ڕاسپاردە
Статистикаژوورێک بۆ هاونشینی لە گەل پەیامەکەی راسپاردە.. چاک بزانە کە یادی خوا، ئوقرەو ئارامی دڵانە. هەژار @GoranSenaey
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 19
- Всего постов
- 103
- Тип
- открытый
- Язык
- ku
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 73
- 1/48двое суток
- 83
- 1/72трое суток
- 90
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مولانا عضدالدین را پرسیدند: چونست در زمان خلفا، ادعای خدایی و پیمبری بسیار بود و کنون نه؟ گفت: مردم این روزگار چنان در ظلم و گرسنگیاند که نه خدا به یاد آید نه پیغمبر. @rasepardeh
هر کس حق دارد دینی را برگزیند که بر پایهی عقل خود درست میداند. این حق، نه هدیهی حکومت است، نه بخششی از سوی کلیسا. این، حق ِطبیعی هر انسان است و هیچ مرجعی نمیتواند او را از آن محروم کند. جان لاک @rasepardeh
سلام بر "تو" به سنگینی و وقارِ آن شبهایی که از جانب پرودگار با نوای «يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ» خطاب میشدی ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat
@rasepardeh عەلی وەردی
🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(2) شبح خیانت شاه و طمع ژئوپولتیک وی از تردیدهای ذهنی پیشگفته و پلمیکهای ایدئولوژیک آن بیشتر ذهن عارف را میآزارد. وی بارها به کنایه از «دوست ایرانی» سخن میگوید؛ دولتی که از جنبش حمایت میکند، اما عارف نمیتواند یک سؤال اساسی را بی پاسخ بگذارد. اگر این دوست روزی منافع خودش را در جای دیگری ببیند، چه؟ حمایت ایران از جنبش بارزانی در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ برای توان نظامی آن اهمیت حیاتی داشت، اما این حمایت بخشی از رقابت تهران و بغداد و چانهزنی بر سر مسائل مرزی نیز بود. بنابراین یک تناقض اساسی وجود داشت: جنبشی که برای استقلال سیاسی خود میجنگید، برای ادامه جنگ به حمایت یک دولت خارجی نیاز داشت. و این تناقض سرانجام خودش را نشان داد و منطق ژئوپولتیک به بهای ویرانی رویای یک ملت بر ملاحظات اخلاقی چیره شد. تلخی پایان این تناقض را شاید بتوان با یک استعاره دیگر توضیح داد. حسین عارف در یک پناهگاه کوهستانی در میانهی مبارزه مسلحانه، «عقل و دولت» هگل را میخواند. کتابی که مدتها مشتاق خواندنش بوده، سرانجام نه در کتابخانه و شهر، بلکه در سنگر به دستش میرسد. یک طرف هگل است: دولت، عقل و تاریخ. طرف دیگر کلاشینکف است: جنگ، کوهستان و نیروی پیشمرگ. و عارف میان این دو ایستاده است. او درباره عقل پیشروندهی تاریخ میخواند، در حالی که خودش درون تاریخی قرار گرفته که هنوز نمیداند چه سرنوشتی برایش نوشته است. روشنفکری که میکوشد تاریخ را بفهمد، در حالی که تاریخ همان لحظه در الجزیره و در صحنه روبوسی شاه و صدام مشغول تعیین سرنوشت اوست. برای تهران و بغداد و اردوگاههای سیاسی زمان جنگ سرد، نمایش الجزیره صرفا یک معامله دیپلماتیک است؛ برای جنبش کردستان اما پایان یک جهان! ایران حمایت خود را قطع میکند و جنبشی که بخشی از توان نظامی و عقبه تدارکاتی اش به این حمایت وابسته بود، ناگهان خود را در برابر یک ارتش تا بن دندان مسلح تنها میبیند. نه تنها ارتش عراق، بلکه جهان خونسرد و نظارهگر شرق و غرب. در کوههای سر به فلک کشیدهی کردستان اما این اتفاق فقط یک شکست نظامی نیست. یک شوک وجودی است. چهارده سال مبارزه، امید، فداکاری و زندگی در قلب یک جنبش انقلابی در چند ساعت در برابر یک واقعیت جدید قرار میگیرد. شاه ایران که قرار بود متحد ثابت قدم کردها بماند، آنها را وجهالمصالحه