tgindex
RadioLoo
@RadioLooКнигиперсидский

@hamidbagherloo1 حمید باقرلو هستم گاهی هم در رادیولوپلاس، فان مینویسم @RadiolooPlus

Последний пост
5 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 166
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 437
23 постов
Вовлечённость
66,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 262
1/48двое суток
1 446
1/72трое суток
1 559

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 5 авг.1 36513630

    یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقه‌ی اسبدوانیِ انگلیسی فرستاده بود و نوشته بود "الوعده وفا". زدم جلو ببینم نکته‌اش چیست. چیزی نفهمیدم. صفحه‌اش را باز کردم. تا دیدم شناختمش. کلی سپید دویده بود لای انبوهِ موهای خرماییش. یک کاپ دستش بود. کنارش یک اسبِ کَهَر. و در تابلوی توی دستش، عکسِ مردی بود عینهو جوانی‌های جمشید هاشم‌پور، یک دختربچه هم قلمدوشش. *** پسرهای فامیل اسمش را گذاشته بودند "زری خُله". خُل نبود. خدای ریاضی بود. میگفتند "زری خُله" چون شبیهِ دخترها نبود. چهره‌ای معمولی و هیکلی مردانه داشت. چهارشانه‌‌ و استخوان‌درشت و قدبلندتر از همه‌ی پسرهای فامیل. صورتِ بزرگ و دستهای درشتی داشت. دخترِ زنی بود که عمویم در دورانِ ماموریتش در گنبد کاووس از آنجا گرفته بود. دخترهای فامیل توی جمعِ خودشان راهش نمیدادند و دوستی در فامیل نداشت. همسن بودیم. سال کنکورمان بود. عمو ازش خواسته بود به من ریاضی درس بدهد. آدم در آن سن راحت عاشق میشود. و آن روزی یک ساعت ریاضی توی اتاقش کارِ خودش را کرد. کلا دخترها توی خلوت، یک آدمِ دیگرند. قشنگترند. و البته این‌ هم تاثیر داشت که توی جمعِ فامیل، روسری‌اش را سفت میبست، و پیش من نه. پسرهای فامیل، خرمنِ موهای مجعدِ خرمایی‌اش را ندیده بودند. *** عهد کرده بودم امروز بگویم. اواخر خرداد بود. پنکه میچرخید و حرفهایی که آماده کرده بودم هم توی سرم. کلا که ریاضی توی سرم نمیرفت، آن روز بیشتر. یک چیزی را چندبار گفت و نفهمیدم. از پای تخته وایت‌بردی که روی دیوار اتاقش آویزان کرده بود و روی آن به من درس میداد آمد سمتم. با انگشتِ وسطِ بلندش چندبار تق‌تق کوبید توی سرم، خندید گفت: چرا هیچی توی سرت نمیره یاکریمِ گیج؟ و من عاشقِ این بودم که برای من اسم گذاشته بود. دوباره برگشت رفت پای تخته‌. عاشقِ معلم‌‌بازی بود. یک چیزی نوشت گفت: اینو جواب بِده. بخدا اینو گاو هم میتونه جواب بِده! نگاهش کردم. حرفم هی تا نوکِ زبانم میامد و برمیگشت. با تعجب گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ صدای درِ حیاط آمد. از پشتِ توری پرده، عمو و مادر زری را دیدم که آمدند داخل. عمو در زد آمد توی اتاق. سلام کردم. جواب داد. برگشت سمت زری گفت: زری خوشگله‌ی خودم چطوره؟ از اون بستنیا که دوست داری گرفتم. بیارم؟ زری همانجوری که رو به تخته بود گفت: نه الان دارم درس میدم. صدبار گفتم وسط کلاسم نیاید. عمو گفت: آخ ببخشید. آره گفته بودی.  پیر شدم دیگه، یادم میره. میذارم یخچال. ببین کل محل رو گشتم همون طعمی که دوست داری رو پیدا کردم. بخوریا. زری بدونِ این‌که عمو را نگاه کند سر تکان داد. عمو نگاهم کرد گفت: کره‌خر! تو هم یاد بگیر دیگه! خسته کردی زری خوشگله‌ی منو! خندیدم. عمو در اتاق را بست رفت. گفتم: چرا از عموم خوشت نمیاد؟ باحاله که. گفت: مهربونه، میدونم دوستم داره، ولی هروقت کنار مامانم میبینمش جیگرم خون میشه. بابامو باید میدیدی آخه. گفتم: بابات چه شکلی بود؟ چند ثانیه‌ای سکوت کرد. بعد همانجوری که پای تخته پشتش به من بود آرام گفت: قدبلند بود. از این در توو نمیومد. هم مربی اسب بود، هم قهرمان کورسِ گنبد. میدونی چندتا اسب داشتیم؟ گفتم: چندتا اسب داشتید؟ برگشت سمتم. با شوق گفت: هشت تا اسبِ مسابقه داشتیم. سه تا کُرّه که از ترکمنستان آدم میومد فقط ببیندشون. هشت تا اسب مسابقه، سه تا کُره‌ی نشون‌دار. میفهمی این یعنی چی؟ با تردید گفتم: یازده‌تا اسب داشتید. خیلیه. برگشت سمت تخته و آرام گفت: نمیفهمی یعنی چی. باید اهل گنبد باشی بفهمی اینی که گفتم یعنی چی... من اینارو به هرکسی نمیگما. دوستامم نمیدونن. نمیدانم چه شد که از دهنم پرید: دوست هم داری؟ چندثانیه مکث کرد. بعد با خجالت گفت: تهران نه. گنبد یکی داشتم. گفتم: چی شد اسباتون؟ گفت: فروختیم واسه خرج درمونِ بابا. خیلی پول میشد. بابا رو بردیم انگلیس. سه ماه انگلیس بودیم. اونجا عاشق اسبن. یه‌بار اوایلِ درمانش که بابا هنوز میتونست راه بره رفتیم تماشای مسابقاتِ یورک. به پای مسابقه‌های گنبد نمیرسه، ولی خوبیش اینه که زنها هم میتونن مسابقه بدن. بلند شدم رفتم کنارش. دستهایش را گرفتم گفتم: من گواهینامه گرفتم. عمو ماشینشو میده بِهِم. میخوای اجازه‌ت رو از مامانت بگیرم ببرمت گنبد سرِ خاکِ بابات؟ گفت: نتونستیم برگردونیمش. از اونهمه پولِ اسبها، فقط انقدری مونده بود که من و مامانم برگردیم. بابا رو یه‌خیریه‌‌ای همونجا دفن کرد. گفتم: یه روز انقدر پولدار میشم میبرمت انگلیس سر خاکِ بابات... یه‌چیزی هم میخواستم بگم. گفت: چی؟ گفتم: خیلی دوستت دارم. چند ثانیه‌ای در سکوت نگاهم کرد. دستهای بزرگش را دور شانه‌ام حلقه زد و محکم بغلم کرد. در گوشم آرام گفت: اگه یه روزی بدونم اول میشم اسم تو رو میذارم روی اسبم. *** ویدئو را دوباره باز کردم. روی صفحه زوم کردم. جلوی نامِ اسبِ برنده، نوشته بود Yakarim. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 3 авг.1 099589

