tgindex
نوعی دیگر

نوعی دیگر

Статистика
@noeidegarКнигиперсидский

این کانال با هدف ارتقاء فرهنگِ گفتگو و رفتار در خانواده، با دستچینی از مطالب مختلف، توسط یک معلم ، که ۲۷ سال سابقه ی تدریس و کار اجرایی در مدارس تهران دارد، به روز رسانی میشود. @moein1726 : ارتباط با ادمین

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
15
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
586
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
102
28 постов
Вовлечённость
17,4%
к подписчикам
Постов в день
2,1
всего 28
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
85
1/48двое суток
97
1/72трое суток
105

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • @noeidegar

  • تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمه ی نانی نانی این نکته ی رمز گر بدانی دانی هر چیز که در جستن آنی آنی مولانا عکس: غار نمکی قشم @noeidegar

  • 14 авг.9из noeidegar

    🌿🌿🌿 اگر ازت میخواستم چنتا چیز که تو زندگیت دوس داری رو نام ببری! چقدر طول میکشید تا اسم خودتو بگی!؟... @noeidegar

  • بدون شرح @noeidegar

  • فقط 3 هفته وقت دارین نامه‌تونو بگیرین، اول سپتامبر قطار هاگوارتز حرکت می‌کنه. واسه طرفدارای هری پاتر .. اگر هنوز هستن 😉❤️ @noeidegar

  • ایرج، صدای کوچه‌باغ‌های ایران، درگذشت. ایرج خواجه‌امیری، خواننده پیشکسوت و از چهره‌های برجسته آواز ایرانی، در ۹۳ سالگی درگذشت. صدای او طی بیش از هفت دهه فعالیت هنری، از برنامه رادیویی «گل‌ها» تا پرده سینما و ترانه‌های عامه‌پسند امتداد یافت و با خاطره چند نسل از ایرانیان گره خورد. @noeidegar

  • @noeidegar

  • این هم یکی از ورژنهای خارجی اصلی آهنگ کی سه ... @noeidegar

  • ترانه کی‌سه! کریستف رضاعی فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ @noeidegar

  • تی بلا می سَر ❤️😊 @noeidegar

  • ♨️اختلاف ۲۰ ساله امید به زندگی میان سیستان‌ و بلوچستان و گیلان! براساس داده‌های ثبت احوال، میانگین سن فوت‌شدگان در ایران در سال ۱۴۰۴، ۶۶.۸ سال بوده است. میانگین سن فوت مردان ۶۴.۰۸ سال و زنان ۷۰.۶۴ سال گزارش شده است. این شاخص در استان‌های مختلف اختلاف قابل‌توجهی دارد؛ به‌طوری که میانگین سن فوت در سیستان‌ و بلوچستان ۵۱.۶ سال، در خوزستان ۶۲.۹ سال، در گیلان ۷۱.۲ سال و در مازندران ۷۰.۷ سال بوده است. به این ترتیب، فاصله میان میانگین سن فوت در سیستان‌ و بلوچستان و گیلان به حدود ۲۰ سال می‌رسد؛ شکافی قابل‌توجه که نشان‌دهنده تفاوت‌های عمیق منطقه‌ای در وضعیت سلامت، شرایط اقتصادی و اجتماعی و کیفیت زندگی در کشور است. @noeidegar

