tgindex
داستانک

داستانک

Статистика
@daastaanakКнигиперсидский

‎ ღداسٺانڪღ قصہ‌ها براے بیدارکردڹ ما نوشٺہ شدند اما ما یڪ عمر براے خوابیدڹ از آڹ‌ها اسٺفادہ کردیم. @daastaanak موضوع کانال:داستانک،بریده کتاب،شعر و متن ادبی،فیلم کوتاه،موسیقی فاخر و... https://t.me/+HxUqg_4m0A4xOTE0

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
32
Всего постов
199
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 440
+7 за 3 дн.
Сутки
+4
+0,12%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
207
40 постов
Вовлечённость
6,0%
к подписчикам
Постов в день
4,6
всего 199
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
201
1/48двое суток
230
1/72трое суток
248

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • عکس نامه

  • ‌ 📙داستانی از مثنوی و معنوی مولانا آب در گودالی عمیق در جریان بود و مردی تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تکان می‌داد. گردوها در آب می‌افتاد و همراه صدای زیبای آب حبابهایی روی آب پدید می‌آمد، مرد تشنه از شنیدن صدا و دیدن حباب لذت می‌‌برد. مردی که خود را عاقل می‌پنداشت از آنجا می‌گذشت به مرد تشنه گفت : چه کار می‌کنی؟ مرد گفت: تشنه صدای آبم. عاقل گفت: گردو گرم است و عطش می‌آورد. در ثانی، گردوها درگودال آب می‌ریزد و تو دستت به گردوها نمی‌رسد. تا تو از درخت پایین بیایی آب گردوها را می‌برد. تشنه گفت: من نمی‌خواهم گردو جمع کنم. من از صدای آب و زیبایی حباب لذت می‌برم. مرد تشنه در این جهان چه کاری دارد؟ جز اینکه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجیان که در مکه دور کعبه می‌گردند. شرح داستان: این داستان سمبولیک است. آب رمز عالم الهی و صدای آب رمز الحان موسیقی است. مرد تشنه، رمز عارف است که از بالای درخت آگاهی به جهان نگاه می‌کند. و در اشیاء لذت مادی نمی‌بیند.بلکه از همه چیز صدای خدا را می‌شنود. مولوی تشنگی و طلب را بزرگترین عامل برای رسیدن به حقیقت می‌داند.

  • عکسانه

  • در ولایتی بازرگانی بوده‌است، خواست که به سفر رود و صد من آهن داشت، نزدیک کسی به ودیعت نهاد. چون بازآمد، آهن بازخواست. اتفاق را آن کس آهن بفروخته بود و به‌خرج کرده گفت: آهن تو به گوشهٔ خانه نهاده ‌بود، موشان بخوردند. مرد بازگان گفت: سپاس آن خدای را که تو را از آن موشان نگاه داشت. مرد خیانت‌کار از گفتار وی شادمانه گشت. خداوندِ آهن گفت که مرا می‌باید که امشب ساعتی به‌هم عشرت کنیم. گفت: روا بوَد. چون به در آمد، دید که پسری آنِ مردِ خیانت‌کار ایستاده‌ بود. برگرفت و جایی پنهان کرد و سوی مرد خائن رفت که او را به‌ خانه، مهمان بَرَد. مرد که او را بدید، گفت: ای برادر، هیچ جایی پسری کوچک از آنِ من دیدی؟ گفت: این ساعت، بازی دیدم که از هوا درپرید و کودکی را برگرفت و ببرد، مگر پسر تو بود. مرد خائن آواز برداشت که ای‌عجب، هرگز که دیده‌است بازی که کودک رباید؟ خداوندِ آهن گفت که در شهری که موشانِ او صد من آهن بخورند، عجب مدار که بازانِ او پیل ربایند، خاصّه آدمی. مرد خائن بدانست که آن چه سخن است. گفت: ای برادر، بیا تا هر دو راست به میان آییم. آهن خود بازاِستان و کودک من بازده...] ـــــــــــــــــــــ #کلیله_و_دمنه #داستان‌های_بیدپای ترجمهٔ: محمد بن عبدالله البخاری. به تصحیح #پرویز_ناتل_خانلری، #محمد_روشن انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، ۱۳۶۹: ۱۲۶

  • видео или голосовое, без подписи

  • عکسانه

  • در قدیم رسم بود که در کیسه و انبان مسافران غذا و نان می‌نهادند و اگر کسی از حضور مهمانی خسته می‌شد در انبان او توشه‌ای می‌گذاشت، تا بدین سبب او را به رفتن آگاه کند. در ادبیات «نان در انبان نهادن» کنایه است از «عذر کسی را خواستن»؛ به سالوسی رگ جانم گشادی به عشوه نان در انبان نهادی عطار فرهنگنامه کنایه

