نوید یوسفی | روانکاوی
Статистикаنوید یوسفی؛ رواندرمانگر روانکاوانه navidyousefi.com
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 12 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 292
- 1/48двое суток
- 334
- 1/72трое суток
- 360
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
واژهها در اصل نوعی جادو بودند، و حتی امروزه نیز بخش زیادی از قدرت جادویی کهن خود را حفظ کردهاند. با کلمات، یک نفر میتواند دیگری را غرق در خوشبختی کند یا به ورطۀ ناامیدی بکشاند. زیگموند فروید
در تابستان ۱۹۳۸، زمانی که اروپا در آستانهٔ جنگ جهانی دوم قرار داشت، سالوادور دالی که سالها شیفتهٔ اندیشههای زیگموند فروید بود، سرانجام در لندن به آرزوی دیرینهاش رسید. این دیدار به همت نویسندهٔ اتریشی، اشتفان تسوایگ، ترتیب داده شد. فروید در آن زمان پس از فرار از وینِ تحت اشغال نازیها، روزهای پایانی عمر خود را در تبعیدی ناخواسته در لندن میگذراند. دالی پیش از آن، بارها گفته بود که کتاب تأویل رؤیا مسیر هنرش را دگرگون کرده است. در طول ملاقات، دالی بیش از آنکه سخن بگوید، به چهرهٔ فروید خیره ماند. او همانجا مداد برداشت و شروع به طراحی پرترهٔ پیرمرد کرد. بعدها نوشت که جمجمهٔ فروید را «همچون حلزونی میدید که رازهای ذهن را در خود پنهان کرده است»؛ گویی خطوط چهرهٔ او، نقشهٔ ناخودآگاه انسان بودند. این دیدار تنها چند ساعت به طول انجامید، اما به یکی از نمادینترین ملاقاتهای تاریخ هنر و روانکاوی بدل شد؛ لحظهای که نقاشِ رؤیاها، در برابر مفسرِ رؤیاها نشست و کوشید با چند خط مداد، ذهن مردی را ترسیم کند که راهی به اعماق ناخودآگاه گشوده بود.
Channel photo updated
در باب کتابخوانی، سرانۀ مطالعه، فرهیختگی و مسائل دیگر... تا آنجا که به یاد دارم، «سرانۀ مطالعه» در ایران همیشه موضوعی مناقشهبرانگیز بوده است؛ آماری که گاه بیش از آنکه برای شناخت جامعه به کار رود، به ابزاری برای تحقیر آن بدل شده است. بعضیها هم با اغراق در این آمار، چنان وانمود میکردند که گویی انسانی که کتاب نمیخواند، باید ساکت بماند؛ نه حق دارد دربارۀ جهان حرف بزند، نه خواستهای داشته باشد و نه انتظار داشته باشد که صدایش شنیده شود. این آمار مدام با کشورهای توسعهیافته مقایسه میشد و عدهای میکوشیدند میان میزان کتابخوانی و درجۀ توسعهیافتگی جوامع، رابطهای مستقیم برقرار کنند. در کنار آن، تصاویر بیشماری از مردمان در این کشورها در مترو و اتوبوس منتشر میشد که غرق در کتاب بودند؛ چنانکه انگار همۀ آنها شبانهروز فلسفه، تاریخ و جامعهشناسی میخوانند و درگیر عمیقترین مسائل جهاناند. حال آنکه بخش بزرگی از کتابهایی که در سراسر دنیا خوانده میشوند، رمانهای عامهپسند، داستانهای سرگرمکننده و آثاری برای گذران اوقات فراغتاند. برای بسیاری از مردم، مطالعۀ کتاب پیش از هر چیز نوعی سرگرمی است؛ درست مثل تماشای فیلم، گوش دادن به موسیقی یا هر سرگرمی دیگری. اما آیا کسی که کتاب میخواند، لزوماً انسان بهتری است؟ آیا بیشتر از دیگران حق دارد حرف بزند؟ اگر کسی اوقات فراغتش را به شکل دیگری بگذراند، چیزی از شأن انسانیاش کم میشود؟ در سالهای اخیر، همزمان با گسترش اعتراضها در ایران، این نگرش شکل تازهای پیدا کرده است. جملۀ «برو کمی کتاب بخوان» به پتکی تبدیل شده که هر کس میتواند آن را بر سر دیگری فرود بیاورد؛ نه برای آغاز گفتوگو، بلکه برای تمام کردن آن. جالب اینجاست که بسیاری از گویندگان همین جمله، خود را منتقد استبداد و مخالف سرکوب میدانند، اما وقتی با سخن یا خواستهای مخالف باورهایشان روبهرو میشوند، همان منطق حذف و تحقیر را تکرار میکنند. اما آیا انسان برای فهم نیازهای اولیۀ خود به خواندن فلسفه، تاریخ یا علوم سیاسی نیاز دارد؟ آیا برای فهم گرسنگی باید اقتصاد خوانده باشد؟ برای درک تحقیر، جامعهشناسی بداند؟ برای اعتراض به تبعیض، نظریههای سیاسی را از بر باشد؟ رنج، پیش از آنکه به زبان کتابها درآید، در تن و جان آدمی تجربه میشود. انسان برای دانستن اینکه آزادی، امنیت، کرامت و زندگی بهتر میخواهد، نیازی به اجازۀ کتابها ندارد. از طرف دیگر، مطالعۀ زیاد هم لزوماً کسی را اخلاقیتر یا انسانیتر نمیکند. تاریخ پر است از مستبدان، نویسندگان و متفکرانی که بسیار خوانده بودند، اما به ایدئولوژیهای افراطی یا حکومتهای سرکوبگر دل بستند. مارتین هایدگر، یکی از مهمترین فیلسوفان قرن بیستم، در سال ۱۹۳۳ به حزب نازی پیوست. عمق دانش و تفکر فلسفی او مانع این همراهی نشد. مسئله این نیست که کتاب بیفایده است. کتاب میتواند لذتبخش، روشنگر یا حتی دگرگونکننده باشد. مسئله این است که چرا باید آن را تا مقام فضیلتی اخلاقی بالا برد و به معیاری برای سنجش ارزش آدمها تبدیل کرد. کتاب خواندن یک انتخاب است؛ مثل بسیاری از انتخابهای دیگر. نه کسی را ذاتاً برتر میکند و نه نخواندنش چیزی از انسانیت دیگری کم میکند. هر انسانی، فارغ از میزان تحصیلات، شمار کتابهای خواندهشده یا تواناییاش در بیان نظری خواستههای خود، حق دارد حرف بزند، انتخاب کند، اعتراض کند و از زندگی مطلوبش بگوید. لازم نیست کسی بتواند رنجش را با واژگان فلسفی و دانشگاهی توضیح دهد تا آن رنج معتبر باشد. ناتوانی در بیان پیچیدۀ یک درد، خود آن درد را بیاعتبار نمیکند. «برو کتاب بخوان» در بسیاری از مواقع دعوتی به آگاهی نیست؛ فرمانی برای سکوت است. گویی آدمها باید پیش از بیان سادهترین نیازهایشان، در آزمونی نانوشته از دانش و فرهیختگی پذیرفته شوند. حال آنکه حق سخن گفتن، اعتراض کردن و انتخاب کردن، پاداش کتابخوانی نیست. این حقوق از انسان بودن میآیند، نه از تعداد صفحاتی که کسی خوانده است. جامعه به کتابخوانهای شایستۀ سخن گفتن و کتابنخوانهای محکوم به سکوت تقسیم نمیشود. هیچکس برای محق بودن، برای فهمیدن نیازهای خود و برای گفتن آنچه بر او گذشته است و مطالبۀ آنچه میخواهد، مجبور نیست «فرهیختگیاش» را ثابت کند.
فروکاستن فهم فروید و روانکاوی به آمار و ارقام، از عجایب روزگار است. این دو چنان با یکدیگر ناسازگارند که کنار هم نشاندنشان بیش از هر چیز از نادیده گرفتن بدیهیات روانکاوی حکایت میکند. فهم فروید و روانکاوی مستلزم درک برخی مفاهیم بنیادین، از جمله نماد، استعاره و تمثیل است. همچنین باید دریافت که اسطورهها چگونه و چرا شکل میگیرند و چه کارکردی دارند. اینها از نخستین گامهای ورود به جهان روانکاویاند. از این رو، چنین خوانشی از مفهومی به پیچیدگی و چندلایگیِ ناخودآگاه، خوانشی سطحی و سادهانگارانه به نظر میرسد.
شورشیان کسانی هستند که اوضاع را همانطور نگه میدارند تا بتوانند علیه آن شورش کنند، اما انقلابیون دنیا را تغییر میدهند. ژان-پل سارتر
هیچ چیزی کمتر از بازیابی وحدتِ بشری که به دلیل تفاوتهای زیاد در منافع اجتماعی از بین رفته بود، در خطر نبود. این پرسش مطرح میشود که آیا مردم امروز همچنان قادر به داشتن چنین ایدههای وحدتبخش بزرگی هستند؟ هرچند تمام پیشنهادهای ارائهشده [توسط کمیته] عالی بودند، اما تنوع آنها بهخوبی نشان میداد که هیچکدام قدرت واقعی برای ایجاد وحدت ندارند. مرد بی خصیصه، رابرت موزیل
روانکاوی در اصل به این میپردازد که چگونه و چرا به افراد و چیزها ارزش میدهیم و چگونه آنچه برای ما ارزشمند است را از دل تاریخ شخصی خود کشف میکنیم.