    با دوستانم در رادیولو: کتابِ "کنار برکه" را خوانده‌ام. حتی اگر نوشته‌ی دوستم نبود قطعا خواندنش را پیشنهاد میکردم. یکی از پیچیده‌ترین ذهنهایی که تا حالا دیده‌ام، عمیق‌ترین معنای عالَم را در ساده‌ترین و شیرین‌ترین حالتش نوشته. اگر بچه‌ای در اطرافتان دارید تهیه کنید و هدیه بدهید و دانه‌ی مِهری که در کتاب هست را در دلش بکارید. اگر نه، تهیه کنید و برای خودتان بخوانید. برای آن کودکی که شاید کسی حواسش نبوده برایش کتاب‌کودک بخرد و هنوز جایی در عمقِ وجودتان نشسته و منتظرِ شنیدنِ یک قصه‌ی خوب است. مطمئنم "کنار برکه" را دوست خواهد داشت و تا ابد در یادش خواهد ماند. با سعیده علیزاده: دوستِ عزیزم، رفیقِ جانم، قوم‌وخویشِ روحم، سعیده‌ جان، یقین دارم اگر روزی نامم بر کتابی چاپ شود، بیش از امروز خوشحال نخواهم بود. و میدانی که این اغراق نیست... دلم میخواهد کتابت را و نام تو را که بر آن نوشته شده سخت در آغوش بفشارم، چون میدانم چقدر سختی کشیدی تا این کتاب چاپ شود. چون میدانم بینِ انبوهِ کارهای خانه و بچه‌ها و کلی گرفتاری‌های عجیب‌وغریب که سرِ چاپش پیش آمد، چقدر سخت بود خسته نشوی و دست از رؤیایت نکشی. انگار دنیا پشتش گذاشته بود ببیند یکی تا کجا پای عشقش میمانَد، و تو ماندی... کتابت شبیهِ هیچ کتاب‌کودکی که تا حالا خوانده‌ام نیست. نمیدانم در این اوضاعِ کشور چه خواهد شد، ولی مطمئنم روزی خواهد رسید که بسیار خوانده خواهد شد و درباره‌ی آن بسیار حرف زده خواهد شد... سرم تا سقفِ آسمان بالاست که دوستت هستم. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 3 авг.852298из panahbarghalam