کرده است! رادیو «صدای کردستان عراق» آخرین پیام خود را میدهد و اعلام میکند که به دلیل «مشکلات فنی» از فردا شب پخش نخواهد شد. عارف میداند که هیچ مشکل فنیای در کار نیست. او میخواهد برود و بگوید: این دروغ است. مشکل فنی نیست، بلکه سیاسی است. جنبش دارد پایان مییابد. بدون شک این یکی از دراماتیکترین صحنههای کتاب است؛ زیرا حتی در آخرین لحظه، زبان بروکراتیک نمیتواند حقیقت شکست انقلاب را بر زبان بیاورد. عارف نقل میکند که یکبار هنگام رفتن از ارومیه به پیرانشهر با یک دانشجوی مهابادی که علائق روشنفکرانه داشت، همسفر میشود. جوان دانشجو میگوید جنبش شما همزمان مسحور و مرعوبمان میکند. با جان و دل ستایشتان میکنیم اما از سویدای دل اتحادتان با شاه را نکوهش مینماییم. میترسیم جنبش قطبنمای اخلاقی خود را گم کرده باشد. عارف میگوید حرفت درست است، اما توان مردمی جنبش و درایت رهبران آن از تناقض فوق بزرگتر است. روز بعد با تلخکامی داستان را برای بیگرد تعریف میکند و هر دو از قطعیت بیان این مرد جوان میترسند. لحظهی تاریخی شکست ۶ مارس برای او به منزلهی وداعی دستکم موقت برای رؤیاهای سیاسی بیشماری است. رؤیای انقلاب، رؤیای رهایی ملی، رؤیای همبستگی انترناسیونالیستی، رؤیای مبارزه مسلحانه و سرانجام رؤیای اتکا به متحد خارجی. عارف در این یک سال میبیند که هر کدام از این رؤیاها چگونه در برخورد با صخره سخت ژئوپولتیک و مواجهه با واقعیت سخت قدرت، منکوب میشوند میبیند که انقلاب میتواند بوروکراسی و فساد تولید کند. جنبش رهاییبخش که علیه اقتدارگرایی حاکم بر کشور برخاسته، ممکن است خودش نیز تحمل نقد نداشته باشد. روشنفکر انقلابی که جانش را بر کف دست گرفته، میتواند توسط دستگاه امنیتی همان جنبش بازخواست شود. مبارزه ملی علیرغم حقانیت حقوقی و مشروعیت اخلاقی میتواند به حمایت خارجی وابسته شود و سرانجام با یک بدهبستان بینالمللی قربانی شود. اما این به معنای بیاعتبار شدن آرمان کردستان نیست. واپسین کلمات کتاب داستان رستاخیز و آغازی دگر است. حتی اگر به معنای ساختن همه چیز از صفر باشد. کتاب یک سال از زندگی سرشار از نکات کلیدی و پندهای اخلاقی و فلسفی است. روان نویسندهاش شاد باد. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1
🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(۱) حسین عارف نویسنده برجسته کرد امروز در سن نود سالگی در سکوت درگذشت. مرگی غریب برای کسی که حدود یک سده در میان اجتماع و همراه مفاهیمی چون تعهد، فداکاری و انسانیت زیست. آقای عارف روزنوشتهای یک سال از این عمر دراز را به رشتهی قلم در آورده است. کتاب مهم اما کمتر دیده شدهی «ساڵێک لە تەمەن» را میگویم! این کتاب، روزنوشتهای یک نویسنده و روشنفکر کرد در فاصله ۲۸ مارس ۱۹۷۴ تا ۲۷ مارس ۱۹۷۵ است؛ یک سالی که در آن جنگ کردستان عراق دوباره شعلهور شد. عارف از پشت میز کارش در بغداد به عنوان عضو فعال اتحادیهی نویسندگان کرد به کوه زد تا به جنبش مسلحانه بپیوندد. از نزدیک با آرمانها و تناقضهای آن زندگی کرد و سرانجام در آستانهی یک سالگی سفر پرماجرایش شاهد فروپاشی ناگهانی همان جنبش شد. صد البته این کتاب روزشمار یک سال جنگ نیست. بلکه روایتی ظریف از دغدغههای شخصی، ترس و امیدهای توامان و کلنجار رفتن بر سر دوراهیهای متعدد نویسنده آن است. چهار سال پس از توافق ۱۱ مارس ۱۹۷۰، توافقی که قرار بود مسئله کرد را در چارچوب خودمختاری حل کند، مناسبات بغداد و جنبش ملا مصطفی بارزانی دوباره به بنبست رسیده بود. اختلاف بر سر نحوه اجرای توافق، محدوده خودمختاری و بهخصوص مناطق مورد مناقشه، به