tgindex
نیسای
@nizaeiКнигиперсидский

لسان‌الغیب، روح‌الامین، شیخ‌الاجل، خلاق‌المعانی، شهید الستة.

Последний пост
20 дек.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
601
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 360
20 постов
Вовлечённость
226,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 20 дек.90913из nizaei

    قول میدم جز تو کسی رو دوس نداشته باشم، جز تو با کسی حرف نزنم، جز تو کسی دستامو نگیره، جز تو کسی منو نبوسه، هیشکی جاتو نگیره، همیشه با تو بمونم مال تو باشم، چشمم به کسی جز تو نباشه، کسی جز تو دست تو موهام نکنه، حرفامو ب کسی جز تو نزنم، قلبم فقط واسه تو بتپه، این حسا فقط مال منو تو باشه، این آهنگو جز تو با کسی گوش ندم، با کسی جز تو بیرون نرم، با کسی جز تو اینجا نیام، چون اینجا مال منو توعه؛ آره هر قولی بخوای میدم. قول میدم ولی بلد نیستم سر قولم بمونم، قول میدم ولی دروغه، قول میدم ولی یادم میره، قول میدم چون لاشیم، قول میدم ولی منتظر فرصت بهترم، قول میدم چون میخوام خرت کنم، قول میدم ولی قولام قول نیست، قول میدم چون قول دادن برام عادته، قول میدم چون اینجوری گول میخوری، قول میدم چون زبون بازم قول میدم چون نمیدونم مسئولیتشو قول میدم شد شد نشد نشد.

  • بیخیال؛ این قرمزه که میبینی می‌تپه یه قُلّکه. هرچی بیشتر سکه‌های عشق بریزی توش، بیشتر و تندتر می‌تپه. نریزی توش؟ وامیسه، میمیره. نگران چی هستی؟ شکستنِ قلّک مگه ترس داره؟ هروقت که شکست، کلی سکه‌های رنگی داری که انگیزه میشه واسه‌ت تا خودتو ارتقاء بدی.

  • "تو و من". ببین آخه همین دو کلمه‌رو، یه جمله کامله، یه حماسه اساطیری، یه افتخار همگانی، یه داستان افسانه‌ای، معلومه نیاز به توضیح اضافه نداره. میشه همین رو تبدیل به سوختِ موشکِ «ما» کنیم و سوار بهش تا ثریا بریم. میشه ازش به عنوان برند استفاده کرد، روی هر بیلبورد نوشتش و باهاش سوشال‌ مدیا رو به بردگی کشید. میشه ازش رمان‌ها نوشت، تیتر روزنامه‌ش کرد و یا ازش بهترین موزیکی که تاحالا به گوش شنونده رسیده‌رو ساخت؛ میشه هرکاری کرد اگر فقط اجازه به بودنِ "تو و من" بدی.

  • نمیدونم تصمیم‌گیری برای انتخاب اسمِ پارک محله به عهده‌ی کی بوده، ولی میدونم چه فحش‌هایی نثارش میکنم هر‌روز که اسمت رو روی تابلوش میبینم. یه تابلوی بزرگ؛ لعنت. حتی کوچه‌های منتهی به پارک رو هم به اسم تو زدن و تورو چند قسمت کردن: فلانی ۱. فلانی ۲. فلانی ۳. و الی آخر. تهران به این بزرگی، باید اسم تورو اینجا میزدن؟!

  • جلب کردنت سخت شد، پشتِ پلکام جعلت میکنم.

  • 17 дек.1 01212

    تو مثل یه داستانِ بلندی که بهم نازل شدی؛ از گولِ تو خوردن نوشتن، عیب نیست. چون تو بهانه‌ی قانع‌کننده‌ خوشمزه‌ای بودی. داستانِ تو، عضوِ جدید کُتب سِفَر پیدایش میشه و تورو توی کلیساها میخونن و به دختراشون یاد میدن که چطور گول زننده و اغواگر باشن. از تعریفِ چشمات، جَوونا یاد میگیرن چطور مست و خمار بشن و از کم محلی‌هات، یاد میگیرن بی‌رحم عمل کنن. از دستِ پیش گرفتنت یاد میگیرن پَس نیوفتن و از با همه خندیدنت یاد میگیرن چطور قاتل باشن. گرچه مژده‌ی آمدنت توی هیچ داستانِ ادیانی‌ای وعده داده نشده بود، ولی آتیش رفتنت جهانی رو نابود میکنه.

