پاکدینی ـ احمد کسروی
Статистика🔔 برای پاسخ شکیبا باشید. کتابخانه پاکدینی @Kasravi_Ahmad تاریخ مشروطه ایران @Tarikhe_Mashruteye_Iran اینستاگرام instagram.com/pakdini.info کتاب سودمند @KetabSudmand یوتیوب youtube.com/@pakdini
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 309
- 1/48двое суток
- 354
- 1/72трое суток
- 381
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مهاتما گاندی (Mahatma Gandhi)
شما کافیست بیندیشید همین کوشش سادهی بیهزینه که مردم از حاجی خواندن یکدیگر خودداری کنند ، چه نتیجههایی ببار خواهد آورد. همینکه خود را «چاکر» و «نوکر» و دیگران را «حضرتعالی» و «عالیجناب» نخوانند آیا بیاثر است؟!. در بخش پیش گفتیم که یکی از گمراهیهای اندیشهای امروز آنست که از دید بسیار کسان ، کار تنها «کارستان» است. آنها تنها کودتا و انقلاب را کار میشمارند. اینگونه پیشنهادها بگمان ایشان سوسول بازیست. به سخن خود بازگردیم. هاول میخواست مردم کوشش خود را بر «احیای اخلاق و انسانیت در زندگی روزمره» بگزارند ، تا ساختار موازیِ سالمی در جامعه شکل گیرد (برای مثال روزنامههای مستقل زیرزمینی ، گروههای هنری غیررسمی ، یا شبکههای مردمی نیکوکار). چون این دایرهی حقیقت بزرگ و بزرگتر شود ، رژیم مستبد دیگر خریدار و کارگزاری نخواهد داشت. راستیرا ، رژیم همچون یک ساختمانِ موریانهخورده ، ناگهان با یک تکان کوچکِ مدنی فرومیریزد : همچنان که در سال 1989 در پراگ رخ داد. هاول «زندگی در راستی» را جنگافزار مردم در برابر «زندگی در دروغ» ، که یکی از ستونهای مهم ساختار خودکامه است ، میشمارَد. این دو را دشمن هم میداند. او نیروی دستگاه خودکامه را در «دروغ همگانی» میداند : تا زمانی که همه تظاهر میکنند ، ساختار خودکامه پابرجا میماند. هاول به این پرسش که «مردم عادی چگونه از «زندگی در دروغ» (که امنیت نسبی دارد) به «زندگی در راستی» (که پر از بیمهاست) کوچ خواهند کرد؟» چنین پاسخ میدهد : احساس خفگی اخلاقی و از دست رفتن سرفرازی آدمی. انسانها ربات نیستند که فقط با رانت و نان زنده بمانند. سرافکندگی و زندگی توأم با خواری و دروغ ، سرانجام به جایی میرسد که فرد احساس میکند اگر خاموش بماند ، دیگر «انسان» نیست. هاول میگوید : در این حال انگیزهی (محرک) آن کس سیاسی نیست ، بلکه یک «کشاکش درونی و اخلاقی» است. با خود میگوید : «هزینهی از دست دادن سرفرازیم ، بیشتر از هزینهی زندان رفتن است». (نبرد راستیپرستی با خودخواهی) او میگفت تغییر از گامهای کوتاه آغاز میشود. هنگامی که کسانِ هماندیشه گرد هم میآیند و دستههای کوچکِ امن میسازند ، ریسک فردی کاهش مییابد. فرد میبیند که در این مسیر تنها نیست. اندیشههای هاول بر انقلابهای اروپای شرقی (کمونیست) تأثیر داشت و کوشندگان سیاسی کشورهایی مانند لهستان ، مجارستان ، اوکراین و صربستان و نیز آلمان شرقی آنها را با شرایط کشور خود تطبیق داده در رهایی از بند خودکامگی سود بردند. گاندی ، آن مرد بزرگ ، نخست کسی است که یک جنبش ناخونریزانه در برابر دشمن کشورش ، انگلستان ، برپا کرد. شیوهای را که او در برابر حکومت یا بهتر بگوییم استعمار انگلستان بکار برد کمتر کسی است که نداند. او نیز در سراسر کوششهای خود پاکی و راستی و دور نشدن از حقیقت را از هواداران خود میطلبید. هاول گاندی را میستود و کوششهای او را «فیروزی آدمیگری بر احساسات اوباشانه» میدانست. هاول باور داشت دمکراسیِ راست نخست باید در «درونِ وجدان انسانها» زاده شود و سپس به نهادهای سیاسی تبدیل گردد. اگر تودهای از درون ، اخلاق و زندگی در راستی را تمرین نکند ، با سقوط دیکتاتور هم به دمکراسی پایدار نخواهد رسید. گاندی ، هاول و رهبران آبرومند و فیروز جهان همگی به بهبود اجزای چندی از سرمایهی اجتماعی هوادارانشان کوشیدهاند و این را ضامن نیرومند گردیدن تودهشان دانستهاند. کردار آنها با این سخن کسروی سازگار بوده : «یک مردمی تا خود نیک نباشند ، از نیکیهای جهان بهرهمند نخواهند بود». کسروی به بهبود همهی اجزای سرمایهی اجتماعی تودهی خود کوشیده. جای افسوس فراوانست که ایرانیان پس از گذشت هشتاد سال هنوز از راهنماییهای او بیبهرهاند. پایان
واتسلاو هاول (Václav Havel) از زندگی امروز ایرانیان برای روشنتر شدن اندیشهی او میتوان مثالهایی آورد. زندگی در دروغ آنست که کسی به حکومت ملایان باور نداشته باشد ولی برای آنکه «ناخودی» بشمار نیاید و بتواند از برخورداریهایی که هواداری از ساختار دارد بهرهمند گردد ، پیکرهی (عکس) آخوندهای بزرگ ، «بنیانگزار جمهوری اسلامی» و «رهبر عالیقدر» یا شعارهای مذهبی ، در مغازهی خود بیاویزد ، در نمازها و تظاهرات حکومتی شرکت کند ، دیگران را پیاپی «حاج آقا» و «حاج خانم» بخواند ، در نمایشهای محرم شرکت کند ، سفر اربعین برود. ... از آنسو ، زندگی در راستی ، چنانکه از نامش پیداست ، گردن ننهادن به این دوروییها و دروغهاست : اینکه کسی از برخورداریهایی که «خودی»ها دارند چشم پوشد و زیانش را کشد ولی زیر بار خواری و ناراستی نرود. 👇
✴️ پیوست دوم دفتر «انقلاب چیست؟» 🖌 کوشاد تلگرام چندی پیش در پایان پیوست یکم دفتر «انقلاب چیست؟» قول دادیم که پیوست دیگری نیز در این زمینه خواهیم آورد. اینک آن قول ما. در زمینهی «نیروی توده» و کاهش و فرسودگی آن در یک حکومت خودکامه و همچنین راه بازپس گرفتن آن ، واتسلاو هاول رئیسجمهور چکسلواکی شیوهای را پیش گرفته بود که آزمایشها سودمندی آن را نشان داده است. او و دوستانش در سال 1977 در حکومت کمونیستی چکسلواکی درخواستهای خود را از حکومت در یک آگهی بیرون دادند که بنام «منشور 77» شناخته شد. هاول در سال 1979 اندیشههایش را در این زمینه در کتاب «قدرت بیقدرتان» بچاپ رسانید. ده سال پس از آن حکومت کمونیستی چکسلواکی زیر فشار مردمی که آن را نمیخواستند برافتاد. اندیشههای هاول در پیرامون چند چیز است : یکم ، شناسانیدنِ چِبود (ماهیت) چنین حکومتهایی. دوم ، اینکه چه رفتارهایی از مردم به پایداری آنها میانجامد. سوم ، اینکه چگونه توده میتواند نیروی خود را که فرسوده و کاهش یافته بازیابد. درست است که تودهها و کشورها با هم تفاوتهای بسیار دارند و