rahnamone
Статистикаسخنان بزرگان، دانشمندان ،خردمندان ، عرفا ،شعرا بهشت يك مكان نيست، آن مرتبه ای از آگاهیست.
- Последний пост
- 19 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 196
- 1/48двое суток
- 224
- 1/72трое суток
- 242
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«بدون پشتکار استعداد هدر میره.»
«ارزش تو وابسته به شبیه بودن به بقیه نیست.»
«خودشناسی از مقایسه شروع نمیشه، از مشاهده صادقانه خودت شروع میشه.» «نقطه ضعف رو انکار نکن، ولی اجازه هم نده کل هویتت رو تعریف کنه.» «نقطه قوتت رو هم بشناس، چون شاید همون چیزیه که فکر میکنی متفاوتت کرده در واقع بزرگترین سرمایهته.» «و شاید سختترین سؤال این باشه: اگه هیچکس قرار نباشه قضاوتت کنه، واقعاً دلت میخواد چه کسی باشی؟ این سؤال شاید یه کم ناراحتکننده باشه، ولی در عوض میتونه خیلی راهگشا باشه.
«انسان با کامل بودن بزرگ نمیشه، با پذیرفتن خودش، تلاش برای رشد و تبدیل تواناییهاش به نوری برای زندگی دیگران بزرگ میشه.»
«خودت رو بشناس چون ناآگاهی از خود ریشه خیلی از رنجهاست.» «خودت را رشد بده چون استعداد بدون رشد خاموشه.» «آموختههات را تقسیم کن چون ارزش انسان در اثریه که از خودش بهجا میذاره.»
«انسان، همیشه در حالِ زیستن است؛ اما تماشایِ خویشتن، نادرترین لحظه ی زیستنِ است.»
«از تلاش برای شدن، دست بردار؛ تا بودن را تجربه کنی.»
زندگیِ آرام، متعلق به کسی است که: · با عادتها نجنگد، اما اسیرشان نشود. · ریا را کنار بگذارد و همان باشد که هست. · و هر روز، حداقل یک «بند» را از خودش باز کند.
اگر به زندگی از منظر خودِ زندگی نگاه نکنی، هرگز درست زندگی نخواهی کرد خیلی از ما زندگی را از پشت شیشه نگاه میکنیم. شیشه ی تحلیل، شیشهی قضاوت، شیشهی مقایسه یا نگرانی. اما زندگی وقتی از پشت شیشه دیده شود، دیگر خودِ زندگی نیست. یک تصویر است، یک نقشه، یک فیلم. اما تو برای زندگی کردن به فیلم نیاز نداری. به بودن نیاز داری. زندگی را نمیتوان از بیرون فهمید تا وقتی که زندگی را به مثابه یک «مسئله» یا یک «پروژهی قابل مدیریت» نگاه کنی، در حقیقت از آن بیرون ماندهای. مدام میپرسی: «آیا این درست است؟»، «آیا به اندازهی کافی پیش رفتهام؟»، «دیگران چه فکری میکنند؟». این سؤالها مفیدند، اما اگر همهی وجودت شوند، تبدیل میشوی به یک ناظرِ همیشگی که فراموش کرده خودش هم بخشی از صحنه است. نتیجه چه میشود؟ زندگیات از دست میرود. نه به یکباره، بلکه قطره قطره. در میان برنامهریزیهای بیش از حد، در میان ترس از اشتباه، در میان اینکه بخواهی همیشه کنترل داشته باشی. «نگاه کردن از منظر زندگی» یعنی بپذیری که زندگی جاری شدن است، نه حل شدن. زندگی یک معادله نیست که جواب نهایی داشته باشد. یک رود است که فراز و نشیب خود را دارد. اگر از بیرون به رود نگاه کنی، فقط آب را میبینی. اگر وارد آن شوی، سرما، جریان، شتاب، سنگها و ماهیها را حس میکنی. این حس کردن، همان «از منظر زندگی نگاه کردن» است. این یعنی: · بهجای قضاوت کردن احساساتت، آنها را زیستن. · بهجای مقایسه کردن مسیرت، در مسیر خودت حرکت کردن. · بهجای منتظر ماندن برای «روزی که همهچیز درست شود»، اکنون را زیستن. · بهجای اندیشیدن به زندگی، به زندگی اندیشیدن نیاوردن — بلکه خودِ زندگی شدن. چه چیزی باعث میشود زندگی از دست برود؟ 1. کمالگرایی – منتظر ماندن برای شرایط ایدهآل، در حالی که زندگی فقط در شرایط واقعی جریان دارد. 2. ذهنی سازی افراطی – به جای تجربه کردن، دائماً در حال توضیح دادن زندگی به خودت هستی. 3. ترس از اشتباه – فراموش کردن اینکه در خودِ زیستن، اشتباه یعنی یادگیری، نه شکست. 4. زندگی برای دیگران – نمایش دادن بهجای بودن. نقش بازی کردن بهجای نفس کشیدن. چطور میتوان از این بیراهه برگشت؟ · حضور آگاهانه را تمرین کن: بدون قضاوت، فقط توجه کن به اینکه الان چه احساسی داری، چه صداهایی میشنوی، چه رنگی میبینی. · قضاوت را کنار بگذار: بهجای «خوب/بد»، از خود بپرس «این تجربه چه حسی به من میدهد؟» · کنترل را رها کن: برخی از بهترین لحظات زندگی وقتی اتفاق میافتند که نقشه ات را کنار میگذاری. · کارها را برای خودِ آنها انجام بده: نه برای نتیجه، نه برای تأیید، بلکه برای لذت خودِ کنش. مثلاً نقاشی بکش چون نقاشی کشیدن خوب است، نه برای نمایش دادنش. زندگی یک مسئلهی فلسفی نیست که با فکر کردن حل شود. زندگی یک اتفاق است که با زیستن معنا پیدا میکند. اگر از پشت شیشه به زندگی نگاه کنی، شیشه را میبینی نه زندگی را. اگر وارد شوی، ممکن است خیس شوی، ممکن است لیز بخوری، اما زندگی را حس میکنی. و همان حس کردن، یعنی درست زندگی کردن. هر چیز دیگری، فقط تماشا کردن است. و تماشاگرِ زندگی، در واقع هرگز زندگی نکرده است. --- «زندگی آن چیزی است که برایت اتفاق میافتد در حالی که مشغول برنامهریزی برای آینده هستی.» — جان لنون اما عمیقتر از آن: زندگی زمانی میآید که برنامهریزی را رها کنی و خودت را به جریان بسپاری.
