tgindex

معکوس

описание

لینک اون‌ یکی کانال https://t.me/bedroodiha حرفا: https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7

775
подписчиков
Охват к подписчикам
55,0%
ERR
Реакции к просмотрам
0,00%
0 на 24 постов
Пересылки к просмотрам
0,88%
87
Постов в день
1,1
всего 22

Где отзываются чаще

доля реакций к просмотрам
  • 13 авг.فقط اگر کسی علاقه به طراحی جلد داره خوشحال می‌شم پیام بده0,00%
  • 13 авг.شد شد نشد ۱ شهریور خودم صفحه‌آرایی می‌کنم رمانم رو می‌ذارم اینجا0,00%
  • 13 авг.🔴 وقتی به دوست مجازیم گفتم اومدم شهرتون فقط گفت خوشبگذره @MovieCottage0,00%
  • 12 авг.без подписи0,00%
  • 12 авг.به اُخُوَت گفتم اَخوَت0,00%
  • 12 авг.без подписи0,00%
  • 12 авг.без подписи0,00%
  • 12 авг.0,00%
  • 11 авг.без подписи0,00%
  • 11 авг.#ببینیم_یا_نه Minions and monsters سومین فیلم مینیون‌ها (با despicable me متفاوته) بهترینش بود! بعد از مینیون‌های یک که واقعا دیدنی بود و بارها دیدمش و اون فاجعه مینیون‌های دو فکر نمی‌کردم نسخه سوم نه تنها خوب، بلکه بهترینش دربیاد. مینیون‌ها سه کاملا از داستان گرو و اون سمت فاصله می‌گیره و مینیون‌ها رو می‌بره سمت هالیوود کلاسیک. فیلم پر از ادای دین‌های هوشمندانه به سینمای کلاسیکه که اگر دنبال کرده باشید کلی با دیدن ادای دین‌هاش کیف می‌کنید. شاید بشه گفت نیمه دوم کااااااملا کلیشه‌ای داشت و پرداخت بعضی شخصیت‌ها خیلی تیپیکال و سطحی بود (انیمیشن هالیوودیه توقع غیر از این نمی‌ره) اما در کل انیمیشن خوبی بود برای کسایی که سینمای کلاسیک دیدن تازه بهتر هم می‌شه.0,00%
  • 9 авг.بغل پارکی که می‌ریم تمرین یه بلال‌فروشیه که مشتری‌هاش بیشتر مردایی‌ان که با ماشین میان یه بلال سفارش می‌دن، روی لبه‌ی یه سنگ اون‌طرف می‌شینن یا سرپا تندتند می‌خورن، حساب می‌کنن و می‌رن. همیشه هم عجله دارن ولی همون چند دقیقه بلال خوردن رو با چنان لذتی می‌خورن که تو هم هوس می‌کنی بری بگیری. خیلی جالبه برام چون خودمم خیلی وقتا این‌جوریم. وسط روزایی که دارم تقلا می‌کنم برای ادامه دادن، می‌رم پیاده‌روی بعد از یه مسیر طولانی یه‌چیزی می‌خرم و می‌رم تو پارک تنهایی می‌خورم و برمی‌گردم. حس می‌کنم یه‌روزی تو آینده‌ای نه‌چندان دور خودمو می‌بینم که مثل همین مردا می‌رم ماشینمو پارک می‌کنم بغل بلا‌ل‌فروشی‌ها و با فکر درگیری کار و بقیه‌ی مشغله‌ها، اون بلال رو با کیف می‌خورم. همه‌ش همین مکث‌های کوتاهه. چند دقیقه‌ای که هیچ‌کاری از دنیا برنمی‌آد جز این‌که بذاره مزه‌ٔ یه بلال داغ، یه لیوان چای یا یه پیاده‌روی کوتاه، یادت بندازه هنوز می‌شه از روز سهم کوچیکی برای خودت برداری.0,00%
  • 7 авг.هر روز حس می‌کنم در فردایی بهتر، یا شاید همین امروز، می‌توانم انسان جدید و مفیدتری درونم خلق کنم؛ اما یکی درونم هر روز می‌پلاسد و همه‌چیز فردا صبح از ابتدا شروع می‌شود. زندگی، زندگی، زندگی. خودم را نیمه‌شب به دست سوز سپردم. رد نورها را سخت دنبال می‌کنم. عادت دارم گاهی اوقات با لباس کم، نصفه‌شب، بیایم داخل حیاط و از سرما بلرزم و به آسمان نگاه کنم. حس می‌کنم زنده‌ترم. خب، چه کار می‌شود کرد جز دست‌انداختن دور ضیافت‌های احمقانه و کوچک این‌چنینی؟ زندگی، زندگی، زندگی. امروز حس کردم از دیگران بسیار دورم. حس کردم پشت پنجره، رو به غروبی بی‌انتها، نشسته‌ام؛ درحالی‌که ظهر داشت درون بدنم حل می‌شد. حس کردم باید پناه ببرم و نمی‌دانستم کجا. باز هم دارم حرف تکراری می‌زنم. زندگی، زندگی، زندگی. امشب نگاهی به جمله‌هایم انداختم؛ به دست‌نوشته‌ها. عده‌ای را از سطل درآوردم و چروکشان را باز کردم و دوباره دیدمشان. هیچ‌چیز جدیدی آنجا نبود. کم‌کم باید به نوعی مرگ خودم را اعلام کنم. حداقل به برگه‌هایم بگویم که دیگر تمام شده‌ام و چیزی باقی نمانده. شاید نم‌نم از قصه‌های جدید هم خسته شوم. زندگی، زندگی، زندگی. خودم را چسبانده‌ام به لیوان داغ درون دستم. انگشتانم را که بینشان گره خورده‌اند دوست دارم، اما دلم می‌خواهد انگشتان بقیه را دور لیوان‌ها ببینم. ده، یا حداقل هشت انگشتِ گره‌کرده دور یک لیوان داغ و سرانگشت‌های متورم. رد سرخ زندگی رویشان افتاده. خودم را گم کنم بین همان‌ها. اما حالا به دست‌های خودم نگاه می‌کنم. انگشت‌های کوچکی دارم. حس می‌کنم یک روز به انگشت‌های کسی که می‌خواهد مرا نجات دهد، یا من او را نجات دهم، نرسد. زندگی، زندگی، زندگی. -اسفند ۴۰۴0,00%