  • #زیارت ☯️ مادرم همیشه میگفت اگه امام رضا بخواد بطلبه اونوره دنیا هم باشی سر از مشهد در میاری... اما من یادم رفته بود...نه این جمله رو بلکه تمام حرفهای مادرم رو که همیشه دره گوشم زمزمه میکرد... اون موقع ها بچه بودم...که با ماشین عمو سعید رفتیم مشهد...چیزه زیادی یادم نمیاد...اما خوب یادمه که بابای خدابیامرزم منو گذاشت رو شونه هاش تا بتونم ضریح رو ببوسم...خیلی بچه بودم...اما اینو هم یادمه که مادر بزرگ وقتی گنبد طلای امام رضا رو دید کفش هاشو دراورد کرد تو کیفش, پای پیاده باقی راه رو تا حرم امد... اما حالا خیلی از اون سالها گذشته...و من اصلا یادم رفته که تا حالا چندبار مشهد رفتم... من دوازده ساله که به اروپا مهاجرت کردم...تو این دوازده سال حتی یادم نمیاد که یکبارم یاده امام رضا کرده باشم...اما امشب فرق میکنه...امشب با چندتا از دوستان برای تفریح به بیرون رفته بودم...شبه خوبی بود...بهترین غذا...بهترین رستوران...من اهله نوشیدنی نیستم یعنی نه اینکه تا حالا لب نزده باشم...چرا اوایل مهاجرتم چندباری خوردم اما خوشم نیومد...یعنی طالبش نبودم...من واسه هدف دیگه ای مهاجرت کردم اونم کار و درسم بود...نه این چیزها... اون اوایل مادر همیشه تو تماسهای تلفنیش قسمم میداد که لب به این زهرماری ها نزنم و من هرباره با چشم چشم گفتنای سرسریم بحثو تموم میکردم... کجا بودم؟اهان یادم امد... وقتی با دوستانم خداحافظی کردم سواره تاکسی شدم...سرم را به شیشه چسبانده بودم و غرق فکر بودم...که صدای خواننده ایرانی توجهم رو جلب کرد...به راننده نگاهی انداختم و به فارسی بهش گفتم کمی زیادتر کن صداش رو...راننده که فهمید ایرانیم لبخندی زد وبا گفتن به روی چشم کشداری,صدا را بالا برد...مضمون شعر منو به فکر فرو برد...ترانه ای که خونده میشد زیبا بود خیلی به دلم نشست مخصوصا که توی ترانه اسمی هم از ضامن اهو برده شده بود... به خونه رسیدم...سریع لب تاپم را باز کردم تا شاید بتونم این اهنگ رو دانلود کنم...تو قسمت سرچ زدم اهنگی برای ضامن اهو... بلاخره چندتا اهنگ دانلود کردم...یکی یکی گوش دادم تا پیداش کردم...خوشحال بودم که موفق شدم...خواب به چشمام نمیومد...چندبار پشت هم اهنگ رو پلی کردم... چشمم به تقویم روی میز افتاد...تقویم ایرانی...برداشتمش...تاریخ رو نگاه کردم...چند روز به شهادت امام رضا مانده بود...برق از سرم پرید...دوباره تقویم رو چک کردم... با ایران تماس گرفتم...به مادرم گفتم اماده باشه که دارم میام ایران تا باهم به مشهد برویم...حالم خوب بود خوبه خوب...چندروز بعد توی فرودگاه تهران بودم و بعد با مادرم به مشهد رفتم...وقتی از دور ضریح را دیدم به رسم مادر بزرگ کفشهایم را دراوردم و پیاده به حرم رفتم...وقتی اشک از گوشه چشمم چکید مادر گفت...اگه امام رضا بخواد بطلبه اونوره دنیا هم که باشی سر از مشهد در میاوری... السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

  • بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم! و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای ننه‌نخودی بود! ننه‌نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بود! می‌گفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب می‌زده، برای بقیه فال می‌گرفته. پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما نخودی مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آب‌یخ می‌خورد، ولی یخچال نداشت! مامان می‌گفت: جگرش داغه! ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه می‌افتاد می‌آمد درِ خانه‌ی ما را می‌زد و یک قالب بزرگ یخ می‌گرفت! توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش کاسه‌ی ننه‌نخودی بود! ننه با خانه‌ی ما ندار بود! درِ کوچه اگر باز بود بی‌در زدن می‌آمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم می‌آوردیم برای او... با آقام رفیق بود! براش شال‌گردن و جوراب پشمی می‌بافت و باهاش که حرف می‌زد توی هر جمله یک "پسرم" می‌گفت! سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم... یک شبِ تابستون که مهمون داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو... بچه‌ی یکی از فامیلا که از ورود یکباره‌ی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود،  جیغ زد و گریه کرد! ننه به بچه‌ آبنبات داد! نگرفت، بیشتر جیغ زد! بچه‌ را آرام کردیم و کاسه‌ی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم! آقام وقتی قالب یخ را می‌انداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: ننه؛ از این به‌بعد در بزن! ننه، مکث کرد!! به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی‌حرف رفت! و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد! کاسه‌ی ننه‌نخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست! یک شب، کاسه را برداشتیم و با آقام رفتیم درِ خونه‌ی ننه! در رو باز کرد! به آقام نگاه کرد! گفت: دیگه آبِ یخ نمی‌خورم، پسرم!! قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به آقام غریبه شده بود! شبیه مادری شده بود که بچه‌هاش بی‌هوا برده باشندش خانه سالمندان! درِ خونه‌ی آقام را زدن برای ننه، شبیه کارت‌زدن بود برای ورود به شرکت خودش! اون توی خانه‌ی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر"! برای اثبات مادرانگی‌اش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیه‌ی مادرها مجاز به انجامش نبودند! "بی‌در زدن به خانه‌ی پسرش رفتن"! یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه رو پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده! ننه‌نخودی یک روز داغ تابستان مُرد!! توی تشییع‌جنازه‌اش کاسه‌ی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و آقام قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد! جیگرش داغ شده بود!!

  • موتور کشتی بزرگی خراب شد . مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند اما هیچکدام موفق نشدند! سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود بیاورند.. وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد و با آن به آرامی ضربه ای به قسمتی از موتور زد بلافاصله موتور شروع به کار کرد و درست شد. یک هفته بعد صورتحسابی ده هزار دلاری از آن مرد دریافت کردند. صاحب کشتی با عصبانیت فریاد زد : او واقعا هیچ کاری نکرد! ده هزار دلار برای چه میخواهد بگیرد؟ بنابر این از آن مرد خواستند ریز صورتحساب را برایشان ارسال کند؟ مرد تعمیر کار نیز صورتحساب را اینطور برایشان فرستاد : ضربه زدن با آچار : ۲دلار تشخیص اینکه ضربه به کجا باید زده شود : ۹۹۹۸ دلار وذیل آن نیز نوشت : تلاش کردن مهم است اما دانستن اینکه کجای زندگی باید تلاش کرد میتواند همه چیز را تغییر بدهد. داستانک

  • راستی چقدر بخدا بدهکاریم؟!؟! بعد از اینکه یک مرد 93 ساله در ایتالیا از بیمارستان مرخص می شود، به او گفته شد که هزینه یک روز ونتیلاتور (دستگاه تنفّس مصنوعی) بیمارستان را بپردازد. پیرمرد به گریه افتاد. پزشکان به او دلداری دارند تا بخاطر صورتحساب بیمارستان گریه نکند. ولی آنچه پیرمرد در جواب گفت، همه پزشکان را گریه انداخت پیرمرد گفت: "من به خاطر پولی که باید بپردازم گریه نمی کنم. تمام پول را خواهم پرداخت." گریه من بخاطر آن است که 93 سال هوای خدا را مجانی تنفس کردم، و هرگز پولی نپرداختم. در حالیکه برای استفاده از دستگاه ونتیلاتور در بیمارستان به مدت یک روز باید اینهمه بپردازم. آیا می دانید چقدر به خدا مدیون هستم؟ من قبلاً خدا را شکر نمی کردم" سخنان آن پیر مرد ارزش تأمل دارد. وقتی هوا را بدون درد و بیماری آزادانه تنفس می کنیم، هیچ کس هوا را جدی نمی گیرد. این داستان ما را به یاد درسی از گلستان سعدی انداخت: «منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب...

  • مادر صبح

  • 12 авг.2611411

    داستان واقعی یکی میگفت : ما 4 تا دوست صمیمی بودیم. وقتی امتحانات دبیرستان را دادیم ، من و دو تا از دوستام قبول شدیم. اما دوست چهارم رد شد من و دوستام که قبول شده بودیم وارد دانشگاه شدیم و تلاش کردیم و فارغ التحصيل شدیم و خدا رو شکر پیش اون دوستمون که رد شده بود مشغول به کار شدیم

  • 💬مردان در حال انقراض‌اند؛ نه از روی زمین، از زندگی یک زمانی مرد بودن، فقط به نان‌آوری و محکم بودن خلاصه نمی‌شد.مردها رفیق داشتند، پناه داشتند، هم‌صحبت داشتند. عصرها جایی برای نشستن بود، کسی بود که صدایت کند، بگوید: «کجایی؟ بیا یک چایی بخوریم.» مردها اگرچه کمتر از امروز از احساساتشان حرف می‌زدند، اما بیشتر کنار هم بودند.اما امروز اتفاق عجیبی افتاده است؛مردان هنوز هستند، اما آرام‌آرام از زندگی یکدیگر حذف می‌شوند.مردی را می‌بینی که صبح از خانه بیرون می رود و شب خسته برمی‌گردد و فردا دوباره همان مسیر را تکرار می‌کند. نه وقت رفیق دارد، نه حوصله مهمانی، نه پول دورهمی و سفر و تفریح؛ و گاهی حتی دیگر نمی‌داند با چه کسی می‌تواند بدون ملاحظه حرف بزند.مردها یاد گرفته‌اند خستگی‌شان را پنهان کنند.یاد گرفته‌اند بگویند «خوبم»، حتی وقتی خوب نیستند.یاد گرفته‌اند مشکلاتشان را خودشان حل کنند و اگر نتوانستند، باز هم چیزی نگویند. و این‌گونه است که «مرد قوی» کم‌کم تبدیل می‌شود به «مرد تنها».شاید انقراض مردان از جایی شروع می‌شود که دیگر کسی سراغشان را نمی‌گیرد؛وقتی یک مرد می‌تواند هفته‌ها و ماه‌ها با کسی بیرون نرود و هیچ‌کس متوجه غیبتش نشود. وقتی رفاقت تبدیل می‌شود به چند پیام مناسبتی در شبکه‌های اجتماعی؛وقتی «رفیق قدیمی» تبدیل می‌شود به یک اسم در فهرست مخاطبان تلفن؛وقتی فوتبال دیدن، سفر رفتن، چای خوردن و چند ساعت بی‌هدف حرف زدن، جای خود را به کار، صفحه موبایل و خستگی می‌دهد. مردان همیشه برای خانواده، کار و مسئولیت‌هایشان وقت گذاشته‌اند؛ اما کمتر کسی از آنها پرسیده است:«خودت چه می‌خواهی؟با چه کسی حرف می‌زنی؟وقتی خسته‌ای، به چه کسی پناه می‌بری؟» شاید به همین دلیل است که بعضی مردان در ظاهر همه چیز دارند؛ خانه، خانواده، شغل و مسئولیت…اما در درون، جایی خالی دارند که هیچ‌کدام از اینها به‌تنهایی پرش نمی‌کند.مرد به رفیق نیاز دارد؛ نه برای فرار از خانواده، بلکه برای اینکه بتواند با روحی سالم‌تر به خانواده بازگردد. رفیق، رقیب همسر نیست.رفیق، رقیب خانواده نیست.رفاقت، یکی از ستون‌های سلامت اجتماعی انسان است.ما نباید به گذشته برگردیم؛ به روزهایی که بعضی مردان رفاقت را به خانواده ترجیح می‌دادند.اما نباید به نقطه مقابل هم برسیم؛ جایی که مرد هیچ‌کس را جز خودش ندارد.شاید «انقراض مردان» از بین رفتن جسم آنها نباشد؛از بین رفتن رفاقت، گفت‌وگو، همدلی، شوخی، اعتماد و احساس تعلق باشد. مردی که دیگر کسی را برای یک فنجان چای، یک قدم زدن، یک سفر کوتاه یا حتی یک درد دل ساده ندارد، شاید هنوز در میان جمع زندگی کند؛ اما بخشی از وجودش سال‌هاست در سکوت زندگی می‌کند...پس اگر رفیقی دارید که مدت‌هاست ندیده‌اید،اگر مردی را می‌شناسید که همیشه می‌گوید «سرم شلوغ است»،اگر دوستی دارید که همیشه خودش را قوی نشان می‌دهد،یک بار شما سراغش را بگیرید...گاهی یک «کجایی رفیق؟»می‌تواند بیشتر از هزار جمله ارزش داشته باشد. رفاقت را جدی بگیریم؛قبل از آنکه مردان، نه از روی زمین،بلکه از زندگی یکدیگر منقرض شوند.تقدیم به همه رفیق‌هایی که هنوز هستند؛و به آنهایی که مدت‌هاست کسی صدایشان نکرده است. 🤔😊🤔