  • ما همون دوتاییم که هیچکی از چیزی که بینمون میگذره خبر نداره؛ نه میدونن همو دوسداریم نه میدونن از هم متنفریم. حرفامون دوستانه‌س و فکرامون عاشقانه. نگاهامون پدر کشتگی داره و شکلک‌ درآوردنمون واسه‌ی هم، دلقکانه‌س. تو درحال بیرون کشیدن خودت از افکار اذیت کننده و من در تلاش برای نجات دنیامون. ولی ته دلمون میدونیم یجایی یه امیدی بهم داریم، مگه نه!؟

  • من نمیگم چشمات قشنگه، یکار میکنم قشنگ باشن با برقی که میزنن. نمیگم لبخندات قشنگه، یکار میکنم همیشه رو لبات باشن. نمیگم دستات قشنگه، واسشون قشنگ‌ترین حلقه‌رو میگیرم، زخمشو بوس میکنم، و اگه سردشون باشه میگیرمشون بین دستام و "هاااا"‌ـشون میکنم. نمیگم موهات چه نازه، خودم نازشون میکنم. من نگفتم دوستت دارم، ولی یکار کردم همه فهمیدن. من نگفتم میمیرم برات، ولی نه، راستش نمیمیرم برات، دوسدارم کنارت زندگی کنم. چون میخوام همه اون کارایی که گفتم رو بکنم.

  • ما رو نگه‌دار پیش خودمون، با اینکه قصه‌مون فوق‌العاده‌ قشنگه، ولی اصلا دلم نمیخواد بقیه اونو بخونن؛ اگر کتابِ ما، قاطیِ باقی کتاب داستانای کتابخونه شه و مردای قصه‌های دیگه از وجود تو خبر دار شن، داستان خودشون‌و به آتیش میکشن و سوار اسب‌بالدارشون میشن که خودشونو به داستان ما برسونن تا تورو به دست بیارن. ولی نمیدونن اینجا چه کابوسی انتظارشونو میکشه! اونا رو ببخش، نمی‌خوام زحمت زدنِ گردنشون و قرمز کردن دنیامون رو به دوش بکشم.

  • 12 нояб.1 6776из nizaei

    تناقض من و زیباییِ تو، مثل حادثه‌ی هولوکاست و اروپای افسانه‌ای‌ میمونه؛ اوج خریت‌ام در کنار اوج شکوه‌! یه کارگرم که تو اردوگاه کار اجباری به موسیقی موتسارت گوش میدم، یه زندونی‌ـم که شبا تو سلول آثار گوته رو میخونم. کنارِ تو، من اون بچه با لباس پاره، وسط انقلاب مُد، یه افلیج مادرزاد تو بزرگترین اوپرای رقصِ پاریس‌، پیچ و مُهره‌ی بلا استفاده و افتاده کنارِ برج ایفل‌ـم. من بدترین بوسِ فرانسوی و تو نازی ترین آلمانیِ دنیایی؛ تو غسل داده در شراب، آماده تاجگذاری و من غرق بندگی در آشوتیس. من، محل سکنی پاپ در کنار مردم سست و مادی رُم و تو پیتزای ناب برای همان مردم شکم پرور! مهم نیست از کدوم بخش این تناقض ها بگم. به هرحال زیبایی توعه که داستان رو پیش میبره.

  • 12 нояб.1 51814

    انگاری وسط تاریکیِ چشماش فقط یه انفجار نیاز داشت تا یه کهکشان خلق کنه! اون پرستیدنی بود، ولی خدای عادلی نبود؛ چون به هر بازو و سحابی و ستاره‌ش سر زدم، لا‌به‌لای ماده‌ی تاریکش گشتم، به هر منظومه‌ش فرکانس فرستادم. ولی نه غباراش منو پذیرفتن، نه ستاره‌ای همراهم شد، نه سیاه‌چاله‌ای منو بلعید و نه حتی هیچ منظومه‌ای مداری برای به‌ دورش گشتن بهم داد! فقط یه جِرم آسمانی ساده بنظر میرسیدم که هر چندسال یبار از کنار زمین‌ش رد میشدم و افکار مردم‌ش رو متشنج میکردم.

  • 25 окт.1 85013

    ببین کارمونو به «شاید‌» ها کشوندی. شاید یه دنیای دیگه و شاید یه رویای دیگه! بیخیال. ما مال همیم؛ وقتی دستام تو کم‌ترین نور، آبی بودن رگ‌هات رو دنبال می‌کنه برای من از منطق و اخلاق حرف نزن، وقتی سکوت کردیم راجب نبودن فکر نکن، وقتی سرمو میذارم رو سینه‌ت از شایدها حرف نزن، چون میدونم زیر دنده‌های قفسه‌ی سینه‌ت چه خبره.

