر شود و یمکن مبتدِعی خروج کند. بر سه فرسنگی بخارا دیهی است که آن را تاراب گویند. مردی بود نام او محمود صانع غربال، چنانکه در حق او گفتهاند…0,00%
- 21 апр. 2025 г.در مجلس سعدی ای مردی که به هر ذره از ذرات وجود خود، قبلهای ساختهای! بتپرستان را عیب مکن ... اگر ایشان عبدالصنماند، تو عبدالدینار و الدرمی ... جوانمردا! چه کنی سرایی را که اولش سستی، میانش پستی و آخِرش نیستی است؟ #سعدی #مجالس_پنجگانه @nasrha0,00%
- 16 апр. 2025 г.آتش هم زمانهایی نمیرقصد، وقتهایی که زیر خاکستر است؛ مثل عشق که وقتهایی فکر میکنیم تمام شده و دیگر نیست و از رفتنش تأسف میخوریم. اما هست و مثل آتش که زیر خاکستر، پنهان است، درون دلمان ساکن نشسته، انگار بخواهد ما را امتحان کند تا بهیکباره مثل آتشفشان از درونمان سر برآورده، خجلتزدهمان کند. زن هم به آب و آتش میمانَد؛ هم آتشِ آدم را خاموش میکند، هم آدم را آتش میزند. زمانی که عاشق است، میرقصد. زمانی که نمیرقصد، قلبش خالیست. عشق _ چون ذاتش زنانه است _ طبعش به آب و آتش میماند. وقتی میرقصد، هست. وقتی میآید، میرقصد. وقتی نیست، نمیرقصد. #قاسم_کشکولی #این_سگ_میخواهد_رکسانا_را_بخورد نشر بوتیمار (۱۳۹۴) تصحیح مهدی شعبانی برندهٔ جایزه مهرگان ادب. رمان برگزیدهٔ ۱۳۹۴ _ ۱۳۹۵. @nasrha0,00%
- 12 мар. 2025 г.دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوض آبی، لکهی سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه میکردی، بُتّهی سبزی میدیدی با گلهای سرخ. اگر میرفتی از خیلی جلو نگاه میکردی، فقط لکههای سرخ و سبز میدیدی. به خودش گفت: شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه میبینی. #عادت_میکنیم #زویا_پیرزاد @nasrha0,00%