از اینرو داروی دردهاشان نیز جداست چندان که گاهی آنچه برای یک توده سودمند است برای دیگری بیسود میباشد. با اینهمه گذشته از تاکتیکهایی که هاول مناسب توده و حکومت چکسلواکی پیش نهاده ، میتوان گفت بررسیهای او دربارهی چبود حکومتهای خودکامه و «نیروی توده» همگانی (عمومی) است و تودههای همدرد نیز میتوانند از آنها سود برند. نتیجهی بررسیهای هاول بازنمودن ستونهایی است که حکومتهای خودکامه را پایدار نگاه میدارد ـ ستونهایی که خود مردم در استواری آنها دست داشته و دارند (نامش را «زندگی در دروغ» گزارده). میگفت : آن سیستمها پوشالیاند زیرا بر ستونهایی از دروغ برپا شدهاند. همینکه مردم به آن آگاهی رسند که برای رهایی باید رفتارشان را دیگر گردانند و «زندگی در راستی» را برگزینند در آن ستونها رخنههای ژرفی خواهد افتاد و آن ساختارها دیگر پایدار نخواهند ماند. هاول تیزهوشانه دریافته بود که «شر اصلی» در چنان حکومتهایی ، یک تن زورمند یا خودکامه نیست بلکه سازوکاریست که مردم ناآگاهانه از آن پیروی میکنند و بدینسان ستونهای آن ساختار را برپا میدارند. مثالی که هاول از آن سود میجوید سبزیفروشی است که شعار «کارگران جهان یگانه شوید» را در مغازهاش میآویزد. این شعارِ شناختهی کمونیستی در چکسلواکی سال 1978 دیگر هیچ معنا و ارزشی برای مردم نداشت. ولی حزب کمونیست و حکومت از آن و مانندهایش بدینسان سود میبرد که مردمی که به آنها اعتراض نمیکنند ، غیرمستقیم اطاعت خود را به حزب و حکومت نشان میدهند. این برای چنان حکومتی بسنده بود. سبزیفروش از روی ترس یا دستور حکومت این کار را انجام نمیدهد. بلکه از آن رو که میبیند دیگران چنین میکنند (چنانکه دیگران نیز ازو تقلید میکنند). ساختار از همین «زنجیرهی تقلید و بیمسئولیتی» رشد میکند. مردم بیآنکه بدانند از رژیم هواداری میکنند. سبزیفروش ما با چنان کاری میگوید : «من ، اینجا زندگی میکنم و میدانم چه باید بکنم. طبق انتظار رفتار میکنم ، قابل اعتمادم. مطیعم و در نتیجه حق دارم در آرامش بمانم». اگر از مغازهدار خواسته میشد که شعار «من ترسیدهام و در نتیجه بیچون و چرا مطیعم» را نمایش دهد ، او شرم میکرد و چنان بیان صریحی از خواری خود را در ویترین نمیگزاشت. زیرا او نیز آدمی است و دوست دارد سرفراز باشد. ولی گزاردن آن شعار به او این امکان را میدهد که بگوید : «چه ایرادی دارد که کارگران جهان یگانه شوند؟». و بدینسان چنان تابلوهایی به او کمک میکند تا اطاعت خود را از چیزی که به آن باور ندارد پنهان نماید. هاول نیز همچون کسروی راستکاری و گردنفرازی افراد جامعه و بیزاری نمودن ایشان از دورویی و دروغ را پایهی کوششها برای رسیدن به آرمانی که به سر دارد میداند. همچون کسروی به نیروی حقایق پی برده و به آن باور استواری دارد : هنگامی که یک تن (مثلاً یک سبزیفروش) تصمیم میگیرد دلیری کند و شعاری حکومتی را که پیشتر در ویترین مغازهاش گزاشته بود بردارد و دیگر به ناراست یا آنچه باور ندارد تظاهر نکند ، او نمایش یا تئاتر ساختار را بهم زده است. کسروی این خوی آدمی را که «راستیپرستی» مینامد یکی از گرانمایهترین خویها دانسته و پیشرفتهای آدمی در شیوهی زندگی یا تمدن را بیش از همه از این خوی میشمارد. از دیدهی هاول هر کار نیک ، انتقاد غیرمستقیم از سیاستهای بد است ، ... حتا اگر از حق طبیعی انتقاد مستقیم استفاده نکند. هنگامی که یک تن از دروغ گفتن بازایستد ، به دیگران یادآوری میکند که آنها هم میتوانند. از اینرو یکی از پایههای دستگاه اندیشهای او زندگی از روی راستی (حقیقت) است. 👇
видео или голосовое, без подписи
مشروطه ، آغاز حکومت قانون در ایران به مناسبت سرسال روزبه مشروطه (۱3 مرداد ۱۲۸۵ خورشیدی) جنبش مشروطه یکی از بزرگترین و سرنوشتسازترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران است ، نه تنها به این علت که به تشکیل نخستین مجلس شورای ملی و تدوین قانون اساسی انجامید ، بلکه از آنرو که برای نخستین بار اندیشهی «حکومت قانون» را در برابر «حکومت خودکامگی» برپا داشت. بیرون دادن مظفرالدینشاه فرمان مشروطه را در ۱3 مرداد ۱۲۸۵ ، نقطهی عطفی در تاریخ ایران است. روزبه (عید) مشروطه نیز یادآور کوششهای قهرمانانهی ایرانیان برای آزادی ، دادگری و حکومت قانون است. ایران پیش از مشروطه در بازپسین سالهای حکومت قاجار ، ایران با گرفتاریهای فراوانی روبرو بود. حکومت خودکامه ، فساد پردامنهی اداری ، فشارهای اقتصادی ، نفوذ روزافزون قدرتهای روس و بریتانیا ، و نبود قانون و دادگری ، زندگی مردم را براستی دشوار کرده بود. تصمیمهای مهم کشور به ارادهی شاه وابسته بود و مردم هیچ دخالتی در ادارهی کشور نداشتند. در چنین شرایطی ، گروههای گوناگونی از جامعه ــ از بازرگانان تا روشناندیشان ، درسخواندگان و پیشهوران ــ به این نتیجه رسیدند که کشور بدون قانون و نظارت عمومی ، راهی به پیشرفت نخواهد داشت. خاستگاه جنبش مشروطه جنبش مشروطه میوهی همدستی اندیشهها و خواستهای گوناگون بود. برخی خواهان اجرای عدالت و تأسیس «عدالتخانه» بودند ، برخی دیگر از تجربهی کشورهای پیشرفته الهام میگرفتند و خواستار برپایی مجلس نمایندگان ، قانون اساسی و محدود شدن نیروی مطلقهی شاه بودند. اعتراضهای مردمی ، بستنشینی علما ، همراهی بازار و نواندیشان ، به افزایش فشار «افکار عمومی» راه گشود و مظفرالدینشاه را به دادن مشروطه واداشت. این فرمان ، زمینهی برپایی نخستین مجلس نمایندگان مردم را فراهم گردانید و ایران به مرحلهی تازهای از تاریخ سیاسی خود پا گزاشت. دستاوردهای بزرگ مشروطه مشروطه تنها یک تغییر سیاسی نبود ، بلکه آغاز دگرگونی اندیشهای و اجتماعی نیز به شمار میرفت. مهمترین دستاوردهای آن اینهایند : برپایی نخستین مجلس شورای ملی ، تدوین قانون اساسی و متمم آن ، محدود شدن اختیارات شاه به قانون ، پذیرش اصل مسئولیت دولت در برابر مجلس ، پذیرش حقوق مردم و دخالت دادن به ایشان در حکومت ، آزادی روزنامهها و چاپاک (مطبوعات) ، آموزش نوین. اگرچه بسیاری از این آرمانها بعدها با جلوگیرها و فراز و نشیبهای فراوان روبرو شدند ، اما بنیادهای آنها برای همیشه در تاریخ ایران بازماند. چهرههای اثرگزار جنبش مشروطه