    دلم می‌خواست این اتفاق در روزهای بهتری می‌افتاد؛ روزهایی که دلم سبک‌تر بود. مثلاً پیش از زمستان امسال... نه نه، پیش از بهارِ چهارصد و چهار. نه... حتی پیش از چهارصد و یک. شاید هم خیلی قبل‌تر؛ پیش از سالِ نود و شش. نمی‌دانم. فقط می‌دانم اگر آن روزها این کتاب به دستم می‌رسید، بعید بود بتوانم آرام بنشینم. کتاب‌ها را از صندوق عقب ماشین بیرون نمی‌آوردم، باک را پر می‌کردم، یک دست لباس، یک کیف کوچک و کارتی با اندکی پول برمی‌داشتم و فلشی را که به اندازه‌ی چند هزار کیلومتر جاده، موسیقی در خودش جا داده بود، به ضبط ماشین می‌سپردم. بعد راه می‌افتادم. از شهری به شهری دیگر، از روستایی به روستایی دیگر. به هر کودکی که می‌رسیدم، کتابی به دستش می‌دادم و همان‌جا منتظر می‌ماندم تا ورقش بزند. چشم از صورتش برنمی‌داشتم؛ می‌خواستم ببینم هر جمله که می‌خوانَد، هر تصویر که نگاه می‌کند، چه تغییری در چشم‌هایش می‌نشیند، کجا لبخند می‌زند، کجا مکث می‌کند و کجا بی‌آنکه خودش بداند، صورتش آرام‌تر می‌شود. فکر می‌کنم از تماشای همان چند دقیقه، بیشتر از هر چیز دیگری لذت می‌بردم. اما گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید این هم فقط یک خیالِ شیرین است. شاید اگر این سال‌ها را با همه‌ی تلخی‌هایشان زندگی نکرده بودم، اگر از تمام این مسیر عبور نکرده بودم، اصلاً آدمی نمی‌شدم که این داستان را بنویسد. شاید این قصه هرگز متولد نمی‌شد. شاید هیچ‌وقت جرئت نمی‌کردم آن را به دست چاپ بسپارم و به هر شکلی که شده، به همین کتابی تبدیلش کنم که امروز پیش روی من است. شاید بعضی رؤیاها، درست در زمانی به دنیا می‌آیند که آدم، دیگر توانِ رؤیایی بودن ندارد. #سعیده_علیزاده #پناه_بر_قلم #panahbarghalam

  • 3 авг.758106из panahbarghalam

    #کتاب_داستان #کنار_برکه #سعیده_علیزاده #پناه_بر_قلم @panahbarghalam

  • دو پست بعدی را از کانالِ "پناه بر قلم" (سعیده علیزاده) فوروارد میکنم: @PanahBarGhalam

  • 30 июл.1 451407

    از مدتها پیش، در جریانِ تلاشهای مریم خانم برای کمک به خانواده‌ای شاملِ مادری زمینگیر و یک فرزندِ معلول‌ هستم. کمکهایی که فقط هم مالی نیست و با تمام قلبشان خواهرانه وقت و دل میگذارند که از رنجهای این خانواده‌ کم کنند. چند روزی است درگیرِ تامینِ ودیعه‌ی مسکن برای این خانواده هستند. با توجه به اوضاعِ اقتصادیِ این‌روزها، کار گره خورده. آی‌دی‌شان را میگذارم. اگر تمایل داشتید برای هر کمکِ مالی یا فکری که از دستتان برمی‌آید به ایشان پیام بدهید. گلهای گُلید 🌿 @m_mirzaii660 @RadioLoo حمید باقرلو

  • 30 июл.1 28712

    خیلیهایمان از این‌روزها جان‌ به‌ در خواهیم برد، اما وقتی تمام شود نمیدانم چندتایمان روحش را از این تاریکخانه به سلامت عبور داده. البت که تقصیر ما نیست. خب سخت است بارِ شیشه‌ی گلاب از این سنگلاخ رد کردن. بالاخره میشکند چندتاییش. سخت است کودکِ مهر و عاطفه را…

  • 30 июл.1 40110312

    گفت: میشه بغلم کنی بذاری روی تخت؟ گفتم: مثل عروس دومادای توی فیلما؟ گفت: نه. چون دلم نمیخواد مدلِ روی تخت رفتنم رو ببینی. از روی ویلچر برداشتم و آرام گذاشتمش روی تخت. *** کنارش دراز کشیدم. برای این‌که سکوت را بشکنم گفتم: چقدر تمیزه همه‌چی. گفت: یه فرشته‌‌ای…

