علوم سیاسی
Статистика📖 آموزش علم سیاست ✅اندیشه سیاسی ✅جامعه شناسی سیاسی ✅ مسائل ایران ✔️ تحلیل ها و روزنوشته ها 👤 حیدر ولی زاده 🎓 دکتری علوم سیاسی 🗣️ ارتباط 👇 🆔 @Valizadeh_heydar 🌐وب سایت: valizadehh.ir یوتیوب youtube.com/@po_science https://t.me/po_science/79
- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 421
- 1/48двое суток
- 482
- 1/72трое суток
- 520
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نتیجهگیری پاسخ به این ادعا که «ایران دریای خزر را فروخته است»، بر خلاف فضاسازی و شایعه سازی های رسانهای منفی است. کنوانسیون آکتائو یک مصالحه حقوقی و امنیتی پیچیده است که هرچند دستاوردهای نظامی و امنیتی مهمی برای دفع تهدیدات خارجی در مرزهای شمالی دارد، اما در حوزه اقتصاد انرژی و قراردادهای دو جانبه و چندجانبه همسایهها درباره بستر دریا، همچنان نیازمند دیپلماسی هوشمندانه و توافقات تکمیلی است تا منافع ملی ایران به صورت کامل تضمین شود.
🔰آیا ایران دریای خزر را به روسیه فروخته است؟ ارسال لایحه «کنوانسیون وضعیت حقوقی دریای خزر» به مجلس پس از سالها توقف، بار دیگر شایعه «فروش خزر به روسیه» و ادعای کاهش سهم ایران را در افکار عمومی داغ کرده است. اما واقعیتِ ماجرا بسیار پیچیدهتر از این روایتهای جنجالی است. کنوانسیون آکتائو نه سند فروش خزر است و نه سند نهاییِ تعیین سهم ایران؛ بلکه یک چارچوب حقوقی و امنیتی برای دریایی است که پس از فروپاشی شوروی، از یک مسئله دوجانبه به پروندهای پنججانبه تغییر شکل داد. سهم ایران پیش از فروپاشی شوروی چقدر بود؟ تا پیش از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، دریای خزر عملاً میان ایران و شوروی تعریف میشد. برخلاف تصور رایج عموم، در معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ هیچ مادهای مبنی بر مالکیت ۵۰ درصدی ایران و ۵۰ درصدی شوروی بر کل دریا و منابع آن وجود نداشت. این معاهدات بیشتر بر حق استفاده مشترک از سطح آب (نظیر کشتیرانی، تجارت و ماهیگیری) متمرکز بودند و مرز دقیق آبی یا سهم کشورها از منابع بستر دریا در آنها تعیین نشده بود. تغییر معادلات با فروپاشی شوروی با فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱، به جای یک همسایه در شمال، چهار کشور جدید (روسیه، جمهوری آذربایجان، قزاقستان و ترکمنستان) در سواحل خزر ظاهر شدند. این موضوع ضرورت تدوین یک رژیم حقوقی جدید را ایجاد کرد. مذاکرات طولانی میان این پنج کشورِ ساحلی بیش از دو دهه به طول انجامید و سرانجام در سال ۲۰۱۸ به امضای «کنوانسیون آکتائو» در قزاقستان منجر شد. با این حال، اجرای کامل این سند برای ایران همچنان در گرو تصویب نهایی در مجلس شورای اسلامی است. کنوانسیون آکتائو پهنه آبی خزر را چگونه تقسیم میکند؟ بر اساس این کنوانسیون، آبهای دریای خزر به این شکل تفکیک میشوند: ۱۵ مایل دریایی: آبهای سرزمینی هر کشور. ۱۰ مایل دریایی (مازاد بر آبهای سرزمینی): منطقه انحصاری ماهیگیری. باقیمانده پهنه آبی: منطقه مشترک برای کشتیرانیِ شناورهای هر پنج کشور. بنابراین از منظر کشتیرانی، هیچ کشوری نمیتواند بهطور یکجانبه مانع عبور شناورهای ایرانی در آبهای مشترک شود. ماجرای سهم ۱۳ درصدی چیست؟ حساسترین بخش ماجرا مربوط به بستر و زیربستر دریای خزر (محل قرارگیری منابع نفت و گاز) است. نکته مهم این است که در کنوانسیون آکتائو هیچ عدد و درصدی (نه ۱۳ درصد، نه ۲۰ درصد و نه هیچ فرمول دیگری) برای سهم ایران یا سایر کشورها تعیین نشده است. تعیین حدود بستر دریا به توافقهای دوجانبه و چندجانبهِ بعدی میان کشورهای همجوار موکول شده است؛ و اتفاقاً همین مسئله نقطه اصلی اختلاف میان موافقان و مخالفان در داخل ایران است. استدلال موافقان و نگرانیهای مخالفان موافقان کنوانسیون (نگاه امنیتی): موافقان معتقدند این سند دستاورد بزرگی برای امنیت ملی است؛ زیرا حضور نیروهای نظامی کشورهای غیرساحلی را در خزر ممنوع میکند. طبق این قرارداد، هیچ کشور ساحلی حق ندارد قلمرو خود را در اختیار قدرتهای خارجی (مانند آمریکا و ناتو) برای اقدام نظامی، جاسوسی یا تجاوز به دیگران قرار دهد. مخالفان کنوانسیون (نگاه اقتصادی و ژئوپلیتیک): منتقدان نگران پیامدهای اقتصادی و ترانزیتیِ واگذاریِ تعیین مرزهای بستر دریا به توافقاتِ بعدی هستند. نگرانی عمده آنها هموار شدن مسیر برای پروژههایی نظیر خط لوله ترانسخزر است که میتواند گاز ترکمنستان را از کف دریا به جمهوری آذربایجان و سپس اروپا منتقل کند. این اتفاق نقش ایران در سوآپ گازی را کمرنگ کرده و وزن ژئوپلیتیکی تهران را کاهش میدهد. علاوه بر این، تقویت جایگاه ترانزیتی جمهوری آذربایجان میتواند به پیشبرد پروژههای حساسی نظیر «کریدور زنگزور» کمک کرده و دسترسی مرزی ایران به ارمنستان را با چالش مواجه کند. دو ابهام مهم حقوقی و جغرافیایی ۱. خط موهوم آستارا – حسینقلی: برخی نگراناند که این خطِ فرضی که ریشه در رویههای یکجانبه دوران شوروی دارد، مرز ایران شناخته شود. اما موافقان تاکید دارند که این خط در کنوانسیون آکتائو مبنای حقوقی پیدا نکرده و ایران همواره به آن معترض بوده است. ۲. اصل انصاف و شکل هندسی سواحل ایران: ساحل ایران در دریای خزر نسبت به سایر کشورها حالت مقعر و فرورفته دارد. اگر تقسیمبندی صرفاً بر اساس «خط میانی» (روشهای مکانیکی) انجام شود، سهم ایران بهشدت کاهش مییابد. به همین دلیل، هیئت ایرانی در مذاکرات بر «اصل انصاف» تاکید داشته است. در متن کنوانسیون نیز قید شده که اگر شکل ساحل، کشوری را در وضعیت نامساعد قرار دهد، این موضوع باید در تعیین خطوط مبدأ لحاظ شود.
🔰 چرا جنبش مشروطه ایران ناموفق بود؟ ۱۴ مرداد یادآور صدور فرمان مشروطه است؛ روزی که مظفرالدینشاه قاجار در سال ۱۲۸۵ خورشیدی، در پی اعتراضات گسترده مردم، روحانیون و روشنفکران، به محدود شدن قدرت مطلقه پادشاه و تأسیس مجلس شورای ملی تن داد. این رویداد نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران به شمار میرود، زیرا برای نخستین بار مفاهیمی چون «حاکمیت قانون»، «پارلمان» و «حقوق شهروندی» را بهصورت جدی وارد سپهر سیاسی کشور کرد. با این حال، این نهضت بزرگ با گذشت اندک زمانی با بحرانهای پیاپی مواجه شد و نتوانست به اهداف اولیه خود یعنی برقراری یک نظام دموکراتیک پایدار، توسعه سیاسی و امنیت ملی دست یابد. در نهایت، این ناکامیها و هرجومرجِ پس از آن، از عوامل مهمِ زمینهساز برآمدن حکومت اقتدارگرای رضاخان بود. برای بررسی دلایل ناکامی این جنبش، مورخان عوامل را به دو دسته کلی داخلی و خارجی تقسیم میکنند که می توانیم به مواردی از این قبیل اشاره داشته باشیم: ۱. ریشهها و عوامل داخلی ▪️▪️شکافهای عمیق فکری و ایدئولوژیک: یکی از بزرگترین چالشهای مشروطه، تضاد میان درک گروههای مختلف از مفهوم «آزادی» و «قانون» بود. روشنفکران سکولار به دنبال قوانین عرفی و مدلهای غربی بودند، در حالی که بخشی از روحانیون، بهویژه طیف مشروعهخواه به رهبری شیخ فضلالله نوری، خواستار تطبیق قوانین با شرع اسلام بودند. در مقابل، گروهی دیگر از روحانیون برجسته مانند آخوند خراسانی، مازندرانی و نایینی از مشروطه حمایت میکردند و آن را با اسلام ناسازگار نمیدانستند. همین تنوع دیدگاه در میان علما و روشنفکران سکولار باعث پیچیدگی، چنددستگی و تضعیف انسجام رهبری نهضت شد. ▪️▪️فقدان تجربه سیاسی و نهادهای مدنی: جامعه ایران پیش از آن تجربه گستردهای از مشارکت سیاسی، تحزب و دموکراسی نداشت. ناآشنایی مردم و حتی بسیاری از نخبگان با سازوکارهای پارلمانی، باعث شد تا مجلس به جای محلی برای قانونگذاری، به صحنه درگیریهای شخصی و جناحی تبدیل شود. ▪️▪️ضعف شدید دولت مرکزی و گسترش ناامنی: با تضعیف قدرت و اقتدار شاه، دولت مرکزی اقتدار خود را از دست داد. در نتیجه، ایلات، عشایر، خانهای محلی و راهزنان در گوشه و کنار کشور سر به شورش برداشتند. این ناامنی فراگیر باعث شد تا بخش عمدهای از مردم از مشروطه سرخورده شوند و برای حفظ جان و مال خود، خواهان روی کار آمدن یک دولت استبدادی دیگر شوند. ▪️▪️بحرانهای اقتصادی و فقر: خزانه خالی بهجا مانده از دوران قاجار، نظام مالیاتی ناکارآمد و فساد اداری، دولتهای مشروطه را در تأمین نیازهای اولیه