میوهی تلاش کسان و دستههای بسیاری بود. دو سید ، سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی، روشناندیشانی همچون میرزا جهانگیرخان شیرازی و علیاکبر دهخدا ، و مجاهدانی مانند ستارخان و باقرخان و یِفرِمخان ، هر یک نقشی مهم در پیشبرد این جنبش ایفا کردند. به نتیجه رسیدن کوششهای آنان نشان داد که با همدستی و همبستگی دستههای گوناگون توده (سرمایهی اجتماعی) چه کارهای بزرگی را میتوان از آرزو به فیروزی رسانید. جلوگیرها و سرنوشت مشروطه جنبش مشروطه از همان آغاز با گرفتاریهایی روبرو شد. دوسخنی (اختلاف) میان دستههای مردم بویژه دشمنی میان مشروطهطلبان و مشروعهطلبان و ایستادگی ایشان در برابر مشروطه ، فشار و سیاستبازیهای همسایگان و خودکامگی محمدعلیمیرزا و درباریان سنگهایی را براه پیشرفت آن غلتانید. به توپ بستن مجلس ، جنگهای داخلی و دخالت بیگانگان ، آسیبهای بزرگی به جنبش رسانید. با اینهمه ، اندیشهی مشروطه از میان نرفت. حتا در دورههایی که آزادیهای سیاسی محدود شد ، مفاهیمی مانند قانون ، مجلس ، مسئولیت حکومت و حقوق مردم همچنان در اندیشهی سیاسی ایرانیان زنده ماند. میراث ماندگار بزرگترین میراث مشروطه ، تغییر نگاه ایرانیان به حکومت بود. از آن پس ، حکومت دیگر تنها بر پایهی ارادهی شاه معنی نمیشد ، بلکه قانون ، نمایندگی مردم و پاسخدهی دولت نیز به عنوان اصولی اساسی بمیان آمد. مشروطه به تودهی ایرانی آموخت که پیشرفت پایدار بدون قانون ، آزادی ، عدالت و همدستی همگان ، شدنی نیست. بسیاری از سازمانها و مفاهیم سیاسی و حقوقی امروز ایران ، ریشه در همان جنبشی دارند که بیش از یک سده پیش آغاز شد. سخن پایانی سرسال فرمان مشروطه تنها یادآور یک رویداد تاریخی نیست ، بلکه فرصتی برای بازخوانی آرمانهایی است که نسلهای پیشین برای رسیدن به آنها بهای بسیاری پرداختند. مشروطه نماد تلاش ایرانیان برای جایگزین کردن قانون بجای خودکامگی ، دادگری به جای تبعیض و همدستی مردم در کشورداری بجای انحصار فرمانروایی است. باآنکه رسیدن به این آرمانها همیشه با دشواریها همراه بوده است ، اما مشروطه همچنان یکی از درخشانترین تکانها و خیزشهای تودهی ایران و آغاز پدیداری اندیشهی نوین حکومت قانون در کشور بشمار است. .
✴️ نیایش پاکدینی ای آفرندهی خورشید و ماه ، ای پدیدآورندهی جهان ، نامت بلند بادا آفریدگارا بزرگتر از آنی که ما توانیم شناخت ، بلندتر از آنی که توانیم دریافت. خواست تُست که جهان را پدید آورده ، دست تُست که آن را براه انداخته. پروردگارا به هستیت خَستُوانیم ، به یگانگی و توانایی و داناییت میشناسیم ، در راه خواست تو میکوشیم ، از این شاهراهی که بروی ما گشادهای سپاس میگزاریم. خدایا بنامت درفش افراشته «خدا با ماست»گویان ، پا براه میگزاریم : تا توانیم خواهیم کوشید ، بدشواریها پروا نخواهیم نمود ، از رنج و گزند رو نخواهیم برتافت. آفریدگارا جهانیست آشفته و بیراه : گمراهیها دستهها بسته ، آز و ستم سپاهها آراسته ، بتخانهها سر برافراشته ، دلها تیره گردیده ، آدمیان خویِ ددان گرفتهاند. آفریدگارا بگمراهیها خواهیم رزمید ، با آز و ستم خواهیم جنگید ، بتخانهها خواهیم برانداخت ، و آن پشتیبانی و راهنماییهای تُست که ما را فیروز خواهد گردانید. نامت بلند بادا ای آفرندهی خورشید و ماه
درفش پاکدینی
🔶 پیوست دفتر «انقلاب چیست؟» 🖌 کوشاد تلگرام 🔸 نُه در سال گذشته (1404) چندین ماه خبرهایی از خبرگزاریها و تلویزیونهای بیرون کشور شنیده میشد که معنی رویهمرفتهی آنها این بود که کشورهای غربی بویژه آمریکا خواهان برانداختن حکومت ایرانند. آنها و همچنین سخنان تحریکآمیز دیگری از جمله اینکه عمر این حکومت بپایان رسیده و «فردای آزادی نزدیک است» و همچنین اعتصاب بازاریان ، بمردم معترض امیدها داد و آنها را به خیابانها کشانید. چنانکه همه میدانند حکومت در دیماه کشتار نامردانه و پستی از ایشان کرد. از آنسو ، ترامپ که خود از کسانی بود که این گمان را پدید آورده بود که میخواهد حکومت ملایان برافتد ، بهنگام شوریدن مردم گفت : «کمک در راهست». ولی پس از کشته شدن هزاران ایرانی ، نویدهای پشتیبانی از مردم ایران را به فراموشی سپرد و به گفتگو با همان حکومت روی آورد. وزیر خارجهی کابینهاش (روبیو) هم در یک گفتگوی محرمانه بیپرده به بانو یاسمین انصاری ـ یکی از اندامان حزب دمکرات آمریکا ـ گفته : «برپایی یک حکومت دمکراتیک در ایران از هدفهای جنگ نیست». (خبر بیبیسی ، 30 تیر 1405 ، https://t.me/bbcpersian/287279). اینها عبرتهایی است که خاماندیشان در زمینهی کمکهای بیگانه باید پروا کنند. ببینید کسروی نیک گردیدن ایرانیان را که رویهمرفته داشتن سرمایهی اجتماعی چشمگیر میباشد ، سالها پیش از آنکه گفتگو از انقلاب پیش آید ، یک شرط قطعی و بایسته (لازم) برای پیراسته گردیدن توده و بهبود وضع کشور بازنموده است. چنین راهی برای برانداختن یک حکومت خودکامه و ستمگر نیز شرطی بایسته میباشد. چرا دور برویم ، برای دست یافتن به دمکراسی نیز باید نیک بود. زیرا مهمترین مصالحِ دمکراسی نیک بودنست. بیاین ، براندازی ، چیزی جز دیگر گردانیدن رانندهی یک قطار ویران نیست. تفاوت هم در اینجاست. آنان که چنان اندیشهی خامی را بسر دارند ، دورتر از یک شورش و برافتادن حکومت چیز دیگری را نمیتوانند دید. ولی کسروی با راهی که نشان میدهد ، خواهان آنست که ایرانیان (بلکه شرقیان) شالودههای بسیار استواری برای اکنون و آیندهی خود بگزارند. راهی را بپیمایند که هر گامش پیشرفت باشد. همدوش تودههای پیشرفتهی جهان گردند. بر پایهی راهی که نشان میدهد ، ایرانیان میتوانند آن اندازه نیرومند گردند که نه تنها رشتهی کارها و آیندهی خود را بدست گیرند بلکه چندان نیک گردند که در نیکیهای جهان با دیگر تودهها همدستی و همگامی کنند. آن اندازه نیرومند که نگزارند سرمایهی اجتماعیشان فرسوده گردد. آن اندازه که دمکراسیشان والاترین رتبهها را پیدا کند و همچنین نگزارند خودکامگی بار دیگر به کشور بازگردد. راه چارهای که او نشان میدهد ما را به این امیدواری میرساند که این توده خواهد توانست در زمان کوتاهی با کمترین دشواری ستمگریها و بیخردیهای حکومت ملایان را جبران کرده آبرویی