جنگ دوباره انجامید. عارف در بغداد که همزمان با فراخوان رفتن به خدمت سربازی به عنوان نیروی احتیاط مواجه است با یک انتخاب اخلاقی دشوار روبهروست: به ارتش عراق بپیوندد و در جنگی شرکت کند که عملاً علیه جنبش مردم خودش است، یا به کوهستان برود. او راه دوم را انتخاب میکند. اما کوهستان برای او پایان پرسشها و تردیده و دوگانگیها نیست؛ تازه آغاز آنهاست. در ابتدای کتاب، خاطره کنگره بینالمللی نویسندگان در بصره، فضای فکری دهه هفتاد را بهخوبی نشان میدهد. شاعری تونسی با شور انقلابی از مبارزه مسلحانه سخن میگوید و کلاشینکف را بر هزاران شعر ترجیح میدهد. این صحنه، تصویر نسلی است که هنوز انقلاب را زبان آینده میدانست: چپ، ضدامپریالیسم، مبارزه مسلحانه، رهایی ملی و همبستگی جهان سوم. عارف همراه کامران موکری با احتیاط به شاعر شوریدهی تونسی هشدار میدهند که مبادا فریب رتوریک انقلابی و آزادیخواه رژیم بعث را بخورد و سرنوشت خویش را به بغداد زندان و چوبههای دار گره زند. عارف به قول خود با یک جهان بینی متاثر از ملیگرایی چپ و ایمان به قسمی انترناسیونالیسم به قرارگاه کوهستانی بارزانی ملحق میشود. اما خیلی زود، میان دو زبان گرفتار میشود: زبان انقلاب و انترناسیونالیسم از یک سو و زبان ناسیونالیسم کردستانی از سوی دیگر. این دو در جنبش کردستان کنار هم زندگی میکنند، اما همیشه بهراحتی با هم سازگار نیستند. چه آغاز مجدد جنگ از بهم خوردن اتحاد به اصطلاح مترقی حزب دمکرات کردستان و حزب بعث سوسیالیست عرب آغاز میشود. تقلیدی مضحک از جبهههای خلق دهههای سی و چهل اروپا که استالین با مقاصد خاص آنها را سرهم بندی میکرد. طرفه آنکه این داستان هم در ماه مارس اتفاق افتاد. ۱۱ مارس ۱۹۷۰ که در بغداد پسران بارزانی و صدام دست در دست هم توافق خودمختاری را جشن گرفتند. عارف میگوید از ابتدا و پیش از آنکه از آن مارس فرخنده به دو مارس بدشگون در چهار و پنج سال بعد برسیم، به آن بدبین بودم. به یک دلیل ساده: قدرت مطلقه چرا باید سهم دیگران را بدهد! فاصلهی انتقادی او در کوه هم حفظ میشود. فساد، ثروتاندوزی برخی مسئولان، بوروکراسی و کاغذبازی را میبیند و درباره آنها انتقاد میکند. پس از سه ماه تلاش نخستین شماره مجله نویسنده کرد در چاپخانه خەبات در دل غاری مخفی منتشر میشود. رئوف بیگرد سردبیر و دوست و همکار عارف در «نویسنده کرد» از فساد و بوروکراسی رایج در جنبش انتقاد و البته به عقوبت دچار میشود. خود عارف نیز به دلیل انتقادهایی که در محافل خصوصی مطرح کرده، توسط دستگاه امنیتی جنبش مدتی کوتاهی بازداشت و بازخواست میشود. دردسرهای ارگان اتحادیه نویسندگان کرد به این مورد ختم نمیشود. سعید ناکام نویسنده مهابادی، پا را از مرزهای گفتمان رسمی فراتر مینهد و نبرد جاری را صراحتا جنگ عربها و کردها میخواند. توصیف جنگ با زبانی ملیگرایانهتر که با بمبارانهای کور و پرتلفات هوایی ابعادی غیرانسانی یافته بود، جنجالی بزرگ میآفریند. عدهای به ستایش ناکام میپردازند. اما پاسخ مسئولان جنبش روشن است: جنگ ما با عربها نیست. با رژیم بعث است. رهبری حزب دموکرات کردستان نمیخواهد مبارزه کردها را جنگی قومی با عربها معرفی کند. دشمن، رژیم بعث است، نه ملت عرب. وقتی بمبارانها افزایش یافت، شهرها و روستاهای کردنشین هدف قرار گرفتند و بخش بزرگی از جامعه به کوهستان پیوست، برای بسیاری جنگ دیگر فقط جنگ یک حزب با حکومت بغداد نبود. جنگ به یک تجربه ملی تبدیل شده بود. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1