  • 27 июл.1 42313132

    گفت: میشه بغلم کنی بذاری روی تخت؟ گفتم: مثل عروس دومادای توی فیلما؟ گفت: نه. چون دلم نمیخواد مدلِ روی تخت رفتنم رو ببینی. از روی ویلچر برداشتم و آرام گذاشتمش روی تخت. *** کنارش دراز کشیدم. برای این‌که سکوت را بشکنم گفتم: چقدر تمیزه همه‌چی. گفت: یه فرشته‌‌ای هست میاد تمیز میکنه. با تعجب نگاهش کردم. خندید گفت: اسمشه! فرشته‌خانم. یکی از محلی‌هاست. هفته‌ای یه‌بار میاد تمیز میکنه. لبخند زدم. گفت: میشه خواهش کنم هرجا حسِ خوبی نداشتی فقط یه کلمه بگی؟ برمیگردیم تهران و قول میدم یه کلمه هم نپرسم. گفتم: این چه حرفیه آخه؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: تنها باری که کنار یه مرد خوابیدم هجده‌سالم بود. بابایینا رفته بودن مهمونی. اون‌زمون پسرعمه‌م رو دوست داشتم. به بهونه‌ی درسای دانشگاه زنگ زدم بیاد خونه‌مون. در رو که باز کردم سریع خودمو کشوندم روی تختم، دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روی پام. بالاتنه‌ام فقط یه تاپِ کوتاه تنم بود... بغض داشت. سکوت کرد. لبخند زدم گفتم: ولش کن. نگو. چندثانیه سکوت کرد بعد گفت: نه آخه باید بگم. باید به یکی بگم. وقتی به اونجایی رسیدیم که پتو رو از روی پام کنار زد، تا پاهای لاغرم که مثل بچه‌هاست رو دید، بلند شد و بی‌خداحافظی رفت بیرون. سرم را بردم پایین و ساق پایش را بوسیدم. با انگشتش یک خط بالای رانش کشید، خندید گفت: لبهاتو حس نمیکنم. از این خط به بالا رو ببوس. گفتم: "از این خط به بالاتون" رو بخورم. خندید. آمدم بالا و بغلش کردم. چنددقیقه‌ای در سکوت گذشت. بعد آرام گفت: تعریف کن چجوری عاشقم شدی. گفتم: صدبار گفتم که. آرام گفت: یه‌بار دیگه بگو. به آرنجم تکیه دادم گفتم: جشن امضای کتابِ یه خانمی بود که نمیشناختمش. عکسشو روی در موسسه زده بودن. انقدر خوشگل بود دلم خواست از نزدیک ببینمش. رفتم داخل. پشت یه‌میزی نشسته بود و درباره‌ی کتابش حرف میزد. از عکسشم خوشگلتر بود. موهای مشکیِ بلندش مثل آبشار ریخته بود روی شونه‌ش. عینک بزرگ با فریم سبز. پیراهن سفید نازک. گفت: اینجا‌شو دوست دارم. گفتم: هیچی دیگه. یه نسخه از کتاب خریدم. رفتم جلو وایسادم خلوت بشه. گفت "اسمتون؟" و من دلم ضعف رفت واسه سین‌ش که میزنه. بعد با انگشتای خوشگلش امضا کرد برام. دلم میخواست وسط امضا دستشو بگیرم بیارم بالا و ببوسم. دستش را گرفتم آوردم بالا و بوسیدم. گفتم: اینجوری. گفت: انقدر خوشم میاد آخرش میگی "اینجوری" و دستمو میبوسی. هر دفعه که اینکارو میکنی مثل بار اول، قلبم تند میزنه. گفتم: خب احساسات بسه! برم شهر یه‌چیزی بگیرم بخوریم. گفت: نه دلم میخواد این سه‌روزی که اینجا هستیم مثل زن و شوهرا باشیم. خودم غذا درست کنم. نگاهش کردم. گفت: وا! چرا اینجوری نگاه میکنی. میتونم. بابام چند میلیارد فقط واسه طراحی این ویلامون داده. همه‌چی یه‌جوریه که خودم تنهایی بتونم استفاده کنم. طراحش یه معمار ایتالیایی مشهوره. گفتم:اسم اون مرتیکه‌ی ایتالیایی رو پیش من نیار. خندید گفت: زنه. انقدر خوشم میاد ادای مردای حسود رو درمیاری! چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت: میشه پیراهنتو دربیارم؟ گفتم: حالا وقت زیاده. فعلا پاشو غذا درست کن زن. گفت: کاری نمیکنیم. فقط پیراهنتو دربیارم. همیشه دلم میخواست پیراهن یه مرد رو از تنش دربیارم. سی‌وشش سال صبر کردم. الان لطفا. رفتم جلو که راحتتر دستش برسد. دکمه‌هایم را یکی‌یکی باز کرد. به بغل برگشتم که بتواند آستین‌ها را از دستم دربیاورد. پیراهنم را درآورد گذاشت کنار. گفتم: حالا اون‌قدری که فکر میکردی خوب بود؟ صورتش سرخ شده بود. آرام گفت: بهتر بود. گفتم: پس میپوشم دوباره دربیار. خندید گفت: مسخره. گفتم: قربونِ سین‌گفتن‌تون برم. اصلا تو تا ابد فقط بگو "مسسسخره‌". خندید. بعد آرام گفت: ببخشید میپرسم، ولی واقعا ناراحت نمیشی اگه یه‌کارایی رو نتونم انجام بدم؟ گفتم: چی مثلا؟ گفت: روم نمیشه بگم. گفتم: وا! بگو دیگه. چشمهایش را دزدید و پایین را نگاه کرد گفت: مثلا دخترخاله‌م میگفت مردها دوس دارن موقع اونکارا، زنها پاشون رو بذارن روی شونه‌شون. قبل از آن‌که بفهمد، بغضم را قورت دادم گفتم: اینم غصه داره آخه!؟ پایش را بلند کردم گذاشتم روی شانه‌ام و گفتم: حالا امشب که تا صبح پات اینجا بود میفهمی! بلند خندید گفت: خاک بر سرم! بذار پایین. مگه عروسکم هرکاری میخوای باهام میکنی!؟ پایش را گذاشتم پایین. سرم را بردم نزدیک گوشش گفتم: بخدا عروسکی. گفت: الکی نگو. صورتم مثل مرده‌ها سفیده. گفتم: بخدا اگه بدونی کم‌خونی چقدر بِهِت میاد. خندید گفت: وای تو واقعا دیوونه‌ای! سرم را گذاشتم کنارِ سرش روی بالش، و نگاهش کردم. صورتش را چرخاند سمتم. پیراهنم را برداشت کشید روی صورتمان. در سکوت، در نوری که از پیراهنِ سپید رد میشد، چند دقیقه توی چشمهای هم نگاه کردیم. گفت: خیلی دوستت دارم. و من دلم ضعف رفت برای سینِ دوستت دارمش. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 25 июл.1 2617517

