سامانهنو
Статистикаباسابقهترین نشریهی علمی - تخصصی دانشکده مهندسی صنایع دانشگاه علم و صنعت ایران 📥 ارتباط با ادمین: @new_samaneh
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 167
- 1/48двое суток
- 191
- 1/72трое суток
- 206
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بسیار خوشحال شدیم از این همصحبتی، انشالله شرایط جوری پیش بره که به زودی برگردیم دانشگاه به امید دیدار🌱🩵
https://t.me/newsamaneh/2212 ما با دو سه نفری از بچه های صنایع اسنپ گرفتیم توی راه این اقا پرسید شما رشتتون چیه تا گفتیم صنایع شروع کرد به گفتن که اره صنایع به نظرم اینجوریه و اونجوری(نکات منفی🙏🏻) ماهم هی مقاومت و اقناع که نه صنایع رشته خوبیه اتفاقا بازار کار داره فلان اینا در اخر فهمیدیم خود ایشون ارشد صنایع دارن از کجا؟ علم و صنعت
ما یه روز مجبور بودیم بریم جایی بعد برگردیم دانشگاه در این حین برای برگشت دیرمون شده بود، یه کلاس خیلی مهم داشتیم هیچی دیگه عجله ای وارد مترو شدیم دوستم پاش رفت روی پای یه خانمه خانمه باید یه حالته عصبانی گفت که حواست باشه و اینا دوستم یهو زد زیر خنده (خنده عادی هم نه ها خنده خوکی) بعد این خانومه نتونست خودشو کنترل کنه یهو از قیافه عصبی سوییچ کرد به خندیدن دوستمم دیگه بدتر خندش گرفته بود استپ نمیشد و اینگونه بود کل اون کابین شروع کردن به خندیدن دوست دلقک نصب کنید جالبه
شرطبندی تو اتاق ما اینجوری بود که اگه من با یکی سر بستنی شرط میبستم، هر کی میباخت باید برای کل اتاق بستنی میگرفت :) خودشم بستنی کیمی که ۲۰ هزاریا نه ها، از اون بستنی قیفیای میهن :))
شرطبندی تو اتاق ما اینجوری بود که اگه من با یکی سر بستنی شرط میبستم، هر کی میباخت باید برای کل اتاق بستنی میگرفت :) خودشم بستنی کیمی که ۲۰ هزاریا نه ها، از اون بستنی قیفیای میهن :))
https://t.me/newsamaneh/2220 سوار اسنپ بودیم برگردیم خوابگاه اسنپ کچل بود به دوستام گفتم کاش بختیمیز کلسی تکین اشیخ اولا(آرزو میکنم بخت هممون اندازه کلش روشن باشه) یهو راننده گفت باجی مم کلمین نشون (با کله من چیکار داری خواهر) ترکا زیادن حواستون باشه😂😂😂
https://t.me/newsamaneh/2220 سوار اسنپ بودیم برگردیم خوابگاه اسنپ کچل بود به دوستام گفتم کاش بختیمیز کلسی تکین اشیخ اولا(آرزو میکنم بخت هممون اندازه کلش روشن باشه) یهو راننده گفت باجی مم کلمین نشون (با کله من چیکار داری خواهر) ترکا زیادن حواستون باشه😂😂😂
سلام آقا ما این ۲ ترم اول رو توی خوابگاه حکیمیه بودیم. ترم ۱ همون اوایل کار ، خوابگاه تصمیم گرفت ما رو ببره اردو دارآباد. جای قشنگی بود و واقعا خوش گذشت. اما یه مشکلی داشت... سرویس بهداشتیای در کار نبود. چشمتون روز بد نبینه ، ما رفتیم سمت آبشار و برگشتیم سمت جایی که اسکان داشتیم ، توی راه برگشت ، با خودم گفتم خب آقا اونجا که جایی نیست ، همین تپه رو بریم بالا یه جایی که کسی نباشه پیدا کنیم و خلاصه که آره. هیچوقت خودمو نمیبخشم ، اون روز رسما صخره نوردی کردم . هر چی میرفتم بالا بازم به هیچی نمیرسیدم. بگو خب انسان عاقل! یه برآورد از مسیرت بکن بعد تصمیم بگیر. البته فک کنم اون لحظه فشار جلوی عقل رو گرفته بود. در حدی مسیرش سخت بود که وقتی رسیدم بالا حتی یادم نمیومد برا چی اومدم اینجا. فک کنم رکورد سختترین سرویس تاریخ الان دست خودم باشه. + عکس از بالا
