مديا بوك📚🎤
Статистикаhttps://telegram.me/joinchat/BGxmTj6GzDCxHtcL8c5RkA لينك اين كانال👆🏻 لينك كانال آرشيو كتابهاي صوتي👇🏻 https://telegram.me/archive_mediabook ارتباط با ادمين👇🏻 @hh_mohammadi @ph_vh
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 39
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 421
- 1/48двое суток
- 482
- 1/72трое суток
- 520
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
♥️♥️ من صندوقدار یک فروشگاهِ موادِ غذایی هستم. شیفتِ شب کار میکنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح وقتی شبها کار میکنی، معمولاً آدمهای ثابتی را می بینی؛ بی خوابها، کارگرهای شیفتِ شب، آدمهایی که کسی منتظرِ آنها نیست و عجله ای ندارند به خانه های شان برگردند! حدودِ دو ماه پیش، مردی ساعتِ ۲ بامداد به صندوقِ من مراجعه کرد و دقیقاً به یاد دارم که ۱۷ دلار و ۲۳ سِنت پول خریدش را با یک اسکناسِ ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی بقیه پول و رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به رسید خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیزِ عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیتِ هوا، یه شکلکِ لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده!» این حرف را خیلی معمولی زد، به نظرم درخواستِ عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: امیدوارم شبِ خوبی داشته باشی! مارکوس رسید را با دقت تا کرد و داخل کیفِ پولش گذاشت. گفت: «ممنونم. تو شش روزِ گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده !» بعد رفت... نمی توانستم از فکرِ آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدونِ هیچ ارتباطِ انسانی و گفتگو با کسی؟!... چطور ممکن بود؟ این ماجرا باعث شد به حال و احوالِ سایرِ مشتریان نیز بیشتر توجه کنم! زنی که حدودِ ساعتِ ۳ صبح می آید غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمی زند. مردی که دور و برِ ساعتِ ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دخترِ نوجوانی که غذا برای یک نفر می خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعتها، اما هر کدام در خلوت و تنهاییِ خودمان! پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ نوشتنِ پیامهایِ کوچک روی رسیدها: - تو مهم هستی! - تو تنها نیستی - تو چقدر دوست داشتنی هستی - یک نفر هست که تو را ببیند - از دیدنت خوشحال شدم - امیدوارم فردا روزِ بهتری باشد - و .... و این کار را ادامه دادم. یک شب همان زنی که غذایِ گربه می خرید آمد، نزدیک به ساعت ۳ صبح بود. ... رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از چندین ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: چه خوب که اینها را می نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن! همانجا پشتِ صندوق. گفت: «دارم طلاق می گیرم. بعد از ۳۲ سال زندگیِ مشترک! این یادداشت ها تنها حرف های مهربانانه ای هستند که در چند ماهِ گذشته شنیده ام! همه شان را نگه داشته ام. چهارده تا از آنها را رویِ یخچالم چسبانده ام عکسی را در گوشی اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخطِ من رویِ همه شان. گفت: تو داشتی با من حرف می زدی. من فقط نمی دانستم چطور جوابت را بدهم.... نوشته های رو رسیدها باب گفتگو را بین مشتریان با من و گفتگوهای دو سه نفره بین خودشان با هم را باز کرد ....! مدیرِ فروشگاه متوجهِ قضایا شد و پرسید: چرا مشتریان ساعت ۲ و ۳ صبح اینجا دورِ هم جمع می شوند؟ گفتم: تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا دورِ هم باشند. فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما مدیر کاری کرد که انتظارش را نداشتم. سه تا نیمکت جلویِ فروشگاه گذاشت و نوشت: نیمکت برای مشتریان شبانه! برای هر کسی که جایی برای نشستن میخواهد. آدمها ساعتِ ا، ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند اینجا ! وقتی خوابشان نمی برد، وقتی دیگر تحملِ تنهایی را ندارند . وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را می بیند. می نشینند، حرف میزنند، و کنارِ هم هستند. همه اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست رویِ یک رسید، کلمه ای، جمله ای ، شکلکی چیزی برایش بنویسم که احساس کند تنها نیست! چون تنهایی یک احساسِ همه گیری است که خیلی ها با این مشکل مواجهند اما درباره اش حرف نمی زنند. ... من هنوز روی رسیدها می نویسم روی تک تک شان.... هر بار جمله ای دلگرم کننده برای یک مشتری که برایِ فرار از تنهایی نیمه شب به بهانهء خرید به فروشگاه سر می زند. شاید برای دیده شدن ... شاید برای دو کلمه گفتگو با کارکنانِ فروشگاه یا تک و توک مشتریانی که آنها هم برای فرار از تنهایی در این موقعِ شب به فروشگاه پناه آورده اند! چون دیده شدن مهم است. چون وقتی احساس کنی کسی هست که با تو همدلی کند می تواند نجات بخش باشد. پیک دوستی ....❤️❤️ @media_book
ــهیچ میـدانی کجا خلوت نمودی ؟ ... @media_book
آه، چقدر امید، دریا دریا امید -ولی نه برای ما. #کافکا @media_book
در پهنهی جهان انسان برای کشتن انسان تا جبهه میرود انسان برای کشتن انسان تشویق میشود! درجبهههای جنگ کشتار میکنند یا کشته میشوند تابوت صد هزار جوان را پیران داغدار با چشم اشکبار بردوش میکشند درخاک می نهند. ....آنگاه کودکان را تعلیم میدهند: یک شاخه از درخت نبایست بشکنند! #فریدون_مشیری @media_book
«وفاداری فقط مخصوص انسانها نیست؛ بعضی قلبها بدون حرف زدن هم دوست داشتن را بلدند.» @media_book
«به قول شاملو، ما مرگ را زیستهایم. این آواز غمناک، به درازای عمرمان خواهد بود!» @media_book
بنگرید ای اهلِ عالم بر اذان دیگری بر فرازِ دار میرقصد جوان دیگری @media_book
جنگنده واقعی تو آسمون نیست جنگنده واقعی ماییم، که هَر روز صبح بلند میشیم و با ته موندهی امیدی که برامون باقی مونده، برای آیندمون برنامه میچینیم... @media_book
گوساله: ما میتونیم یه روز آدم بشیم؟ گاو: بله پسرم، در گاونامه اشاره شده که هر گاوی اگر عمیقا بفهمد که چقدر گاو است در دَم آدم خواهد شد. 📖 #من_گوسالهام 👤 #بزرگمهر_حسین_پور @media_book
در ایستگاهی که همه عجله داشتند، او آرام نشسته بود و دوتار میزد؛ انگار تمام دنیا برای چند دقیقه فقط همان دو سیم بود و این نوایی که میشنوید. گاهی بزرگترین حمایت، این است که از کنار هنر بیتفاوت رد نشویم. مترو کرج - درب میدان بنفشه @media_book