    از ظهر که این پستِ حسین را خوانده‌ام ذهنم درگیر است: https://t.me/theblindtexts/636 دلم میخواهد زمان به عقب برمیگشت و میرفتم در آن روستای دورافتاده‌‌ی خراسان، آن بچه‌ی پنج‌ساله‌ را بغل میکردم و میگفتم: بیا از اینجا برویم حسین. بیا برویم از جایی که نمیدانند امیدِ معجزه دادن به یک بچه‌ی پنج‌ساله‌ی نابینا، که "با مالیدنِ آب‌زمزم به چشمت خوب خواهی شد" چقدر کارِ نامنصفانه‌ایست. ببخشید که چشمت خوب نشد. ببخشید که ناامید شدی. ببخش که نمیدانند بچه‌ها در این سن است که بنیانِ باورها و اعتمادشان به پیش‌بینی‌پذیر بودنِ عالم شکل میگیرد. ببخش که اینهمه عمر کرده‌‌اند و حتی یک مورد "خودشان" ندیده‌اند که اینجور راه‌حل‌ها جواب بدهد، ولی باز به قلبِ کوچکِ یک بچه‌ی پنج‌ساله چنین امیدِ واهی‌ای میندازند. ببخش که نمیدانند با سست کردنِ ایمان در قلب یک کودک، دارند خدایی را از او میگیرند که میتوانست هزار و یک کارکردِ دیگر داشته باشد در تحملِ رنجهای زندگی‌اش در آینده. ببخش حسین جان که نمیدانستند آب‌زمزم برای آن بچه‌ی نابینا در روستا، فرصتِ لمسِ زبریِ صفحه‌ی بریل زیر انگشتش بود. هدیه دادن یک ضبط‌صوتِ کوچک و چند نوار کاستِ قصه‌ی کودکانه‌ بود. تشویقِ والدینش بود که او را به وقتش به مدرسه بفرستند، نه سالها بعد. بچه‌ای که انقدر بااستعداد بود که علی‌رغمِ دیر شروع کردنِ تحصیل، پله‌ها را دوتا یکی بالا رفت و بعد از رشته‌ی حقوق، حالا دارد دکترایش را در ادبیات فارسی هم میگیرد، نویسنده است، فعالِ حقوقِ نابینایان است، و حسین است. *** پی‌نوشت: آب‌زمزم برای جامعه‌ی ما هم تعریف کردنِ قصه‌ی این آدمهاست. گفتن از مطالباتِ آنهاست. که خدا میداند توی آنها چند حسینِ دیگر هست که فقط یک فرصت، یک حمایتِ مختصر میتواند آنها را هم به آغوشِ زندگی برگرداند... آب‌زمزمِ همه‌ی ما هم شاید اینست که بالاخره روزی برسد که باور کنیم، تنها چشمه‌ی مقدسِ عالَم، نه در عربستان یا هیچ کجای دیگر، که در قلبِ هر کدام از ماست که قدمی برای آزادی و آبادیِ این خاک برمیدارد، تا دیگر هیچ کودکِ هموطنی، ناامیدیِ عظیمِ آن بچه‌ی پنج‌ساله‌ را تجربه نکند. تا دیگر هیچ بچه‌‌ای، در هیچ روستای دورافتاده‌ای، تنها امیدش به خوب شدنِ چشمهایش، مالیدنِ آب‌زمزم به چشمهایش نباشد. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 24 июл.1 2965115

    "رویای فردا". آهنگِ جدیدِ "احسان اسماعیلی". همان دوستم که در این پست تعریفش کرده بودم و کلیپش را گذاشته بودم. خواستم بدانید که فقط آهنگ‌محلی و "یارِ شیرازی" بلد نیست و از این آهنگهای پاپِ مکش‌مرگ‌ما هم بلد است بخواند 😌 (قشنگ مثل این مامانهایی هستم که در جمعِ فامیل از پسرِ نوجوانشان تعریف میکنند و پسره برگشتنی توی ماشین تا خانه غُر میزند که "مامان صدبار گفتم پیش دخترهای فامیل مثل بچه‌ها ازم تعریف نکن! اَه!") 🤦‍♂ @RadioLoo حمید باقرلو