اگر تعمیر این دلهای شکسته نتوانی کرد، باری چنان مکُن که شکستهتر گردانی، و چنان مکن که از طاقِ این دلها بیفتی که:هرکه از طاق دلی افتاد، مُرد #ابن_عربی @rasepardeh
🔰 رفاقتِ نورانی و تربیتِ دل 🎍هناك وجوه تذكّرك بالآخرة وبلا موعظة در مسیر زندگی، خداوند گاه چهرههایی را پیش روی انسان میگذارد که حضورشان، پیش از هر سخن، دل را به یاد آخرت میبرد.🍃 🌻اینان نه واعظان پرگفتار، بلکه آینههاییاند که انسان در آنها حقیقت خویش را میبیند؛ آینههایی که غبار غفلت را از جان میزدایند و آدمی را به مقصد نهایی متوجه میسازند. نور این چهرهها از صفای دل، صدق نیت و حضور دائمی آنان در محضر خدا سرچشمه میگیرد؛ نوری که بیهیاهو، اما عمیق، جان را به سمت معنا میکشاند. چنین انسانهایی، پیش از آنکه سخنی بگویند، با کیفیت حضورشان تربیت میکنند. 🔶 رفاقت؛ مدرسهی تربیت یا میدان غفلت هر همراهی، رفاقت نیست؛ و هر همنشینی، همسفری در مسیر حق نمیشود. چه بسیار کسانی که وقت انسان را پر میکنند، اما قلب او را تهی میسازند؛ و چه بسیار کسانی که ظاهرشان آراسته و سخنشان شیرین است، اما حضورشان انسان را از مقصد دور میکند. 🎍در منطق تربیت اسلامی، رفاقت پیوندی است که باید انسان را به خدا نزدیکتر سازد؛ پیوندی که دل را از نور معنا لبریز کند و انسان را از گرداب روزمرگی و سرگرمیهای بیثمر برهاند. رفاقتی که محورش خدا نباشد، دیر یا زود به سرگرمی بدل میشود؛ و سرگرمیِ بینور، انسان را از حقیقت دور میسازد. 🔶 رفیقِ نیازمندِ رفیق برخی رفاقتها خود نیازمند رفیقی دیگرند؛ رفیقی که آنان را به یاد خدا بیندازد، و سپس یادشان آورد که چرا گرد هم آمدهاند و غایت این همنشینی چیست. جمعی که مقصدش روشن نباشد، به بیراهه میرود؛ و دوستیای که محورش ذکر خدا نباشد، به غفلت میانجامد. رفاقت، اگر از معنا تهی شود، به جای آنکه انسان را رشد دهد، او را از مسیر تربیت دور میکند؛ و دل، که لطیفترین ظرف وجودی انسان است، از هر چیزی که پیرامونش باشد اثر میپذیرد. 📖 خدای متعال در آیهای نورانی، معیار رفاقت را چنین بیان میکند: 🎍﴿وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ﴾ «خویشتن را با کسانی نگاه دار که بامدادان و شامگاهان پروردگارشان را میخوانند و تنها رضای او را میجویند.» 🌻این آیه، دعوتی است به نشستن با کسانی که: 👌صبح و شام دلشان در ذکر خداست؛ 👌مقصدشان رضای الهی است؛ 👌حضورشان انسان را به یاد حقیقت میاندازد. 🌻 این معیار، نهتنها معیار رفاقت، بلکه معیار تربیت اجتماعی است؛ زیرا جامعهای که اهل ذکر و اهل نور در آن محور همنشینی باشند، جامعهای است که اخلاق، کرامت و معنویت در آن زنده میماند. 🔶 رفیق صالح؛ آینهی رشد، نه آینهی تأیید رفیق صالح آن نیست که همیشه با تو موافق باشد؛ بلکه آن است که تو را در مسیر بهتر شدن نزد خدا یاری کند. او آینهی حقیقت است، نه آینهی زیباسازی. تو را آنگونه که هستی نشان میدهد، نه آنگونه که دوست داری دیده شوی. 👌رفیق صالح، تو را به سوی نور میکشاند، نه به سوی راحتیهای بیثمر؛ و در سختیها، دل را به ذکر خدا پیوند میدهد، نه به سرگرمیهای بیهدف.🍃 🔶 دل؛ لطیفترین ظرف تأثیرپذیری دل انسان، لطیفترین و حساسترین ظرف وجودی اوست؛ ظرفی که از هر چیزی که پیرامونش باشد اثر میپذیرد. از اینرو، انتخاب رفاقت، انتخاب مسیر است؛ انتخاب آینده است؛ انتخاب حال و احوال قلب است. رفاقت، تنها یک رابطهی انسانی نیست؛ یک مسیر تربیتی است. هر رفیق، یا چراغی در مسیر انسان میافروزد، یا سایهای بر آن میافکند.🍃 👌إذا طال الطريق قَرّبتك من القرآن؛ لا رفقةً إذا طال الطريق سألتك: أين أقرب مقهى؟ پس رفاقتی برگزین که اگر راه طولانی شد، تو را به قرآن نزدیکتر سازد؛ رفاقتی که در خستگیها، جان را به نور معنا برساند؛ رفاقتی که در دشواریها، دل را به ذکر خدا پیوند دهد. نه رفاقتی که اگر مسیر سخت شد، نخستین پرسش او این باشد: «نزدیکترین کافه کجاست؟» 👌زیرا رفاقتِ بیمقصد، انسان را از حقیقت دور میکند؛ و رفاقتِ بیذکر، دل را از نور تهی میسازد.🌼 ✍️ حمزه خانبیگی ─═इई🌼🍃🌸🍃🌼ईइ═─