  • سقف عمارت هشت بهشت اصفهان @noeidegar

  • 10 авг.97из Senobarmag

    عصر سه‌شنبه‌های بخارا شصت و ششمین نشست از سلسله نشست‌های عصر سه‌شنبه‌های بخارا به نقد و بررسی کتاب «امپراتوری کودکی» (جلوه‌هایی از زندگی و اندیشه‌های عبدالحسین وهاب‌زاده) که از سوی انتشارات اندیشه‌ورزان تربیت منتشر شده، اختصاص یافته است. این نشست در ساعت پنج بعدازظهر سه‌شنبه بیستم مرداد ١۴٠۵ با سخنرانی: عبدالحسین وهاب‌زاده، سیدمحسن گلدانساز، هادی صمدی، بهاره کیانی، مانیا شفاهی، محمدرضا سرکارآرائی‌ (پیام تصویری) و علی دهباشی در شهر کتاب نیاوران برگزار خواهد شد. این کتاب تلاشی است برای واکاوی زندگی، اندیشه‌ها و تجربه‌های عبدالحسین وهاب‌زاده؛ استاد دانشگاه، مترجم، اندیشمند و فعال برجستهٔ حوزه‌های بوم‌شناسی، زیست‌شناسی و رفتارشناسی و محیط زیست ایران که در دههٔ ‌گذشته، بیش از همه، به عنوان ایده‌پرداز و بنیان‌گذار مدرسهٔ طبیعت در ایران شناخته می‌شود. نام وهاب‌زاده با مدرسهٔ طبیعت گره خورده و اندیشهٔ او چشم‌اندازی متفاوت را برای درک دوران کودکی نمایان کرده است. وی در یک دههٔ اخیر، با تکیه بر دانش بوم‌شناسی،‌ زیست‌شناسی، تجربه‌های شخصی و حرفه‌ای خود و با همراهی جمعی علاقه‌مند، گفتمانی جدید را در حوزهٔ ‌کودکی و مدرسه شکل داده و نگاه به کودکی را تعریف کرده است. خیابان باهنر (نیاوران). رو‌به‌روی کامرانیهٔ شمالی، شمارهٔ ۱۳۷ و ۱۳۵، شهر کتاب نیاوران @senobarmag

  • 10 авг.88из Senobarmag

    @senobarmag

  • مثل ابتهاج براش بنویسید: "بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد، بمان که یارِ توام، عشق کن که یارِ منى" ۱۹ مردادماه چهارمین سالروز درگذشت هوشنگ ابتهاج است.❤️ @noeidegar

  • 🌿🌿🌿 من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار می‌کنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: *امیدوارم شب خوبی داشته باشی!* *مارکوس* رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: *«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»* بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ *نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها:* *«تو مهم هستی!»* *«یک نفر تو را می‌بیند!»* *«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»* و این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: این‌ها را تو می‌نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکسی را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟ گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند. پس می‌نویسم هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد. ✍🏻ناشناس @noeidegar

  • 9 авг.984из noeidegar

    🌿🌿🌿 بیشتر مردم زندگی نمی کنند، فقط باهم مسابقه ی دو گذاشته اند. می خواهند به هدفی در افق دوردست برسند ولی در گرماگرم رفتن آنقدر نفسشان بند می آید و نفس نفس می زنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی که از آن می گذرند نمی بینند و یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و می بینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمی کند که به آن هدف رسیده اند یا نرسیده اند. من تصمیم گرفتم که سر راه بنشینم و حتی اگر نویسنده ی بزرگی نشوم، یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم. بابا لنگ دراز / جین وبستر @noeidegar