  • طبیعت زیبا

  • دریایی بی‌حدّ ▪️و گفت: رسول، عَلَیهِ السّلام، درویشی اختیار کرد. با سخاوت و خُلقِ نیکو بود، بی‌خیانت بود، وا دیدار بود، راهنمایِ خَلق بود، بی‌طمع بود، شرّ و خیر از خدای دید، وا خلقَش غَش نبود، اسیرِ وقت نبود، هرچه از آن خلق ترسند نترسید، هرچه خلق بدان امید دارند او نداشت، به هیچ غرّه نبود. این جمله صفتِ جوانمردان است. رسول عَلیهِ الصَّلٰوةُ وَ السّلام، دریایی بود بی‌حدّ [که] اگر قطره‌ای از آن بیرون آید همه آفریده غرق شود. ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی رَضِیَ اللّه عَنه تذکرة‌الاولیاء عطّار نیشابوری، تهران: ۱۳۹۸، جلد اول، ص ۷۵۳

  • عکس نامه

  • روزی مردی (یک استاد دانشگاه) به دیدار نان-اين رفت. او کفش‌هایش را پرت کرد باید خشمگین یا حالتی مشابه داشته باشد، در را به‌هم زد و وارد شد. دست کم سی مرید دیگر نیز نشسته بودند. نان-این به استاد نگاه کرد؛ او یک پروفسور مشهور بود. باید انتظار داشته که نان-این بایستد و به او خوشامد بگوید،درعوض، برسرش فریاد زد و به او گفت که برگردد و طلب آمرزش کند: "تو با در بدرفتاری کردی؛ با کفش‌ها بدرفتاری کرده ای! تا وقتی این‌ها تو را نبخشند، تاوقتی که نبینم که بخشیده شده‌ای؛اجازه نداری برگردی، برو بیرون!" پروفسور ضربه خورد و درهم شکسته شد ولی توانست نکته را ببیند. بازهم تلاش کرد؛ گفت:"ولی درخواست بخشش از در یا از کفش چه فایده‌ای دارد؟ آن‌ها بی‌جان هستند، چگونه می‌توانند بیخشند!" نان-این گفت:"اگر توبتوانی با اینکه بی‌جان هستند، برآن ها خشم بگیری،اگر خشمگین‌شدن بر آن‌ها اشکالی ندارد، پس بایدآمادگی بخشیده‌شدن توسط آن‌ها را نیز داشته.باشی! معذرت بخواه!" پروفسور بیرون رفت و چنین کرد؛ برای نخستین بار در عمرش دربرابر کفش‌های خودش تعظیم کرد. و او در خاطراتش به یاد می‌آورد که: "آن لحظه یکی از گرانبهاترین لحظات عمرم بود. وقتی که برابر کفش‌هایم سر تعظیم فرود آوردم سکوتی عظیم مرا فرا گرفت برای نخستین بار از نفسego آزاد شدم، کاملا باز شدم. مرشد حقه را زده بود. وقتی که بازگشتم، مرا با شادمانی زیاد پذیرفت. او گفت. حالا آماده‌ای که کنار من بنشینی،حالا آماده هستی که به من گوش بدهی. حالا کار تو تمام شده است؛ وگرنه آن چیز ناتمام می‌ماند. و هرگز چیزی را ناتمام نگذار؛ وگرنه در اطرافت آویزان می‌ماند. عقده پیدا خواهی کرد، اگربا در بدرفتاری کردی و تمامی روند را کامل نکنی، درجایی خشمگین باقی خواهی ماند." داستانک

  • هو اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ، وَفَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ، وَأَلْجَأْتُ ظَهْرِى إِلَيْكَ، وَخَلَّيْتُ وَجْهِي إِلَيْكَ ، لَا مَلْجَأَ وَلَا مَنْجَى مِنْكَ إِلَّا إِلَيْكَ. خداوندا! جان خویش، به تو سپرده‌ام کار خویش، به تو سپرده‌ام پشت خویش، به پناه تو داده‌ام روی خویش، تنها به سوی تو آورده‌ام که از تو جز به‌سوی تو پناهی و گریزی نیست. نیایش‌های پیامبر صلّ الله علیه و آله و سلّم گزینش: دکتر محمود مهدوی دامغانی

  • استاد کاتوزیان

داستانک — tgindex