. 📜#کهن_روایت حاکم و کشاورز روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید. حاکم پس از دیدن آن مرد بیمقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بینوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید... حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت! همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند... حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟ کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید. حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود. حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که درِ رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حقّ این باران و رحمتت، مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم، هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را میخواهی؟! یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد... حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیدهای که به من زدی... فقط میخواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد... فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد... از خدا بخواه، و زیاد هم بخواه... خدا بینهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست، ولی به خواستهات ایمان داشته باش... @rasepardeh
🤍 ابوسعید ابوالخیر گفت: هرجا که نظر میکنم، بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار همه زر آویخته. کسی نمیبیند و کسی نمیچیند. گفتند: کو، کجاست؟ گفت: همهجاست. هرجا میتوان خدمتی کرد؛ یا هرجا میتوان راحتی به دلی آورد؛ آنجا که غمگینی هست و آنجا که مسکینی هست؛ آنجا که یاری طالبِ محبت است؛ و آنجا که رفیقی محتاج مروت... . @rasepardeh
هەواڵێکی خۆش بۆ خوێنەرانی ئاسەواری سەعیدی کوردی (نوورسی) بەم زووانە لە لایەن نەشری دڵسۆزی ئێحسانەوە امام نورسی الاهیدان معاصر دکتر محسن عبدالحمید مترجم: مولود بهرامیان @rasepardeh
دَمی با مونتنی «من دچار این اشتباه رایج نمیشوم که دیگران را به محک خودم بزنم و بر اساس آنچه خودم هستم دربارهٔ آنها قضاوت کنم. به راحتی میپذیرم که دیگری ممکن است ویژگیهایی غیر از ویژگیهای من داشته باشد. من چون خودم را مقیّد به صورت خاصّی از زندگی مییابم، همهٔ دیگر افراد را مُلزم به تٲیید آن صورت نمیدانم. هزاران شیوهٔ مختلفِ زیستن برایم قابل تصوّر و قابل تصدیق است و بر خلاف معمول آدمها، من تفاوتِ میان ما آدمیان را راحتتر از شباهت میانمان میپذیرم. تا دلتان بخواهد آمادهام دیگران را از پذیرفتن شرایط و اصولم معاف کنم. من دیگری را صرفاً به صورتی که خودش هست میخواهم، فارغ از شباهت یا عدم شباهتش با دیگران؛ من او را بر مبنای خودش میشناسم.» "میشل مونتنی" فیلسوف فرانسوی (۱۵۳۳_۱۵۹۲) تتبعات، نشر سخن، ترجمهٔ احمد سمیعی گیلانی @regarasakan