  • وقتی یه نویسنده عاشقت میشه، تو هیچوقت نمیمیری. فقط از یه کلمه به جمله بعدی تغییر مسیر میدی. تو مثل خبرِ آخرین‌ ماهِ [صورتی، نقره‌ای، گرفتگیِ] قرن، توی هرشبِ جملاتم تکرار میشی و هیچوقت آخرین بار نیستی و برات ذوق دارم. کاش اَبرِ موهات، صورت ماه‌ت رو نپوشونن که درخشیدنتو لای ستاره‌ها ببینم.

  • گفت: وایسا. هیچی نگو، حرفشو نزن؛ تو که میدونی ناراحتم می‌کنه چرا میگی! چرا مجبورمون می‌کنی همو از دست بدیم؟ ما همو نداشتن‌ رو بلد نیستیم؛ چون تو میدونی من تنها خونه‌ی توام وقتی که از جنگ، زخمی برمیگردی. چون من میدونم تنِ تو آخرین سرزمینِ باقی‌مونده برای من و چشم‌هات آخرین ایستگاه فضایی برای ارتباطِ با جهان هستن. گفتم: چون... گفت: مگه نمیگم هیچی نگو!

  • قلبم رو از دنده درآر، خلاصش کن.

  • مجنون نیستم، ولی چندوقتی میشه که رقیبی به اسم فرهاد توی خواب میبینم؛ تیشه برمیداره، قبل از لیلی ظرف منو میشکنه و این کارش هیچ به مذاقم شیرین نمیاد! زری میگه خواب‌هات از تروماهات میاد. راست میگه، من میترسم اوکتاوِ تو باشم و یا مجبور بشم از عشق پاپایا، پسری اخته رو ملکه‌ی قصرم کنم. نمیدانم ما چطور بهم رسیدیم! شاید هرکدام به دنبال شخص دیگه‌ای به مهمانی‌ این جهان پا گذاشتیم و تو ژولیتِ بوسیدنیِ من شدی؟ یا به نیابت از عمویم پادشاه مارک، به خواستگاری تو آمدم و به اشتباه معجون عشق رو باهم سرکشیدیم. شاید شوالیه‌ی مورد علاقه‌ی ملکه بودم و شاه را به زیر کشیدم. شایدم مثل ماریان در لباس پسرانه، مبارزه رو به من باخته باشی ولی من دلم رو از قبل باخته باشم. اما میدونم اگر مثال پاریس، هلن از من دزدیده شده بود، به آتیش زدن مردم تروا راضی نمیشدم و اسپارت‌هام رو به فتح دنیا اجبار میکردم. میدونم برعکس هِنری، نه برای جدایی از کاترین، بلکه برای به دست آوردن و نگه داشتنش، مذهب جدیدی می‌ساختم. میدونم من از حماسه‌ها، افسانه‌ها میساختم و هیچ تراژدی‌ای کشاکش میان عشق مارو حریف نبود، من اون هنرمندی‌ام که شاه رو مغلوب میکنم.

  • خواب که منو نمیبره؛ اقلاً سرتو بذار رو دستم، اونو ببرتش.

  • من از میلیون‌ها سال غبار ستاره‌ای ساخته نشدم که حالا مزخرفاتِ دلتنگی و دوری رو تحمل کنم!

  • متاسفم که مدت طولانیه برات چیزی ننوشتم؛ میدونم زمان خیلی زیادیه که به زندگی برنگشتم. سرِ تو، گلوله‌های قرص به خُلق‌م ثبات دادن و تک‌به‌تک شصت‌وچهار شخصیت مختلفم رو به دار کشیدن. دیگه جنگجو نیستم که اعضای سرکش بدنم رو دور هم جمع کنم و به تجزیه و استقلالشون تن دادم. نه افسرده‌ام که خوابم مختل شده باشه و نه سرکوبِ انتظار بوسیده شدن از طرف تو روی حالم تاثیری داره. نه برام مهمه کجا داری حیف میشی. فقط شخصیت نویسنده‌ام مُرده! پس توام مُردی. مگر اینکه قرص هام رو قطع کنم.

  • آخ؛ وقتی بهش فکر میکنم، جیگرِ لجبازیم حال میاد. بخاطر یه سیب خواست منو بیرون بندازه ولی با کله افتادم تو بهشتِ بغلِ تو. حالام شاید جهنمِ تو؛ فرقی نداره مهم تویی.