tgindex
علی نور✍🏼

علی نور✍🏼

Статистика
@nooram_manКнигиперсидский

تراوش‌هایِ ذهنیِ “نور”‌ی‌ که در تاریکی می‌جنگد. t.me/BChatPlusBot?start=sc-2YPkul4pBvaF ناشناهای آشنا چنلِ کتاب‌خوانی: https://t.me/+j0VR0sSYEtwyNzRk

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
11
Всего постов
36
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 970
−14 за 4 дн.
Сутки
−5
−0,17%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
546
36 постов
Вовлечённость
18,4%
к подписчикам
Постов в день
1,6
всего 36
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
395
1/48двое суток
452
1/72трое суток
488

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • این متن را فقط حوریا بخواند؛ خواهرِ عزیزم، من بیش‌تر از هر شخصِ حقیقی و اسطوره‌ای به تو مدیون هستم. دریافتم که بخشی از وجودم مالِ توست. اعترافِ سنگینی‌ست. اصلا هم خوشایندم نبوده. من به‌هیچ وجه نمی‌خواهم سایه‌ای را رویِ خودم احساس کنم. سایه‌ها حقِ انتخابِ…

  • چه کنم با این یتیمِ بی‌صدایی که هر روز مرا از پیِ خود می‌کِشد به کوچه‌هایی که نمی‌شناسم‌شان؟ نمی‌دانم. عادت کرده‌ام به سنگینی‌اش روی سینه‌ام وقتی صبح می‌شود، و دوباره باید از پله‌های همین روزِ تکراری بالا بروم. یک بدهیِ مبهم به هستی! و من هر دم قسطی از آن را می‌پردازم بی‌آنکه بدانم چقدر مانده. دیگران می‌گویند «زندگی» و من می‌بینمشان که با چه شوقی برایش نقشه می‌کشند. اما من فقط این نفس‌ها را می‌شمارم نه از سرِ مراقبه، که از سرِ استیصال. چهار، چهار، چهار، چهار! تکنیکِ نفسِ کشیدنِ جدیدی که به شاگردهایم آموزش دادم. خودم هم انجامش می‌دهم. هر شماره یک قدم دورتر از پرسش‌ها و یک قدم نزدیک‌تر به هیچ. در همین شمردنِ بی‌حاصل، در همین بالاوپایین رفتنِ اجباریِ قفسه‌ی سینه، چیزی هست که نمی‌گذارد دست از شمردن بردارم. نه امید، نه معنا، فقط یک اصرارِ گنگ، مثلِ دهانِ نوزادی که بی‌اختیار می‌مکد حتی وقتی سیر است. به این طفل شیر می‌دهم از خونِ همین لحظه‌های هدررفته. بزرگ می‌شود و من کوچک می‌شوم تا روزی که او برود و من بمانم با سینه‌ای که دیگر بالا نمی‌رود. اما حالا هنوز ظهر است و من دوباره نفس می‌کشم. بی‌دلیل. بی‌پرسش. بی‌جواب. و این تنها چیزی‌ست که هرگز از من نمی‌پرسی آیا می‌خواهمش!

  • دیروز بهم گفت: من همیشه می‌گفتم فقط یک‌بار به قله نگاه کن و به‌بعدش حواست به زیرِ پات باشه و مراقبِ سنگ‌ریزه‌ها باش. اما الان می‌گم: جهان یخ‌بندونه علی! بزن کنار. انگشت‌هایِ پات رو تکون بده و حس کن. الان هر چند ثانیه به‌خودم می‌گم: جهان یخ‌بندونه. #تراپی

  • وقتی تو زندگی از ریل خارج شدیم چجوری دوباره برگردیم به راه اصلی‌ ‌ ‌‌‌ ‌

  • همیشه برام جالبه که این ساعتا بیداری و چایی دم میکنی. تقریبا اغلب اوقات.‌ ‌ ‌‌‌ ‌

  • میرا بودن خوب نیست اینهمه سگ دو میزنی بعد میوفتی میمیری‌ ‌ ‌‌‌ ‌

  • سلام نور! در بدترین حالت روحی و روانی به سر میبرم.. چیزی به این آدمِ میرای نگران و ناراحت بگو..‌ ‌ ‌‌‌ ‌

  • без подписи

  • همیشه شرایط ایده‌آل برای ما، شرایطی هست که داخلش نیستیم. یعنی همیشه اون‌جا برای ما قشنگ‌تر از این‌جاست و وقتی وارد اون‌جا می‌شیم می‌فهمیم که چقدر دلمون برای جای قبلی- این‌جا- که بودیم تنگ شده. اصلا بعضی‌ها می‌گن جای قبلی یک چیز دیگه بود. پس براتون فرقی نکنه این‌جا هستید یا اون‌جا، زندگی یک مسیره، از ذره ذره‌اش - اگه می‌شه- نیازه لذت ببرید که وقتی از این‌جا رفتید، حسرتش به دلتون نمونه.