ما آدمها در تاریکخانهی روانمان، استادِ بیبدیلِ «توجیهگری» هستیم. هر جا که منافعمان با اوامر و احکام اللهی تضاد پیدا میکندو یا هر جا که صبر برحق برایمان تلخ و طاقتفرسا میشود دست به دامنِ توجیه میشویم. با کلماتی زیبا و استدلالهایی که ظاهری فریبنده دارند خطاهایمان را توجیه میکنیم. به خودمان میقبولانیم که «شرایط زمانه عوض شده»، «اینجا موقعیت فرق میکند»، یا «من بهتر میفهمم الان چه چیزی به صلاحم است». اینجاست که در یک تکبر پنهان و خاموش، در برابر پروردگاری که خالقِ تمام پیچیدگیهای روحِ ما و تار و پودِ روابط انسانی است میایستیم. ما با توجیههایمان، در واقع به خداوند میگوییم: «نعوذ بالله، تو این موقعیتِ خاص مرا ندیده بودی، اما من میبینم و خودم حکمِ جدیدی صادر میکنم!» آری درمانِ این دردِ مهلک توجیه گری، تنها بازگشتِ خاضعانه به دامن این آیهی نورانی است: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» (فرمان و حُکم، تنها و تنها از آنِ خداست). این آیه، آبی است بر آتشِ منیّت و توجیهگریهای ما. «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» یعنی پروردگارا، تو روانِ پر از تضاد مرا بهتر از خودم میشناسی. تو نیازهای جامعه و روابط پیچیدهی انسانی را پیش از آنکه من به دنیا بیایم، در علمِ بینهایتت دیدهای. پس من کیستم که در برابرِ حکمِ تو، تبصره و مادهی شخصی بسازم؟ تمام غربتِ دین در طول تاریخ، از همان روزی آغاز شد که آدمها یاد گرفتند به جای «تسلیم» در برابرِ حکمِ خدا، آن را به نفعِ شرایطِ خود «تفسیر و توجیه» کنند. وقتی «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» در قلبِ ما کمرنگ شود، دین تبدیل به ابزاری میشود در خدمتِ نفسانیات ما، نه چراغی برای هدایتِ روانِ سرگشتهمان. کاش دلهایمان آنقدر بزرگ و خاشع شود که در برابرِ هر سختی و هر موقعیتِ وسوسهانگیزی،نفسِ توجیهگر را خاموش کنیم و با تمامِ وجود زمزمه کنیم: پروردگارا، من نمیدانم... تو میدانی و فرمان، تنها ازآنِ توست. ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat
#حکایت فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کردهای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کردهام! فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به…
#حکایت فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کردهای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کردهام! فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانهی کسی مثل تو نمی آمدم. #ریاضالحکایات #حبیبالله_کاشانی @rasepardeh
نقل است که حسن بصری گفت: یک شبانه روز با رابعه بود م و سخن طریقت و حقیقت گفتم که نه در خاطرمن گذشت که مردی ام و نه بر خاطر او که زنی است. آخرالامر برخاستم نگاه کردم، خویشتن را مفلسی دیدم، و رابعه را مخلصی. #حضرت_عطار #تذکره_الاولیاء #ذکر_رابعه_عدویه @rasepardeh
محمد را معمولاً از دریچه رسالتش میشناسیم؛ اما اگر برای لحظهای از این منظر فاصله بگیریم و به او تنها به چشم یک انسان بنگریم، چه خواهیم دید؟ این کتاب تلاشی است برای کشف چهره انسانی محمد؛ انسانی که پیش از آنکه پیامبر باشد، در صداقت، آزادگی، خِرَد، مهربانی، عدالت و کرامت انسانی به قلهای دست یافته بود که رسالت، امتداد طبیعی آن به شمار میآمد. نویسنده، با نگاهی متفاوت و زبانی شیوا، میکوشد نشان دهد که راز ماندگاری محمد، تنها در پیام آسمانی او نیست، بلکه در انسانیتی است که در همه لحظههای زندگیاش تجلی یافته است؛ انسانیتی که مرزهای زمان و مکان را درنوردیده و همچنان الهامبخش وجدان بشر است. «چهرەی انسانی پیامبر» دعوتی است برای بازخوانی شخصیت پیامبر اسلام؛ نه از ورای افسانهسازی و ستایشهای صرف، بلکه از خلال حقیقت انسانی او؛ حقیقتی که هرچه بیشتر شناخته شود، عظمت رسالتش نیز روشنتر خواهد شد. مولف: خالد محمد خالد مترجم: کیومرث یوسفی ناشر: نشر نحوی مرکز پخش: کتابفروشی نگاە، پاساژ آبیدر، سە راە شاهپور، سنندج. @rasepardeh