  • 24 июл.1 7375020

    گفت: اصلا چرا فکر میکنی این تویی که داری فکر میکنی و تصمیم میگیری و اجرا میکنی؟ واقعا اگه همه‌ی چیزایی که دستِ ما نیست رو کنارِ هم بذاریم، زندگی بیشتر شبیهِ رد شدن از کنار اتفاقاته، تا رقم زدنِ اونا. ما اتفاقات رو رقم نمیزنیم، فقط میرسیم بهشون. مثل حرکتِ آرومِ یه واگنِ تک‌نفره روی ریل. گفتم: اگه بخوام ایده‌ت رو روی زندگی خودم بیارم، بیشتر شبیهِ قطارِ تونل وحشته! گفت: حتی اگه اینجوری باشه باز دستِ خودته که بچسبی به صندلی و چشماتو ببندی، یا وایسی از لبه‌ی واگن بگیری و شش‌دونگ خیره بشی توی چشمِ اسکلتها. گفتم: وا! مریضم مگه!؟ چرا باید خیره بشم توی چشمِ اسکلتها!؟ گفت: چون اومدی که همینارو ببینی. گفتم: حتی اگه یه‌جاهاییش دهنم سرویس بشه!؟ گفت: حتی اگه تمامش دهنت سرویس بشه. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 23 июл.1 7377718

    انتقامِ ابلهی در سالهای دورِ زندگیشان را از آدمهای امروزِ زندگیشان میگیرند. بعضی‌ها زره‌پوشِ جنگ‌هایی هستند که سالها پیش تمام شده‌. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 22 июл.1 93714028

    چندسال‌پیش کانالِ کوچکی را دنبال میکردم که برای خانمِ میانسالی بود که شعرهای خودش را میگذاشت. شعرهایش قوی نبودند ولی تلاشش برای شروعِ شاعر شدن در آن سن را دوست داشتم و با علاقه کارهایش را پیگیری میکردم. یک روز دیدم همه را پاک کرده. پیام دادم و پرسیدم. با چند روز تاخیر جواب داد همسرش کانالش را در گوشی‌اش پیدا کرده و خوانده و دعوا راه انداخته که این شعرها را برای چه کسی میگوید. هنوز هم گاهی یادش میفتم و دلم برای آن کانالی که بیست‌وچند عضو داشت تنگ میشود. و برای تمامِ شعرهای زاده‌نشده‌ی زنی که نمیشناختم. و برای تمامِ شعرهای زنانه‌ای که در این سرزمین، پیش از آنکه سروده شوند، مُرده‌اند. در ترس از شوهر. در خستگیِ کارهای تمام‌نشدنیِ خانه. در آشپزی کردن‌های اجباری بعد از یک گریه‌ی سیر. در خستگی‌ها. در درک نشدن‌ِ این چیزِ ساده که حتی یک زنِ میانسال هم میتواند هنوز آرزوی فروغ شدن توی دلش داشته باشد. که دلش آرام نمیگیرد تا "تولدی دیگرِ" خودش را سروده باشد. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 21 июл.1 7747941

    روی تابلوی آبیِ فیروزه‌ای نوشته "مرکزِ خدماتِ تنهایی"... احتمالا فامیلش تنهایی است. ولی دلم میخواهد فکر کنم واقعا یک جای این دنیا، یک مغازه‌ای هست که صاحبش صبح‌به‌صبح کرکره‌ی آبی‌اش را بالا میزند و به هر آدمِ تنها آن چیزی را میدهد که میخواهد. مثلا به یکی شنیده‌ شدن میدهد. به یکی دیده شدن میدهد. به یکی شناخته شدن میدهد. و به تمامشان آغوش و نوازش. که چکیده‌ی تمامِ خواستنی‌های عالم است. عکس از محمدجواد اسعدی (لینکِ کانالِ" قرار پنجشنبه‌ها") @RadioLoo حمید باقرلو

  • 20 июл.1 4835211

    قبلا گفته‌ام که به واسطه‌ی حضورم در کامنتهای کانالِ حسین آگاهی (لینکِ کانالِ "زندگیِ مه‌آلود") واردِ چه دنیای جالبی شده‌ام. حتی خودم متوجه میشوم که یک‌جاهایی نوعِ نوشتن و فکر کردنم شبیهِ نابینایان شده. در پیامهای خصوصی با چندتایشان در ارتباط هستم و همه‌شان بعد از مدتی که میفهمند نابینا نیستم تعجب میکنند. آورده‌های زیادی هم برایم داشته. یکی از تازه‌ترین‌هایش "احسان اسماعیلی" است. با این‌که چند هفته بیشتر نیست که آشنا شده‌ایم، یکی از کسانی که بابتِ پستِ دیشب نگرانم شده بود و پیام داده بود او بود. گویی یک دوست‌قدیمی نگرانِ یک دوست‌قدیمی شده باشد. که پیشنهاد بدهد "بیام دنبالت، ببرم بچرخونمت دلت وا شه". از نهصد کیلومتر آن‌طرفتر. آن هم برای کسی که کلا چند هفته است می‌شناسد. جدی آب و هوای شیراز چه دارد که آدمها را انقدر باعشق و بامعرفت میکند؟ پی‌نوشت: احسان، خواننده هم هست. ویدئوی پیوست، کلیپِ "یار شیرازی" است. امیدوارم خیلی زود خبرِ انتشارِ آلبومش را همینجا اعلام کنم. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 20 июл.1 518851

