خسته ولی امیدوار
Статистикаفعلا هیچی https://t.me/BluChtBot?start=67a2a007bdd9a38f8f
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 169
- 1/48двое суток
- 193
- 1/72трое суток
- 208
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تو روستا وقتی نگاه آسمون میکنی، ستارهها انگار که مث بارون دارن میان پایین فقط سرعتشون خیلی کمه.
با خواهرم زهرا رو سکو دراز کشیدیم. داریم اینو رو تکرار گوش میدیم و به آسمون خیره شدیم که بارش شهابی رو ببینیم. تا حالا چهار تاشو دیدیم =)
خیلی دوستش دارم. ساده و صمیمیه.
видео или голосовое, без подписи
انقدر با عجله نوشتم، «به» رو «با» نوشتم.✨
گوشی مامانم دوشنبه بازار جا مونده بود. به شمارهش زنگ زدم و آقای فروشنده جواب داد و گفت که جا مونده. خودمو رسوندم و گوشی رو تحویل گرفتم. این مرد عزیز بدون یه ذره چشمداشت گوشی رو داد. و چقدر دوستداشتنی و محترم بود. دور این مردم بگردم که تو سختترین شرایط…
گوشی مامانم دوشنبه بازار جا مونده بود. به شمارهش زنگ زدم و آقای فروشنده جواب داد و گفت که جا مونده. خودمو رسوندم و گوشی رو تحویل گرفتم. این مرد عزیز بدون یه ذره چشمداشت گوشی رو داد. و چقدر دوستداشتنی و محترم بود. دور این مردم بگردم که تو سختترین شرایط اقتصادی انقدر شریف و درجه یکن.
видео или голосовое, без подписи
ج.ا. واقعا دهنتو گاییدم که باعث شدی این همه آدم از هم جدا بشن یا به این فکر کنن که برای یه زندگی عادی باید از سالها دوستی بگذرن. از خونوادهشون بگذرن. از عشقشون بگذرن. دهنتو گاییدم.
تو راه برگشت به خونه داشتم به این فکر میکردم آیا ممکنه باز بتونم همچین حسی از صمیمیت و دوستی رو دوباره تو آدمای دیگهای پیدا کنم؟ واقعا طاها و سپهر دیگهای توی زندگیم میتونم پیدا کنم؟ این به معنای واقعی کلمه نفهمیدن گذر زمان رو میتونم تجربه کنم؟ این خودم بودن رو؟ این حس امنیت رو؟ این میل به حرف زدن در مورد چیزای مختلف در حالی که آدم پرحرفی نیستم؟ نمیدونم. نمیدونم. بعضی لحظهها پیش میان که میبینم باز دارم از خودم میپرسم با هر سختی و بدبختی که زندگی تو ایران داره، آیا این نهایت چیزی (رضایتی) نیست که از زندگی میخوام؟
видео или голосовое, без подписи
«عشق یعنی دیدن و دیده شدن»
پراگ به نظر شهر به شدت زیبایی میاد. پرویز دوائی و دوستش توی یادداشتهای اول کتاب خیلی از این شهر و زیباییهاش تعریف کردن.
یاد این عکسه افتادم. هرابال توی پراگ زندگی میکرده و داستان کتاب هم توی پراگه.
چراغ افروز در حال روشن کردن یک لامپ گازی در پراگ، جمهوری چک اسلواکی سال ۱۹۷۰ میلادی / عکاس: Jiří Všetečka @Everythingaboutphotography
من همیشه تاریک_روشن را دوست داشتم، و این یگانه لحظهٔ روز بود که به من این احساس را میداد که چیز مهمی قرار است برایم اتفاق بیفتد. در تاریک_روشن همه چیز زیباتر جلوه میکرد، همهٔ خیابانها و میدانها و مردمانی که در آنها گذر میکردند، و حتی خودم هم این حس را…
تاریک روشن. [ ری رَ / رُو ش َ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) تاریک و روشن. صبحگاه که هنوز هوا تمام روشن نشده است. آن وقت از صبح که هوا گرگ و میش است. آن گاه صبح که هوا نه تاریک تاریک و نه روشن روشن است. زمانی از صبح که تاریکی و روشنایی بهم آمیخته بود. بین الطلوعین. || ( اصطلاح نقاشی ) سایه روشن.
من همیشه تاریک_روشن را دوست داشتم، و این یگانه لحظهٔ روز بود که به من این احساس را میداد که چیز مهمی قرار است برایم اتفاق بیفتد. در تاریک_روشن همه چیز زیباتر جلوه میکرد، همهٔ خیابانها و میدانها و مردمانی که در آنها گذر میکردند، و حتی خودم هم این حس را داشتم که زیباترم، جوان و زیبا، و دوست داشتم که در گذر از جلوی ویترین مغازهها برگردم و خودم را در شیشه نگاه کنم، و حتی وقتی که به پیشانی و کنار دهانم دست میکشیدم چین و چروکها را احساس نمیکردم. تنهایی پرهیاهو، بهومیل هرابال ترجمه پرویز دوائی
видео или голосовое, без подписи
اگه بخوام فیلمای هشت تا رده اولو ببینم و فرض کنیم حدودا تو هر رده ۴۵ تا کارگردان باشه، میشه به عبارتی ۳۶۰ تا کارگردان. از اینا هم فرض کنیم نصفشون خیلی ناشناخته باشن. میمونه ۱۸۰ تا. اگه بخوام از هر کدوم به طور میانگین ۵ تا فیلم ببینم میشه کلا ۹۰۰ تا فیلم که اگه بخوام هفتهای دو تا فیلم ببینم میشه ۴۵۰ هفته یا به عبارتی ۸ سال. بنازم یعنی تا ۳۱ سالگی میشه اکثر کارای مهم تاریخ سینما رو دید!