✔️اهل انسان کیست؟ ▪️پسر انسان، اگر هممسیر انسان نباشد، «اهل» او به حساب نخواهد آمد (همچنین سایر اقربا، به استثنای زن انسان). اما زن، اگر هممسیر نباشد، باز «اهل» شخص به حساب خواهد آمد. ▪️ این نکته را از آیات متعدد قرآن، و منجمله از کنار هم قرار دادن دو آیه میتوان فهمید: در سورهی هود، آنگاه که پسر نوح سوار کشتی نمیشود، خداوند میفرماید: قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ ۖ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ۖ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ (هود، ۴۶) ▪️و در سورهی اعراف، در خصوص قوم لوط، میفرماید: فَأَنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ (اعراف، ۸۳) یعنی زن لوط، با وجود ناهممسیر بودن، همچنان جزء اهلِ لوط به حساب میآید (این را از استثناء — که حمل آن بر «منقطع» تکلف است — میتوان فهمید). در حالیکه پسر نوح، به تصریح قرآن، اهل نوح نیست، بهعلت عدم هممسیری. ▪️از اینجا نادرست بودن تفسیر تشیع در خصوص «اهل»، که امهاتالمؤمنین را از آن خارج میداند، دانسته میشود. ✍ کاک احمد مفتیزاده 📝جزوهی اجتهاد و تقلید، صفحات ۹-۱۰ ✔️ @ahmad_mofti_zadeh #نوسراوە #نوشتە
🔳 کوردستان، نوقمەساری پاساو ✍ #کەیهان_عەزیزی یەکەم وشەی ئەم نووسینە کوردستانە، ئەمەش خۆکردیە، وشەی "کۆمەڵگا" بەجێتر بوو، بەڵام بە هێنانی "کوردستان" ئاوێنەکە بەرەو خۆمان دەگەڕێتەوە. کورد بە هۆی ژیانێکی ئاڵۆزکاو، لە گێژاوێکدایە لەجیاتی ئەوەی لە کردارەکان بیر بکاتەوە، ناوەکان دەگۆڕێ، لە جیاتی چارە، پاساو دەدۆزێتەوە. ئەم مژارە تایبەت به کورد نییە پەیوەندی بە مرۆڤەوە هەیە. بۆیە مەبەستی ئەم بابەتە تاوانبارکردنی کورد نییە، مەبەست بینینەوەی خۆمانە لە ئاوێنەی کوردستان. ڕووناکبیر، سەرکردە، حێزب، بنەماڵە، تەنانەت ناوچە جیاجیاکانی کوردستان بۆ کەمکاری، بۆ کارنەکردن و لەبۆ کاری نالەبار هەمیشه هەگبەیەک پاساوی ئامادەی هەیە. پاساو بنی نییە، لە خاڵێکەوە دەست پێ دەکا بۆ کۆتاییەکی نادیار. بۆم پرسیارە ئەم هەموو پاساوە، ئەم هەموو خۆ ڕازیکردنە ژێدەرەکەی چییە؟ چۆن وەک دیاردەیەکی نێوانزەینی ناخی زۆربەمانی تەنیوەتەوە؟! پاساوەکانیش زۆرجار ئاوەزپەسەندن! ئەوەی زمانی کوردی نازانێ پاساوی هەیە، ئەوەی لە جیاتی کورد خێڵ و حێزب بۆی ئەوبەرترە، پاساوی ڕەنگاڵە ڕیز دەکا. هۆی دەردەکان هەموو کەسە، جگە خۆمان. تەسلیمبوون بەم واقعە، کورد وەک قوربانیی دەنوێنێتەوە. مێشکی قوربانیی بۆ بەزەیی خۆی ئامادە دەکا نە بۆ گۆڕان. بۆیە بەردەوام "خەیاتە دەکێشێ بە لووتی خۆیا". بیرەمەندان لە ڕووی زانستییەوە ئەمە بۆ فێڵی زەین دەگەڕێنەوە. دەڵێن: "لەوانەیە گەورەترین فێڵی زەین ئەوە بێت کە بەرلەوەی مرۆڤ کارێک بکا، ناوەکەی دەگۆڕێ." گۆڕانی وشە هەستی بەرپرسیاریی کەم دەکاتەوە و ویژدان ئاسوودە دەکا. لێکۆڵینەوەیەکی زانستی لە ئەمریکا و کانادا، کە لەسەر ٢٦٨٩ پیاو لە نێوان ١٨ تا ٣٤ ساڵ ئەنجام دراوە، لەم بەبەتە پشتگیریی دەکا. توێژەران لە پرسیارنامەیەکی نەناس بە ئەنقەست وشەکانی «دەستدرێژی» و «توندوتیژیی سێکسی»یان لە دەقی پرسیارەکان دەرهاوێشتووە. بەبێ هیچ مۆرک و ناتۆرەیەک پرسیویانە: «ئایا هەرگیز هەوڵت داوە لەگەڵ ژنێک، سەرەڕای ناڕەزایەتیی ئەو، بە زۆر یان بەکارهێنانی پێگە و جێگە یا لە ڕێگەیەکی ترەوە پەیوەندیی سێکسی بەرقەرار بکەیت؟» ئەنجامەکان هەژێنەر بوون. ژمارەیەکی بەرچاو دانیان بە کردارێک ناوە کە لە ڕووی یاسا و ئەخلاقەوە دەستدرێژی دادەنرێ. بەڵام ئەگەر هەمان پرسیار