را که این حکومت از ایران در جهان برده است بازیابد. ولی تا زمانی که هر کس گناه را از «ساختار» بداند و دامن خود را پاک ببیند ، آن ساختار دهها سال دیگر در جای خود خواهد ماند. برای رها گردیدن ، مردم ناگزیرند «نیک» گردند. اگر فرض کنیم حوادثی باعث شود که مردمی پراکنده ، بیاعتماد ، خو گرفته به دروغ و تظاهر ، و گریزان از مسئولیتِ اجتماعی بتوانند ساختار فاسدی را براندازند به احتمال بسیار به رهاییِ پایدار نینجامد. کمترین آسیب چنان حالی ، هرج و مرجی خواهد بود که میان دستههایی از مردم درخواهد گرفت. زیرا دستههای سیاسی نه برای تربیت و آماده گردانیدن مردم کاری کردهاند و نه برنامهای برای آیندهی کشور دارند. برای برچیدن ساختارِ بد ، تنها «سقوطِ بالا» کافی نیست ، بازسازیِ «پایین» نیز بایسته است. مردم باید بتوانند آرمانی مشترک داشته باشند و به یکدیگر اعتماد کنند ، در راه آن همدستی کرده مسئولیت بپذیرند و مهمتر آنکه در کوششهای گروهی «برای خود چیزی نخواهند» (سرمایهی اجتماعی چشمگیر). پایان 📣 پیوست دیگری بر نوشتار «انقلاب چیست؟» هست که بزودی در کانال خواهد آمد. ———————————- 📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد. 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃
🔶 پیوست دفتر «انقلاب چیست؟» 🖌 کوشاد تلگرام 🔸 هشت آمدیم که گفتید : «یک دولت بیگانه باید بر سرش کوبد و ناتوانش گرداند تا مردم بتوانند بر او چیره گردند». اگر فرض کنیم یک دولت بیگانه بیهیچ چشمداشتی چنان نیکیِ بزرگی در حق ایرانیان بکند (که ما هیچ گونه امیدی به آن نداریم) تازه در آن حال باز ما جایی هستیم که در سال 57 بودیم. زیرا در آن زمان مردم نمیدانستند چه میخواهند ، نمیدانستند دمکراسی تنها یک دستگاه نمایشی انتخابات و مجلس و قانون اساسی نیست ، نمیدانستند «کار» برای گردش چرخ زندگانی تودهای است. کار برای پول درآوردن نیست بلکه پول رسیدی است که در برابر کار به کننده میدهند. پس فریب «سهم نفت» را نمیخوردند و سیاهیلشکر فریبکاران نمیشدند. از نادانی فریبها خوردند و کاری کردند که سپس صد بار پشیمانی نمودند. ولی امروز هم هنوز کودکانه گمان دارند ، خودکامه و زورگو تنها همینها هستند و اگر اینها بروند ، با رفتنشان خودکامگی نیز خواهد رفت. غافل از آنکه خودکامگی ریشه در این کشور دارد و ریشهاش تا خشک نشود همچنان این رفته آن دیگری خواهد آمد. درست مانند سال 57 که میگفتند : «ما شاه نمیخواهیم» (توجه کنید : نه شاهی را !). چندان خام و فریبخوار بودند که با یک لفظ «جمهوری» فریب خوردند و گمان داشتند شاه که برود شاهی هم خواهد رفت. امروز هم مردم همانند که بودند و چیزی تغییر نکرده. ما که گرفتاریهای اندیشهای مردم را دمادم بزیر دیده داریم ، میدانیم «نیروی توده» امروز اگر نگوییم کمتر شده بیگمان باید گفت : بیشتر نشده. زیرا افسوسمندانه مردم بخشی از نیکیهایی را که داشتند در این نیم قرن از دست دادهاند. با اینهمه ما نومید نیستیم ، بلکه امید بسیار داریم. زیرا امروز نیز کسان دلسوخته و آزادیخواه خونگرم بسیار است و توانند «نیروی توده» را بازیابند. چون سخن از یاوریهای یک دولت بیگانه رفت ، بجاست لشکرکشی آمریکا به افغانستان را در سال 2001 بیاد بیاوریم. او به بهانهی تحویل ندادن طالبان بنلادن را و بیرون نراندن القاعده از افغانستان ، به آنجا لشکرکشی کرد. در نتیجهی جنگ ، حکومت طالبان در چند هفته برافتاد. با آنکه آمریکا پیشتر بهانهی برپایی دمکراسی را در عراق آزموده و درس آن این بود که دمکراسی از لولهی تفنگ بیرون نمیآید ، با اینهمه در افغانستان نیز به همین بهانه بیست سال ماند. اینکه میگوییم «بهانه» از رفتارشان نتیجه گرفته میشود. زیرا آمریکا در سال 2020 با همان طالبان که «پرورندهی تروریزم» بشمار میآمد و دشمن دمکراسی است در دوحه پیمان آشتی بست و سال دیگر افغانستان را به دست حوادث سپارده بیرون رفت. هنگام بیرون رفتن سخنان شگفتی بزبان آوردند که دانسته شد خواست آنان از پیش کشیدن دمکراسی جز پوششی برای دیگر خواستهاشان نبوده. مثلاً وزیر خارجهی آمریکا (پمپئو) چنین گفت : «انتخاب سیستم سیاسی آیندهی شما ، انتخاب شماست». رئیسجمهور بایدن هم در سخنرانیهای آخر کوشش برای برپایی دمکراسی را انکار میکرد و میگفت که خواست آمریکا در افغانستان دمکراسی و «دولتسازی» نبوده. آمریکا میدانست که پس از بیرون رفتن آمریکاییها ، ارتش افغانستان را توانای ایستادگی در برابر طالبان نیست. با اینهمه بایدن بارها مدعی بود آموزشهایی که به سپاهیان افغان دادهاند آنها را توانای نگاهداری از کشور خود (در برابر تروریزم و طالبان) کرده است. اینها را میگفت که بیرون کشیدن ارتش آمریکا از افغانستان را بجا و درست نشان دهد. درسی که از دخالت آمریکا در افغانستان میتوان گرفت آن بود که دمکراسی و همچنین سرمایهی اجتماعی و اندیشههایی که یک توده برای پیشرفت کشورشان نیاز دارند خریدنی یا تزریقی نیستند. در جایی که ریشههای یک درخت (همبستگی و یگانگی و اعتماد میان مردم) در خاکی ناتوان باشد ، اگر زیباترین شاخ و برگها (ارتش مدرن و دکور دمکراسی) را به آن پیوند بزنند ، با نخستین توفان فرومیریزد. ———————————- 📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد. 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃
با همهی اینها جای پرسش است : «کی باید رخنه در بنیاد چنین حکومتی افکند؟!». آیا امیدی هست که چنین ساختاری خود بخود اصلاح شود؟! آیا باید دست روی دست گزارد تا شاید روزی میان خودشان کشاکش افتد؟! گیریم کشاکشی هم افتاد و یک دسته ، دستهی دیگر را ناتوان ساخت ، آیا نه آنست که باز در بروی همان پاشنه خواهد چرخید؟!. نه آنست که تنها چیزی که رخ خواهد داد دست بدست شدن نیرو و فرمانروایی است و بدیها و ناپاکیها سر جای خود بازمیماند؟!. ———————————- 📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد. 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃
