اُدَیِب
Статистикаآواره آدمِ بی خونه نیست؛ آدمِ بی قصهست. اینستاگرام https://www.instagram.com/adib_mojeni?igsh=MXV2d3JhYnVpdzF1cQ%3D%3D&utm_source=qr ناشناس http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-pLezP9sUTIBi بساط https://t.me/basat_artshop همون بچه شهرستانیای که..🪱
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 324
- 1/48двое суток
- 371
- 1/72трое суток
- 400
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بِرووووُ🦸🏻
زیرِ لب برای خودم میخونم: «رو به جلو، رو به افق، تو باغچه نه این بار، تو بوستانی بزرگ.»
این اولین باری بود که برای یه کارِ خِیر تصمیم گرفتم از شما کمک بگیرم و خوشحالم که تنها توی ۲۴ ساعت تونستیم به مبلغی که نیاز بود برسیم. امیدوارم به زودی بتونیم یه سرپرست خوب براش پیدا کنیم❤️🩹 پ.ن: با استقبالی که داشتید، احتمال داره هر دو ماه یک بار یه همچین قدمی برای نیازمندها بردارم. از حیوونهای بی سرپناه گرفته، تا آدمایی که محتاج هستن. دمتون خیلی گرم. خوشحالم که دارمتون🫶🏻
همهی اینها رو گفتم تا بتونیم کنارِ هم با کوچیکترین مبلغی که امکانش هست این بچه رو درمان کنیم و به روندِ سالم زندگی برش گردونیم. هر کمکی که بکنید بخشی از بار رو از روی دوشِ ما (یعنی من و امیر) برداشتید و قدردانِش هستیم. این شماره کارتیه که به نامِ خودم…
همهی اینها رو گفتم تا بتونیم کنارِ هم با کوچیکترین مبلغی که امکانش هست این بچه رو درمان کنیم و به روندِ سالم زندگی برش گردونیم. هر کمکی که بکنید بخشی از بار رو از روی دوشِ ما (یعنی من و امیر) برداشتید و قدردانِش هستیم. این شماره کارتیه که به نامِ خودم هم هست. ممنونم ازتون که توی این اوضاعِ سخت، از کمکی دریغ نمیکنید و کنارمون هستید🫶🏻 6219861970420617 ادیب مجنی - بلو
نزدیکِ خونهی ما یه بچه گربهای بود که همیشه بهش غذا میدادیم و باهامون دوست شده بود. چند روز پیش دیدیم که مشکل حرکتی داره و خیلی درد میکشه. با پرس و جو های مختلف بچه رو بردیم مطبِ دکتر داوودی نیا که خیلی منصف بودن و تقریباً میشه گفت نصفِ مبلغ عُرفی که برای درمان طی میشه رو بهمون اعلام کردن. این بچه هم پاش در رفته، هم دستش شکسته، و هم دندونهاش عفونت کرده و نمیتونه غذا بخوره. تا اینجا تقریبا از پسِ ۳ میلیون تومنِ این هزینهها بر اومدیم. اما خب تقریباً ۳ میلیون تومنِ دیگه باید پرداخت بشه تا بتونیم مرخصش کنیم و ببریمش، و احتمالاً واگذارش کنیم به یه دوستِ عزیزی که شرایط نگهداری ازش رو داشته باشه❤️🩹
پسر ها میتونن انقدر ذره 🤏🏻 با فروپاشی فاصله داشته باشن اما همچنان: تحلیلِ اشعارِ معین با جواد
گفت نسلِ ما از شما بیشتر سوخت. گفتم آتیش، آتیشه. وقتی همهمون توی همین جهنم زندگی کردیم، دیگه چه فرقی میکنه کی بیشتر سوخته؟
این زندگی، این بودن، باید برای جز فقط زنده بودن باشه؛ مگه نه؟
کاش کمتر فکر میکردم. کاش میتونستم دهنم رو ببندم و بلند شم. اما هر بار که توی شلوغی زمین میخوردم، بلند میشدم و سر تا پام رو میتکوندم و بدو بدو دنبالِ یه کوچهی خلوت میگَشتم تا توش گریه کنم. تا دردِ واقعی رو همونجایی حس کنم که هیچکس نگاهم نمیکنه. گفتم گریه. جدیدا هر بار که گریه میکنم، تاریخش رو یادداشت میکنم. مثلا همین سه چهار روز پیش بغضم ترکید. قبل از اون هشتِ اردیبهشت بود. و قبل از اون، چهار ماه قبلش. و قبل از اون؟ نمیدونم. این که همیشه اشکهام مدتها بعد از وقوعِ فاجعه سرازیر میشن برای خودمم عجیبه. این که نسبت به اشک ریختن یه مقاومتِ بزرگ دارم نگران کنندهست. بعضی وقتها توی تمرینهای بازیگری حتی نمیتونم درست گریه کنم. دارم ادای گریه کردن رو در میارم. انگار باید همیشه به نقطهای برسم که ظرفیت کوچیکترین دردی رو نداشته باشم تا بتونم بزنم کنار و هر چی که روی هم تلنبار کرده بودم رو بریزم پایین و به پایِ خدا لگد بزنم. نگرانم، مضطربم، اما همیشه ندای بلند شدن توی سرمه. خودم هم نگم، دوستان یادآوری میکنن. که باید بلند شد. هر جوری که هست. باید بلند شم. هر جوری که هست. حتی اگه همهی باورهام رو از دست بدم. حتی اگه دیگه بی منت توی بن بست شانس سیگار بکشم و الکی به همه بگم اگه اینجا سیگار بکشی، شانس در خونت رو میزنه. به این امید که یه روزی شانس در خونهی منم بزنه بگم، دیدی شد؟ حتی اگه نیکوتین، شکمِ خالیم رو اذیت کرد. حتی اگه نرفتم دنبالِ اون دختری که یه روزی فکر میکردم همهی زندگیمه. حتی اگه به همهی نگاههای پر از لبخند غریبهها یه نگاهِ سرد تقدیم کردم، چون توی سرم جنگ بود. حتی اگه زدم زیرِ میزِ بازیای که خودم شروعش کرده بودم. باید یاد بگیرم دهنم رو ببندم و بلند شم. باید یاد بگیرم که زندگی همینه. باید یاد بگیرم اینجا دیوارِ چوب خطِ غصههای منه و شما فقط بینندهاین، نه ناجی. باید یاد بگیرم. باید!
گزارش وضعیت فعلی: قائمشهرم. آسمون روشن شده. امیر رفته و صندلی عقب خوابیده. بین خواب و بیداری حرفهایی میزنه که متوجه نمیشم. قراره ۵ بیدارش کنم که بریم بهشهر و پیشِ جواد بخوابیم. بلاخره سریالی که اوایل جنگ شروعش کردم تموم شد. چقدر هم افتضاح تموم شد. از بین…
هی درِ بسته پشتِ درِ بسته؛ خِیریتِ ما توی نرسیدنه؟
من همزمان که دیگر دوستت ندارم هنوز دلتنگت هستم
نَکُش حرومزاده، نَکُش!
زیرِ لب برای خودم میخونم: «رو به جلو، رو به افق، تو باغچه نه این بار، تو بوستانی بزرگ.»
فرهاد عزیزم من دیگه با سایه های شب دوست شدم.
سلام.
بعضیها هم وسط راه میمیرند.
Channel photo updated
میخوام سرمو بکنم تو ایرفرایر؛ شاید مغزم دوباره مثل قدیم کار کنه.