ما یک همسایه داریم که سدهی اول زندگی را تقریبا رد کرده و افتاده توی سراشیبی سدهی دوم. یک خانه دو نبش آفتابگیر بزرگ دارد با یک ماشین اسپرت سیاه که قیمتش با قیمت خانه من برابر است. پشت ماشینش یک برچسب زده و نوشته که "اِ گود دِی ویل کام". دقیقا همان جملهای که من معادل فارسیاش را قاب کردهام و زدهام به دیوار اتاق کارم "یک روز خوب میآید". من تازه امروز صبح برچسب پشت ماشین مرد همسایه را دیدم. بابت همین، وقتی رسیدم سر کار تابلوی خودم را پائین آوردم، نوشته را کشیدم بیرون و پارهاش کردم و انداختم توی سطل و به جای آن عکس یک زرافه دراز را گذاشتم که مشغول خوردن برگهای بلندترین درخت آفریقا است. حالا هم نشستهام روی صندلی و به عکس زرافه نگاه میکنم. گمان کنم امروز بزرگترین درس زندگیام را گرفتهام. دیدن برچسب مشترک من و آقای همسایه، فقط یک نتیجهی منطقی به من میدهد. اینکه یک روز خوب هیچوقت قرار نیست بیاید. بلکه خوبترین روز ممکن همین امروز است. سال اول دانشگاه که بودیم، یک استاد داشتیم که ریاضیات پایه درس میداد. دکتر شجاعی. سبیل داشت و همیشه از بالای عینک آدم را طوری نگاه میکرد که آدم شلوارش را خیس میکرد. هر جلسه هم دو سه نفر قربانی مجبور بودند بروند پای تخته و مساله حل کنند. آنجا هم شلوارمان را خیس میکردیم. یک بار هم من قربانی شدم. یک مساله نوشت که صورت آن به تنهایی چهار آدم را میتوانست به بلوغ کامل برساند. شروع کردم به حل کردن. در واقع شروع کردم به ادای حل کردن را درآوردن. یک جایی وسط کار انتگرالها و مشتقها گره خورد به هم. خودم و شجاعی با هم گیج شدیم. وسط گیجی، گفت هر وقت گیج شدی، دو قدم از تخته فاصله بگیر و کل صورت مساله را از دور نگاه کن. هر چی خواستم پاراگراف اول و دوم را وصل کنم به هم و یک نتیجهی سازنده برای خودم بگیرم نشد. به جهنم که نشد. امروز من با دیدن برچسب پشت ماشین مرد همسایه یاد شجاعی افتادم و مجبور شدم دو قدم از دیواری که قاب عکس روی آن بود فاصله بگیرم و از دور آن را نگاه کنم. "یک روز خوب میآید". هر چه بیشتر نگاهش کردم بیشتر به نظرم بیمعنی میآمد. در کدام مقطع تاریخ پنج هزار سال گذشته بوده که یک روز خوب آمده است؟ اصلا تعریف روز خوب چی است؟ مثلا یک روز بیدار میشویم و میبینیم دیگر رهبران جهان به هم دندان نشان نمیدهند؟ یا همهی بیماریها ریشهکن شدهاند. با کسانی که رفتهاند برمیگردند؟ یا انسان، انسان میشود؟ یا یکی از بالا داد میزند که "کات، بچهها خسته نباشید"؟ نه. هیچ کدام. وقتی توی پنج هزار سال گذشته هیچ روز خوبی نیامده است، حالا هم قرار نیست بیاید. در واقع درستش این است روز خوب همین است که دارم. چه دوستش داشته باشم و چه از آن بدم بیاید. گمان کنم امروز جهانبینی من کنفیکون شده است. وقتی همسایهی من بعد از صد سال روز خوب را ندیده است، من هم چیزی با آن تعریف نخواهم دید. اینها را بنویسم تا بماند برای خودم. باید عادت کنم به اینکه همین روزها را دوست داشته باشم. باور کنم که تعریف زندگی همین است. رنج است. شادی است. غم است. گریه است. خنده است. قاتی مثل صورت مسالههای شجاعی. هیچ اتفاق بزرگی قرار نیست بیفتد و هیچ نوری از آسمان قرار نیست من را دگرگون کن. من همینم. هر چه باشد از این امید کاذبی که روز خوبی خواهد آمد، بهتر است. روز خوب همین امروز است. با همهی سیاهیها و سفیدیهایش. انتخابی جز این وجود ندارد. پس زنده باد خیام و همین امروز و دم و لحظه. جای امید کاذب همان سطل آشغال است. در ضمن آن روز خود شجاعی هم نتوانست سوال را حل کند و بعدا فهمیدیم که صورت مساله اشتباه بوده است. در مورد این یک قضیه نظری ندارم و میترسم هیچ نتیجهگیریای بکنم #فهیم_عطار @media_book