🔶 پیوست دفتر «انقلاب چیست؟» 🖌 کوشاد تلگرام 🔸 هفت آنهایی که در مردم توانایی دیگر گردانیدن ساختار را نمیبینند ، آیا شگفت نیست که اینهمه تغییرات را که در کشورهای جهان تنها در قرن بیستم با کوششهای همدستانهی مردم بدست آمده فراموش کردهاند؟! جهانیان در قرن گذشته توانستهاند این تغییرات را در ساختار حکومت و کشورداریها پدید آورند : گرفتن حق رای زنان ، حقوق برابر سیاهان و سفیدان (مثال : در کشور آمریکا) ، برداشته شدن تبعیضها (مثال : آفریقای جنوبی) ، برکنار کردن دولتهای کمونیستی و واداشتن آنها به برگزاری انتخابات آزاد (مثال : چکسلواکی ، لهستان) ، برداشتن دیوار برلین ، حقوق کارگران (مثال : ساعتهای کاری کمتر و داشتن اتحادیه و ممنوع شدن کار کودکان) ، استقلال کشور و برداشته شدن یوغ استعمار (مثال : هندوستان ، مالزی ، سنگاپور) ، استقلال برخی کشورهای آفریقایی و کشورهای دریای بالتیک و سرانجام دگرگونی بزرگ در همین کشور خودمان در سال 57 و پوشش زنان که در یک «نافرمانی» خُرد ولی پیوسته به نتیجه رسیده. اکنون جستار ما روشنتر شد. نه مردم همهکارهاند و نه ساختار. سرنوشتِ کشورها از دادوستدِ این دو پدید میآید. ساختارِ بد ، مردم را بدتر میکند ؛ مردمِ پراکنده و ناتوان ، ساختارِ بد را پایدارتر میکنند. از آنسو ، ساختارِ بهتر ، زمینهی بهبود اعتماد و مسئولیتپذیری را فراهم میآورد ؛ مردمِ داناتر و همدلتر ، ساختارِ بهتر را میسازند و نگه میدارند. حوادث مؤثر است ، اما بنیاد نیست. جنگها ، اشغالها ، تقسیمِ کشورها ، پیدایش رهبرانِ توانا ، یاوریهای بیگانگان ، موقعیتِ جغرافیایی ، و دهها عاملِ پیشبینیناپذیر میتواند راهِ تودهها را تغییر دهد. با اینهمه ، حوادث نیز اگر زمینهی درونی نیابد ، بارور نمیشود. حوادث مانند باران است که بر همه جا یکسان میبارد. این زمین است که تعیین میکند گُل بروید یا خس و خار. فرصتِ بیرونی وقتی به نتیجه میرسد که آمادگی و نیروی درونی برای بهرهبردن از آن وجود داشته باشد. از اینجاست که دیده میشود کوشش به پیراستن توده از بدیها و آلودگیها اساس کار است و دیگر کوششها بیاین بیهوده است. باید پروا داشت که سخنِ درستِ «ساختار مهم است» رفتهرفته به این سخنِ نادرست برنگردد : «پس تا ساختار دیگر نشود ، از ما هیچ کاری ساخته نیست». اگر چنین سخنی به باور و رفتار تبدیل شود ، یکی از ویرانگرترین دشمنانِ سرمایهی اجتماعی خواهد بود. زیرا مردم را از هر گونه کوششِ اندک و پیوسته همچون راستکاری ، همدستیهای خُرد ، اعتمادهای نسبی ، پدید آوردن دستههای سالم ، و یاد گرفتن کارِ گروهی و آماده شدن برای روزی که دگرگونیِ بزرگتر امکانپذیر شود بازمیدارد. در حالی که بسیاری از دگرگونیهای بزرگ ، از همین کوششهای اندک و پیوسته مایه گرفتهاند. با همهی دلیلهایی که شما برای «نیروی توده» و «اختیاردار بودن» توده آوردید فرض کنید کسی بگوید اینها دربارهی یک حکومت زورگو و ستمگر و بیرحم درست درنمیآید. باید دانست این نیز ناراست است. زیرا درست است که در چنان حکومتی میدانِ کوششهای مردم تنگ میشود ، اما بیکباره از میان نمیرود. آنان هنوز میتوانند ـ گرچه محدودتر ـ بر اینها اثر بگذارند : اعتمادِ میانِ خود ، راستی در روابطِ روزمره ، یاوری به همنوع و همبستگیِ اجتماعی ، آموزشِ نسل نو ، پرهیز از دروغ و چاپلوسی ، بهبود حسِ مسئولیت ، نگاهداریِ بنیادهای اخلاقی. نمیگوییم اینها به تنهایی خواهد توانست ساختار را براندازد یا در آن بهبود پدید آورد ، ولی نبودنِ آنها نیز جلوگیر دگرگونیهای سودمند در آینده خواهد بود. مردم شاید همیشه نتوانند بر ساختار تأثیر گزارند یا بیدرنگ دیگرش کنند ، اما تودهای که خود را از آلودگیها پیراسته ، برای روز دگرگونی آمادگی دارد و اگر فرصتی پیش آید آن را از دست نخواهد داد. کسروی همیشه میکوشد توده را به این آگاهی برساند که با نادانی ، سرفرازی به دست نمیآید ، با هوسرانی آسایش پایدار نمیماند ، و بیهمدستی کشور نیرومند نمیشود. او میکوشد مردم را از این خوابِ شیرین بیرون آورد که میشود نکاشته درو کرد. حوادث گاهی درهایی را میگشاید ، اما این شایندگی مردم و سرمایهی اجتماعیِ آنهاست که تعیین میکند از آن در توانند گذشت یا نه. آری ، حکومت خودکامهای که دههها از بخشی از مردم پشتیبانیهای بیدریغ دیده در خودکامگی بیباکتر و ستمگرتر میگردد. میدان را رفتهرفته به آزادیخواهان و میهنپرستان تنگتر میگرداند و در همان حال «خودیهای» ناشاینده را برمیکشد و به کارهای بزرگ میگمارد. بدینسان زورمندتر و در همان حال فاسدتر میگردد. 👇
اکنون سخن در آنست که «نیروی توده» که میباید ماهیتش را دانست ، همین سرمایهی اجتماعی اوست. این سرمایه است که یک توده را از دیگران برتر میگرداند. سرمایه اجتماعی براستی همان «توانمندیِ پنهان» در همبستگیهای میانِ آدمیان است که یک توده را از انبوه افراد پراکنده به یک «نیروی کارآمد» تبدیل میکند. یک توده که همه یک آرمان را دنبال کنند ، به هم اعتماد داشته همبسته باشند و پراکندگی در میانشان نباشد و با هم مهربانانه رفتار کنند شایندهی همه گونه پیشرفتند. بوارونه ، تودهای که در آن هر کسی جز خود به دیگری نیندیشد ، به دیگران اعتماد ندارد ، مسئولیتپذیر نباشد ، از کارهای گروهی گریزد و هر دستهای آرمانی دیگر بسر دارد ، چنین تودهای راههای پیشرفت را بخود بسته است. از آنچه آمد دانسته شد که حکومتهای خودکامه نمیخواهند این سرمایه در میان توده بیشی گیرد. میکوشند تا میتوانند آن را بکاهند و بفرسایند. ———————————- 📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد. 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃
🔶 پیوست دفتر «انقلاب چیست؟» 🖌 کوشاد تلگرام 🔸 شش جای افسوسست که اینان بجای آنکه بخود امید بندند به حوادث و یاوریهای بیگانه بستهاند. این بیگمانست که نومیدی از «نیروی توده» آنان را به این اندیشهها واداشته. ما در اینجا دو کاستی میبینیم. یکم ، آنست که دیدهایم بسیاری از ایرانیان باوری به کوششهای پایهدار و درازمدت ندارند. همه درپی آنند که نتیجهی کوششهاشان زود بدست آید تا خودشان ببینند. اینکه کوششهاشان بر پایهی استواری باشد که اگر در زندگانی ما به نتیجه نرسید ، باری نتیجهاش به فرزندانمان برسد ، نه چیزیست که به آن بپردازند. از اینجاست که در هر کاری درپی راههای میانبُرند. تو گویی آن در روزگار کهن بود که پیرمردی با آنکه میدانست ممکن است نتیجهی کارش را نبیند درختان میوهده میکاشت ، چاه قنات میکَند ، دیوار کاروانسرا بالا میبرد. به اینگونه کوششها میپرداخت و همیشه دل استوار میداشت که اگر انجام آنها را نبیند هم ، سودش (یا ثوابش) آیندگان را خواهد بود. ولی در زمانهای که قهوه و سوپ و چسب و چیزهای دیگری «فوری» یا «آماده»اش یافت میشود ، گویا امروزیان چنین اندیشیدهاند که از میان برخاستن گرفتاریهای توده نیز راه فوری و میانبری دارد. حال آنکه چنین نیست. در همین نوشته دیدیم که راه از میان برخاستن کیشهای زیانمند امروزی در ایران جز آن نیست که حقایقی از جمله «معنی راست دین» بمیان آید تا از روی چنان معیاری با این کیشها بتوان نبردید. همچنین است دیگر گمراهیها که باید در برابر هر کدام حقایقی را دانست و به مردم یاد داد تا بتوان ریشهشان را کند. پس جا دارد بپرسیم که حوادث یا دخالت بیگانگان چگونه میتواند چنین گمراهیهایی را از میان بردارد؟!. دوم ، بسیاری از مردم گمان دارند کار آنست که بزرگ و پرشکوه باشد. اینکه میشنوند باید نیک بود و خود را از بدیها پیراست به دیدهی ایشان کار نیست. کار ، برافتادن ناگهانی یک حکومت است ، انقلابست. اگر سخن از پیراسته شدن توده از آلودگیها بگویید ، شکیبایی آن را ندارند و ترانههای دلسردی مینوازند : «از مردم کاری ساخته نیست» و مانندهای آن. یک نتیجهی پرزیان چنین سخنی نیز آنست که مردم به پیراستن خود از بدیها نکوشند ، مسئولیتِ خود را فراموش کنند و چشم به پیشامدها بدوزند. حال آنکه اگر هشتاد سال پیش که کسروی گرفتاریها را شناخته و راه چاره را بازنمود ، کسانی را شگفت میافتاد و چنان راهی را «فرهنگی» میشماردند نه «سیاسی» ، امروز بسیاری از جامعهشناسان با او همزبان و همداستانند که نیروی یک توده در همبستگی ایشانست ، در اعتماد افراد به یکدیگرست و به زبان جامعهشناسان امروز در «سرمایهی اجتماعی» ایشانست. کسروی نیز همان سخنان را به ایرانیان میگفت بیآنکه نام سرمایهی اجتماعی را برد. این از شگفتیهاست که چارهنماییهای کسروی به گرفتاریهای ایران در هشتاد سال پیش با جستار سرمایهی اجتماعی که تنها در دههی 1990 به کتابهای دانشگاهی جهان راه یافت و جامعهشناسان آن را رفته رفته پذیرفتند سراسر سازگارست. ما این جستار را در دفتر «سرمایهی اجتماعی ایرانیان ـ شایندگی از چیست؟» به گشادی بازنمودهایم و در اینجا تنها از نتیجههای آن نوشتار سود خواهیم جست. یکی از نتیجههایی که از جستار سرمایهی اجتماعی میتوان گرفت آنست که تودههایی که با خودکامگی راه برده میشوند سرمایهی اجتماعیشان ناچیز است. سرمایهی اجتماعی چیست؟ سرمایهی اجتماعی را در اینجا برای آسانی کار ، اعتماد مردم به یکدیگر ، همبستگی میان ایشان ، آرمان مشترک ، شایندگی (لیاقت) ، دلگرمی و مسئولیتپذیری برای کارهای جمعی (همدستی) میشماریم. همین را اگر بدیده گیرید باید بدانید که یک ساختار خودکامه از چیزی که هراس دارد ، همان سرمایهی اجتماعی مردم است. برای او این سرمایه هرچه کمتر ، نیرومندی و ماندگاریش بیشتر. بوارونه در ساختارهای دمکرات سرمایهی اجتماعیِ مردم رو به فزونی میگزارد ، حکومتها پاکترند و میکوشند این سرمایه در میان توده هرچه بیشتر گردد یا باری ترسی از افزایشش ندارند. 👇
🔶 پیوست دفتر «انقلاب چیست؟» 🖌 کوشاد تلگرام 🔸 پنج از سوی دیگر در جستار «مردم یا ساختار» نکتهی ارجدار دیگری هست. کمیها و نارساییهای کشور باید بدست حکومت (ساختار) از میان برخیزد یا بدست توده. اگر حکومت نخواست یا نتوانست آیا نه آنست که توده باید خود چنان کوششی را بگردن گیرد؟!. این کار نه از فرشتگان آسمان ساخته است و نه از دولتهای بیگانه. اینکه کسانی چشم به دولتهای بیگانه دوختهاند بلکه آنها بتوانند ساختار را براندازند یا رخنه در آن پدید آورند تا مردم به آسایش رسند ، جز خاماندیشی نیست. باید راستی را گفت و پردهپوشی نکرد. ایشان از گرفتاریهای این توده آگاه نیستند و اندیشهشان از روی آگاهی نیست. در نوشتههای کسروی گرفتاریهای تودهی ایرانی به گشادی بازنموده شده. این توده گرفتار گمراهیهای هزارساله است. گرفتار اندیشههای پست جبریگری و خراباتیگری و صوفیگری است. دچار باورهایی همچون نذر و دعا و دخیل بستن برای رفع گرفتاری و بلاست. گرفتار کیش سراسر زیان شیعیگری است. کیشی که پیروانش باور دارند بدی و ستم باید آنچنان جهان را فراگیرد تا امام ناپیدا ظهور کرده عدل و داد را بگسترد و نتیجه آنکه تا چنان نشود هر کوششی بیسود است. گرفتار مادیگری است که پیروانش باور دارند زندگی جنگ است و باید تا میتوان زیرکی کرد و پول درآورد. گرفتار عرفان و حکمت و بویژه «ادبیات» زمان مغول است. ادبیاتی که همهی بدآموزیهای هزارساله را در خود یکجا گرد آورده و با زبان شیوایی و به یاوری چنگ و چغانه آنها را به گوش و دلهای مردم رسانیده. گرفتار چندین کیش و دستهبندی است و در نتیجه پراکنده است و نیرویی ندارد (بیاد بیاورید که ما ایرانیان سالانه شانزدهمیلیون پروندهی دادگستری بجریان میاندازیم. این آمار را برابر پروندههای کشورهای پرجمعیتی همچون چین و هندوستان دانستهاند. با آنکه علت این آمارِ بس شگفت تنها رفتارهای مردم نیست ولی یک بخش از آن نیز جز نتیجهی پراکندگی (تفرقه) مردم نیست). با چنین گرفتاریهایی بس روشنست که میهنپرستی در این کشور جز نامی نباشد. پیداست که یاوری به هممیهنان در این کشور سست باشد. آشکارست که تا اندک دشواریهایی نمایان شود راه کوچیدن از کشور را برگزینند. آشکارست که در چنین کشوری خودخواهی بسیار ریشهدار باشد. بلکه زمینههای دورویی و چاپلوسی نیز در کشور آماده باشد. شما همین را بیندیشید که بیشتر شاعران بنام ما که از دورهی مغولند ، همیشه «ممدوح» داشته و ستایشگرشان بودهاند. پستترین خویها را از گدایی و بیعاری و چاپلوسی و بیکار بودن و هجو و بیهودهگویی و به مستی گذرانیدن زندگی در شعرهایشان ستودهاند. دیوانهاشان در دستها بوده و بعنوان جایزه به شاگردان مدرسهها و دانشکدهها داده شده و ایشان نیز خواندهاند. با چنین حالی که توده راست ، آیا نباید پرسید : «گرفتیم که ساختار را حوادثی یا دولت بیگانهای برانداخت ، در حالی که این گرفتاریها که