    پستِ دیشب را حذف کردم. بابتِ سوتفاهمِ ایجادشده و ناراحتیِ بعضی دوستانم هم عذرخواهی میکنم. واقعا منظورم این نبود که برنامه‌ای برای ترکِ این دنیا در تاریخِ سی‌ویکمِ تیرماه دارم! صرفا خوابی که دیده بودم را نقل کردم، که بعدا فهمیدم کار اشتباهی بوده. اصلا حالا که اینجوری شد صدوبیست سی‌ویکمِ تیرماه زنده میمانم و در صبحِ تک‌تک‌شان هم یک آهنگ شاد میگذارم و میرقصم از لجِ مرگ! واللا!

  • 18 июл.1 6868331

    گفت "تا وقتی میتونی برای خودت توضیحش بِدی، نگران نباش بقیه چه فکری میکنن". و ذهنم که از صبح اتاقی درهم‌ریخته و ناآرام بود، آرام گرفت و چیزها رفتند سر جای خودشان. گفتم بنویسم شاید به دردِ یکی دیگر هم خورد. @RadioLoo حمید باقرلو

  • 18 июл.1 7036330

    مولانا در جایی از مثنوی‌معنوی میگوید: "عدل چه بُوَد؟ وضع اندر موضعش ظلم چه بُوَد؟ وضع در ناموقعش" (برای رعایتِ وزنِ شعر، "چه بُوَد" به‌شکلِ "چِبْوَد" خوانده میشود) در جایی دیگر، مثالش را اینگونه میزند که "آب دادن" عدل است، اگر بر درخت باشد، و ظلم است، اگر بر خار باشد. به‌نظرم خیلی تعریفِ شجاعانه‌ و مسئولیت‌‌آوری از عدل و ظلم است. امور جهان را سیال میکند. دیگر هیچ چیزی به خودیِ خود، خوب یا بد نیست. و نیز راهنمای کاملی‌ است که اگر تمرینش کرده باشیم، دیگر هیچ‌جا گیر نخواهیم کرد. فقط کافیست با خودمان صادق باشیم که فلان‌کاری که میکنیم واقعا در موضعش هست یا نه. اینجوری میشود که حتی این‌که چه‌کسی کجا قرآن بخواند، برقصد، قهر کند، ببوسد، فریاد بکشد، جوک بگوید، نوازش کند، تاثیر دارد که ظلم باشد یا عدل. که عشق هم در موضعش نباشد ظلم است، ظلمهای ظلممان پیشکش... @RadioLoo حمید باقرلو