کشور فلج کرده بود. تورم، بیکاری و قحطی، امید مردم به بهبود شرایط اقتصادی پس از جنبش مشروطه را به یأس تبدیل کرد. ۲. نقش ویرانگر عوامل خارجی ▪️▪️مداخلات مستقیم روسیه و انگلیس: دو ابرقدرت آن زمان یعنی روسیه تزاری و امپراتوری بریتانیا، یک ایرانِ قدرتمند و دموکراتیک را در تضاد با منافع استعماری خود میدیدند. اوج این مداخله در قرارداد ۱۹۰۷ نمایان شد که ایران را بدون اطلاع دولت مشروطه، به دو منطقه نفوذ (روس در شمال، انگلیس در جنوب) تقسیم کردند. روسیه تزاری همواره از محمدعلیشاه در سرکوب مشروطهخواهان حمایت میکرد و در نهایت مجلس اول توسط کلنل لیاخوف روسی به توپ بسته شد. ▪️▪️جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۸): با وجود اعلام بیطرفی ایران، خاک کشور به میدان نبرد نیروهای روس، عثمانی و انگلیس تبدیل شد. این اشغال نظامی شیرازه اقتصاد و امنیت ایران را به طور کامل از هم پاشید و منجر به «قحطی بزرگ» شد که جان شمار بسیار زیادی از ایرانیان را گرفت. در چنین شرایط فاجعهباری، بقای کشور در اولویت قرار گرفت و آرمانهای مشروطهخواهی به حاشیه رفت. ▪️▪️نتیجهگیری اگرچه جنبش مشروطه در تثبیت یک نظام دموکراتیکِ باثبات در کوتاهمدت ناموفق بود، اما در نگاه کلان تاریخی نمیتوان آن را یک «شکست مطلق» نامید. مشروطه بذر مفاهیم مدرنی چون قانونگرایی، تفکیک قوا و حقوق شهروندی را در ذهنیت جامعه ایرانی کاشت. نهادهایی مانند مجلس شورای ملی، قانون اساسی و مطبوعات آزاد، هرچند با فراز و نشیب، یادگار این دوران هستند که مسیر تاریخ ایران را برای همیشه تغییر دادند. ▪️▪️منابع برای مطالعه بیشتر: ✔️ ایران بین دو انقلاب اثر یرواند آبراهامیان ✔️ تاریخ مشروطه ایران اثر احمد کسروی ✔️ مشروطه ایرانی اثر ماشاءالله آجودانی ✔️ ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران اثر فریدون آدمیت #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✍ چرا ترامپ مدام از حمله به زیرساختهای ایران عقبنشینی میکند؟ از آغاز تجاوزات و حملات نظامی آمریکا در ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا به امروز، شاهد بودهایم که دونالد ترامپ با طرح بهانههای مختلف، بارها از تهدید حمله به زیرساختهای حیاتی ایران عقبنشینی کرده است. اما سوال کلیدی اینجاست: چرا واشنگتن با وجود عبور از خط قرمز درگیری نظامی، تاکنون تهدید علیه زیرساختهای مهم را عملی نکرده است؟ در پاسخ به این پرسش میتوان به سه عامل استراتژیک و مرتبط با هم اشاره کرد: ۱. موازنه تهدید و توانمندی پاسخگویی متناظر ایران نخستین عامل، توانمندی اثباتشدهی ایران در پاسخگویی است. تحولات ماههای اخیر نشان داد که ایران هم اراده و هم توانایی لازم برای واکنش متناسب را دارد و اهداف متناظر آمریکا و همپیمانانش را با دقت مورد اصابت قرار داده است. اگر ایران فاقد این اراده یا توانایی بود، آمریکا و اسرائیل تاکنون هیچ زیرساختی را در امان نگذاشته بودند و تهدیداتشان مدتها پیش عملی شده بود. ۲. خطر فروپاشی اقتصاد منطقهای و جهانی مورد دوم، تهدید معتبر و جدی ایران مبنی بر نابودی زیرساختهای حیاتی کشورهای میزبان و حامی دشمن در صورت آسیب دیدن زیرساختهای داخلی است. با توجه به اثبات اراده ایران در بند اول، عملی شدن این سناریو میتواند کشورهای منطقه را در چشمبرهمزدنی در عصر تاریکی فرو ببرد. از آنجا که خاورمیانه شریان انرژی و محل سرمایهگذاری کلان کشورهای غربی است، چنین اتفاقی اقتصاد منطقه را متلاشی کرده و با ضریبی چند برابرِ بسته شدن تنگه هرمز، اقتصاد جهان را در شوک بیسابقهای فرو خواهد برد؛ هزینهای که آمریکا به هیچوجه قادر به توجیه آن برای متحدانش نخواهد بود. ۳. بنبست نظامی آمریکا و از بین رفتن ارزش «تهدید» از منظر استراتژیک، یک تهدید تنها تا زمانی کارکرد ابزار قدرت را دارد که عملی نشده باشد؛ با اجرای آن، تهدید ماهیت ابزاری خود را از دست داده و صرفاً با پیامدهای پس از آن سنجیده میشود که نتایج آن برای کاخ سفید بسیار پرهزینه است. از سوی دیگر، در جریان درگیریهای پس از ۹ اسفند، آمریکا بسیاری از اهداف مدنظر خود را در ایران بمباران کرده اما به نتیجه استراتژیک مطلوبی دست نیافته است. در این شرایط، حمله به زیرساختها به منزله «آخرین تیر در ترکش» واشنگتن است. پس از شلیک این تیر، آمریکا با کشوری روبهرو خواهد شد که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و بسیار سرسختانهتر از قبل خواهد جنگید. این چشمانداز، بهویژه در شرایطی که ترامپ به دنبال یافتن راهی برای خروج از این باتلاق از طریق نوعی تفاهم یا توافق است، برای او یک کابوس سیاسی محسوب میشود. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
🔰 ریشه یک واژه؛ چرا نام «خاورمیانه» استعماری است؟ جغرافیا همیشه صرفاً دربارهی کوهها، رودها و مرزهای طبیعی نیست؛ گاهی کلمات و نامهایی که روی نقشهها مینشینند، بیش از آنکه حاصل عوارض زمینشناختی باشند، زاییدهی سیاست، موازنه قدرت و جهانبینی امپراتوریها هستند. اصطلاح «خاورمیانه» دقیقاً یکی از همین واژههاست؛ نامی که امروزه هویت منطقهای ما را تعریف میکند، اما ریشهاش نه در فرهنگ و تاریخ شرق، که در نگاه مرکزپندارانهی غرب استعمارگر قرار دارد. زادگاه یک نام: از دفاتر دیپلماسی تا اتاقهای جنگ برای درک ریشههای استعماری این واژه، باید به قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بازگشت. نخستین ردپای ثبتشده از این اصطلاح به دهه ۱۸۵۰ میلادی و دیوانسالاری «اداره هند بریتانیا» بازمیگردد. اما کسی که این واژه را در سطح جهان بر سر زبانها انداخت، آلفرد تایر ماهان، دریادار و استراتژیست نظامی آمریکایی بود. او در سال ۱۹۰۲ در مقالهای با عنوان «خلیج فارس و روابط بینالملل» اصطلاح «خاورمیانه» را بهکار برد. هدف ماهان اصلاً تعریف یک هویت فرهنگی یا جغرافیایی برای مردم منطقه نبود؛ او از منظر جغرافیای نظامی و برای بریتانیا نسخه میپیچید. او منطقهی بین شبهجزیرهی عربستان و هند (بهویژه حوزهی خلیج فارس) را نقطهای حیاتی میدید که امپراتوری بریتانیا برای حفظ هند، که نگین تاج استعمارش بود، باید بر خطوط مواصلاتی دریایی آن مسلط میشد. مدتی بعد، ولنتاین چیرول، خبرنگار روزنامهی تایمز لندن، این واژه را در سلسلهمقالات خود تثبیت کرد. با فروپاشی امپراتوری عثمانی و بعدتر با تشکیل «فرماندهی خاورمیانه» توسط ارتش بریتانیا در قاهره (سال ۱۹۳۹ میلادی)، این اصطلاح از یک واژهی نظامی-استراتژیک، به یک جغرافیای رسمی و تثبیتشده در ادبیات بینالمللی تبدیل شد. مرکز جهان کجاست؟ (تقسیمبندی از نگاه لندن) اصطلاح «خاورمیانه» تنها زمانی معنا پیدا میکند که مبدأ و مرکز جهان را اروپا (و بهطور خاص گرینویچِ لندن) فرض کنیم. استعمارگران بریتانیایی، جهانِ شرقِ خود را بر اساس میزان فاصلهاش از لندن به سه بخش تقسیم کردند: ▪️خاور نزدیک (Near East): مناطقی که به اروپا نزدیکتر بودند؛ شامل بالکان، امپراتوری عثمانی و شرق مدیترانه (که بعدها با کمرنگ شدن نقش بالکان، این مفهوم در خاورمیانه ادغام شد). ▪️خاورمیانه (Middle East): منطقهی میانی که در اصل از خلیج فارس تا مرزهای هند امتداد داشت و پل ارتباطی غرب با مستعمرات شرقی بود. ▪️خاور دور (Far East): سرزمینهای دوردستِ شرق آسیا مانند چین، ژاپن، کره و جنوب شرق آسیا. این نامگذاری، تمامیت یک جغرافیا و کثرت فرهنگی و تاریخی دهها ملت را تنها به «فاصلهی مکانی آنها تا پایتخت استعمار» تقلیل داد. میراث یک نام؛ چرا هنوز مهم است؟ نامها قدرت دارند و به تفکر ما شکل میدهند. وقتی ساکنان منطقهای، خود و سرزمینشان را با متر و معیار «میزان فاصله از مرکز استعمار» تعریف کنند، نوعی استعمارزدگی زبانی و شناختی رخ داده است. برای ما که در این جغرافیا زندگی میکنیم، این سرزمین نه «میانه» است و نه «شرقِ کسی»؛ اینجا منطقهای مستقل با هویت، تاریخ و پیوندهای عمیق فرهنگی است. امروزه بسیاری از تحلیلگران، جغرافیدانان و پژوهشگران مستقل تلاش میکنند تا با جایگزین کردن عباراتی دقیقتر و اصیلتر مانند «غرب آسیا»، چارچوبهای تحمیلی استعمار را کنار بزنند و جغرافیای منطقه را از نو و از زاویهی دید مردم آن روایت کنند. وقت آن رسیده که یادآوری کنیم: نباید جغرافیای خود را با دوربینهای نظامی و استعماری قرن بیستم به نظاره بنشینیم. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
🔰کدام کشورها در یک قرن اخیر "مرگ بر آمریکا" گفتند ▫️فهرست مهمترین حملات نظامی، تهاجمها و مداخلههای مستقیم ارتش آمریکا در کشورهای مختلف طی ۱۰۰ سال اخیر (از ۱۹۲۶ تا ۲۰۲۶) ▪️۲۰۲۶: حمله به ایران به بهانه تلاش برای ساخت سلاح هستهای ▪️۲۰۱۴: حمله و مداخله نظامی در سوریه به بهانه مبارزه با داعش ▪️۲۰۱۱: حمله نظامی و بمباران لیبی به بهانه حمایت از غیرنظامیان و سرنگونی قذافی ▪️۲۰۰۳: حمله گسترده و اشغال عراق به بهانه وجود سلاحهای کشتار جمعی ▪️۲۰۰۱: حمله و اشغال افغانستان به بهانه مبارزه با تروریسم و گروههای القاعده و طالبان ▪️۱۹۹۹: بمباران یوگسلاوی (صربستان) توسط ناتو و آمریکا به بهانه بحران کوزوو ▪️۱۹۹۴: مداخله نظامی و ورود نیروها به هائیتی برای بازگرداندن حکومت ارستید ▪️۱۹۹۳: مداخله نظامی گسترده در سومالی به بهانه عملیات حفظ صلح و توزیع کمکها ▪️۱۹۹۱: حمله به عراق (جنگ اول خلیج فارس) به بهانه آزادسازی کویت از اشغال ارتش بعث ▪️۱۹۸۹: حمله نظامی و اشغال پاناما به بهانه دستگیری مانوئل نوریگا (رئیسجمهور وقت) ▪️۱۹۸۳: حمله نظامی و اشغال جزیره گرانادا به بهانه حفاظت از شهروندان آمریکایی و مقابله با حکومت کمونیستی ▪️۱۹۶۵: مداخله نظامی و گسیل نیروها به جمهوری دومینیکن در پی جنگ داخلی این کشور ▪️۱۹۶۴: ورود رسمی و حمله گسترده به ویتنام به بهانه حادثه خلیج تونکین و مقابله با کمونیسم ▪️۱۹۶۱: حمله ناموفق به کوبا (عملیات خلیج خوکها) با هدایت سیا برای سرنگونی فیدل کاسترو ▪️۱۹۵۸: مداخله نظامی و پیاده کردن نیرو در لبنان برای حمایت از دولت کمیل شمعون ▪️۱۹۵۰: ورود به جنگ کره به بهانه مقابله با پیشروی نیروهای کره شمالی ▪️۱۹۴۱: ورود رسمی به جنگ جهانی دوم و حمله به مواضع نیروهای محور (آلمان، ژاپن و ایتالیا) پس از حمله به پرل هاربر ▪️۱۹۲۶: اشغال مجدد نیکاراگوئه به بهانه محافظت از منافع آمریکا در جریان جنگ داخلی این کشور #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
🔰 کارکرد رضا پهلوی برای واشنگتن و تلآویو؛ «آلترناتیو» یا «ابزار آشوب»؟ در ادبیات روابط بینالملل و مطالعات امنیت ملی، «اپوزیسیونسازی» یکی از ابزارهای کمهزینهٔ قدرتهای مداخلهگر برای اعمال فشار بر کشورهای هدف است. در این میان، مدتهاست که نام «رضا پهلوی» بهعنوان یکی از مهرههای این سناریو علیه ایران مطرح میشود؛ اما پرسش کلیدی اینجاست که آیا غرب و اسرائیل واقعاً روی او بهعنوان یک «جایگزین (آلترناتیو) جدی» برای آیندهٔ کشور حساب باز کردهاند، یا کارکرد او در پازل بازیگران خارجی ماهیت دیگری دارد؟ اظهارات مقامات آمریکایی نشاندهنده نگاه واقعبینانه آنان به جایگاه رضا پهلوی در میان مردم ایران و عدم توانایی اجرایی اوست. حتی دولت کنونی آمریکا که تمایل خود را برای تغییر حکومت در ایران پنهان نمیکند، به هیچ عنوان رضا پهلوی را در قامت یک آلترناتیو سیاسی نمیبیند. از نظر غرب، وی فاقد مقبولیت عمومی در میان ایرانیان است، تاریخ مصرف سیاسی این جریان گذشته و دههها زندگی در غرب و رفاهزدگی، از او شخصیتی بیتجربه و فاقد توانمندی مدیریتی ساخته است. رضا پهلوی حتی برای دوران گذار نیز فاقد کاریزمای لازم است؛ چه رسد به اینکه بتواند ایران را در بلندمدت مدیریت کند. اکنون این پرسش مطرح میشود که غرب و اسرائیل چه نگاهی به پهلوی دارند؟ اگر او آلترناتیو نیست، چه جایگاهی در پازل بازی قدرت آنان دارد؟ برجستهسازی مداوم رضا پهلوی در رسانههای غربی و فارسیزبانِ وابسته و نمایش او در ویترینهای سیاسی، چه هدفی را دنبال میکند؟ هرچند در این میان میتوان تفاوتهای ظریفی میان رویکرد آمریکا و اسرائیل قائل شد، اما به طور کلی اهداف مشترک آنان از بازی با این کارت شامل موارد زیر است: ▪️اول؛ ایجاد انشقاق و فرسایش داخلی: برای غرب و اسرائیل، رضا پهلوی ابزاری جهت ایجاد تفرقه و دوقطبیسازی در جامعه است؛ فرآیندی که هدف غایی آن، بازتولید آشوب، تضعیف نظام از درون و در نهایت هموار کردن مسیر فروپاشی یا تجزیه است. ▪️دوم؛ مصادره و انحراف مطالبات عمومی: غرب و رژیم صهیونیستی در پی آنند تا هرگونه مطالبه و اعتراض صنفی یا اقتصادیِ برحقِ مردم را از طریق ورود سلطنتطلبان به نفع خود مصادره کنند و با تبدیل اعتراض به آشوب، از آن بهعنوان اهرم جهت توجیه افکار عمومی دنیا برای عملیات نظامی و تحریم اقتصادی علیه ایران بهره ببرند. ▪️سوم؛ قبحزدایی از رابطه با اسرائیل: از طریق رضا پهلوی به عنوان فرزند آخرین شاه ایران، میتوان پروژه قبحزدایی از رابطه میان ایرانیان و اسرائیل را در میان عموم مردم ایران پیش برد و مسیر را برای جلب حمایت معنوی از تلآویو در برابر آرمان فلسطین که از اصول اساسی سیاست خارجی ایران است هموار کرد. ▪️چهارم؛ تامین پیادهنظام جنگ روانی و امنیتی: غرب و بهویژه اسرائیل، نیاز مبرمی به پیادهنظام در جنگ رسانهای، جنگ روانی و همچنین عملیاتهای اطلاعاتی دارند؛ در این میان، چه ابزاری ارزانتر و دسترسپذیرتر از بدنه طرفداران افراطی این جریان که هزینههای سرویسهای امنیتی بیگانه را به حداقل میرساند؟ ▪️▪️نتیجهگیری آنچه مشخص است، رضا پهلوی تنها یک کارت بازی موقت در دستان غرب و اسرائیل است که انقضای آن با پایان کارکردش رقم خواهد خورد. واقعیت مهمتر این است که اتاقهای فکر غربی و اسرائیلی، پهلوی را نه برای جایگزینی، بلکه صرفاً به عنوان بازیگری برای ایجاد آشوب، ناامنی و فرسایش ظرفیتهای ایران چه در فضای رسانهای و چه در محیط واقعی میخواهند. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
کتاب «رؤیای آمریکایی؛ روایتی دیگر از تاریخ مردم آمریکا» اثر هاوارد زین، نگرشی متفاوت و افشاگرانه به ورود مهاجمان اروپایی به قاره آمریکا دارد؛ کسانی که از همان نخستین گامها، استعمار را با چاشنیِ خشونت عریان و سرکوب بومیان آغاز کردند. خوانش دقیق این کتاب بهوضوح نشان میدهد که دولتمردان امروز ایالات متحده در استثمار ملتها، دقیقاً پا جای پای پیشینیان خود میگذارند؛ همان غارتگرانی که امروزه به مدد جادوی رسانه و پروپاگاندا، تلاش میکنند چهرهی واقعی و نیات سلطهجویانهی خود را پنهان سازند. هاوارد زین در بخشی از این کتاب، با اشاره به نحوه برخورد انگلیسیها (نیاکان آمریکاییهای امروز) با بومیان آمریکای شمالی در نخستین رویاروییها، چنین مینویسد: «انگلیسیها برای جنگ با آنها از همان شیوهای استفاده کردند که کرتِـس در «مکزیک» از آن بهره برده بود. آنها برای وحشت دشمن به غیرنظامیان حمله کرده، خیمههای سرخپوستان را به آتش کشیده و مردم را در حالی که برای فرار از آتش بیرون میآمدند، با شمشیر تکهتکه میکردند.» #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
🔰بررسی یک ادعا؛ ▪️▪️آیا تهدید ترامپ مبنی بر شلیک ۱۰۰۰ موشک پس از حذف فیزیکی او، عملی است؟ ▫️دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، بهتازگی در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» با اشاره به تهدیدات ترور علیه خود، مدعی شده است: «۱۰۰۰ موشک مسلح، آماده شلیک و به سمت جمهوری اسلامی ایران نشانهگیری شدهاند... دستورات از پیش صادر شدهاند و ارتش ایالات متحده آماده است تا تمام مناطق ایران را در هم کوبیده و نابود کند.» او پیشتر نیز در سخنرانیهای خود بر پاسخ نظامی بیسابقه در صورت هرگونه سوءقصد به جان خود تأکید کرده بود. ▪️پرسش کلیدی این است که از منظر حقوق اساسی و ساختار فرماندهی نظامی ایالات متحده، آیا چنین دستوری پس از مرگ یا حذف فیزیکی رئیسجمهور قابلیت اجرا دارد؟ بر اساس قوانین و رویههای مسلم آمریکا، پاسخ منفی است. این تهدید، بیش از آنکه یک طرح عملیاتی باشد، یک پیام بازدارنده در فضای سیاسی و نظامی محسوب میشود. دلایل اصلی به شرح زیر است: ۱. انتقال فوری قدرت و سلب اختیارات: بهمحض فوت یا ازکارافتادگی رئیسجمهور، اختیارات وی بهعنوان فرمانده کل قوا خاتمه مییابد. بر اساس اصل دوم قانون اساسی و متمم بیستوپنجم، قدرت بیدرنگ به معاون رئیسجمهور منتقل میشود. رئیسجمهور جدید پس از ادای سوگند، تنها مرجع قانونی صدور دستورات نظامی است و هرگونه دستور مکتوب قبلی در زمرهٔ «اسناد غیرالزامآور» محسوب شده و فاقد وجاهت اجرایی خواهد بود. ۲. زنجیره فرماندهی و مرجع فرماندهی ملی: ساختار نظامی آمریکا فاقد هرگونه سازوکار «شلیک خودکار» یا مبتنی بر وصیتنامهٔ سیاسی است. مرجع فرماندهی ملی صرفاً متشکل از رئیسجمهور مستقر و وزیر دفاع (با تفویض اختیار) است. هرگونه اقدام نظامی سنگین، بهویژه شلیک هزاران موشک، مستلزم طی کردن زنجیره رسمی فرماندهی، احراز هویت، و تأیید نهایی فرمانده کل قوای زنده و مستقر است. ارتش آمریکا بر اساس دستور فردی که در قید حیات نیست، جنگی را آغاز نمیکند. ۳. کارکرد تبلیغاتی و دکترین بازدارندگی: ادبیات تند این پست، مصداق کلاسیک ابزارهای بازدارندگی در روابط بینالملل است. هدف اصلی، افزایش برآورد هزینه برای طرف مقابل و منصرفسازی او از هرگونه اقدام احتمالی است، نه اعلام وجود یک سازوکار اداری-نظامی برای دوران پس از مرگ. ▪️▪️سرانجام سخن اگرچه وقوع حادثهای چون ترور رئیسجمهور میتواند ارتش آمریکا را در بالاترین سطح آمادهباش قرار دهد، اما شلیک موشکها هرگز اتوماتیک نخواهد بود و اتخاذ تصمیم نهایی در آن مقطع زمانی، کاملاً در صلاحیت انحصاری جانشین قانونی او (رئیسجمهور جدید) خواهد بود. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✅ نخستين پادشاهی کودتا و بدون تبار در ایران در سراسر تاریخ چند هزار ساله ایران، پادشاهی و فرمانروایی هرگز پدیدهای اتفاقی، فردی یا مجزا از ریشههای خاندانی نبوده است. «تبار اشرافی»، «ثروت ملکی»، «پشتوانه قبایلی» و «مشروعیت مذهبی (مانند فرّه ایزدی یا سیادت)»، ارکان جداییناپذیر مشروعیت سیاسی در ایران به شمار میرفتند؛ به طوری که حتی خونریزترین فاتحان تاریخ نیز برای تکیه زدن بر تخت شاهی، نیازمند انتساب خود به یک ایل بزرگ یا خاندانی بااصالت بودند. در این میان، مطالعه تاریخ معاصر ما را با یک استثنای مطلق مواجه میکند: پهلوی، تنها سلسله پادشاهی در تاریخ ایران است که بنیانگذار آن بدون داشتن کمترین تبار ایلیاتی، خاندانی یا اشرافی، و صرفاً بر بستر یک کودتای نظامی مدرن صعود خود به قدرت را رقم زد. برای درک این دگرگونی سنتی، ریشه تبارشناختی سلسلههای اصلی ایران را مرور میکنیم: ۱. پادشاهان باستان و میانه؛ در جستجوی مشروعیت خاندانی و الهی در فلات ایران، هیچکس بدون داشتن تبار قبیلهای، خاندانی یا مذهبی شانس شاه شدن نداشت: ▪️ هخامنشیان و ساسانیان: کوروش بزرگ و اردشیر بابکان، هردو فرزندان اشرافزادگان، شاهزادگان محلی و رؤسای قبایل بزرگ پارس بودند. حکومت آنها تداوم عصبیت و اقتدار خاندانیشان بود که در عهد ساسانی با مفهوم «نسب و خویشاوندی با ایزدان» ادغام و مشروعیتش دوچندان میشد. ▪️ اشکانیان: ارشک اول، رئیس قبیله بزرگ «پارنی» (یکی از قبایل معتبر داهه) بود و با اتکا به تبار قبایلی خود فلات ایران را پس گرفت. ▪️ صفویان: شاه اسماعیل اول، نه یک فرد بینامونشان، بلکه نواده شیخ صفیالدین اردبیلی و از تبار مرشدان بزرگ خانقاه صفوی بود که شمشیر و مریدیِ هفت ایل بزرگ قزلباش، ضامن تداومِ این تبار و مشروعیت مذهبیاش شد. ۲. افشاریان، زندیان و قاجاریه؛ تکیه بر عصبیت ایلی و قدرت شمشیر حتی در دوران پس از فروپاشیهای بزرگ نیز، این «ایل» و «قدرت شمشیر» بود که شاه تعیین میکرد: ▪️ نادرشاه افشار: اگرچه نادرشاه با خلع شاه تهماسب دوم در سال ۱۷۳۲ یک کودتای نظامی تمامعیار را رقم زد، اما او برخاسته از طایفه قرخلو از ایل شناختهشده و بزرگ «افشار» بود. او بعدها در سال ۱۷۳۶ میلادی مشروعیت نهایی شاهی خود را با شمشیر فتوحاتش و در مجمع سران قبایل (دشت مغان) تثبیت کرد. ▪️کریمخان زند و آقامحمدخان قاجار: این دو پادشاه نیز مستقیماً رؤسا و خوانین بزرگ ایلهای خود (ایل زند و ایل قاجار) بودند. صعود آنها به تخت شاهی، حاصل غلبه نظامی و فتح یک تبار قبایلی بر تبارهای دیگر در جنگهای داخلی بود. ۳. پهلوی؛ پادشاهی بیتبار با چکمه نظامی کودتا با آغاز قرن چهاردهم هجری شمسی، این ریل چند هزار ساله کاملاً شکست. رضاخان که تا پیش از کودتا، بالاترین درجهاش میرپنجی بود به عنوان بنیانگذار سلسله پهلوی، پدیدهای کاملاً مدرن و بیسابقه در تاریخ ایران بود. او نه شاهزاده بود، نه رئیس یک ایل بزرگ، نه مریدی خانقاهی داشت و نه از تبار اشراف ملکی و طراز اول کشور بود؛ او یک نظامی با خاستگاهی غیر اشرافی و ساده بود. در تاریخ ایران که همیشه تبار خاندانی و شمشیر قبیله تعیینکننده بود، رضاخان این خلأ سنتی را با یک ابزار مدرن به نام «کودتای نظامی کلاسیک» جبران کرد. در سوم اسفند ۱۲۹۹، او با قوای قزاق به تهران هجوم آورد وی که حمایت بریتانیا را پشت سر خود داشت سرانجام دولت وقت را ساقط کرد. اگرچه فرآیند رسمی تغییر سلسله ۴ سال به طول انجامید و در سال ۱۳۰۴ از مجراهایی مانند مجلس شورای ملی و مجلس مؤسسان عبور کرد، اما نردبان صعود، تثبیت و شکلگیری این حاکمیت جدید، نه عصبیت یک ایل حامی، بلکه نهادهای مدرنِ حاصل از همان کودتای ۱۲۹۹ (مانند ارتش متحدالشکل نوین و بوروکراسی جدید) بود. این ویژگیِ «فقدان پایگاه سنتی و اتکا به کودتا»، خود را در نسل بعدی نیز بازتولید کرد. زمانی که محمدرضا شاه پهلوی در مرداد ۱۳۳۲ پایگاه اجتماعی و داخلی خود را در خطر دید، بقای سلطنت او نه با حمایت ایل و تباری سنتی، بلکه از طریق یک کودتای طراحیشده توسط سازمانهای اطلاعاتی خارجی با همراهی عوامل داخلی (کودتای ۲۸ مرداد) تضمین شد. نتیجهگیری سیر تاریخی انتقال قدرت در ایران نشان میدهد که پادشاهی در این سرزمین همواره رابطهای مستقیم با «تبار خاندانی»، «نسب» و «وزن قبیلهای» داشته است. در این میان، پهلوی تنها سلسله پادشاهی در تاریخ ایران است که این قانون همیشگی را نقض کرد. رضا شاه پهلوی با جایگزین کردن «کودتای مدرن» به جای «سنتِ تبار و شمشیر ایلیاتی»، به تنها پادشاهی تبدیل شد که بدون داشتن یک تبار اشرافی یا حامیان قبایلی، با چکمههای نظامی ناشی از مهندسیِ یک کودتا بر تخت شاهی نشست و فرزندش نیز با کودتایی بینالمللی بر همین بستر به قدرت بازگشت. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✅ بزرگترین رنج بشر چیست؟ ▪️بشریت در طول تاریخ همواره با رنج دستوپنجه نرم کرده است. اما از دیدگاه فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ، رنج صرفاً یک تجربه حسّی ناخوشایند یا یک عارضه جسمانی نیست؛ بلکه گرهگاهی وجودی (اگزیستانسیال) و ساختاری است که با ذات بودن انسان پیوند خورده است. پرسش از اینکه «بزرگترین رنج بشر چیست؟» پاسخی یکتا ندارد. در این نوشته، تحول این مفهوم را در چهار پرده تاریخی از فلاسفه کلاسیک و نظامهای فکری مدرن، تا نحلههای بدبینانه، اگزیستانسیالیستی و شرق باستان بررسی خواهیم کرد. ▪️▪️ ۱. دوران کلاسیک و الهیاتی: رنجِ جهل و جدایی از حقیقت جاودان در این دوران، رنج حقیقی بشر ریشهای کاملاً معرفتشناختی، عقلانی و مابعدالطبیعی دارد. ▫️سقراط و افلاطون: بزرگترین بدبختی و رنج انسان «جهل» است. افلاطون در تمثیل غار نشان میدهد که چگونه انسانها در زنجیرِ توهمات و ظواهر اسیرند. دور ماندن از عالم مُثُل (حقایق مطلق)، عمیقترین رنج روح است؛ حتی اگر انسان خود از آن بیخبر باشد. ▫️ارسطو: بزرگترین رنج، شکست در شکوفا کردن پتانسیلهای بالقوه انسانی یا همان عدم تحقق سعادتِ متکی بر عقل است. انسانی که بر اساس فضیلت زیست نمیکند، از جوهر متمایز خود دور میماند. ▫️آگوستین قدیس و آکویناس: در بستر الهیات مسیحی، ریشه رنج در «گناه اولیه» و «جدایی از خیر مطلق (خدا)» است. انسان با تکیه بر امیال زمینی، از سرچشمه آرامش جدا شده و محکوم به اضطرابِ فناء گشته است. ▪️▪️ ۲. دوران مدرن و ساختارگرا: رنجِ ازخودبیگانگی و سیستمهای کلان با آغاز دوران مدرن، فلاسفه رنج را از قالبهای فردی و الهی خارج کرده و آن را در پیوند با تاریخ، جامعه و ساختارهای کلان اقتصادی بررسی کردند. ▫️هگل: هگل رنج را موتور محرک تاریخ میداند. در مسیر حرکت روح کل به سمت خودآگاهی، بزرگترین رنج بشر «ازخودبیگانگی» است. هگل در مبحث معروف خدایگان و بنده نشان میدهد که چگونه انسانها برای کسب رسمیت، وارد جنگ مرگ و زندگی شده و رنجِ سلطه را به دوش میکشند. ▫️کارل مارکس: مارکس ایده هگل را از آسمانِ ذهن به زمینِ اقتصاد آورد. بزرگترین رنج بشر در عصر مدرن، «بیگانگی از کار، محصول و خویشتن» زیر سایه نظام سرمایهداری است. کار که باید مایه خلاقیت باشد، تبدیل به ابزاری برای بقای فیزیکی میشود و این عمیقترین رنج اجتماعی اوست. ▪️▪️ ۳. دوران بدبینی و اگزیستانسیالیسم: رنجِ بیمعنایی و بارِ سنگینِ آزادی در قرون نوزدهم و بیستم، تمرکز فلاسفه مجدداً از سیستمهای کلان به روان و تجربه زیسته و درونی فرد معطوف شد. ▫️آرتور شوپنهاور: ریشه تمام رنجها در نیرویی کور و مهارناپذیر به نام «اراده معطوف به حیات» است. ما محکوم به تمنا کردنِ بیپایان هستیم. قانون تکرار شوپنهاور: زندگی بشر مانند یک پاندول میان دو قطب در حرکت است؛ وقتی چیزی را میخواهیم و نداریم دچار رنج میشویم، و وقتی به آن میرسیم، سریعاً برایمان عادی شده و دچار ملال میشویم. ▫️فریدریش نیچه : خودِ رنج کشیدن بدترین اتفاق نیست، زیرا انسان میتواند با سختترین سختیها کنار بیاید، به شرطی که دلیلی برای آن داشته باشد. بزرگترین رنج، «رنجِ بیمعنا» (نیهیلیسم) است. «آدمی از رنج کشیدن بیزار نیست، حتی خواهان آن است... به شرط آنکه معنایی برای آن به او نشان دهند. اما لعنت بر رنجِ بیمعنا!» تبارشناسی اخلاق ▫️ژان پل سارتر: انسان «محکوم به آزادی» است. بزرگترین رنج بشر، همین آزادی مطلق و اضطراب ناشی از بار سنگین مسئولیت است. وقتی هیچ تقدیر پیشفرضی نیست، تمام انتخابها تماماً بر دوش خود ماست. ▪️▪️ ۴. دیدگاه شرق: رنجِ دلبستگی و توهمِ دوام در تلاقی با اندیشههای غربی، فلسفه شرق باستان رویکردی رادیکال و روانشناختی به این موضوع دارد. ▫️آیین بودا: بودا در چهار حقیقت شریف ریشه اصلی تمام رنجها را «دلبستگی و تمنّا» معرفی میکند. بزرگترین رنج بشر، تمایلِ ما به نگهداشتن و ابدی فرض کردنِ چیزهای ناپایدار است. ما به ثروت، جوانی، روابط و حتی مفهوم «من» دلبسته میشویم؛ در حالی که ماهیت جهان، تغییرِ مداوم و گذرا بودن است. تلاش برای ثابت نگهداشتنِ آنچه فرار است، رنج مطلق را میآفریند. ▪️▪️نتیجهگیری: با مرور این سیر تاریخی، مشخص است که تطور مفهوم رنج، از یک برونگرایی کلان (جهل به حقیقت مطلق یا اسارت در ساختارهای ظالمانه اجتماعی) به یک درونگرایی عمیق (مواجههی مستقیم روح با حقایق عریان وجود) حرکت کرده است. در نهایت، میتوان گفت بزرگترین رنج بشر حاصلِ شکاف عمیق میان «آنچه هست» (واقعیت محدود، گذرا، فانی و پر از ابهام جهان) و «آنچه انسان تمنا میکند» (معنا، جاودانگی، ثبات و عدالت مطلق) است. شناخت این شکاف و رویارویی شجاعانه با آن، نخستین گامِ تمام فلاسفه بزرگ تاریخ برای یافتن مسیری به سوی تسکین، معنابخشی یا رهایی بوده است. #علوم_سیاسی 🅾️ @po_science
✅ بزرگترین زمیندار ایران در یکصد سال اخیر چه کسی بود؟ ▫️بر اساس اسناد و شواهد مکتوب تاریخی، بزرگترین زمیندار ایران در یکصد سال گذشته، رضا شاه پهلوی بوده است. رضاشاه در طول دوران سلطنت خود (۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰)، حجم عظیمی از مرغوبترین و حاصلخیزترین اراضی ایران، بهویژه در استانهای شمالی (مازندران، گیلان و گرگان) و مناطقی از خراسان و خوزستان را به مالکیت شخصی خود و خاندانش درآورد. مورخان و مستندات قانونی، ابعاد زمینداری او را اینگونه روایت میکنند: ▪️▪️وسعت اراضی و املاک در دوران پهلوی اول، نهادی به نام «اداره املاک اختصاصی» برای مدیریت این داراییهای وسیع تأسیس شد. طبق گزارشهای رسمی و اسناد ارائهشده توسط نمایندگان مجلس پس از شهریور ۱۳۲۰، این املاک شامل بیش از ۲,۰۰۰ روستا و قریه ششدانگ (و بنا بر برخی گزارشهای رسمی تا ۲,۴۰۰ روستا) بود. وسعت این زمینها بین ۱.۵ تا ۲.۱ میلیون هکتار تخمین زده میشد که بخش عمدهای از زمینهای کشاورزی مرغوب و توسعهیافته آن زمان ایران را در بر میگرفت. ▪️▪️تعداد سندهای مالکیت در جریان بررسی داراییهای شاه پس از استعفا، مشخص شد که حدود ۴۴ هزار سند مالکیت به نام او صادر شده بود. در همان زمان، «عبدالوهاب مؤید احمدی» از نمایندگان دوره سیزدهم مجلس شورای ملی، با یک محاسبۀ ساده در صحن مجلس اعلام کرد که اگر دوران اقتدار و سلطنت رضا شاه را به روز تقسیم کنیم، به نام او روزی بهطور متوسط ۶ تا ۷ سند مالکیت صادر شده است. ▪️▪️شیوههای انتقال مالکیت این املاک از راههای مختلفی به دست آمده بود؛ از جمله: مصادره مستقیم اراضی افراد مغضوب و متنفذان محلی، خرید اجباری و زیر قیمت اراضی مالکان بزرگ و کوچک، تصاحب زمینهای بایر و بدون صاحب، و انتقال مالکیت املاک «خالصه» (دولتی) به نام شخص شاه. ▪️▪️سرنوشت این املاک چه شد؟ پس از خروج رضاشاه از کشور در شهریور ۱۳۲۰، موج بزرگی از نارضایتی و دادخواهی از سوی کشاورزان و مالکان سابق شکل گرفت. محمدرضاشاه در نخستین سال سلطنت خود و برای آرام کردن فضای ملتهب جامعه، طی یک قباله قانونی، ملکیت این اراضی را به دولت واگذار کرد تا از طریق تشکیل «هیئتهای دادخواهی»، زمینها به صاحبان اصلیشان بازگردانده شود. با این حال، این فرایند به طور کامل انجام نشد. در سال ۱۳۲۷ با تصویب قانون جدیدی در مجلس، بخش زیادی از املاک باقیمانده دوباره از دولت پس گرفته شد و تحت عنوان «املاک و مستغلات پهلوی» به کنترل خاندان سلطنتی بازگشت. عواید این املاک مأمور به امور خیریه (سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی) شد و بعدها در دهه ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، بخشی از همین زمینها در قالب برنامههای اولیه «تقسیم اراضی» به کشاورزان فروخته شد. اگرچه پس از رضاشاه و تا قبل از اجرای قانون اصلاحات ارضی در دهه ۱۳۴۰، ایران همچنان شاهد زمینداران بزرگ و متنفذی (مانند خاندانهای قوام، صمصام، علم و موقوفات وسیع مذهبی) بود، اما هیچکدام از نظر تمرکز مالکیت، یکپارچگی، وسعت و ارزش اراضی، با حجم املاک اختصاصی رضاشاه پهلوی قابل مقایسه نبودند. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✅ ترور شخصیت در فضای مجازی؛ راز فحاشیهای سازمانیافته فضای مجازی و شبکههای اجتماعی، علیرغم فراهم کردن بستری بینظیر برای تبادل آرا، انتشار عقاید، تحلیلها و نقدهای سیاسی و تاریخی، به ابزاری برای اعمال فشار و سرکوب روانی نیز تبدیل شدهاند. هجوم کلامی، فحاشی و بددهنی هدایتشده علیه منتقدان، نویسندگان و تولیدکنندگان محتوا بهویژه در حوزههای سیاسی و تاریخی پدیدهای اتفاقی یا صرفاً برآمده از بداخلاقی فردی نیست؛ بلکه راهبردی کاملاً شناختهشده در جامعهشناسی رسانه و روانشناسی اجتماعی است که با هدفی دقیق طراحی میشود: فرسایش روانی نویسنده، ایجاد رعبوحشت، و در نهایت بایکوت و حذف تدریجی او از میدان تبادلنظر. برای درک ماهیت این هجمهها، باید به نظریهٔ «مارپیچ سکوت» اشاره کرد. بر اساس این تئوری، افراد زمانی که احساس کنند ابراز عقیده هزینههای سنگین روانی، آبرویی یا اجتماعی به همراه دارد، ترجیح میدهند سکوت کنند. جریانهای خاص در فضای مجازی با بالا بردن هزینهٔ تولید محتوا از طریق توهینهای ناموسی و رکیک، تلاش میکنند نویسنده را به سمتی سوق دهند که برای حفظ آرامش ذهنی خود و خانوادهاش، دست از نوشتن بردارد. این فرآیند، نوعی سانسور تودهای است؛ زمانی که یک طیف فکری توانایی پاسخگویی علمی، استدلالی و تاریخی به یک متن را ندارد، «محتوا» را رها کرده و به «شخصیتِ تولیدکننده» حمله میکند تا با ترور شخصیت، اصل پیام را بیاثر کند. از منظر روانشناسی، بستر دیجیتال تسهیلکنندهٔ این پرخاشگری سمی است. پدیدهٔ «بازداریزدایی در فضای مجازی» به کاربران اجازه میدهد پشت نامهای مستعار و گمنامی پنهان شوند و رفتارهایی را بروز دهند که هرگز در دنیای واقعی و مواجههٔ چهرهبهچهره، جرات ابراز آنها را ندارند. در سطوح حادتر، برخی از این افراد دچار انگیزهٔ آزارگری سایبری هستند؛ یعنی از مشاهدهٔ انفعال، عقبنشینی یا فروپاشی روحی طرف مقابل لذت میبرند و احساس قدرت کاذب میکنند. علاوه بر این، برخی از این توهینها حاصل فرافکنی ناکامیهای عمیق اجتماعی و سیاسی در دنیای واقعی است؛ ناکامیهایی که در مواجهه با متونی که پیشفرضها یا تعصبات سنتی را به چالش میکشند، به صورت خشم متراکم فوران میکنند. ساختار پلتفرمها نیز به این «قبیلهگرایی دیجیتال» دامن میزند. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی کاربران را در «اتاقهای پژواک» قرار میدهند؛ فضایی که در آن افراد فقط صدای همفکران خود را میشنوند و هر صدای متفاوتی را بهمثابهٔ «دشمن» تلقی میکنند. در این ساختار قطبیشده، حملهٔ کلامی به نویسندهٔ مخالف، توسط همقبیلهها لایک میخورد و تشویق میشود؛ در نتیجه، بددهنی جایگاه یک وظیفهٔ گروهی یا مبارزهٔ هویتمحور را پیدا میکند. هدف نهایی این سناریو، وارد کردن نویسنده به فاز استرس مزمن و خودسانسوری است. سیستم عصبی انسان در برابر حجم انبوه پیامهای منفی و توهینآمیز دچار فرسایش میشود و این دقیقاً همان نقطهای است که مهاجمان به دنبال آن هستند. بنابراین، مؤثرترین راهبرد علمی برای مقابله با این پدیده، ابهامزدایی از ماهیت آن است. نویسنده با درک این واقعیت که این توهینها شخصی نیستند، بلکه تکنیکی ساختاری برای حذف او محسوب میشوند، میتواند از پاسخدادن و بحث با این افراد که بزرگترین پاداش و محرک برای تداوم رفتارشان است خودداری کند. همچنین، در موارد لازم، استفاده از ابزارهای پلتفرم نظیر مسدودسازی، بستن کامنتها و فیلتر کردن کلمات کلیدی، نه یک اقدام انفعالی، بلکه یک استراتژی فعال دفاعی برای حفظ مرزهای روانی، مدیریت تمرکز و استمرار در مسیر روشنگری و تولید محتوای جدی محسوب میشود. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✅رضاخان؛ پادشاهی که بدون جنگ سرزمین میبخشید ▪️بررسی مرزهای جغرافیایی ایران در دوره معاصر، همواره با فراز و نشیبهای فراوانی همراه بوده است. در این میان، دوران سلطنت رضا شاه پهلوی (۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰) از مقاطع حساس بازترسیم خطوط مرزی ایران به شمار میرود؛ دورهای که در آن نه از طریق جنگ مستقیم، بلکه در بستر حکمیتهای بینالمللی، مذاکرات دیپلماتیک و تحت فشارهای ساختاری بریتانیا، بخشهایی استراتژیک از خاک ایران واگذار شد. بررسی عهدنامههای این دوره نشان میدهد که چگونه نگاه غیرژئوپلیتیک حکومت وقت و اولویت دادن به امنیت کوتاهمدت بر منافع بلندمدت، دهها سال بعد به چالشهای امنیتی و زیستمحیطی پایداری برای ایران تبدیل شد. در این نوشته، سه واگذاری بزرگ این دوره و پیامدهای ناگوار آن را بازخوانی کردهایم. ❌ این مطلب را در ده اسلاید در اینستاگرام بخوانید 👇 https://www.instagram.com/p/DZdDrJZEd_E/?igsh=MXVmcXFsaTZiNm1hcg==
بخش دوم 👇 ۲. سد کردن راه «عمقبخشی» به حملات و نابودی انحصار شوک در سال ۱۹۴۵، آمریکا از یک فناوری منحصربهفرد (بمب اتم) رونمایی کرد که پادزهری نداشت و این انحصار، دست برتر روانی را به غربیها داد. اما در جنگ مدرن امروز، بمبارانهای آمریکایی دیگر ابزار غافلگیرکنندهای نیستند. پاسخ آنی و میدانی ایران اجازه نمی دهد آمریکا سناریوی خود را برای حرکت به سمت پلههای بالاتر نردبان تنش به راحتی جلو ببرد. ایران ثابت کرد که نه تنها شبکههای پدافندی بومی برای مقاومت دارد، بلکه با موشکها و پهپادهای خود، توانایی ایجاد «شوک متقابل» به ناوها و منافع آمریکایی را داراست. آمریکا دیگر انحصار ایجاد وحشت را در اختیار ندارد. ۳. معکوس شدن بردار تحمیل شروط در تئوری «مذاکره با بمب»، فرمول سنتی پنتاگون این است: «بمباران بیشتر = تسلیم بیشتر طرف مقابل». امپراتور ژاپن بیانیه تسلیم بیقیدوشرط را خواند چون اهرمی برای چانهزنی نداشت. اما در صحنه کنونی، پاسخهای قاطع ایران، فرمول را معکوس کرده است. حالا باید آمریکا متوجه باشد که تداوم بمباران، تهران را به امضای توافق مدنظر ترامپ نزدیک نمیکند، بلکه امنیت بینالملل را به لبه پرتگاه میبرد. در واقع، استواری ایران در میدان، حریف را به این نتیجه خواهد رساند که برای خروج از این بحرانِ خودساخته، باید شروط واقعبینانه ایران را بپذیرد. ▪️▪️سرانجام سخن دونالد ترامپ اخیراً اعتراف کرد که این توافق، «نقضشدهترین آتشبس در تاریخ جهان بود»؛ اما او و استراتژیستهایش باید درک کنند که دلیل این بنبست، ناکارآمدی ابزار قدیمی «چماق و هویج» در برابر حریفی است که ابزار پشیمانکننده در دست دارد. آمریکا تلاش کرد با باروت و دکترینهای منقضیشده جنگ جهانی دوم، نتایجی را که در دیپلماسی به دست نیاورده بود، پشت میز مذاکره دیکته کند. اما واقعیتهای روزهای اخیر نشان داد که ایران، نه ژاپنِ محاصرهشده در اقیانوس آرام است، نه ویتنامِ بیدفاع در برابر B-52ها و نه عراقِ خسته از تحریمها. ایران با فرمول «پاسخ در برابر حمله»، دکترین اجبارآمیز آمریکا را عقیم کرده و نشان داده است که اگر توافقی هم حاصل شود، شروط نهایی آن را اقتدار تثبیتشده در میدان تعیین خواهد کرد، نه غرش موشکهای تاماهاوک آمریکایی. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✅موازنه با باروت؛ چرا دکترین «بمباران برای تسلیم» آمریکا در برابر ایران قفل شده است؟(بخش اول) ✍️ حیدر ولیزاده در حقوق بینالملل و ادبیات معمولی دیپلماتیک، جنگ معمولاً «پایان دیپلماسی» خوانده میشود؛ اما در دکترین نظامی ایالات متحده، بمباران هوایی(به تعبیر خود آنان) بخشی از دیپلماسی بوده است. نسخهای خشن، خونین و اجبارآمیز که هدفش نه نابودی کامل، بلکه تغییر محاسبات حریف و کشاندن او با پای خود به پای میز مذاکره است. حملات موشکی و هوایی روزهای اخیر آمریکا به بخشهایی از ایران، بازتولید آشکار همین استراتژی کهنه واشنگتن است. جملات صریح دونالد ترامپ مبنی بر اینکه «آنها باید توافق را امضا کنند، وگرنه فردا شب دوباره آنها را بمباران خواهیم کرد» و تعابیر پیت هگست، وزیر دفاع او، درباره «کسب اهرم فشار در مذاکرات از طریق نیروی نظامی»، نقاب را از چهره این حملات برداشته است: این یک عملیات نظامی محض نیست، این «مذاکره با بمب» است. ▪️▪️از هیروشیما تا هانوی؛ تقویمِ «دیپلماسی اجبار» واشنگتن نگاهی به تاریخ معاصر نشان میدهد که کاخ سفید هرگاه در دالانهای دیپلماتیک به بنبست رسیده، به اهرم نیروی هوایی خود متوسل شده تا ارادهاش را به طرف مقابل دیکته کند. این دکترین بر پایه سه الگوی تاریخی بزرگ استوار است که واشنگتن امروز سعی دارد آنها را در قبال تهران شبیهسازی کند: مدل ژاپن (اوت ۱۹۴۵ - شوک مطلق روانی): وقتی آمریکا تصمیم گرفت هیروشیما و ناکازاکی را بمباران اتمی کند، هدفش ایجاد یک «شوک محاسباتی مطلق» بود. هری ترومن میدانست که ژاپن آماده مقاومت سرسختانه است؛ بنابراین با استفاده از سلاح هستهای، معادله را تغییر داد تا به توکیو بفهماند هزینه عدم تسلیم، نابودی یکطرفه و بیصداست. این استراتژی، ژاپن را به تسلیم بیقیدوشرط وادار کرد. بمباران کریسمس ویتنام (دکترین لاینبکر - ۱۹۷۲): بارزترین مصداق فشار برای امضای توافق، در ویتنام رخ داد. وقتی مذاکرات صلح پاریس به بنبست رسید، ریچارد نیکسون دستور داد هانوی را با بمبافکنهای B-52 فرشبمباران کنند. هدف، تفهیم این نکته به ویتنام شمالی بود که هزینه عدم امضای توافق، نابودی کامل زیرساختهاست. هانوی تحت آن فشار خردکننده به میز مذاکره بازگشت و قرارداد را امضا کرد. دکترین «شوک و بهت» عراق (۱۹۹۱): ۳۸ روز بمباران بیوقفه پیش از نبرد زمینی، برای این بود که ارتش و ساختار سیاسی بغداد پیش از رسیدن چکمههای سربازان آمریکایی، از نظر روانی مچاله شده و شروط تسلیم و خروج از کویت را بپذیرند. امروز در ژوئن ۲۰۲۶، آمریکا با بمباران اهدافی در ایران دقیقاً به دنبال بازسازی همین «شوک استراتژیک» است. واشنگتن میخواهد به تهران القا کند اگر شروط توافق جدید را نپذیرد، این حملات «عمق» بیشتری خواهند یافت و به شریانهای حیاتی و اقتصادی سرایت خواهند کرد. ▪️▪️متغیر ایران؛ چرا فرمول ژاپن و ویتنام بازتولید نمیشود؟ اما اینجاست که محاسبات واشنگتن با یک چالش ساختاری و بیسابقه مواجه میشود. تفاوت بنیادین ایرانِ امروز با ژاپنِ ۱۹۴۵، ویتنامِ ۱۹۷۲ یا عراقِ ۱۹۹۱ در یک کلیدواژه خلاصه میشود: «پاسخ فعال و متقابل». در الگوهای تاریخی قبلی، کشورهای تحتِ بمباران عمدتاً در موضع «دفاع منفعل» قرار داشتند؛ آنها موشکها را متحمل میشدند، پدافند میکردند و منتظر میماندند تا موج باران بمب تمام شود. این انفعال اجباری به آمریکا اجازه میداد که «دست بالا» را حفظ کند، آهنگ جنگ را کنترل کند و به حملات خود عمق ببخشد. اما ایران این قاعده را به طور کامل دگرگون کرده است: ۱. سلب امتیاز «دست بالا» و فروپاشی موازنه یکطرفه ژاپنِ سال ۱۹۴۵ در محاصره مطلق بود، نیروی هوایی و دریاییاش را از دست داده بود و هیچ راهی برای ضربه زدن به منافع حیاتی آمریکا در دوردست نداشت. اما ایران امروز یک بازیگر فعال با توانمندی ضربه متقابل است. ایران به جای نشستن و متحمل شدن بمباران، بلافاصله شریان حیاتی اقتصاد جهانی (تنگه هرمز) را به روی نفتکشها مسدود کرد، تبادل آتش مستقیم در خلیج فارس را بی پاسخ نگذاشت و پایگاه های آمریکا در منطقه را هدف قرار داد. ایران با این پاسخ صریح، به آمریکا و متحدانش فهماند که هزینه هر موشک تاماهاوک، در بازارهای جهانی انرژی و امنیت پایگاههای منطقه دریافت خواهد شد. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✅ انسان یکشبه وطنفروش نمیشود ✍ حیدر ولیزاده ▫️با نزدیک شدن به روزهای داغ جام جهانی فوتبال، ناخودآگاه ذهنها به سال ۲۰۲۲ فلشبک میزند؛ دورهای که زمین فوتبال، آیینه تمامنمای یک دوقطبی عمیق و دردناک اجتماعی در ایران شد. در آن روزها، جامعه به دو دسته تقسیم شد: گروهی که فریاد میزدند «این تیم ملی ما نیست» و گروهی که خلاف آن را باور داشتند. ▫️دسته اول کارشان به جایی رسید که از باخت تیم فوتبال کشورشان در برابر انگلیس و آمریکا پایکوبی کردند. در مقابل، برای بخش بزرگی از جامعه باورپذیر نبود که چگونه هموطنانشان آرزوی تحقیر فرزندان این خاک را در یک میدان بینالمللی دارند. از منظر جامعهشناسی سیاسی، این پدیده نمونه بارز «دوقطبیسازی عاطفی» بود؛ وضعیتی که در آن خشم سیاسی، کدهای اخلاقی و پیوندهای اجتماعی را موقتاً فلج میکند و افراد به اشتباه، میدان ورزش را با خط مقدم جنگ فرضی اشتباه میگیرند. ▪️▪️فرایند فرسایش هویت؛ از زمین فوتبال تا مرزهای جغرافیایی ▫️کلید این دوقطبیسازی خطرناک را جریانی زد که امروز نقاب از چهره برداشته و وقیحانه پرچمدار حمایت از تحریمهای کور و حتی حمله نظامی به ایران شده است. اگرچه در این مسیر، بخش زیادی از مردم با شناخت باطن واقعی این طیف، راه خود را جدا کردند، اما آن روزها شورش علیه یک نماد ملی به نام «تیم فوتبال»، هشدار زلزلهای سهمگینتر بود. ▫️از منظر روانشناسی اجتماعی، «انسان یکشبه وطنفروش نمیشود.» گسست از هویت ملی، فرایندی تدریجی، خزنده و محصول «مهندسی شناختی» است. پروژه بگیران بینالمللی به خوبی میدانستند که برای ویران کردن اشتراکات جمعی یک ملت، باید قدم به قدم پیش رفت. جام جهانی ۲۰۲۲ تمام شد، اما این زنجیره حذف نمادها ادامه یافت: ▫️«این ورزشکار من نیست، این هنرمند من نیست، این پرچم من نیست، این تحریم علیه من نیست، این نیروی نظامی من نیست، این زیرساخت مال من نیست و در نهایت... این هموطن، هموطن من نیست... اسرائیل بزن...» ▪️▪️تسخیر ذهن؛ سربازگیری از درون ▫️این جبههبندی خطرناک نشان داد که دشمنان یک ملت با صبر و حوصله، روی «ادراک» جامعه سرمایهگذاری میکنند. آنها ابتدا پیوندهای عاطفی مردم با نمادهای مشترک را سست میکنند تا در نهایت، دفاع از منافع ملی در ذهن فرد به یک ضدارزش تبدیل شود. ▫️باید هوشیار بود و دانست که استعمار نوین و ابزارهای رسانهایش، خاک یک کشور را ناگهانی فتح نمیکنند؛ آنها ابتدا ذهنها را تسخیر میکنند تا از درون خاک وطن، علیه خود وطن سرباز بسازند. دفاع از اشتراکات ملی، فراتر از هرگونه مرزبندی سیاسی، خط قرمز بقای یک جامعه است؛ چرا که بدون این اشتراکات، خانهای باقی نخواهد ماند که بخواهیم بر سر شیوه ادارهاش با هم گفتوگو کنیم. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✅ چرا سارتر چهگوارا را «کاملترین انسان دوران» نامید؟ ▫️در مارس ۱۹۶۰، یکی از نمادینترین ملاقاتهای تاریخ تفکر و مبارزه در هتل کاپری هاوانا رقم خورد. ژان-پل سارتر، فیلسوف نامدار اگزیستانسیالیست فرانسه، به همراه همسفرش سیمون دوبوار، روبهروی ارنستو چهگوارا، پزشک و چریک آرژانتینی نشستند که به تازگی به همراه فیدل کاسترو انقلاب کوبا را به پیروزی رسانده بود. این گفتگو تا سپیدهدم ادامه یافت و چنان تأثیری بر فیلسوف فرانسوی گذاشت که او بعدها در ستایش چهگوارا جملهای مشهور بر زبان آورد: «چهگوارا نه تنها یک روشنفکر، بلکه کاملترین انسان دوران ما بود.» ▫️اما چرا فیلسوف سختگیری چون سارتر که به راحتی به کسی «باج فکری» نمیداد، یک چریک تفنگبهدست را «کاملترین انسان عصر» نامید؟ پاسخ در پیوند فلسفه اگزیستانسیالیسم با سبک زندگی رادیکال چهگوارا نهفته است. ۱. آشتی میان نظر و عمل؛ تحقق اگزیستانسیالیسم در میدان ▫️هسته مرکزی فلسفه سارتر در این گزاره خلاصه میشود: «وجود مقدم بر ماهیت است.» او معتقد بود انسانها با هیچ ماهیت پیشفرضی متولد نمیشوند، بلکه این عمل و انتخابهای آنهاست که هویتشان را میسازد. ▫️سارتر سالها در کافههای پاریس درباره آزادی و عمل قلم زده بود، اما چهگوارا مجسمهٔ زندهٔ این نظریه بود: ▫️او زندگی مرفه طبقهٔ متوسط را رها کرد، مدرک پزشکیاش را کنار گذاشت و با انتخاب خود به چریکی در جنگلهای سیرا مائسترا تبدیل شد. ▫️از نظر سارتر، روشنفکران غربی دچار عارضهٔ «حرف زدن بدون عمل کردن» بودند. اما گوارا میان اندیشه و عملاش حتی به اندازهٔ یک مو فاصله نمیگذاشت. او فلسفه را از پشت میزهای دانشگاه به خط مقدم جبهه برد. ۲. «روشنفکر متعهد» به روایت اسلحه ▫️سارتر همواره شیفتهٔ مفهوم «روشنفکر متعهد» (L'intellectuel engagé) بود؛ کسی که نسبت به سرنوشت ستمدیدگان بیتفاوت نیست و مسئولیت تاریخی خود را میپذیرد. ▫️چهگوارا برای سارتر مظهر اعلای این تعهد بود. او یک چریک بدوی و بیسواد نبود؛ شعر میخواند، عاشق فلسفه بود، یادداشتهای تحلیلی عمیق درباره اقتصاد و سیاست مینوشت و به چند زبان تسلط داشت. سارتر در وجود او ترکیب نادری از «مغز متفکر» و «دست مبارز» را دید؛ کسی که میتوانست پیچیدهترین نظریههای مارکسیستی را تحلیل کند و ساعتی بعد در خط مقدم نبرد شلیک کند. ۳. آزادی رادیکال و گذشتن از قدرت ▫️دراماتیکترین بخش زندگی چهگوارا که سارتر را مبهوت کرد، رفتار او پس از پیروزی انقلاب بود. او به صندلی قدرت تکیه زد؛ رئیس بانک مرکزی و وزیر صنایع کوبا شد. همه چیز داشت: قدرت، ثروت، شهرت و امنیت. ▫️اما اگزیستانسیالیسم یعنی انتخابِ مداومِ آزادی. چهگوارا در سال ۱۹۶۵، در اوج قدرت، نامهٔ خداحافظی به فیدل کاسترو نوشت، از تمام مناصب دولتی استعفا داد، شهروندی کوبا را پس داد و پنهانی به جنگلهای کنگو و سپس بولیوی رفت تا برای آزادی مردمانی بجنگد که حتی نمیشناخت. ▫️از نظر سارتر، این حرکت اوج تجلی آزادی مطلق بود. گوارا ثابت کرد اسیر «عادت» و «عافیتطلبی» (آنچه سارتر «ایمان بد» یا Bad Faith مینامید) نشده است. او قدرت را برای خودش نمیخواست، بلکه مبارزه را برای رهایی انسان برمیگزید. ۴. تجسّد «انسان طراز نوین» ▫️چهگوارا در یادداشتهای خود از مفهوم «انسان طراز نوین» (El Hombre Nuevo) سخن میگفت؛ انسانی که دیگر انگیزهٔ مادی ندارد، بلکه انگیزههای اخلاقی، همبستگی انسانی و عشق به تودهها او را به حرکت درمیآورد. ▫️سارتر که خود به دنبال راهی برای نجات انسان از پوچی جهان مدرن و سرمایهداری بود، چهگوارا را نمونهٔ اولیهٔ این انسانِ آینده دید؛ انسانی که خودخواهی را کشته و به آگاهی محض رسیده است. نتیجهگیری ▫️وقتی سارتر چهگوارا را «کاملترین انسان دوران» نامید، هدفش بتسازی سیاسی نبود، بلکه از زاویهٔ یک فیلسوف مینگریست. از نظر او «کامل بودن» یعنی تمام ابعاد وجودی انسان (ذهن، بدن، نظریه، عمل، عاطفه و خشونت انقلابی) در هارمونی کامل باشند. ▫️چهگوارا با مرگ سرخ خود در جنگلهای بولیوی در سال ۱۹۶۷ از دید سارتر مهر تأییدی بر این نگاه زد. او نشان داد از مرگ نمیگریزد و آن را به عنوان بهای آزادی میپذیرد. همین ویژگی او را در چشم فیلسوف فرانسوی به کاملترین، صادقترین و سازشناپذیرترین انسان عصر مدرن تبدیل ساخت؛ مردی که فلسفه را نه با مرکب، که با خون نوشت. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
✅ ماجرای غصب یک نام خانوادگی؛ وقتی رضاخان معنای «پهلوی» را نمیدانست ▫️رضاخان که در سالهای پایانی دوره قاجار با القابی چون «میرپنج»، «سردار سپه» و در میان عامه به «رضا ماکسیم» شناخته میشد، پیش از تکیه زدن بر تخت سلطنت باید برای خود نام خانوادگی انتخاب میکرد. با تصویب «قانون سجل احوال» در ۱۴ خرداد ۱۳۰۴، دریافت شناسنامه برای عموم اتباع ایران اجباری شد و رئیسالوزرا نیز از این قاعده مستثنی نبود. ▪️▪️انتخاب استراتژیک واژه «پهلوی» ▫️رضاخان تحت تأثیر روشنفکران ناسیونالیست آن روزگار، بهویژه محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)، واژه «پهلوی» را به عنوان نام خانوادگی خود برگزید. این انتخاب از دو جهت برای او کارکرد داشت: اول: پهلوی نام زبان، خط و فرهنگ ایرانیان در دوران اشکانیان و ساسانیان و نمادی از ایران باستان بود؛ گزینهای ایدهآل برای روشنفکران باستانگرا تا اهداف و ایدئولوژی جدید خود را بر پایه آن ترسیم کنند. دوم: در لغتنامهها، این کلمه به معنای منسوب به پارت (پهلوانان)، دلاور، شریف و آزاده آمده و در شاهنامه فردوسی نیز بارها در همین مفاهیم به کار رفته بود؛ ویژگیهایی که رضاخان آنها را برازنده خود میدید. ▪️▪️محمود پهلوی؛ صاحب پیشین نام ▫️زمانی که نماینده رضاخان برای ثبت این نام اقدام کرد، مشخص شد شخص دیگری پیش از او این نام را تصاحب و ثبت کرده است. بر اساس اسناد اداره سجل احوال، «میرزا محمودخان» ملقب به «محمود پهلوی» (نویسنده، مترجم و از مشروطهخواهان سرشناس و کارمند وقت وزارت پست و تلگراف)، نخستین کسی بود که این نام خانوادگی را برای خود برگزیده بود. ▪️▪️فشار سیاسی و تغییر نام اجباری ▫️رضاخان پس از اطلاع از این موضوع، دستور داد میرزا محمودخان را به اداره نظمیه (شهربانی) یا ثبت احوال احضار کنند. در آنجا به او ابلاغ شد که «سردار سپه» این نام را برای خود و سلسله سلطنتی آینده برگزیده است و یک شهروند عادی نباید با حاکم همنام باشد. در نهایت، محمود پهلوی تحت فشارهای شدید امنیتی و سیاسی ناچار شد از نام خانوادگی خود دست بکشد. ▫️او که از این اجبار و نقض حق قانونیاش بهشدت ناراضی بود، به عنوان نوعی اعتراض خاموش، از انتخاب هر نام فامیلی دیگری خودداری کرد؛ در عوض، نام کوچک خود را تکرار کرد و شناسنامهاش را با نام «محمود محمود» گرفت. او بعدها با همین نامِ اعتراضی، کتاب ارزشمند و ۸ جلدی «تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم» را به رشته تحریر درآورد. ▪️▪️رضاشاه و بیاطلاعی از ریشه زبانی نامش ▫️«ویپرت فون بلوشر» سفیر وقت آلمان در تهران (۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ شمسی)، در خاطرات خود روایت جالبی از سفر رضاشاه به تخت جمشید نقل کرده است. به نوشته بلوشر، رضاشاه در این سفر و در چادر همایونی، از «پروفسور ارنست هرتسفلد» (باستانشناس برجسته آلمانی که مشغول کاوش در تخت جمشید بود) پرسید: «این کلمه پهلوی یعنی چه؟ شما حتماً میدانید.» هرتسفلد برای شاه توضیح داد که پهلوی نام زبانی باستانی و متعلق به دوران باستان ایران است که پیش از شکلگیری فارسی دری، ایرانیان به آن سخن میگفتند. ▫️این رویداد تاریخی، آیینهای از تناقضهای دوران نوسازی ایران است؛ رضاشاه از یک سو نهادهای مدرنی مانند سازمان ثبت احوال را تأسیس کرد تا کشور را قانونمند کند، اما از سوی دیگر، هر جا که قوانین مدرن یا حقوق شهروندی با اراده و قدرت مطلق او اصطکاک پیدا میکرد، قانون به نفع حاکم کنار میرفت. ماجرای تغییر نام اجباری «محمود پهلوی» به «محمود محمود» و بیاطلاعی شاه از ریشه زبانیِ نام سلسلهاش، نمونهای روشن از نگاه ابزاری به مظاهر مدرنیته و ایدئولوژی باستانگرایی در آن دوران است. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science
🔰روزی که رضاخان قرارداد نفتی با انگلیس را سوزاند ▫️یکی از جنجالیترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران، ماجرای الغای یکجانبه قرارداد نفتی دارسی توسط رضاخان و متعاقب آن، تنشهای سیاسی و نظامی میان ایران و بریتانیا است؛ رویدادی که نشان میدهد چگونه یک ژست و نمایش استقلالطلبانه، به عقبنشینی حقوقی و اعطای امتیازی بدتر و طولانیمدت تبدیل شد. ▪️▪️پسزمینه: بنبست مذاکرات و خشم شاه ▫️امتیازنامه دارسی که در سال ۱۹۰۱ میلادی (۱۲۸۰ خورشیدی) در دوره مظفرالدینشاه قاجار امضا شد، سهم ایران از درآمدهای نفت را ۱۶ درصد از منافع خالص تعیین کرده بود. با تأسیس شرکت نفت انگلیس و ایران (APOC)، به دلیل ابهامات حقوقی در متن قرارداد و اعمال روشهای پیچیده حسابداری، درآمدهای واقعی ایران همواره کمتر از انتظارات دولت بود. ▫️از سال ۱۳۰۷، عبدالحسین تیمورتاش (وزیر دربار) مذاکرات گستردهای را برای اصلاح قرارداد آغاز کرد، اما با بروز بحران اقتصادی جهانی در ابتدای دهه ۱۹۳۰ و سقوط شدید درآمدهای نفتی ایران (از ۱.۳ میلیون لیره به حدود ۳۶۰ هزار لیره)، این مذاکرات به بنبست رسید. در واکنش به این انسداد اقتصادی و مالی، رضاشاه در اقدامی هیجانی، پرونده نفت را در جلسه هیئت دولت به بخاری انداخت و الغای یکجانبه قرارداد دارسی را اعلام کرد. ▪️▪️استراتژی فشار بریتانیا و واکنش ایران ▫️دولت بریتانیا با رد این اقدام یکجانبه، ترکیبی از فشارهای نظامی، حقوقی و بینالمللی را به کار گرفت: ▫️بعد نظامی: نیروی دریایی سلطنتی با به حرکت درآوردن ناوهای جنگی خود در خلیج فارس و سواحل آبادان، دست به یک مانور قدرت زد و سایه تهدید و جنگ را بر ایران حاکم کرد. ▫️بعد بینالمللی: بریتانیا پرونده را به جامعه ملل ارجاع داد. ▫️از منظر بررسی ساختار قدرت، حکومت وقت ایران که فاقد نهادهای دموکراتیک مستقل، پشتوانه پایدار جامعه مدنی و قدرت و اراده دفاع و مقاومت میهنی بود، در برابر این فشار نظامی و سیاسی، پایداری استراتژیک خود را از دست داد. ▫️ارزیابی خطر سقوط حکومت، واهمه از اشغال نظامی مناطق نفتی، محاصره اقتصادی و هراس از انزوای مطلق بینالمللی، رضاخان را به سمت تسلیم و عقبنشینی از خواستههای قبلی خود و پذیرش مذاکره تحت فشار و در چارچوب خواستههای بریتانیا هدایت کرد. ▫️در نتیجه، هیئت ایرانی به ریاست حسن تقیزاده (وزیر مالیه) مکلف به تفاهم با جان کادمن (رئیس شرکت نفت) شد. ▪️▪️بررسی اقتصادی و حقوقی قرارداد ۱۹۳۳: کالبدشکافی یک زیان بلندمدت ▫️اگرچه قرارداد ۱۹۳۳ در برخی بندهای ظاهری، مانند کاهش وسعت حوزه امتیاز و الزام شرکت به آموزش نیروی کار بومی، به نفع ایران بود، اما از دو منظر حقوقی و اقتصادی، زیانی ساختاری به منافع ملی ایران وارد کرد: ▫️الف) مکانیزم مالی جدید و پدیده تورم: در قرارداد ۱۹۳۳، فرمول «۱۶ درصد سود خالص» حذف و نظام «پرداخت ثابت به ازای هر تن نفت (۴ شیلینگ)» جایگزین شد. هدف اولیه ایران از این تغییر، فرار از کتمان سود توسط شرکت بود؛ اما این فرمول در بلندمدت به یک فاجعه اقتصادی تبدیل شد. با وقوع جنگ جهانی دوم و دهههای پس از آن، قیمت جهانی نفت و نرخ تورم به شدت افزایش یافت. ثبات رقم دریافتی ایران (۴ شیلینگ به ازای هر تن) در برابر جهش قیمت فروش نفت، باعث شد که بخش عمده سود حاصل از ارزش افزوده نفت به جیب شرکت انگلیسی سرازیر شود و قدرت خرید درآمدهای ایران به شدت کاهش یابد. ▫️ب) تمدید زمانی و مشروعیت حقوقی: بزرگترین امتیاز اعطا شده به بریتانیا، تمدید ۳۲ ساله مدت قرارداد بود. بر اساس قرارداد دارسی، امتیاز در سال ۱۹۶۱ میلادی (۱۳۴۰ خورشیدی) به پایان میرسید و تمام تأسیسات به مالکیت ایران درمیآمد. اما قرارداد جدید، این مهلت را تا سال ۱۹۹۳ میلادی (۱۳۷۲ خورشیدی) تمدید کرد. علاوه بر این، قرارداد ۱۹۳۳ به تصویب مجلس شورای ملی رسید و به یک معاهده بینالدولی تبدیل شد که الغای آن را از نظر بینالمللی بسیار دشوارتر از قرارداد شخصی دارسی میکرد. ▪️▪️ارزیابی تاریخی از منظر دکترین مصدق ▫️سالها بعد، دکتر محمد مصدق در نطقهای خود در مجلس شورای ملی و مجامع بینالمللی، ابعاد حقوقی این رویداد را تبیین کرد. از دیدگاه مصدق، اقدام رضاخان در سال ۱۳۱۱ یک خطای استراتژیک بود؛ چرا که اگر قرارداد دارسی به روال طبیعی خود ادامه مییافت، در سال ۱۳۴۰ خودبهخود منقضی میشد و زیرساختهای نفتی بدون چالش حقوقی بینالمللی به ایران واگذار میگردید. ▫️مصدق استدلال میکرد که قرارداد ۱۹۳۳ به دلیل شرایط اضطرار، ارعاب نظامی و عدم استقلال مجلس وقت، فاقد مشروعیت ملی است. همین استدلال حقوقی، بستر اصلی شکلگیری نهضت ملی شدن صنعت نفت در سال ۱۳۲۹ خورشیدی شد که هدف آن، ابطال نهایی دستاوردهای حقوقی بریتانیا در معاهده ۱۹۳۳ بود. #علوم_سیاسی ☑️ کانال تلگرام و پیج اینستاگرام علوم سیاسی 👇 🅾️ @po_science