نامشان بردیم ریشههای تاریخی دارند و آن هم بیشتر از خود مردمست تا از ساختار ، چگونه باور کنیم که آنها با برافتادن ساختار خواهند برافتاد؟!.» یا «از کجا میتوان امیدمند بود که ساختاری همچون ساختار پیش پدید نیاید؟!.». مردمی که فریبخوار و ناآگاه بوده ، با یکدیگر همبستگی نداشته از اعتمادِ نسبی به همدیگر بیبهره باشند ، یک آرمان مشترکی را دنبال نکرده و در نتیجه آمادهی کارِ مشترک نباشند ، اگر ساختارِ کهنه به هر علتی فروریزد ، چه چیزِ بهتری به جای آن خواهد آمد؟! در بسیاری از کشورها این آزموده شده که فروپاشیِ یک ساختارِ بد ، خودبهخود به ساختنِ یک ساختارِ خوب نمیانجامد. اگر توده آماده نباشد ، اگر اخلاقشان فرسوده باشد ، اگر همدستی کم باشد ، اگر هر کس تنها سودِ خود را بجوید ، چهبسا پس از سقوطِ یک استبداد ، استبدادی دیگر یا هرجومرجی تازه از راه برسد. سخن ما با اینان همانست که کسروی در نوشتار «انقلاب چیست؟» گفته. ما هم میپرسیم : «شما چرا نمیخواهید کار را از راهش انجام دهید؟!» ، «اگر به نیکی توده کوشید ، هرچه رخ دهد ، سودش در دست خواهد بود ، پس از چه روست که میخواهید از راهی که با آزادگی ناسازگارست (همچون تکیه بر بیگانگان) این کشور از گرفتاریها رها شود؟!.». ———————————- 📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد. 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃
صادق خلخالی
ساختار خودکامه راستیرا آینهایست که بدیهای توده در آن نیک هویداست. ———————————- 📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد. 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃
🔶 پیوست دفتر «انقلاب چیست؟» 🖌 کوشاد تلگرام 🔸 چهار دوم چیزی که باید دانست آنست که ریشهی خودکامگی در چیست. دربارهی خودکامگی باید گفت که آن از آسمان بزمین نیفتاده. بلکه ریشه در اندیشهها دارد. این مردمند که آن را با رفتارهای خود پدید میآورند ، بزرگش میکنند و پایدارش میگردانند. پیشامدهای این نیم قرن را کمابیش همه میدانیم. برای مثال ما نیک میدانیم که چگونه یک آخوندی «امام» گردید. اینکه گفته شود با تبلیغات ، مردم را به آن راه کشانیدند تنها نیمی از حقیقت است. نیم دیگرش آنست که مردم به آسانی گردن به آن تبلیغات گزاردند. اگر کسی مدعی شود که مردم را در این کار دستی نبوده پذیرفتنی نیست ، انکار راستیهاست ، انکار تاریخ است. پیشامدهای این سالها چندان روشن است که جای انکار نیست. مردم هیچ نپرسیدند : «امام» را به چه معنی به آن آخوند چسباندید؟ اگر خواست از آن ، معنی عربی آن یعنی «پیشوا»ست ، آن آخوند از کجا پیشوای ایرانیان شده است؟ اگر به معنی شیعیگری است ، که شیعیان دوازده امام بیشتر ندارند و آخری آنها نیز ناپیداست. نپرسیدند : او که پیش از درآمدنش به ایران در هواپیما در پاسخ خبرنگاری که احساس او را از رفتن به ایران پرسیده بود یک «هیچ» بزرگ گفت ، چگونه پیشوای «ایرانیان» شده است؟! او که از بردن نام ایران پرهیز میکرد و ملی (میهنپرست) بودن را حرام میدانست چگونه رهبر ایرانست؟! با چنان دوری ازو و ناآشنایی با اندیشههایش ، مردم چگونه صدها بار در تجمعها فریاد میزدند «ما همه سرباز توایم خمینی ، گوش به فرمان توایم خمینی»؟!. در اینجا نمیخواهیم سیاهکاریهای هواداران آن آخوند و خود او را یکایک بشماریم. چه نیازی به آن هست؟. همه میدانند که مردم گردن به رهبری یک آخوندی گزاردند که بیش از نیمشان او را هیچ نمیشناختند. اندک زمانی از آمدن او به ایران گذشته بود که سخن از همهپرسی «جمهوری اسلامی» پیش آمد. آیا او به آزادیها احترام گزارد که گفت : «جمهوری اسلامی ، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد»؟!.. آیا مردم هیچ دانستند با چه کسانی و در نتیجه با چه حکومتی روبرویند که در آن همهپرسی 98 درصد بیشتر به «جمهوری اسلامی» رای دادند؟!.. آیا رای دهندگان به جمهوری اسلامی ، اساساً معنی جمهوری و اسلام را میدانستند؟!.. آیا معنی دمکراسی را میدانستند؟!.. چرا دور برویم ، آیا امروز معنی آن را میدانند؟!.. شما امروز از صد تن بپرسید ، گذشته از پارلمان و قانون اساسی داشتن و نمایندگان برگزیدن آیا خواهند توانست سخن مغزداری که دمکراسی را بشناساند بگویند؟!.. از سخن خود دور نشویم. میگویند با تبلیغات چنان مردمی را توانستند فریب دهند و آنچه میخواستند به زبانشان بیندازند. میگوییم : امروز نیز همانست. جز این نیست که این مردم فریب تبلیغات را خواهند خورد. آن روز فریب «امام» را خوردند ، امروز فریبهای دیگر خورند. مردمی که گرفتار دهها بدآموزی و خویهای گرفتارکننده هستند ، مردمی که در اندیشهی خود و کشورشان نمیباشند و اگر نشانههایی از دلبستگی به برخی جستارهای سیاسی از ایشان دیده میشود نه آنست که آمادهاند در راه کشور زیان و رنجهایی کشند بلکه از آنست که میخواهند یک «منجی» بیاید و در کوتاه زمانی به این کشور سامان دهد و ایشان را از رنجها برهاند. این راست است که حکومت ابزارهای زور دارد ولی هیچ حکومتی تنها با زورِ سرنیزه ، آن هم برای زمانی دراز پایدار نمیماند. به هر حال جای انکار نیست که خودکامگی نیازمند تأیید مردمست. مردم با دوروییها ، چاپلوسیها ، ترسها ، اطاعت و تسلیمها ، سودجوییها ، ناتوانیها ، بیاعتمادیهاشان به یکدیگر و پراکندگیهاشان کس یا کسانی را پله به پله از نردبان خودکامگی بالا میبرند. سپس که بالا رفتند پایین آمدنشان آسان نباشد. زیرا همینکه ساختار فاسد نیرو گرفت ، آزادیها را گام بگام محدودتر میکند ، نیکیهای مردم را میفرساید ، اخلاقها را تباه میگرداند ، راه را به راستکاری و پاکیها میبندد ، خودخواهی و نومیدی را نیرومند میگرداند ، اندیشههای کج را رواج میدهد. با اینهمه ساختارِ ناپاک ، علتِ همه چیز نیست بلکه خود نتیجهی برخی از ویژگیهای مردمست ـ از جمله فریبخواری ایشان ، از جمله خویهای بد ایشان ، وجدانهای خفته و خودخواهیها و پراکندگیهاشان ، از جمله اندیشههای ناراستشان. اگر نیک اندیشید ، ساختار تباه بر ستونهایی از خویهای ناستودهی ما استوار شده و پایدار مانده است. اگر فرض کنیم هیچ آدمِ بدخواهی نباشد ، چاپلوسی نباشد ، خودخواه و سودجویی نباشد ، فریبخوار و دورویی نباشد ، آیا میتوان پذیرفت که ساختارِ تباه پایدار میماند؟!.. آیا فراموش شده که چگونه برجستگان و کوشندگان سیاسیِ توده از حکم اعدامهای صادق خلخالی ، آن جانور درنده ، ستایش میسرودند؟! آیا در مرزناشناسی خلخالی و اعدامهای بیدادگرانهی او ، آن کسان مسئول نیستند؟!. 👇