داستان زندگی ما اغلب زمانی آغاز میشود که با طرد شدن یا فقدانی بزرگ روبهرو میشویم. آدام فیلپس
تاریخ تنها آنچه که اتفاق افتاده نیست؛ بلکه آن چیزی است که در بستر آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد، رخ داده است. هیو ترور-روپر
اینکه از پیش بدانیم، یا فکر کنیم که میدانیم چه میخواهیم، راهی است برای مهار ترس از آزادی. آدام فیلیپس
محروم شدن شاید ما را به فرصتهایی بیدار کند که در صورت پذیرفته شدن، حتی تصورپذیر نبودند. آدام فیلیپس
نیاز به گریز از هرگونه اشتباه، همواره کوششی شکستخورده برای نخواستن است. آدام فیلیپس
شما فقط میتوانید به دنبال چیزی بروید و بیابید که پیشتر آن را داشتهاید. اگر هرگز آن را نداشته باشید، چگونه میتوانید هنگام بازگشتش آن را تشخیص دهید؟ آدام فیلیپس
ناکامی و احساس کمبود، لازمۀ رسیدن به هر شکلی از رضایت هستند. آدام فیلیپس
شاید چیزی که همیشه از آن میترسیم، دقیقاً مرگ نباشد، بلکه مُردگی در زندگی باشد. گویی میتوان زندگی کرد و در نهایت فهمید که آن زندگی، واقعاً زندگی نبوده است. آدام فیلیپس
تردید بخشی جداییناپذیر از خواستن است.
فریبنخوردگان، سرگردانند. لکان، سمینار ۲۱
ما نسبت به دیگر موجودات — از جمله مورچهها و گلهای نرگس — موجودات خاصتری نیستیم، این وظیفۀ فرهنگ است که موجب شود ما حس خاص بودن داشته باشیم؛ درست مثل والدینی که نیاز دارند به فرزندانشان حس خاص بودن بدهند، تا از این طریق، به آنها کمک کرده باشند تا بتوانند ناچیز بودن خود را در قیاس با چیزهای بزرگتر تحمل کنند — و امیدوار باشند که شاید بتوانند از آن لذت هم ببرند. از این منظر، بزرگ شدن همیشه بیاثر کردن آن چیزی است که لازم بود انجام گرفته باشد؛ یعنی در وهلهای اول، بهصورت ایدئال، ما را طوری بار میآورند که حس خاص بودن کنیم، سپس از ما انتظار میرود از جهانی لذت ببریم که در آن خاص نیستیم. پس از داروین باید دریابیم چه چیزی، به غیر از خاص بودن، میتوانند به زندگی ما ارزش ببخشند — زیرا پس از داروین، که انسانها میدانند تا چه اندازه حاصل اتفاقاتی تصادفیاند، وسوسه حس خاص بودن در قالب یک موجود برگزیده افزایش مییابد. بدون شک، ما معمولاً در زندگیهای تخیلی و نازیبایمان، دستکم از دید خودمان، موجودات خاصتری هستیم. آدام فیلیپس حسرت
گذشته از اختلافهای نظری بحثانگیز دربارهٔ میهن، ملت و پیشینهٔ تاریخی آن در مغربزمین و ایران و جز اینها، برای ما ـ و دشمنان نیز ـ مفهومِ وطن یا زادگاه، بهمنزلهٔ پیوندگاه ما با جهان پیرامون و کسانمان وجود داشته که از سویی، در سنگنوشتهٔ «نقش رستم»، شاپور پسر اردشیر بابک، خود را پادشاه ایران و انیران مینامد و از سوی دیگر در برابر رستم، سپاهیان افراسیاب را برمیانگیزند و میگویند: ز بهرِ بر و بوم و فرزند خویش همه سر به سر تن به کشتن دهیم زن و کودکِ خرد و پیوندِ خویش از آن به که گیتی به دشمن دهیم (د ۳، ص ۲۶۱) همچنین پیداست هموطنانی بودند که اسفندیار، در پاسخ به پیشنهاد رستم برای نبرد تنبهتن (بهجای جنگ همگروه)، میگفت: مبادا چنین هرگز آیینِ من که ایرانیان را به کشتن دهم سزا نیست این کار در دینِ من که خود اندر جهان تاج بر سر نهم (د ۵، ص ۳۷۹) ما ایرانیان، خواه بهمنزلهٔ قوم و قبیله و ملت، دهقان و تازیک و عجم یا هر نام دیگر، از دیرباز با هویتی و سازمان و سامانی از آنِ خود، بردهایم و با زشت و زیبای سرنوشتمان به هر تقدیر تاکنون به سر بردهایم. -ارمغان مور (جستاری در شاهنامه) ، شاهرخ مسکوب