  • 11 июл.2 183599

    دومِ فروردین بود. ساعت سه‌ی صبح. من فقط سه چهار پیک خورده بودم. باقیِ بطری را فرهاد رفته بود بالا. خانه‌اش برِ بلوار کشاورز بود. آخرین پیک را که زد، گفت بزنیم بیرون. گفتم نه. گفت "پنجره رو وا کن، یه نفس‌عمیق بکش بعد بگو". پنجره را باز کردم. عطرِ فروردین، خنکیِ دلچسبِ هوای آن ساعت، طراوتِ انبوهِ درختهای بلوار، نهرِ لبریز از آبِ زلالِ وسطِ بلوار، مهِ رقیقِ لای درختها، تصویرِ خودِ بهشت بود انگار. خندید گفت "الانمو نگاه نکن. میدونی من با این پنجره و این هوا مخِ چندتا دختر رو زدم؟ اصلا توو این هوا آدم ناخودآگاه دلش میخواد...!". گفتم "واقعا بی‌‌ادبی. بریم ولی زود برگردیم. من واسه فردا بلیط دارم". *** روی نیمکتِ وسطِ بلوار نشستیم. سیگار روشن کرد. گفتم: این چندمین سیگارِ امروزته‌ها. یه‌کله هم که داری مشروب میخوری. تو ورزشکاری مثلا خیرِ سرت. لبخندِ محوی زد گفت: بودم. دیگه نیستم. حالش خوش نبود آن‌روزها. آلبومش مجوز نگرفته بود. کلاسی که به اسمِ آیروبیک، آموزشِ رقص میداد را بسته بودند. خودش هم یک ماه بازداشت بود. نمیگفت ولی معلوم بود خیلی اذیتش کرده‌اند. نگاهش کردم. دو انگشتش را به طول، بین لبهایش گرفته بود و چشمهایش را بسته بود. گفتم: وا! چیکار میکنی؟ دیگه داری کامل رد میدیا. خندید گفت: یه ساله از کسی لب نگرفتم. میخوام ببینم هنوز یادمه؟ جدی چجوری بود!؟ صدمتریمان، سرِ خیابانِ وصال، یک موتورِ نیروی انتظامی پارک بود. افسری هم کنارِ موتور ایستاده بود و نگاهمان میکرد. اینجور وقتها بوی دردسر را زود میشنوم. گفتم: پاشو فرهاد. این یارو راست کرده روی ما. پاشو بریم داخل تا گیر نداده. بعدِ صدسال ردیف شده برم. نمیخوام بازداشتگاه بخوابم. مست و کشدار گفت: کون لقش. من هیچ‌جا نمیرم. خونه‌م اینجاست. افسر رفت سمت موتورش. روشن کرد و آرام آمد سمتمان. موتور را خاموش کرد، پارک کرد آمد جلو. فرهاد همچنان دو انگشتش را بین لبهایش گرفته بود و چشمهایش را بسته بود. اگر برای فردا بلیط نداشتم قطعا بلند میخندیدم ولی آن لحظه دلم میخواست زار زار گریه کنم. افسر مردی بیست و چندساله بود. با سبیلِ نازکِ حنایی. سرش را برد نزدیکِ فرهاد و بو کرد. سرش را کشید عقب و نگاهم کرد و با لهجه‌‌ی تُرکی گفت: مست هم که هستید. چرا انگشتاشو اینجوری میکنه این؟ تا فهمیدم تُرک است سریع انداختم به همشهری‌گری و به تُرکی گفتم: خونه‌ش همین روبروئه. همین در سیاهه که بازه. حالش خوب نبود، آوردمش بیرون یه هوایی بخوره. بخدا مریضه. قرص اعصاب میخوره. الان میبرمش داخل. فرهاد همانجوری که چشمهایش بسته بود گفت: چی دری‌وری میگی بهش؟ فارسی بگو منم بفهمم. افسر انگار که حرفهای هیچکداممان را نشنیده باشد دوباره به من گفت: چرا اینجوری میکنه؟ چرا انگشتاشو میبوسه؟ فارسی حرف بزن باهام. با کلافگی گفتم: عرض کردم که حالش خوب نیست. شرمنده‌ام ولی میگه... چجوری بگم... میگه یه ساله از کسی لب نگرفته. میخواد ببینه یادش رفته یا نه. الان میبرمش داخل. بخدا مریضه... عید رو بیشتر از این کوفتمون نکن همشهری. نگاهم کرد گفت: شما عقب وایسا. دخالت نکن. بعد رفت کنار فرهاد. گفت: بلند شو وایسا. فرهاد توجه نکرد و همچنان با چشمِ بسته درگیرِ انگشتها و لبش بود. افسر نگاهم کرد گفت: بلندش کن وایسه. توی گوش فرهاد گفتم: جان مادرت بلند شو. من واسه فردا بلیط دارم. فرهاد انگشتهایش را از لبش پایین آورد. همان‌جور چشم‌بسته آرام گفت "تو هم سرویس کردی ما رو با این بلیطت". به سختی بلند شد روبروی افسره ایستاد گفت: اینم سرپا! جونم!؟ افسره نگاهی به اطراف کرد. تعطیلاتِ عید بود. آن ساعتِ شب، کل بلوار تا چشم کار میکرد یک نفر هم نبود. لبهایش را برد جلو و لبهای فرهاد را بوسید. طولانی، شاید سی‌ثانیه، ولی برای من یک قرن گذشت. بعد فاصله گرفت و گفت: یادت نرفته. بعد به من نگاه کرد گفت: ببرش خونه. آرام سوار موتورش شد. روشن کرد و رفت. فرهاد نشست روی نیمکت و چشمهایش را بست و خوابش برد. گیج بودم. انگار دارم خواب میبینم. چند دقیقه بعد، آرام تکانش دادم گفتم: پاشو بریم توو. انگار که بین خواب و بیداری باشد. نامفهوم و بریده گفت: خواب دیدم یه ماموره ازم لب گرفت. توی خواب خوشم اومد. چرا خوشم اومد؟ باید یه زن پیدا کنم. چشام وا نمیشه. گوشیمو بردار. یکی هست. سارا. زنگ بزن سارا. اون ازم خوشش میاد. بگی میاد. بگو فرهاد داره میمیره. یاللا زنگ بزن سارا... انداختمش روی کولم و عرضِ بلوار را رد شدم. جلوی در، گذاشتمش زمین و به دیوار تکیه‌اش دادم که نفس بگیرم. آرام گفت "میخوای بری... رفیق نیستی... فقط فکر بلیطتی... زنگ... بزن... سا..." و دوباره خوابش برد. به بلوار نگاه کردم. افسرِ سبیل‌حنایی همانجا وسطِ بلوار ایستاده بود و نگاهمان میکرد. خم شد از کنارِ نیمکت یک کاغذ برداشت. کاغذ را گرفت بالا و با لبخند تکانش داد. بلیطم توی دستش بود. @RadioLoo حمید باقرلو

RadioLoo — tgindex