  • 🌿🌿🌿 چرا مسعود دیروز مجبور به درآوردن کت شد؟ ✍️حامد پاک طینت مسعود پزشکیان رئیس جمهور محبوبمان دیروز در مصاحبه تاریخی خود بدلیل گرمای اتاق مجبور به درآوردن کت خود در مقابل چشمان میلیونها نفر شد تا نشان دهد صرفه جویی راهی به مراتب خلاقانه از روشن کردن کولر در چله تابستان و حتی در دفتر بالاترین مقام اجرایی کشور است! حرکتی تکان دهنده بود؛ او حق دارد کتش را درآورد چون ۱۵% از برق تولیدی کشور در مسیر انتقال تلف می شود و چندین هزار مگاوات ظرفیت برق تولیدی اساسا به اتاق ساختمانهای مملکت از جمله اتاق او نمی رسد. برای کشوری که نیروگاههایش عمری بالاتر از ۳۰ سال یعنی ۳ برابر استاندارد جهانی دارد البته این عارضه طبیعی است و باید با آن کنار آمد! او حق دارد کتش را درآورد چون تقاضای برق در ایران حدود ۸۰ هزار مگاوات و توان تامین برق ۶۵ هزار مگاوات است یعنی بی کت یا با کت چیزی در حدود ۱۵ هزار مگاوات کسری برق داریم که توان تامین آنرا بدلایلی که می دانیم نداریم و تنها ۶۳% از برق تولیدی بدلیل فرسودگی شبکه توزیع بدستمان می رسد او حق دارد کتش را درآورد چون پس از تحریم، ورود سرمایه خارجی به پروژه های نیروگاهی و انرژی کشور متوقف شد و از اجرای پروژه های میلیارد دلاری ناگزیر به اجرای چند پروژه کوچک و ناقابل رضایت دادیم. عمده فناوری نیروگاهی و تجهیزات شبکه برق بدلیل مشغولیات ما در خودکفایی در حوزه هایی دیگر نیازمند واردات بوده و عملا زیرساخت کشور تعطیل است؛ او حق دارد کتش را درآورد چون پس از تحریم های نفتی صادرات ۲.۵ میلیون بشکه ای نفت ما به کمتر از ۱ میلیون رسید و حتی زمانی که نرسید پولهای حاصل از فروش آ« به کشور نرسید تا اگر سرمایه گذار خصوصی هم در کشور پیدا نشد، دولت نیز از انجام این کار ناتوان باشد؛ طی فقط ۴ سال گذشته ۸۶ میلیارد دلار معادل یک چهارم تولید ناخالص ملی کشور یارانه انرژی داده شد تا رکورد کره زمین شکسته شود و اینک راهی جز کندن کت نمانده است. هر کشور دیگری هم روی این کره خاکی نیمی از بودجه اش را با یارانه هایی که بیشترین مصرف کننده هایش خواص هستند آتش می زد به همین سرنوشت دچار می شد؛ او حق دارد کتش را درآورد چون در مقابل ۱۵ میلیارد دلار قاچاق شیرین سوخت ارزان به خارج از مرزهای ایران چاره دیگری ندارد؛ اگر شما مطلع باشید سالانه ۳ هزار مگاوات برق معادل مصرف یک استان بزرگ یا ۱۰% از کل مصرف کشور بابت استخراج رمز ارز توسط دوستان گرامی مصرف میشود و از این بابت کار زیادی از شما بر نمی آید شاید شما هم ترجیح می دادید تنها کت خود را درآورید! از سال ۱۳۹۰ تا امروز میانگین سرمایه گذاری سالانه در بخش نیروگاهی کمتر از ۲ میلیارد دلار بوده درحالیکه به حداقل ۷ میلیارد دلار سرمایه گذاری سالانه نیاز داشتیم؛ بیش از ۳۰ پروژه نیروگاهی و انتقال برق بدلیل وضعیت وخیم مالی روی زمین مانده، رمقی برای انرژی تجدید پذیر هم آنچنان نمانده و حالا رسیده ایم به دو روز خاموشی در شهرکهای صنعتی! با این وضعیت، تا پایان همین دولت به ۲۰ هزار مگاوات کسری برق و خاموشی های اجباری ۶ ساعته خواهیم رسید، برای جبران این وخامت، استفاده از مازوت و گازوئیل در نیروگاهها ناگزیر است و بحران هوای آلوده نیز گسترده. نیروگاهها، فرسوده تر و شبکه برق با بار اضافی عاقبتی جز فروپاشی ندارند و چاره ای نخواهیم داشت جز آنکه مانند برخی کشورهای آفریقایی سهمیه بندی دائمی برق را دستور کار قرار دهیم؛ درآوردن کت و دیگر البسه اضافه را اگر به تمام ۹۰ میلیون نفر جمعیت کشور آموزش دهیم باید چیزی در حدود ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ مگاوات از برق مصرفی ۱۰ هزار مگاواتی کولرها را صرفه جویی نماید که سر جمع معادل ۱% برق این مملکت است! واقع بین اما اگر باشیم راهی هم جز درآوردن کت باقی نمانده است! نکته : اقتصاد سیاسی جان اقتصاد ایران و جان ایران را گرفته است. @noeidegar

  • سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می‌بینی، وگرنه این‌همه خلبان و راننده شب و روز از جایی می‌روند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست. سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیش‌تر. و من این را پیش از سفر نمی‌دانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی، و از خودت بپرسی من اینجا چه می‌کنم. عباس معروفی @noeidegar

  • و فهمیدم آدم می‌تواند هرگز کسی را ندیده‌باشد و نشناسد، اما با اندوه و زخم او، قلبش هزاران تکه بشود...! یلدا سیدی @noeidegar یاد چه کسانی افتادید؟ 💔💔 من یادِ عزیزان جان فدای ایران کودکان میناب اذانهای صبح و دخترکان و پسرانی که درد نانِ شب دارند... 😞

نوعی دیگر — tgindex