  • سیگارِ پشتِ سیگار در جلسه‌ی تراپی!

  • در این روزِ گرمِ تابستونی! همه چیو یادمه. اهرامِ مصر رو فراموش نکردم و می‌دونم که شریعتی و سهراب زنده نیستن. آتیش می‌باره و نمی‌خوام که خودم ببارم. می‌دونم زمین گرد و بزرگ مثلِ سینه‌هاته. حالتِ سرِ بابام وقتی رویِ سردخونه بود رو یادمه. اون‌قدر بی‌حرکت بود که دلم براش به درد اومد. برایِ نبودنش. برایِ بودنش. زیرِ ملافه‌ای سفید. پیشونیش رو بوسیدم و خارج شدم. دورِ دور. در این روزِ گرمِ تابستونی همه چیو یادمه!

  • درونِ کافه نوشته بود: درمانِ دردهایِ گذرا ۱۹۰هزار تومان! پرسیدم: درمانِ دردهایِ غیرِ گذرا ندارید؟

  • 8 авг.772220

    عجیب است؛ جوانه‌ای از تو در قلبم روییده و من مانندِ فرزندِ نداشته‌ام، مراقبش هستم. کاش می‌فهمیدی که چقدر دوستت داشتم و دارم. آنقدر که باید بگویم که هزار سال بعد استخوانی اگر بجا بماند از من، بوی تو را می‌دهد... می‌دانی تا به امروز چگونه در نبودت زنده‌ ماندم؟ خیال‌بافی تا قدری جواب‌گوست.

  • نامِ اثر: جام برایِ شما، من دیگر مسابقه نمی‌دهم! دیگر نگرانِ زندگی نیستم. او را مثلِ پرنده‌ای که مرده از قفس بیرون آورده‌ام، سبک، سرد، و تمام‌شده در کفِ دستم. نه برایش لانه می‌سازم، نه به پروازش فکر می‌کنم. نگرانی از آنِ کسی‌ست که هنوز چیزی برای باختن دارد! من حسابِ باخته‌ها را تسویه کرده‌ام، با سکه‌های بی‌ارزشِ همین نفس‌هایی که می‌آیند و می‌روند بی‌آنکه از من اجازه بگیرند. زندگی، لحظه‌ها را گروگان می‌گیرد! ولی وقتی باج ندهی، وقتی بگویی "باشد، بمیرانش"، ناگهان خلع‌سلاح می‌شود. دستانش می‌لرزد و من می‌خندم. امّید آن دروغ‌گویِ شیرین‌زبان را از خانه بیرون کرده‌ام. حسرت، آن مهمانِ ناخوانده را پشتِ در رها! من تمامِ آینده‌ها را در یک قابِ کوچک گذاشته‌ و به دیوار زده‌ام. گاهی نگاهش می‌کنم، نه با شوق، نه با غم، فقط با آن آرامشِ کسی که می‌داند قطاری را که نباید سوار می‌شد، جا گذاشته است. نشسته‌ام کنارِ ریل و نگاه می‌کنم به آن‌ها که می‌دوند، عرق می‌ریزند، زمین می‌خورند، بلند می‌شوند، و باز می‌دوند. بیچاره‌ها! فکر می‌کنند خطِ پایانی هست! قطارِ زندگی گفت: «از دستم نده.» گفتم: «چه چیزِ سنگینی می‌خواهی، بفرما، مالِ خودت.» دیگر نگران نیستم، نه چون همه‌چیز را باخته‌ام، چون دیگر مسابقه نمی‌دهم! هوا این‌جا بهتر است. و سکوت، واقعی‌تر.

  • یا من نگرانم که چیزی را از دست بدهم، و یا خیالم راحت است چون می‌دانم از دستش داده‌ام. از زندگی خیالم راحت است دیگر! - از یادداشت‌هایِ روزانه‌ی علی

  • 7 авг.1 0559

    صاحب غمم. من همیشه وام‌دار غم بوده‌ام. برای من هر چیز کهنه‌ای زیباست و صفت شرقی تنگ‌ش می‌چسبانم. چرا شرقی؟ چون هرچیز «شرقی» زیباست. مثل زن شرقی. چشمانِ شهلایِ شرقی. صدای شرقی ویگن هم زیباست. صاحب غمم و جایِ خالی‌ات غمگینم می‌کند و این‌که می‌دانم با هر غمی…

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи