رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
Статистикаدفتر شاعری شعره دیگه! :دی دفتر اصلی: @mashqeneveshtan کانالهای دیگر از همین نگارنده: @cybersecurities @cognitiveneuro
- Последний пост
- 20 февр.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ترسم این بار به مقصد نرسد جان عزیز بار غمخواری دوران نه سبک باشد و خوار دوش در وقت سحر سحر کنان ژاله صبح گفت آدم نه ببیند قدمش در مِه تار یاد آن روز کنم با تو بخوردم می دَرد خون بر خاک گرفته بشود دُرد و قرار دل تنگم بزند ناله که تنها شده است عاشق از این همه تنها برود سوی مزار
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست سعدی
زمان گذر کند امّا نشان نمیداند ز قبرِ مخفی بانوی هر دو عالم کس روند جمعِ ملائک به پشتِ حضرتِ دوست سر مزازِ دلیلِ خلقتِ دو عالم پس امامِ حاضرِ غائب زِ دیدگانِ جهان بخواند بر سر بالینِ مادرِ خود نصّ چه شد؟ غلط بشد این قافیه؟ نباشد عیب برای دختِ نبی وزن شعر…
بیخبری است. یعنی هیچ اتفاقی نمیافتد هیچ چیزی رخ نمیدهد و حتی ماهیها نیز از حرکت ایستادهاند!
به سان خسته مردی تنگ و تنها به راهی در قدم شبگیر و تاریک به دور از کورسوی نور امید پر از خالی، سیه روز است و نا نیک ستاره نیست در شبهای تارش نه ره داند نه داند ساعت و تیک نه خورشیدی، نه ماهی، آسمان کور! نه پاکوبی، نشانی، پرچمی نیک نه داند بازگشتن را نه رفتن بیابان مانده و تنها و تاریک بدون هیچ راهی از پس و پیش بدون نور امیدی به یاریش زمستان سخت و سرد و راه پوشان شب تاریک و بیم گرگ و بیخواب بیاشفتهاست از تنهایی خویش ندارد هیچ حتی لحظهای تاب نه رهواری نه همراهی نه یاری نه راهی، پرچمی، نوری، نه شب تاب چراغش سوخت نفتش، گشته خاموش به تاریکی بیوفتادهاست بیآب شب و روزش یکی گشته است و تاریک نه مهتابی، نه خورشیدی، چو سرداب! چراغش، نور امیدش، خموش است بیابان پر ز اقسام وحوش است بدون نور مانده در بیابان چگونه راه خود پیدا کند او؟ نباشد لیک حتی رعد و برقی نبیند پیش پایش شیر و آهو قدم را از قدم رفتن نه ممکن شب تاریک و این جا بی هیاهو نه بادی نه صدایی نه نشانی همه تنها و دور و غافل از او اگر حتی بمیرد در بیابان نیاید هیچ کس اندر پی او به سختی راه خود را تا به این جا اگر طی کرده در مانده است همین جا ببودش در زمانهای کمی دور چراغ و نور و امیدی و یاری به شبهای سیه در این بیابان به سختی راه خود را یافت باری چو نورش خامشی در پی گرفت و برفت از پیش او یارش به کاری به سو سوی چراغش راه تاریک برفت آنجا که بود امید یاری ولیکن ماند تنها در میانه برفت امید و نورش ماند زاری به تاریکی بمیرد در میانه که عاشق بود در این بد زمانه
دلم در دردخانه خانه دارد دلم از مرگ بیزار است و نالد که هر کس سوی چیزی چهره برداشت ولی این دل نداند از چه بالد؟ دلا خو کن به تنهایی که تنها به تنهایی توان در فهم آمد چو تنها در جهان افکنده گشتی چگونه راز، تنهایی نماند؟ دریغا مرهمی بر زخم رستن که جایش شاخه و سبزه درآید دلا خون گشتهای از جور دوران چگونه باشدت تا خون جهاند؟ به مرگ خویش تنهایی به در آ اصالت زایدت چون مرگت آید از این قطعه دلم بیزار و خون است که عاشق خون دلها خورده باشد
در این سرای بیگدار که مشغولی به انتظار چگونه عمر خویش را گذر کنی بدون هیچ اعتبار؟ چگونه در کشاکش حیات و موت نظر کنی به خویشتن که چگونه مرد؟ چگونه بار کولهبار زندگی به روی شانههای نازک حیات نشسته و تکان نمیخورد؟ چگونه در میان هیچ و پوچها امیدواریات برای زندگی تو را صدا میکند؟ بگو که دلشکستهام بگو که سخت خستهام بگو چگونه شاخه امید را دوباره در دل خودت کاشتهای؟ بگو که شاید این سخن خزان عاشق غریب را بهار کند.
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد صاحب خانه و بقال محل از دو طرف این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج به سراغش زن همسایه شتابان برسد هر بلائی به زمین می رسد از دور سپهر بهر ماتم زده ی بی سر…
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد صاحب خانه و بقال محل از دو طرف این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج به سراغش زن همسایه شتابان برسد هر بلائی به زمین می رسد از دور سپهر بهر ماتم زده ی بی سر و سامان برسد اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا ترسم آخر که از این غم بلبم جان برسد گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب وسط معرکه چون غول بیابان برسد پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی" گفت سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد استاد سید غلامرضا روحانی
دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش که آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش چو بید بر سرِ ایمانِ خویش میلرزم که دل به دستِ کمان ابروییست کافِرکیش خیال حوصلهٔ بحر میپزد هیهات چههاست در سرِ این قطرهٔ مُحال اندیش! بنازم آن مژهٔ شوخِ عافیت کُش را که موج میزندش آبِ نوش، بر سرِ نیش ز آستینِ طبیبان هزار خون بچکد گَرَم به تجربه دستی نهند بر دلِ ریش به کویِ میکده گریان و سرفِکنده رَوَم چرا که شرم همیآیدم ز حاصلِ خویش نه عمرِ خِضر بِمانَد، نه مُلکِ اسکندر نزاع بر سرِ دنیی دون مَکُن درویش بدان کمر نرسد دستِ هر گدا حافظ خزانهای به کف آور ز گنجِ قارون بیش [ حافظ - به نقل از گنجور ]
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن ور تیر طعنه آید جان منش نشانه گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه آن کوزه بر کفم نه کآب حیات دارد هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه دیوانگان نترسند از صولت قیامت بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه [ سعدی - به نقل از گنجور ]
без подписи
ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیام این نیست مزد رنج من و باغبانیام پروردمت به ناز که بنشینمت به پای ای گل چرا به خاک سیه مینشانیام دریاب دست من که به پیری رسی جوان آخر به پیش پای تو گم شد جوانیام گر نیستم خزانه خزف هم نیم حبیب باری مده ز دست به این رایگانیام تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو لب وا نشد به شکوه ز بیهمزبانیام ای یوسف عزیز که ثانی ندیدمت بازآ که در فراق تو یعقوب ثانیام با صدهزار زخم زبان زندهام هنوز گردون گمان نداشت به این سختجانیام یاری ز طبع خواستم اشکم چکید و گفت یاری ز من بجوی که با این روانیام ای گل بیا و از چمن طبع شهریار بشنو ترانهٔ غزل جاودانیام [ شهریار - به نقل از گنجور ]
без подписи
یا گرمى یک بوسه به پیشانى من باش یا علت یک عمر پریشانى من باش با فاصله اى امن که آسیب نبینى بنشین و فقط شاهد ویرانى من باش هر بار که عاقل شده ام خیر ندیدم یک بار بیا و تو به نادانى من باش من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم تو جاى من و محو غزل خوانى من باش ناچار به مرگم ته این قصه بیا و یک معجزه در قسمت پایانى من باش [ سید تقی سیدی - به نقل از اینجا ]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم [ گلستان سعدی - برگرفته از گنجور ]
گریههای آسمان هم دیدنی است دانه دانه قطرههار هم چیدنی است یادم آرد خیسی باد و هوا «عند غیث» و «استجب»ها گفتنی است یاد آن مهروی شیرین خنده را عاشقی کردن چنان بشنیدنی است!
بی خانه گشتم خانهام معشوق بود ...
ای بسا ای زندگی جریان بود زندگی را زندگانی جان بود از زبانی تا زبانی زندگی یک زبان بودن کجا امکان بود؟ گفت و گوها آید و بس میرود زندگانی عاشقی را چون بود!
زندگی جاودانی اگر روزی مرا در خاک کردند / سرشتم را سرشتند و بشستند مرا با آرزوی خویش یاد آر / مرا طالب به جان خویشتن دار سرشت عاشقی خون دل است و / نیاید هیچ چیز همکفو هم او بباید خون دل خوردن در این راه / خدایا کار ما نگذار در چاه خدایی کن به نور حق و عزت¹ / رهایی ده ز بند بیم و غفلت به درد دردمندان روشنی باش / به این دیوانه عاشق مرهمی باش ¹ عزت خودت