آقای عبدی مرسی به خاطر همه لحظه های شاد و تراژدی ای که برامون ساختید..🖤 @media_book
حکایت دستها .. من میگویم دست ها خاطره ساز ترینند؛ آنجا که شروع میکنند به نوازش کردن صورتت، آنجا که دست میکشند به چشمانت و به بودنشان قسم میخورند، آنجا که اشک را از صورتت پاک میکنند، آنجا که مابین انگشتانت را با انگشتهای دیگری پر میکنند، آنجا که دستهای یک نفر مینشیند روی شانه ات و میگوید که تا همیشه هست، درست همینجا پشت سرت... آنجا که با به قلب اشاره میکند و خانه ات را نشان میدهد... هر خاطره ای را میشود پاک کرد، میشود تکرار کرد، ولی دستهای هرکسی مثل اثر انگشتش فقط برای خود اوست؛ همانقدر ناب همانقدر تکرار نشدنی! ✍️؟ @media_book
✍️ پریا پِیزاد بدن بعد از مادر در بعضی پژوهشهای علمیِ مربوط به بارداری و بدنِ زن، به نکتهی جالبی اشاره میشه: در دوران بارداری، فقط جنین در بدن مادر رشد نمیکنه؛ بلکه بخشی از سلولهای جنین وارد بدن مادر میشن و نکتهی مهمتر اینه که خیلی از این سلولها سالها و حتی تا آخر عمر مادر در بدنش باقی میمونن. اسم علمی این پدیده «میکروکایمریسم جنینی»ه. به زبان ساده یعنی بدن مادر، بعد از بارداری، دیگه فقط بدنِ خودش نیست؛ ترکیبیه از خودش و فرزندش. این سلولها رو تو جاهای مختلف بدن پیدا کردن: قلب، مغز، ریه، کبد، پوست. حتی در بعضی مطالعات دیده شده که این سلولها در بافتهای آسیبدیده جمع میشن و میتونن در روند ترمیم نقش داشته باشن. پس وقتی میگن مادر با بچهاش یکی میشه فقط یه جمله احساسی نیست؛ بدن هم همین تجربه رو داره. از این زاویه که نگاه میکنی، خیلی از چیزها شکل تازهای پیدا میکنن و قابل فهمتر میشن. مثلاً اینکه چرا پیوند مادر و فرزند اینقدر عمیقه، یا چرا دلبستگی مادرانه فقط نتیجهی فرهنگ و تربیت نیست. در روانشناسی میگن مادر «پایگاه امن»ه؛ کسی که به ما حس امنیت پایه میده. زیستشناسی اما یه لایه جلوتر میره و میگه این پیوند فقط روانی نیست؛ بدنی هم هست. بدن مادر، فرزند رو فقط به یاد نمیاره، بخشی از اون رو با خودش نگه میداره. برای همین، وقتی مادر از دنیا میره، سوگ فقط غم نیست. یه جور به هم ریختگی عمیقتره. یه فقدان چندلایهست که هم روان رو درگیر میکنه، هم بدن رو. شاید به همین دلیله که سوگِ مادر بهسختی توی کلمه جا میشه؛ چون بخشی ازش اصلاً در زبان شکل نگرفته، در سلولها شکل گرفته. این یعنی بدن هم عزاداری میکنه. نه با گریه، با خلأ. برای همین، بعضی داغها نه «غم» هستن نه «حس»؛ بلکه یه وضعیت طولانیان که باید باهاش زندگی کرد. #به_قلم_پریا_پیزاد ✍️ @media_book
دشمن تو این سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پروردهای. دشمنِ تو پریشانی مردمان است؛ ورنه از یک مشت ایشان چه میآمد؟ •بهرام بیضایی| مرگ یزدگرد
دیری است که خویش را رنجاندهایم و روزن آشتی بسته است #سهراب_سپهری @media_book
ما با سوادیم؟ @media_book
هی میخونه "میرن آدما..." کجا میرن؟! جایی ندارن برن! میان خوبه! میگه: اومدی صداتو قربون... اینهمه وفاتو قربون... 📽 نیمهشب اتفاق افتاد @media_book
لعنت به باعث و بانی جنگ لعنت لعنت لعنت لعنت @media_book
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر درِ آفاق گشادهست ولیکن بستهست از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر.... « سعدی » اخ از مادرهایی که ….😔 از جای خالی ها….😔 @media_book