بە وشەی «دەستدرێژی» کرابایە، زۆرێکیان بە نەخێر وڵامیان دەدایەوە. ئەمەش ئەوەمان بۆ دەردەخا ناوی کردار، لە هەڵوێستی مرۆڤ کاریگەریی دروست دەکا. لە دەروونناسی بۆ ئەم دیاردەیە لە چەمکی "دابڕانی ئەخلاقی" کەڵک وەردەگرن. مێشکی مرۆڤ بە گۆڕینی وشەکان، بەرپرسیاریە ئەخلاقیەکان کاڵ دەکاتەوە. زمان تەنیا ئامرازی دەربڕینی بیر نییە؛ ئامرازی دروستکردنی ماناشە. بە گۆڕانی مانا، جیهانی ئێمەش دەگۆڕدرێ. دیارە ئەم یاسایە تەنیا لە بواری سێکسدا کار ناکا. زۆرجار درۆ بە «مەسڵەحەت»، سووکایەتی بە «شۆخی»، خەیانەت بە «ناچاری»، فێڵ بە «زیرەکی» و بێکاری بە "نەبوونی دەرفەت" ناودەبەین. بە گۆڕینی ناو، هەوڵ دەدەین ویژدانمان لە تاوانەکە دوور بخەینەوە. تا ئەو کاتەی کردار یان هەڵسوکەوتێک، مۆرکی نەرێنی نەخواردبێ زۆر بە ئاسانی پاساوی بۆ دادەتاشین. بەڵام هەر کات کردارێک بە ناوە ڕاستەقینەکەی ناسرایەوە و لۆمە کۆمەڵایەتییەکان ڕووبەڕوومان بوونەوە، لەناکاو جانماز ئەکێشین بە ئاوا و هەستی پەشیمانی مل قیت دەکاتەوە، تەنانەت ڕاستی و ڕاستوێژی جێگەی بە شاردنەوە و حاشاکردن دەدات. لە کوردستان خوێندکار، مامۆستا یان فەرمانبەر بەو پاساوەوە: «فارسیم خوێندووە، دەرفەتی فێربوونی کوردیم نەبووە»، بەوە خۆی لە بەرپرسیاری بەرامبەر زمانەکەی دەرباز دەکا. کەسی وا هەیە ڕێک لەبەرەی خەیانەتە، کەچی پاساوی نان یان ناچاریی دەکاتە قەڵغان. دیارە لە کۆمەڵگایەک هاوماڵی و پەیوەندی کۆمەڵایەتی، دادپەروەری بگرێتە ژێر سێبەری خۆی، بە ئاسانی پاساو دەبێتە شوێنگرەوەی ڕاستی و پەتی خاینیش ناکەوێتە سەرئاو. ئەویش هەر بەتەمای شیری مانگا بۆره! بە گشتی کێشەی کورد ئەوە نییە هەڵە دەکا؛ کێشەی گەورە ئەوەیە بە گۆڕینی وشەکان هەوڵ دەدا ناحەزی هەڵەکان بکا بە ژێر لچەوە و خۆی لە چاکردنەوەیان بدزێتەوە و بەردەوام ئاو بۆ کۆمەڵگا هەس بکاتەوە. کاتێک وشەکان دەبنە ئامراز بۆ شاردنەوەی ڕاستی، ماناکان دەچەواشێنرێن و ویژدانیش هێواش هێواش هەستی بەرپرسیاریی لەدەست دەدا. کۆمەڵگایەک ویژدانی بە پاساو بخەوێنێ و لەولای سفرەوە سێباز بکا، بە "هەڵمەتی پاساو" ناتوانێ گۆڕانکاری بخولقێنێ. بڕێ بە پاساوی ڕەق و تەق، ڕۆژ بە پەنجە ئەژمێرێن، جیاتی کوردستان، "وەیلان" بۆیاخ دەکەن، لەبری ڕووبەڕووبوونەوەی ڕاستی، ناوی ڕاستەقینەی شتەکان دەگوڕن. چون ڕاستی ئاوێنەیە؛ مرۆڤ هەم لە خۆی دەترسێ، هەم لە بینینەوەی ڕاستی ناو ئاوێنەکە. نەتەوە بە درۆ لەناو ناچێ؛ بە پاساو لەناو دەچێ. درۆ جارێک مرۆڤ فریو دەدا، بەڵام پاساو ویژدان فێر دەکا فریو بخوا. 🤝لێرەین ↙️ 🆔 @parantez_net ➖➖➖➖➖➖➖
کافر قرآنی، کافر فقهی کافر قرآنی غیر از کافر فقهی است. کافر در زبان قرآن کسی است که حقانیت عقیده/ادعا/سخنی را درک کرده و میداند که آن عقیده، ادعا، سخن، حق است و در عین حال از سر هوی و هوس یا تعصب و عناد و لجبازی و حسادت و خودپرستی و دنیاپرستی آن را انکار میکند. کفر ورزیدن در قرآن به معنای پوشاندن « حقی است که حقانیتِ آن بر انکار کننده روشن و معلوم است. و لذا انکار حقی که حقانیت آن بر انکار کننده پوشیده است، یا دلیل معتبری بر ناحق بودن آن گواهی میدهد، از نظر قرآن کفر نیست. و نیز ابراز شک و تردید در حقی که حقانیت آن بر شخص پوشیده است و دلیل قانع کنندهای به سود آن در دسترس او نیست، کفر نخواهد بود. کسی که به استناد دلیل موجه و از سر حقیقت طلبی، نه از سر تعصب و هوی و هوس و خودپرستی و دنیاپرستی عقیده یا آموزه ای را که واقعا حق است نمیپذیرد، از نظر قرآن نه تنها کافر نیست که مستحق ثواب و پاداش است. دکتر ابوالقاسم فنائی اخلاق دینشناسی @rasepardeh