نتیجه آنکه ساختار میتواند توده را سست و تباه کند ، ولی تودهی تباهشده نیز جز با دگرگونی در اندیشههایش و نیک گردیدن نمیتواند از ساختارِ تباهکننده رها شود. این در بسیاری جاها دیده میشود که چون یک سستی یا تباهی در کسانی پایدار گردد بازگشت برای آنان دشوار باشد. یک ورزشکار چون عادت کرده و ماهیچههایش آمادگی ورزش پیدا کردهاند ، ورزش برایش عادی است. ولی همین که چندی به ورزش نپرداخت پرداختن به آن برایش دشوار میشود. همین دشواری او را به دوری بیشتر از ورزش وامیدارد. اگر این دیر بپاید ، دیگر ورزش برایش کار دشواری بشمار میآید و چه بسا دیگر به آن نپردازد. ولی اگر روزی تصمیم گرفت این چرخه را بشکند و به ورزشکاری رو آورد ، باید از کم آغازد و رفتهرفته بیشتر پردازد تا برایش همچون هر کار عادی بشمار آید. عزم و اراده نیز اگر بکار برده نشوند ، همچون ماهیچهها آمادگی خود را از دست میدهند. یک سیگاری زمانی همچون دیگران تندرست بوده و زندگی عادی بسر میبرده ولی رفتهرفته به سیگار معتاد شده. اکنون دست بازداشتن از سیگار برای او دشوارست. با اینهمه چاره جز این نیست که آن کس بپذیرد که میلیونها کسان بر اعتیاد خود چیره شده و آن را برای همیشه کنار گزاردهاند. آنگاه که این را پذیرفت آمادگی ترک سیگار را خواهد داشت و میتواند از راهش درآمده و از آن دوری گزیند. همچنانست کسی که به الکل معتاد شده. ———————————- 📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد. 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃
🔶 پیوست دفتر «انقلاب چیست؟» 🖌 کوشاد تلگرام 🔸 سه اینها محسوسهایند. نامحسوسها بسی زیانمندترند. اگر با حکومت همسخن و همآواز نباشی در دولت نمیتوانی کار کنی. بلکه در بخش خصوصی نیز با محدودیتهایی روبرویی. باید گوش بر دروغها و چشم بر ناپاکیهاشان ببندی و زبان به اعتراض بلکه به آگاه گردانیدن دیگران باز نکنی. باید دورویی پیش گیری وگرنه از جایگاهی که داری میافتی. برخورداریهایی که «خودیها» راست بتو نخواهد رسید. هرچه میکوشی میدان را تنگ مییابی. آن اندازه که «خودیهایی» با دهیک کوشش و جُربزهات ، از تو جلوتر میافتند. نتیجه آنکه تنها یک دسته که «خودی» بشمارند ، گرامیداشتگانند و دیگران ناآشنا و بیگانه. برخورداریها ازآنِ آنها و بیبهرگیها ازآنِ اینها. شایندگان ، آنها که زنده ماندهاند جایشان در زندانهاست یا کنار گزارده شده و ناشایندگان در بلندترین جایگاههایند. اینها را که همه دیده و میدانیم جای انکار باز نمیگزارد که اهمیت و زورِ ساختار نادیده گرفتنی نیست. لیکن زور ساختار هم همهی حقیقت نیست. برای روشنی جستار باید دو چیز را دانست. یکم ، باید دانست حکومت خودکامه (یا یک ساختار فاسد) چه تأثیرهایی بر مردم میگزارد. حکومت خودکامه نخست کاری که میکند آنست که مردم را مطیع بار آورد ، از همدستی ایشان و از کارهای گروهی تا تواند جلو گیرد ، با انداختن ترس به دلهاشان میکوشد اعتماد ایشان را به یکدیگر هرچه کمتر گرداند. زبانهای دلیر را به خاموشی وادارد. چاپلوسی و دورویی را رواج دهد ، با پاکدامنان دشمنی میورزد و آنها را از جایگاههای مهم کنار میگزارد. در چنان حالی هر کس میآموزد نه از روی وجدان ، بلکه از روی بیم رفتار کند. در استبداد ، مردم ممکن است به ظاهر منظم باشند ، ولی این انضباط ، اخلاقی و درونی نیست ؛ انضباطی است که از ترسِ کیفر برمیخیزد. یک ساختار فاسد ، برای ماندگاری خود ، بیش از آنکه به گلوله و زندان تکیه کند پایههای خود را بر تباهی و ناستودگیهای مردم بنا میکند : خویهایی مانند بیکارگی ، ترس ، خودخواهی و بیاعتمادی ، اینهاست آنچه او را پایدار میدارد. از آنسو ، چون بر گردهی مردم سوار شد با ساختار فاسدِ خود مردم را در فساد و تباهی بیشتر فرومیبرد. زیرا از آزادیهاشان رفته رفته میکاهد ، از آگاه شدنشان جلو میگیرد ، سرگرمشان میدارد و آسودهشان نمیگزارد ، آنها را به کارهای بیهوده راه مینماید و اندیشههاشان را پست میگرداند (مثال : اقتصاد فاسدی را تحمیل میکند که اندیشههای مردم همیشه گرفتار کاهش توان خریدشان باشد. درپی بهای طلا و ارز و مانندهایش باشد. بدینسان خودخواهی هرچه نیرومندتر میگردد ، برنامههای تلویزیونی مشاعره و سریالهای بدآموز تماشا کنند تا اندیشههاشان رشد نکند ...) وقتهای آزاد مردم را میکُشد (مثال : میکوشد مردم در صفهای کالا بایستند ، قرآن ازبر کنند ، به اعتکاف بنشینند ، راهپیمایی اربعین بروند ...). بدینسان جای پایش استوارتر میگردد. اینها را میکند و آنها که راه چارهای نمیبینند از همدستی با دیگران یا هر گونه کوششی ناامید میشوند. ناامیدی از همدستی با دیگران نیز دوری از کار گروهی و پراکندهکوشی پدید میآورد. پراکندهکوشی هم به بیاعتمادی میدان میگشاید. از آنسو ، بیاعتمادی به یکدیگر نیز به پراکندگی میان مردم و نداشتن یک آرمان مشترک و در نتیجه ناتوانی میانجامد. اینهاست که یک ساختار خودکامه را نیرو و ماندگاری میدهد. باید به کسانی که میگویند «ساختار همهچیز است» ، پاسخ داده گفت : ساختار بسیار نیرومند است ، اما نیروی آن از این هم هست که میتواند مردم را کمکم دگرگون کند. دیده میشود که اینجا هم پای «مردم» در میان است پس نمیتوان ایشان را بیتأثیر و زندانی همیشگی ساختار شمارد. چنانکه کم نبوده ساختارهای خودکامه و فاسدی در کشورهای جهان که فروریخته و نابود شدهاند. تاریخ کشورها پیش روی ماست و خودکامگان بسیاری را میتوان نام برد که تنها پس از جنگ جهانی دوم برافتادند. همان بهار عربی را بدیده گیرید (2010 م.). آیا در رخدادهای تونس و مصر و یمن و لیبی مردم دخالت نداشتند؟! آیا آنها نبودند که دولتهاشان را برانداختند؟! پس جای پرسشست که آنها چگونه برافتادهاند؟!. آیا حوادث و دخالتهای بیگانگان آنها را برانداخته؟! آیا مردم هیچکاره بودهاند؟! آیا جوانان آن رخدادها را فراموش کردهاند؟!. 👇