زندگی که در ذهن میگذرد، روی زمین راه نمیرود ما روی زمین هستیم. پاهایمان روی زمین راه میرود. اما ذهنمان اغلب جای دیگریست. ما آن بالا، در لابیرنت افکار گم شدهایم: در بازپخش خاطرات تلخ، در تمرین نگرانیهای فردا، در گفتگوهایی که هنوز اتفاق نیفتاده. در حالی که دستهایمان کاری میکند، چشمهایمان چیزی میبیند، اما «ما» آن لحظه در بدن خودمان نیستیم. و مشکل بزرگ اینجاست: زندگی که باید روی زمین زیست شود، در ذهن زیست میشود. ما با تکرار ذهنی، واقعیتی که دیگر وجود ندارد (گذشته) یا اصلاً وجود ندارد (آینده) را به یک دنیای مجازی تبدیل میکنیم. و بعد وارد آن دنیای مجازی میشویم و در آن زندگی میکنیم. به جای دیدن آنچه الان جلوی ماست، آنچه را ذهن بازسازی کرده میبینیم. به جای واکنش به شرایط لحظه، به خاطرهای از پنج سال پیش واکنش نشان میدهیم. این یعنی چه؟ یعنی از واقعیت اصلی دنیا دور میشویم. حقیقت را نمیبینیم. نه حقیقت فلسفی و بزرگ، بلکه حقیقت ساده: همین نفس، همین قدم، همین باد، همین صدایی که الان هست، همین خستگی که در شانههایمان حس میکنیم. پس آن فکری که مدام به آن برمیگردیم، چه ارزشی دارد؟ ارزش آن «توهمی» است که با مرور دوباره و دوباره به آن جان میدهیم. تا وقتی به چیزی فکر کنیم، برایمان «واقعی» میشود. به محض اینکه از فکر کردن دست برداریم، آن چیز از واقعیت جاری ما خارج میشود — مانند فیلمی که دیگر پخش نمیکنی. و این ضایع شدن نیست. این رهایی است. بله، فکر نکردن به یک چیز، قدرت آسیب زدن آن را خنثی میکند. نه به این معنا که اتفاقی نیفتاده، بلکه به این معنا که دیگر آن اتفاق الان در حال وقوع نیست. و ما مجبور نیستیم هر روز آن را بازسازی کنیم. ما میتوانیم همین حالا، فقط یک قدم برداریم. همین جا. روی زمین. زندگی واقعی همین جاست. فقط کافی است کمی از ذهنمان بیرون بیاییم و پاهایمان را حس کنیم.
لحظههای هر روز را چون چای داغ، جرعهجرعه بچش و حس کن. نه با عجله و طاقتفرسا. اتمام کارها خوب است، اما معنا و شادی در چشیدن لحظههاست، نه در تمام کردنِ بیوقفهشان.
تمام هستی از نیستی زاده شده و آن نیستی و خلأ خالق هستی است پس از روبرو شدن با آن خلأ درونی فرار نکنید چون آن، منبع هستی است. امیدوارم متن ها مفید واقع شود
گاهی زندگی از ما میخواهد که با این تنهایی و خلا بی معنا روبرو شویم و با وجودمان درک و لمسش کنیم و به ذهن خود استراحت دهیم و چراغ خاموش وجودمان را روشن کنیم
«از خلأ درون خود به هیچ چیز پناه نبرید. آن خلأ و نیستی، همان کل هستی است بخشی از وجود ما که تنها ذهنمان توان درکش را ندارد.» به همین دلیل گاهی به جای فرار کردن از آن و پر کردن و پناه بردن به سرگرمی، ثروت، رابطه و موفقیت در سکوت روبهروی آن حضور یابید زیرا گاهی پاسخ در پر کردن خلأ درون نیست، بلکه در دیدن مستقیم و حضور داشتن در آن است.
انسان خوب و شایسته هرگز در فکر مرگ نیست.» – منظور فروم: کسی که به زندگی عشق میورزد، ذهنش پر از ساختن، رشد و بودن در لحظه است، نه ترس و تخریب.
از گروهِهای خودبزرگبین (ملت، مذهب، حزب) فاصله بگیر و هویت خود را بر پایهٔ عشق به زندگی بنا کن.
آزادی فقط جایی وجود دارد که خرد و راستی باشد.
بیشتر مردم در هنر زندگی شکست میخورند نه به این دلیل که ذاتاً بد هستند، بلکه چون بیدار نمیشوند.
تلاش برای کنترل زندگی، آن را به مرگ تبدیل میکند.
مهمترین شرط پرورش عشق به زندگی در کودک، آن است که با کسانی که به زندگی عشق میورزند به سر برد؛ چراکه عشق به زندگی به اندازه عشق به مرگ مسری است.»