تا حالا به دوستتون فحش ترکی یاد دادین که وسط دانشگاه بلند بگه؟ بعد همون لحظه اکیپ جلوتون ترکی حرف زنان بیان دوستم یکم باهوش بود فکر میکرد تو این دانشگاه فقط خودش ترکی یاد گرفته
آینده این کشور دست ماست بالاخره مهندس 🧠
تولد یکی از بچهها بود کسی که تولدش بود اومد داخل ، کیک گرفته بودیم یکی از هم اتاقیهامون با قدرت کوبید تو صورتش ظرف زیر کیک شکست کل اتاق رو کیک گرفته بود بعد گفتیم پول دادیم حیفه شام هم نداشتیم رفتیم کف اتاق رو لیس زدیم سیر شدیم خلاصه✅
تولد یکی از بچهها بود کسی که تولدش بود اومد داخل ، کیک گرفته بودیم یکی از هم اتاقیهامون با قدرت کوبید تو صورتش ظرف زیر کیک شکست کل اتاق رو کیک گرفته بود بعد گفتیم پول دادیم حیفه شام هم نداشتیم رفتیم کف اتاق رو لیس زدیم سیر شدیم خلاصه✅
من در کمدم رفته بود داخل آهن های چارچوب و باز نمیشد من و دوستم هم به این صورت با قاشق چنگال افتادیم به جونش مهندسیما
من در کمدم رفته بود داخل آهن های چارچوب و باز نمیشد من و دوستم هم به این صورت با قاشق چنگال افتادیم به جونش مهندسیما
اتاق ما توی خوابگاه همیشه بوی ماهی مرده میداد از بس شبای امتحان رو همدیگه آب میریختیم بیدار بمونیم کاش خوابیده بودم چون الان اسنپ کار میکنم
اتاق ما توی خوابگاه همیشه بوی ماهی مرده میداد از بس شبای امتحان رو همدیگه آب میریختیم بیدار بمونیم کاش خوابیده بودم چون الان اسنپ کار میکنم
نمیگم این چادر چجوری سر از خوابگاه پسرونه در آورده بود
اتاق ما روح داشت حالا جریانش چی بود؟ یه چادر سفید تو اتاق بود که حالا نمیگم این چادر چجوری سر از خوابگاه پسرونه در آورده بود اما یه بار یکی از بچه ها ساعت ۴ صب شمع روشن کرده بود دور تا دور اتاق چیده بود، چادر انداخته بود سرش و یه موزیک مخوف هم از گوشیش پلی کرده بود و شروع کرده بود دورتادور اتاق با چادر چرخیدن😂😂 ما کم کم بخاطر صدای گوشیش بیدار شدیم و تو عالم خواب و بیداری فکر کردیم عزرائیل اومده دنبالمون. یکی از بچه ها گریش گرفت و خیلی جدی شروع کرد به اشهد خوندن (اشهد ان لا الله اله لا) اون بیشرف هم تازه اونجا چادرو از سرش برداشت😂خودم جز ترسیده ها بودم اما خب خوش گذشت یادش بخیر
یه دفعه تو دانشگاه داشتیم از کنار زمین فوتبال رد میشدیم اینا توپشون افتاد بیرون جلوی پای ما توپو برداشتم ببرم بدم بهشون پسره از پشت فنسا داد زد پرت کنن این ور حالا ارتفاع فنس تقریبا دومتر بود، زمین فوتبال هم یه نیم متر از زمین ارتفاعش بیشتر بود منم یه کوله پشتی سنگین رو کولم بود، با یه دست هم چادرمو چسبیده بودم با یه اعتماد به نفسی این توپ فوتبالو عینهو بازیکنای هندبال بلند کردم پرت کردم داد زدم اینم از تووووپ انگار یه عمره هندبال بازی کردم پسره خیلی جدی دستشو اورد بالا که توپو بگیره، یهو توپه با شدت تمام خورد تو فنسا :))))) حالا فرض کن 22 تا مرد گنده وسط زمین منتظرن یه دختر با قد 160 توپو براشون پرت کنه اون طرف فنسا اونقدر خندم گرفته بود که فقط نشستم لب جدول، چادرمو کشیدم تو صورتم خودم جلوتر از همشون خندیدم :)))))))))) آخرشم بنده خدا خودش اومد توپو برد و بهم گفت خانم به نظرم شما هیچ وقت سمت هندبال نرو :)
لابی صنایع…🙃🥲